شکر
خدا مثل اينکه اين مجموعه قالبهاي فارسي داره جا ميفته و تقريبا دوستان تحويلش
گرفتن. همينجا از لطفي که همه به من کردن ممنون. از صاحب سايت خاطرات و بقيه دوستان
هم که ما رو با نظراتشون يا به وسيله نامه شرمنده کردن بيشتر ممنون! من هنوز منتظرم
که آقاي درخشان هم ما رو تحويل بگيره و از طريق وبلاگش به همه اعلام کنه. از بقيه
هم ميخوام به وسيله اون آرم يا با چند کلمه مختصر ، تو وبلاگشون به بقيه خبر بدن.
اجرشون با زهرا!
متاسفانه يا خوشبختانه يکي از فاميلهاي نسبتا دور داره از فرنگ مياد. واسه همين يه
عالمه مهمون نميدونم چرا دارن ميان خونه ما! خلاصه سر ما يه کم شلوغه. البته يه کم
که چه عرض کنم خيلي! واسه همين الان که نميشه زياد نوشت. شايد فردا هم نشه. ديروز
رفتم يه سري به ساختمونها زدم. يه سري حرفهاي جالبي واسه گفتن هست. حالا بعدا تعريف
ميکنم. ايني که داره مياد در اصل فاميل دايي من ميشه و تقريبا زياد با ما فاميل
نميشه! البته با مادرم يه کم! خلاصه غير از خانواده دايي ، مادرم و خواهرم که قراره
تا چند ساعت ديگه بيان من هيچکي رو نميشناسم! اما شنيدم که دختران زيبارويي
دارند!(ايشالا که خدا زيادشون کنه!) اينجور مهمونيها معمولا خوش ميگذره! جاي شما رو
هم خالي ميکنم! الان هم بابام هزار کيلو ميوه فرستاده خونه! من بيچاره هم بايد برم
بشورم! آخه يکي نيست بگه به من چه! بگذريم...
:: اين عکس هيچ ربطي به نوشته هاي امروزم نداشت! آخه يه کم با عجله شد! ولي قول
داده بودم که هر روز يه عکس بذارم. عکس خيلي جالبيه و کلي حرف واسه گفتن داره! پس
امروز اون عکسه جاي من حرف ميزنه! ممکنه اون پسره من باشم! ممکن هم هست من نباشم.
ولي شما فرض کنيد اون منم. ميگن: "فرض محال ، هرگز محال نيست." (معني شو فهميدين؟)
نظري داشتين بگين لطفا.(التماس!)


Recent Comments