تقريبا اکثر مشکلات اينجا

| 8 Comments

تقريبا اکثر مشکلات اينجا حل شد. فقط مونده دو قسمت آرشيو و مورد علاقه ، که اون سمت راست درستشون کنم. من تعداد مطالب اينجا رو به 3 مطلب در روز کم کردم که زودتر Load بشه. من ميدونم که خيلي از آدمهاي اينکاره (اهل طرح وطراحي) ميان و اينجا رو ميبينن. کاش يه دو کلمه هم من رو راهنمايي کنن. به خدا از ارزشهاي اونا چيزي کم نميشه. تازه ثواب هم داره. راستي اگه کسي با سنگيني اين صفحه در نمايش مشکل داره بگه که من يه فکري براش بکنم.
يکي امروز به من ميگفت تو چرا اينقدر وقت رو اين وبلاگ ميذاري؟ جواب: نوشتن مطالب اينجا حدود نيم ساعت طول ميکشه (معمولا آخر شب) ، فقط طراحي و آماده کردن اينجا يه کم طول کشيد (در حد چند ساعت در يک روز تعطيل) و اين مدت زمان فکر نميکنم زياد باشه. يه چيز خيلي جالب. چند نفر (4 نفر) تاحالا از من پرسيدن اين عکس خودته که اون بالا داره يه سيب کرمو رو گاز ميزنه؟! جالب اينه که 3 تاشون هم منو ديده بودن قبلا! اگه فکر ميکنين اون منم که آره خودمم. ولي اگه فکر ميکنين که اون نيستم ، خوب حتما نيستم ديگه! (چي شد؟)

امروز من ميخواستم کل اينجا رو پاک کنم!!! يه مساله اي پيش اومد که خيلي زور به فشارم اومد و ناراحت شدم. البته خوب شايد من زيادي موضوع رو جدي گرفتم. ولي خيلي بده که آدم نسبت به يه چيزي اين همه ذوق و علاقه داشته باشه و کلي سعي در خوب و خوشگل کردنش داشته باشه ، بعدش در عرض چند دقيقه چنان دنيا براش تيره و تار بشه که بخواد همه اينجا رو پاک کنه بره پي کارش! ظهر که رفتم دانشگاه ، با امير رفتيم ناهار بخوريم. يکي از دوستامو سر راه ديدم ، کسي که کامپيوتر به گروه خونش نميخوره! برگشت به من گفت: "تو سايت داري؟!" من و امير چشمامون 4 تا شد! گفتم: "نه(!) چطور؟" گفت: "پس يعني نداري؟" ايني که از من اين سوال رو پرسيد از دوستاي خوب منه. ولي به علت قدرتي که تو دانشگاه داره ، اگه اينو از يه اهل کامپيوتر نشنيده باشه پس حتما يکي از مسوولين دانشگاه بهش گفته!! اون خودش داشت ميرفت و من و امير هم رفتيم ناهار. ولي مگه اين غذا از گلوي من پايين ميرفت! هي تمام مطالبي که تا حالا اينجا نوشته بودم تو ذهنم مرور ميکردم که يه وقت خداي نکرده چيز خلاف شرع ننوشته باشم. آخه تو اين مملکت با يه خط نوشته نامربوط همچين يکي رو ميکوبن زمين که ديگه سواد خوندنش هم يادش ميره! مخصوصا اينکه دانشجو هم باشه! هر آدمي دوست داره که معروف بشه ، ولي من از اين معروفيت همراه با ترس متنفرم! خلاصه رفتم دوباره اين دوستمو پيدا کردم و با خواهش و التماس ازش خواستم که بگه از کي شنيده؟! البته نگفت ولي بهم اطمينان داد که يه دانشجوي اهل کامپيوتر بوده! خيالم تقريبا راحت شد. ولي فکر اينکه يه روز بهم گير بدن که چرا داري مينويسي خيلي عذابم ميده! اونوقته که اگه خدا رو هم بياري پايين که آقا من براي دل خودم مينوشتم کسي باور نميکنه و ميگن يا اهداف سياسي داشتي يا اينکه افکار عمومي رو متوجه خودت کردي! چقدر بده آدم يه همچين امنيتي نداره. آقا من الان خيال خودم رو راحت ميکنم: " تمام مطالبي که اينجا من مينويسم همگي دروغ محضه و هيچ کدوم واقعيت نداره و من به علت يک بيماري رواني لاعلاج ، عادت دارم که افکار و وقايع روزانه خودم رو توي اينترنت ثبت ميکنم در صورتيکه هيچ کدوم از اين کارها رو انجام نميدم و هيچ فکري تو ذهنم نيست. تمام اسامي نامبرده شده در اين مطالب همگي ساختگي هستن و وجود خارجي ندارن. از سياست هم بيزارم. اگه زماني هم کسي بخواد از مطالب اينجا عليه من استفاده کنه ، من تماما انکار ميکنم. " والسلام! (البته ميدونم اين جملات ، وقتي اتفاقي بيفته ، هيچ تاثيري نداره)

::  از دوستان وبلاگ نويس اگه کسي اين پاراگراف آخر من رو خوند لطفا به بقيه هم بگه که يه وقت خداي نکرده واسه کسي مشکلي پيش نياد  ::
 

8 Comments

هلو بيا تو گلو !
انصافا چه خرس باهوشيه! اين بايد آدم ميشد جاي خرس!

راستي اگه در مورد مطلب امروز من هم نظري داشتين لطفا بگين. ممنون

سلام
از بابت ترسی که بر تو چيره شد بايد اظهار تاسف کنم ، چون در حقيقت اين يکی از مشکلات جامعه ماست ، از اينکه حرف ميزنيم بايد بترسيم . يکی رو ميشناسم که در زمان انقلاب يکی از فعالان سياسی بوده ، و حالا هم هر وقت بحثی پيش مياد خيلی راحت نظرش رو بيان ميکنه ، وقتی بهش هشدار ميدن که مواظب باش ، اين حرفها کار دستت ميده ، ميگه قبل از انقلاب از ساواک ميترسيديم ، بعد انقلاب کرديم که بتونيم حرف بزنيم ، اگه قرار باشه الان هم مثل اون موقع بترسيم پس اين انقلاب به چه دردی خورده ؟
من هم نميدونم ؟ ! ! !
در مورد عکس امشب :
بيچاره اون ماهی بدبخت که سرنوشتش در شکم خرس رقم ميخوره
اون بيچاره از همه جا بيخبر داشته شنا ميکرده و به بالا و پايين ميپريده که يکهو ميبينه بجای اينکه در آب فرود بياد ، در دهان خرس جا گرفته .
تا بعد . . .

آقا احسان.من کلي زحمت کشيدم راجب اون زنه نظر دادم.چرا جاش فرق کرده؟؟اين نظر خواهي افتاده زيز خط!! به هر حال برو نظر رابخوان.اين هم يک جور نظر هست:)

احسان جان اولا که تو هيچ مطلب سياسي و يا خلاف دين و مذهب ننوشته اي که بخواهي بترسي سايت داشتن و نوشتن هم که جرم نيست در ضمن افرادي در اجتماع هستند که به علت معروفيت به آنها حساس هستند با افراد عادي کسي کاري نداره يعني حساسيتي نسبت به آنها وجود ندارد ثالثا اين رسانه اي که داري توش مينويسي روزنامه همشهري نيست که يک ميليون آدم بخوندش در سطح جامعه بخواد پخش بشه تو خودت سايت ابراهيم نبوي رو نگاه کن اگه اين مطالبو تو روزنامه مينوشت که زندان بود رابعا که اون نام پدر و ش ش رو از تو معرفي اون بالا پاک کن ديگه کي مي خواد ثابت کنه اين سايت توئه بزن زيرش و در آخر اينکه ببخشيد اين جمله رو ميگم آدم بايد خايش گنده باشه ترس برادر مرگه مخصوصا تو جامعه ايران که همه چيز ممنوعه اگه هي بخواي بترسي که ديگه نمي شه زندگي کرد.موفق باشي اينقدر زود جا نزن دوست من .

سلام
خوبي احسان؟ پسرم زندگي رو اينقدر سخت نگير! يه خورده بخند بابا!!! وقتي هم من دارم بهت مي خندم شاکي نشو و نوشابه نريز تو غذاي من! من ديروز گرسنه موندم!! مگه همه چي حل نشد ديروز؟ واسه خودت مشکل ها رو گنده نکن .
پايان نصايح من.
در مورد عکس! خوب همه چي کامل معلومه ديگه. توضيح واضحات کاري سياست مداران است نه من!

بعد ازسلام . اگر اين واقعآ يک عکس باشه و يکي از فريمهاي فيلم نباشه بايد به کسي که عکس رو گرفته گفت : بابا اي والله دستت درد نکنه از اين همه تيزي و سرعت که چنين لحظه اي را شکار کرده اي .

آقا فرهاد اين عکس جزو عکسهاي برگزيده سال ۲۰۰۱ بوده که جايزه هم برده.

عارضم به حضورتون که حالا از قشنگي و تيزي و کندي اين عکس و عکاسش که بگذريم،اين عکس سي چي کجه کاکو؟
در مورد گير دادن هم به نظر من اگه بخوان گير بدن خوب گير ميدن ديگه.زياد هم ربطي به سياسي نوشتن و تعداد مخاطب و اينجور چيزا نداره.مگه قضيهء داستان «کنکور وقت ظهور» يادتون رفته.همون که تو نشريهء دانشجويي «موج» چاپ شد و نزديک بود نويسنده و مديرمسئول مجله الکي الکي اعدام بشن.

لینکدونی

وبلاگهای دوستان

Software tracking
Powered by Movable Type 4.3-en