سلام!
چند وقتي بود اينجا سلام نکرده بودم! تا يادم نرفته بگم که
من از فردا(سه شنبه عصر) تا جمعه شب ، با برو بچ(!!) ميريم شمال. ميدونم
حتما خوش ميگذره ، چون هر سري خوش گذشته. تو اين چند روز اين
وبلاگ رو با همين قيافه تحمل کنيد تا برگردم. اون کساني هم که
mail ميزنن بايد بگم که متاسفانه تا روز شنبه نميتونم
جوابي بدم. حالا يکي ممکنه بگه اين پسره چقدر خودشو تحويل ميگيره. ولي خدا خودش
شاهده که روزي تقريبا 10-15 تا نامه شخصي (يعني اينکه forward
نميشه) براي من در مدلهاي مختلف ميفرستن. اگه کسي خواست من هر روز همشونو واسش
بفرستم. اول نامه که معمولا چند خط لطف و تعريف از چيزاي مختلفه(همينجا از همه تشکر
ميکنم) ، بعدش هم معمولا با چند سوال يا مشکل علمي(وبلاگي) همراهه. من هم تا حالا
دقيقا همشون رو سر فرصت جواب دادم. در ضمن سوء تفاهم نشه ، من اينو نگفتم که
کلاس کاذب بذارم(اينم يه تيکه عمراني بر وزن سقف کاذب) و يا چيزه ديگه ، از اين به
بعد هم هر کي هر مدل سوالي داشت حتما بفرسته ، بلد بودم جواب ميدم. ما مثل
بعضيها نيستيم که وقتي بهشون نامه ميفرستي و سوالي داري يا مشورتي ميکني ، يا
اينکه اصلا جواب نميده و تحويل نميگيره ، يا تو دو کلمه(مثلا ممنون از نامه اي که
فرستادي ، اگه وقت کردم بعدا جواب ميدم!) جواب ميده که به نظر من اينم ننويسه سنگين
تره! آي دل من پره از اين يه تيکه که نگو ، مخصوصا اون اولا که تازه وارد حساب
ميشدم. واسه همينه که تاحالا هرکي سوالي کرده سعي کردم کامل بهش جواب بدم. جواب
دادن 15 نامه در روز که تقريبا سود ظاهري نداره ، کار آسوني نيست به خدا. ولي به
عنوان يه نفر که خودش درد کشيده و سوالهاي بي جوابي داشته ، حالا حالا ها مخلص همه
هستم. البته شايد يه زماني هم ما مثل بعضيها معروف شديم و به قول معروف وقتش
رسيد که ناز کنيم! ايشالا خدا اون روز رو نياره. بگذريم...
هر بار با هرکي(چه دوستان و چه خانواده) رفتيم شمال ، نسبت به برگشت خودم مطمئن
نبودم. چون اينقدر در هر زمينه اي خودمونو ميکشيم که نگو! مثل اين عقده اي ها که
بار اولشونه شمال ميرن. از دريا و جنگلش گرفته تا ماشين بازي و يه سري تفريحات سالم
و ناسالم. راستي تا حالا تو شمال با يه اتوبوس ولوو ويراژ دادين؟ اونم تو اون
خيابون پارکينگ ساحلي تو بابلسر! که قدم به قدم بريدگي داره به سمت متل و هتلهاي
مختلف. اگه ميشد حتما يه بار امتحان نکنيد! البته من خودم پشت فرمان نبودم و
مهدي پسرعمه من از اين کارها زياد ميکنه! (اينم از بد آموزيهاي اين وبلاگ).
معمولا خاطرات بد هم تو اين مسافرتها زياده. ولي چون در جمع دوستان اتفاق ميوفته
باعث خنده ميشه و خوش ميگذره! الان ياد اين سريال خط قرمز ميوفتم. سه شنبه
ها شب از کانال 3 پخش ميشه. من از اين سريال خيلي خوشم مياد و تاحالا تمام قسمتهاشو
ديدم. به ندرت ميشه که از سريالهاي تلويزيون خوشم بياد ولي اين يکي يه چيز ديگست.
علت اصليشم اينه: يه بار که با هادي و نيما و يه پسر زرد رفته بوديم شمال يه همچين
مشکلي واسمون پيش اومد. البته مثل اين سريال از خونه فرار نکرده بوديم و هيچ مواد
مخدري در بين نبود. به علت يه سري اشتباهات کم مونده بود جونمون رو از دست بديم.
دلم نميخواد اينجا تعريف کنم چون ديگه آبرو واسم نميمونه! ولي براي اولين بار تو
عمرم مزه تلاش براي حفظ جون رو چشيده بودم. 3 روز تمام گرفتارش بوديم و اصلا تجربه
خوبي نبود اما هر بار يادش ميوفتيم ميخنديم.
يه سري چراهاي بي جواب هست که هميشه منو آزار ميداده. شايد از خيلي ها واسش
جواب شنيدم ولي هيچ کدوم از جوابها منو قانع نکرده. ولي آخه چرا؟!؟ خيلي دلم
ميخواست يه سري خاطرات دوستيم با يکي رو دوباره تکرار کنم ولي افسوس که نميشه!
تقريبا دو سال پيش در چنين روزهايي بود که با هم و به صورت خيلي اتفاقي دوست شديم.
چقدر اون روزهاي اولش خوب بود!(هميشه همينه). هر لحظه اين دوستي يه جور خاطره بوده.
چقدر زور داره بعضي وقتها يه سري اتفاقات (به ضرر آدم) بيفته که توش هيچ نقشي
نداشته باشي و دست و پا بسته مجبور باشي يه کنار بشيني و فقط نگاه کني!!
يه سوالي ميپرسم خيلي دوست دارم همه ، هر جوابي که به ذهنشون ميرسه بنويسن.
فقط سوال رو دقيق و کامل بخونين:
" به نظر شما وضعيت زندگي(نه لزوما اقتصادي) ، پدر و مخوصا مادر ، چقدر ميتونه تو
دوستي دو نفر تاثير گذار و انتخاب کننده باشه؟ يعني دو نفر که با هم دوستن بايد
حتما زندگي و خانواده هاشون هم دقيقا مثل هم باشن؟ يا اينکه مهم روابط بين خودشونه؟
"
تا شنبه خداحافظ...
باز
شب شد و وقت نوشتن رسيد. اگه يکي که من و زندگي گذشته منو خوب بدونه و بفهمه که
دارم چيزي مينويسم حسابي ميزنه زير خنده! آخه کسي که اصلا اهل مطالعه نيست چطوري
ميتونه بنويسه!؟ خودم هم ميدونم که مطالبم اصلا ارزش ادبي نداره ولي تا وقتي که از
نوشتن اين اراجيف لذت ميبرم ادامه ميدم. بعضي ها هستن که روزي چند تا مطلب مينويسن
، کوتاه و بلند. خوب حتما وقت دارن که مينويسن. بعضي ها هم هفته اي يه مطلب به زور
مينويسن! خب اينا هم حتما وقت ندارن ديگه! من از روي علاقه و عادت ، هرش يه مطلب
مينويسم و يه عکس ميچسبونم بهش. يه سري واسه ديدن عکس ميان اينجا ، يه سري هم از
روي لينکهاي وبلاگهاي ديگه ميان اينجا و در آخر يه سري هم به خاطر خوندن مطالب به
اينجا سر ميزنن. مشخه که من از اين دسته آخر خيلي خوشم مياد و دوست داشتم ميشد
همشونو از نزديک ببينم!! آقا شاهين از اينجا تو وبلاگشون (
امشب
خيلي کار دارم. بايد دو تا نقشه گنده براي فردا با
من
تازه امروز يادم افتاد که يکي از دوستان قبلا براي من چند تا عکس قشنگ فرستاده بود.
تصميم گرفتم که از اونا استفاده کنم. آخه ناسلامتي قول داده بودم. عکس امروز رو
آقاي
قسمت
امروز
يه کم بيکار بودم و نشستم يه کم از وبلاگهايي رو که تاحالا نخونده بودم ، خوندم.
چقدر چيزهاي خوبي مينويسن. کاش ميشد هر روز همه وبلاگها رو خوند. حالا اين قسمت
از
همه دوستاني که ديروز منو با نظرات خوبشون راهنمايي کردن ممنونم. اميدوارم که همه
به راه راست منحرف بشن! بيچاره اين امير آدم بي زبونيه! (فقط بعضي وقتها اين زبونش
من و رفيقامو با هم ميذاره تو جيبش) آخه ديروز داشت بعد از اون قضيه حسابي به من
ميخنديد ، البته خوب منم قبلش به يکي ديگه خنديده بودم! شايد اينم يه اثبات واسه
اينکه ميگن بعد از هر خنده اي يه گريه هست. البته من ديگه گريه نکردم!!! خلاصه يه
مقداري نوشابه ريختم تو غذاش بلکه شاکي بشه! ولي نشد. راستي من دلم خوش بود که
رفيقام هم دارن مينويسن! ولي دونه دونه دارن کم ميشن! اون از اين
تقريبا
اکثر مشکلات اينجا حل شد. فقط مونده دو قسمت 
من
امروز تصميم داشتم که کل قيافه اينجا رو عوض کنم و از
::
با اينکه تعداد نظر دهنده ها روز به روز داره کمتر ميشه ولي من وقتي نوشته هاي اين
چند نفر باقيمونده رو هم ميخونم انصافا حال ميکنم! واسه همون چند نفر هم شده تا
آخرين قطره خون ادامه ميدم!! البته اينو بدونين اگه قرار باشه سيستم نظرخواهي هم
جمع کنم ولي هر روز بازم عکس ميذارم. چون دوست دارم اينجا خوشگل باشه! (خيلي دلم
خوشه نه؟) ولي بعضي وقتها انتخاب عکس خيلي مشکله! يا اصلا عکس ندارم يا اينکه بين
10 تا عکس ميمونم که کدومشو بذارم! بارپروردگارا! يک عدد دوربين ديجيتال به ما عطا
بفرما! آمين...
::
عکس امروز جزو عکسهاي برگزيده خبري بوده ، که مشخصه در مورد جنگ افغانستانه. راستي
من اون چند تا نظر دهنده ثابت رو هم که داشتم از دست دادم! ولي از قيافه اين سيستم
نظرخواهي خيلي خوشم مياد. اون پسره که تو عکس زمينه نظرخواهي به صورت وارونه ديده
ميشه ، دقيقا خود منه! تازه يادم افتاد که ميخواستم اونجا رو مثل قبلا واسه تايپ
فارسي درست کنم ، ايشالا فردا. يه چيزي رو تا حالا چند نفر از من پرسيدن ، واسه
همين اينجا ميگم: تمام فونتهايي که من تا حالا استفاده کردم 
::
شکر خدا که اين سيستم نظرخواهي رو درست کردم! (خودمو کشتم اينقدر سيستم سيستم
کردم!!) ولي انصافا بدون اون اينجا لطفي نداره! چون من دوست دارم مطالب و نوشته هام
متقابل باشه و بقيه هم عکس العمل نشون بدن.(چقدر هم ملت تحويل ميگيرن!) اين سيستم
نظرخواهي جديد رو از
::
ديروز از اين سيستم نظرخواهي و امکانات اون زيادي تعريف کردم ، واسه همين خراب شد!
اينا سرورهاشونو تا يک هفته خاموش کردن تا کار جابجايي فايلهاشون رو انجام بدن.
تازه من حرفم رو پس ميگيرم!
::
دروغ چرا! واسه امروز عکس جالبي (اونجور که خودم خوشم بياد پيدا نکردم.) ولي به هر
حال اينو از ما قبول کنيد. من امشب زياد سرحال نيستم که بگردم دنبال عکس. يه نگاهي
به آمار نظرخواهي کردم و ديدم تا حالا (از اون موقعي که من در مورد عکسها نظر
خواسته بودم) حدود 1100 نفر زدن رو اون دکمه پايين!!! يعي همونجا که نوشته "نظر شما
چيست؟" ولي از اين تعداد بيننده قسمت نظر خواهي ، فقط حدود 100 تا نظر تا حالا ثبت
شده! که البته بازم خوبه! اين سايتي که من اين سيستم نظرخواهي رو ازش گرفتم خيلي
خوبه و گزارشهاي خوبي ميده. البته الان چند روزه که به خاطر تعويض سرور ها ثبت نام
نداره. ولي از من ميشنوين وقتي باز شد حتما برين ثبت نام کنيد که از اين سيستم
::
من تازه امروز فهميدم که اون بنده خداهايي که ويندوز 98 يا احيانا 95 دارن اين دکمه
اي رو که نوشته "نظر شما چيست؟" به درستي نميبينن. آخه متاسفانه اينجايي که من
سيستم نظرخواهي رو گرفتم نميذاره که از کدهاي 4 رقمي به جاي
::
اين سيستم نظرخواهي هم فعلا با دعا و صلوات داره کار ميکنه! به علت نبودن امکانات ،
فعلا کاري از دست من بر نمياد! عکس ديروز نظرهاي موافق و مخالف داشت. تعداد نظر
دهنده ها هم که روز به روز کمتر ميشه! به محض اينکه آخرين نفر هم ديگه نظر نده من
اين سيستم رو جمع ميکنم! ( خيلي با کلاس کم ميارم!! ) يکي از دوستان گفته بود که
عکس از ايران خودمون بذار. والا من فعلا از ايران عکسي که بشه در موردش چيزي گفت ،
ندارم. البته يه چند تا بود که يکيشو چند روز پيش گذاشتم. اگه شما دارين لطفا واسه
منم بفرستين که بذارم اينجا. ممنون.
::
بالاخره معلوم نيست اين سيستم نظرخواهي درست ميمونه يا نه! آخه امروز به مدت چند
ساعت کار ميکرد ولي باز دوباره ايراد پيدا کرد. سايتش رو که ديدم نوشته بود اونجايي
که فايلهاشو ذخيره کرده (
:: متاسفانه مثل اينکه اين سيستم نظرخواهي قاطي کرده! فعلا که هيچ کاري از دست من
بر نمياد. بايد منتظر بمونم ببينم درست ميشه يا نه! ولي اگه بشه خودم يکي درست
ميکنم. عکس امروز رو هم همينجوري طبق عادت از من قبول کنيد. اين سيستم نظرخواهي
خراب شده و حوصله من هم مثل اين دختر کوچولو سر رفته و حالم گرفته شده!
همونطور
که تو مطلب قبلي گفتم تصميم گرفتم يه مقدار مدل اينجا رو عوض کنم. اگه دقت کرده
باشين من هر روز يه عکس ميذارم اينجا. دوستان هم به وسيله
ديروز
صبح کله سحر بابام منو بيدار کرد و فرستاد دنبال يه سري صندلي که بايد از يه جا
ميبردم يه جاي ديگه و ميدادم روکش کنم.... تا ظهر گرفتار همين بودم. عجب باروني
ميومد. ظهر که اومدم خونه و نهار خوردم. بعدش باز بايد ميرفتم يه سري صندلي که چند
روز پيش خود بابام داده بود تحويل ميگرفتم! ولي من خنگ يادم رفت که قبلش زنگ بزنم و
وقتي رفتم ديدم که اونجا بسته است! خلاصه دست از پا درازتر برگشتم خونه! حدوداي 4
بود و اينترنت خونم حسابي اومده بود پايين و بدنم داشت ديگه کم کم درد ميگرفت. واسه
همين نشستم پاي رايانه! و مثل اينا که بهشون مواد ميرسه و جون ميگيرن ، کلي سرحال
شدم! يه چرخي زدم و دو سه نفر رو ديدم و يه سلام و عليک! مثل هميشه امير هم
ديدم. و طبق عادت هميشگي با يه نه باباااا! طولاني به صورت (
امروز
سيزده بدر بود! تقريبا چند سالي ميشه که ما تو اين روز تهران نبوديم. حالا يا شمال
بوديم يا مشهد يا جاي ديگه! ولي امسال تهران بوديم. واسه همين يه جورايي تصميم گيري
اينکه چيکار کنيم سخت بود. امروز تو تهران تقريبا از صبح
بارون ميومد و الان که حدوداي ساعت 7 بعد از ظهره ، تازه قطع شده. هوا هم
سرد تر از روزهاي قبل بود. يعني دقيقا بدترين شرايط براي يک سيزده بدر! خلاصه نتيجه
اينکه ما از خونه بيرون نرفتيم. البته الان که بارون قطع شده بابا و مامان رفتن
بيرون يه قدمي بزنن. ميگن هوا بهاري شده! معني هواي بهاري رو هم فهميديم. اين بيشتر
به اوايل زمستان شبيهه. منم ميخواستن ببرن. ولي اصلا حسش نبود. نميدونم بقيه سيزده
بدر رو چطوري گذروندن؟ آيا بيرون رفتن که نحسي سيزده ، بدر بشه؟ البته من خودم اصلا
به اين چيزا اعتقاد ندارم. ولي فکر کنم اينکه امروز همش بارون اومد يه جورايي نحس
بودنشو ثابت کرد. منو بگو به اين خيال بودم که سيزده بدر رو با دوستام در کنار
سواحل مديترانه(!!!) ميگذرونم! ولي متاسفانه اين برنامه سفر ما فعلا منتفيه! بهونه
هاي مالي ميارن ولي من بعيد ميدونم که درست باشه. فکر کنم آخرش ما آرزو بدل بمونيم
و اين
خارج رو نبينيم! بايد يه بار هم که شده با اين
آقا غلام يه سر برم افغانستان بلکه حداقل خارج را ديده باشم و بگم رفتم
خارج! وضعيت ما که به خاطر سربازي تا حالا اين خارج را نديديم يه جورايي مثل اين جک
شده که شايد شنيده باشين: "به ترکه ميگن اگه همه دنيا مال تو باشه چيکار ميکني؟
جواب ميده: ميفروشمش ميرم خارج!"
امروز
روز خوبي بود. چون تولد يه نفره. يکي از دوستان خيلي خوب. صبح شمال بود. هر چي زور
زدم که موبايلشو بگيرم نتونستم. خيلي دوست داشتم ميشد امروز ميديدمش. اون روز تولد
خودم ، منو خيلي شرمنده کرد. چند روز پيش زنگ زدم به مهدي پسر عمه ام که ببينم اگه
واسه اين چند روز شمال ميرن منم باهاشون برم بلکه تو خزرشهر اين دوست رو ببينم. ولي
اونها مشهد بودن. حيف شد. داستان دوستي من با اون عجيب بود. آخه نميدونم چطوري
اتفاق افتاد!

Recent Comments