::
اين مطلب رو دوست داشتم هم تو اون
مجموعه قالبهاي فارسي مينوشتم و هم يه نسخه هم تو
وبلاگ عمومي. ولي اينکار رو نکردم. چون اين نظر شخصي منه و قول دادم که از
اونجا براي بيان نظرات شخصي استفاده نکنم. حالا از هرکي که اينجا رو ميخونه ميخوام
به بقيه هم بگه که اين مطلب رو بخونن و لطف کنن نظرشون رو اون پايين بنويسن.
" يک روز قبل از اعلام آدرس اونجا (مجموعه قالبهاي فارسي) ، به حدود 20 نفر از
افرادي که قديمي تر بودن و وبلاگشون رو ديده بودم و حدس زدم بايد يه چيزايي بلد
باشن mail زدم و خواستم که اينجا رو ببينن و نظر
بدن و کمک کنن. الان تقريبا يک هفته گذشته و از روي آمار بيننده هاي اونجا و نحوه
اطلاعشون دقيقا ميشه فهميد که همه اون 20 نفر از طريق لينکي که در نامه بود ، اومدن
و اونجا رو ديدن. شکر خدا همون اول که تصميم به ايجاد يه همچين
جايي گرفتم ، اعلام کردم که قصد ندارم پا تو کفش هيچ بزرگتري بکنم. نميخوام از کسي
اسم ببرم ولي از اين عده طلب کمک و ياري کردم و خواستم يه همچين جايي رو به بقيه
اعلام کنن. (همينجا از همه اون عزيزاني که من رو تحويل گرفتن و نظري دادن و تو
وبلاگشون به اونجا لينک دادم ممنونم.) من خودم به تنهايي و با علاقه اونجا رو درست
کردم و خوشبختانه ازش به خوبي استقبال شده (که نظرات دوستان در اونجا نشون دهنده
همين استقبال ميباشد.) ولي من يه گلايه دارم از اون بزرگان و عزيزاني که با اينکه
از طريق
mail اونجا رو ديدن ولي
چيزي به روي خودشون نياوردن. باور کنيد با اشاره به آدرس اونجا از بزرگي کسي کم
نميشه. متاسفانه يه اخلاق بدي که اول از همه خودم دارم اينه که وقتي ميبينيم کسي يه
کار خوبي انجام ميده و ممکنه مورد توجه همه قرار بگيره ، سعي ميکنيم خودمون رو بي
اطلاع و بي تفاوت نشون بديم که نکنه يه وقت مردم فکر کنن اون شخص از ما بيشتر بلده!
به هر حال اينا نظر شخصي منه و ممکنه که بگن داره خودش رو ميگيره يا ناز ميکنه. ولي
صادقانه بگم که ايجاد چنين جايي سودي واسه من نداشته و منو به جايي نرسونده که
بخوام الان براي شما ناز کنم. يه مقدار سعي کنيد ما تازه واردها را در کنارتون تحمل
کنيد. به هر حال هر جايي يه سري قديمي داره و يه سري تازه وارد. ولي قديميها درست
نيست که خودشون رو بگيرن و هميشه تازه واردها ممکنه تازه کار و بي عرضه نباشن. "
خواهش ميکنم نظرتون رو - مخصوصا در مورد اين مطلب - اين پايين بنويسيد. ممنون.
امروز روي آرشيوهاي مجموعه قالبهاي
فارسي کار کردم. کامل خونه بودم. اين جند روز عيد تلويزيون فيلمهاي قشنگي گذاشت.
ولي اگه دقت کنيد اکثر فيلمهاي قشنگ ضد آمريکايي بودن (و البته ساخت آمريکا) که اين
چند وقته به بهانه تروريسم تلويزيون ما تا ميتونست از اونا نشون ميداد. کاري ندارم
به اين سياست. من خيلي فيلم نگاه ميکنم. يه جورايي معتاد فيلم هستم. حالا کي بدش
مياد که چند تا فيلم آمريکايي رو وقتي 10 بار تا حالا ديده ، يه بار هم به زبان
شيرين فارسي ببينه.
خود آمريکاييها بهترين فيلمهاي ضد آمريکايي رو ميسازن. حالا خدا
نکنه تو ايران يکي بخواد يه فيلم ضد ايراني بسازه! بگذريم...
من تازه امروز يادم افتاد که يه پروژه بايد براي يکشنبه آينده تحويل بدم و هنوز هيچ
غلطي نکردم. البته اين احساس ترس و عذاب وجدان معمولا چند ثانيه بيشتر طول نميکشه.
ميدونم آخرشم روز آخر و با عجله انجام ميدم. خوب چيکار ميشه کرد. وقتي آدم بايد يه
سري کارها رو بر خلاف ميلش انجام بده از اين بهتر نميشه! حالا کافي بود اين پروژه
در مورد يه درس خوب يا يه موضوع مورد علاقه بود! تمام عيد رو روش کار ميکردم. فرق
دانشگاههاي ما با خارج همينه!
اين
مهمونها هم بالاخره رفتن... تقريبا ديگه تا آخر عيد فکر کنم مهمون نداريم. اين
فاميل خارجي ايراني الاصل يه دونه دوربين ديجيتال واسه پسر داييم سوغاتي آورده! تا
باشه از اين سوغاتيها! ما که آرزو بدل مونديم يکي که از فرنگ مياد واسه ما هم
سوغاتي بياره! خدا قسمت کنه خودم برم ، بلکه واسه بقيه و خودم(!) سوغاتي بيارم.
دوربين خيلي کامليه!
شکر
خدا مثل اينکه اين مجموعه قالبهاي فارسي داره جا ميفته و تقريبا دوستان تحويلش
گرفتن. همينجا از لطفي که همه به من کردن ممنون. از صاحب سايت خاطرات و بقيه دوستان
هم که ما رو با نظراتشون يا به وسيله نامه شرمنده کردن بيشتر ممنون! من هنوز منتظرم
که آقاي درخشان هم ما رو تحويل بگيره و از طريق وبلاگش به همه اعلام کنه. از بقيه
هم ميخوام به وسيله اون آرم يا با چند کلمه مختصر ، تو وبلاگشون به بقيه خبر بدن.
اجرشون با زهرا!
داداشم
صبح از خونه رفت بيرون. حدوداي ظهر يکي زنگ زد. در رو باز که کردم اول نشناختم ولي
بعد از چند ثانيه فهميدم که اي بابا اين که داداشه خودمونه! ولي در نوع کچل!! خلاصه
رفته بود و موهاش رو با 4 زده بود. فکر کنم بيچاره اينقدر داره واسه کنکور ميخونه
که ديوونه شده. تو اين مملکت ، کنکور شده بلاي جون ملت. اگه نري دانشگاه بايد ديگه
بري بميري.

اين
دو سه روزه دارم روي يه سري قالب (

امروز
ساعت حدوداي ده و چهل و پنج دقيقه شب به وقت تهران سال تحويل ميشه. و اين سال 80 هم
تموم ميشه و به تاريخ مي پيونده. من از سال 80 اصلا خوشم نيومد. درسته يه سري
تحولاتي در زندگيم صورت گرفت و شايد همين تحولات موجب عوض شدن مسير زندگيم بشه ولي
خوب اونجور که دلم ميخواست نبود. يه احساس غريبي ميگه که سال 81 خيلي بهتره. الان
شايد حدود 1380 سال که مردم دم عيد که ميشه سال نو رو به هم تبريک ميگن و براي
همديگه آرزوي موفقيت ميکنن. "ايشالا سالي پر برکت به همراه خودت و خانواده داشته
باشي و وضعيتت بهتر از پارسال باشه!" ولي ديروز فکر ميکردم که اگه اين دعاها مستجاب
ميشد تقريبا سير زندگي همه صعودي ميشد. که چه خوب ميشد. اصلا مگه چه ايرادي داره که
همه تو زندگيشون پيشرفت داشته باشن؟ حتما يه ايرادي داره که اينجوري نيست!
دیروز
حسابی بارون اومده بود. من اصلا از بارون خوشم نمیاد و از اینکه زیر بارون باشم
احساس تنفر دارم. ولی عاشق هوایی هستم که بعد از تموم شدن بارون باشه! جالب اینکه
تا حالا با هرکی برخورد کردم نظر مخالف من داشته و از بارون خوشش میاد. بره زیر
بارون قدم بزنه! از این مدلهای عاشقانه! نه آقا ما بلد نیستیم!

Recent Comments