مثل
اينکه اين جورابه ديروزي خيلي بو ميداد و صداي همه رو در آورده! بابا از بوي جوراب
شاکي شدين ديگه چرا با هم دعوا ميکنين؟ قرار شد با صلح و صميميت ، مسالمت آميز
نظرات خوبتون رو بنويسين. من تک تک نظرات رو ميخونم. بعضي ها رو هم چند بار ميخونم.
چون پشت هر کدوم از اونا يه نفر آدم باعقل و هوش نشسته. تا حالا هم از اين نظراتي
که تو اين وبلاگ دادين خيلي استفاده ها کردم. (تا الان 2950 نظر!! پوز ميزنيم!!
نبود!؟) در ضمن من نميخوام مثل وبلاگ حسين IP ها رو
نمايان کنم. چون دلم ميخواد هرکي هرچي دلش ميخواد بنويسه. ولي به نظر من بد بيراه
نوشتن بي نام زياد هنر نيست! يه نکته جالب هم بگم اوني (البته فقط همون شخص) که بين
نظرات دوست عزيزم کاوه ، چند تا نظر نوشته بود ، IP اش
از ايران بود!! و دم از زندگي در فرنگ ميزد و واسه ملت تعيين تکليف ميکرد. و بقيه
بي نام ها از ولايات فرنگ بودن!
عکس امروز از طرف وبلاگ خوب برداشت دوم
رسيده. عکس جالبيه! همشون عينک خارجي زدن! راستي چرا تو اين فيلمها و نمايشهاي
تلويزيوني و اين چيزا وقتي ميخوان بگن طرف خارجيه ، حتما عينک دودي ميزنه!؟
و اما يه سري نتيجه گيري و نکته در مورد بحث ديروز (اينا نظرات شخصي خودمه ، منم
آدمي نيستم که الان نظراتم مهم باشه و يکي مثل همه شما هستم) بعد از خوندن حرفهاي
خوبتون اينا به نظرم اومدن:
1. شاهين درست ميگه: هر جا دنيا
بري آسمون همون رنگه. (من الان نگاه کردم ، سياه بود. آخه اينجا شبه!)
2. من اگه مرجان و يه مقدار (خيلي
کم) اخلاق و رفتارش رو نديده بودم ، هيچوقت ازش اين نقل قول رو نميکردم. من به شخصه
از لحاظ کلاس و رفتار و اعمال و اين چيزا قبولش دارم و از خيلي از خارجي ها هم
خارجي تره. پس چراغ قرمز و اين چيزا صدق نميکنه.
3. اگه کسي در پيشرفته بودن و سطح بالاي زندگي تو آمريکا و کانادا و کشورهاي
اروپايي (نسبت به ايران) شک داره ، يه فکري به حال خودش بکنه. با اين وضعيت من
مطمئنم گدا و توالت شور اونجا ها هم از همتاي ايرانيش بالاتره.
4. بعيد ميدونم کسي رو از اين مملکت انداخته باشن بيرون که مجبور بشه بره اونجا
کارهاي سطح پايين بکنه و تقريبا همه با اختيار خودشون رفتن (البته بيشتر فرار
کردن!!)
5. تو تمام ممالک دنيا ، مشکل و بدبختي و مخالفت وجود داره و مدينه فاضله نداريم.
ولي خب ميزان و نوع مشکلات فرق ميکنه!
6. اون افرادي که الان رفتن اونور آب و دارن آه و ناله ميکنن به نظر من خيلي بيخود
کردن رفتن و زندگيشون رو الکي تباه کردن! عين آدم برگردن و اينجا زندگيشونو کنن. به
هر حال تو ايران با همه مشکلاتي که داره ميتونستن بهتر زندگي کنن. کسي که تمام
زندگيش رو ميفروشه و ميره اونجا و همچنان به قول دوستان توالت ميشوره ، تو ايران هم
بود کاري نميتونست بکنه!
7. اونايي که تو ايران نميتونن ديگه زندگي کنن ، ناخواسته دارن بين بد و
بدتر انتخاب انجام ميدن!
8. ندا هم خوب ميگه: ... هر انسانی با توجه
با خواستهها و توقعات مختلفی به خارج از کشور میآد، حالا اگه اين خواسته ها تأمين
بشه، پس احساس رضايت میکنه واگه نه احساس نارضايتی ...
9. کاوه هم عالي ميگه: ... از اين کلاس بازي هاي افراطي وجود نداره پس با
خيال راحت ميري رستوران توالت هم ميشوري زندگيت رو هم ميکني. کسي هم نيست حرف در
بياره و نه کسي کار رو عار حساب ميکنه. اگه براي خودت ارزش بيشتري قائلي درس ميخوني
يه شغل بهتر ميگيري ...
10. من به شخصه موقعيت رفتن رو ندارم (خدمت مقدس سربازي!) ولي در همه صورت ايران و
تهران رو دوست دارم ، به هزار دليل و به هيچ وجه حاضر نيستم برم يه جا ديگه و از
صفر شروع کنم. ولي اگه زماني موقعيتش رو داشته باشم حتما يه سر ميرم ، تا ببينم چي
به چيه و نديده از دنيا نرم!
11. بابا مگه توالت شوري چشه؟ اينم يه شغله ديگه! همه اگه رييس بشن پس کي ميخواد
توالتها رو بشوره؟ به نظر من همه شغلها مهترمن!! شده قضيه اون موضوع انشا که مجيد
تو سريال قصه هاي مجيد نوشت. (يه چيزي تو اين مايه ها بود) " به نظر شما چه کسي
مهمترين شغل را دارد؟" اونم نوشته بود " مرده شور! " و خيلي قشنگ دليل آورده بود که
اگه مرده شور نبود ، همه مرده ها ميموندن رو زمين و تمام دنيا رو بو ميگرفت و خلاصه
نميشد زندگي کرد! توالت شور هم همين وضعيت رو داره! بابا توالت شوري شغلي است بسيار
شريف! ( به نقل از بيانيه انجمن حمايت از شغلهاي حياتي ولي بدنام!)
12. يه خواهش. من شايد در مورد بعضي ها بنويسم. اينجا وبلاگ منه. پس لطفا بد و
بيراه ، فحش ، متلک ، تيکه و هر کلام گهرباري که دارين به من نسبت بدين نه به شخص
ديگه اي. من پوستم کلفته و همه رو قبول ميکنم. خلاصه اونايي که فحش تو گلوشون گير
ميکنه ، به من بدن.
13. نظر هرکي برخاسته از عقل و فکر و شعور همون فرده ، اگه يکي خوب مينويسه مال
اينه حرفاي خوب تو سرشه ، اوني هم که بد و بيراه مينويسه مال اينه که اين چيزا تو
فکرشه. لطفا با هم دعوا نکنين. (شدم عين اين بابا ها که بچه هاشونو دعوا ميکنن!)
14. خودمونيم ها! رکورد زدين! تاحالا اينجا نظرات بالاي 60 تا نرفته بود که رفت!
امروز خيلي خوب بود. يکي حرف خوبي ميزد ، کاش ميشد بعضي لحظات خوب رو متوقف کرد و
نهايت استفاده رو ازش برد. کاش آدم تمام روزاي زندگيش خوب بود. البته اونوقت ديگه
قدر روزهاي خوب رو نميدونست! پس تصحيح ميکنيم. کاش هر چند روز يه بار ، يه روز بد
هم باشه!
ميخواستم در مورد چند تا فيلم که ديدم بنويسم ولي ديگه زياد ميشه. يه کم رفتم بالا
منبر تا فضل و فضولات بريزم بيرون! از طرفي هم قول دادم زياد ننويسم.
قابل توجه تمام علاقه مندان PhotoShop ، زهير معصوميان
يه آموزش فتوشاپ
Online زده که به نظر من خيلي خيلي خوبه و کلي آموزنده هستش. من به شخصه
خيلي استفاده ميبرم. يه سر بزنين پشيمون نميشين. همه چي هم به زبون فارسي با شکل و
عکس و مثال. (ميدونم اينو يه کم دير معرفي کردم ولي ماهي رو هر موقع از آب بگيري
.... گرفتي ديگه!)
August 2002 Archives
اين
عکس جوراب سوراخ رو دختر ايراني
فرستاده. من هيچوقت جوراب به اين ضخيمي نميپوشم ولي تا دلتون بخواد جوراب سوراخ
دارم!
خواهش ميکنم نظراتتون رو به صورت سليس و روان بنويسين که من بي سواد هم بفهمم و کسي
با کنايه و اين چيزا ننويسه که من چيزي ازش نميفهمم. نظر کسي هم پاک نميکنم واسه
همين هرچه ميخواهد دل تنگتون بگين. اونبار يکي يه حرف جالبي ميزد. ميگفت وبلاگ من
مخاطب خاص داره و من فقط واسه يه نفر مينويسم. حالا کنارش بقيه هم ميان ميخونن و
استفاده ميکنن. خيلي واسم جالب بود. ولي وبلاگ من مخاطب خاص نداره و خوشبختانه
اينقدر پررو هستم که حرفم رو رودررو بزنم و نيام تو وبلاگم بنويسم. ولي يه سري که
منو بيرون از وبلاگ ميشناسن ، ميان اينجا رو ميخونن چون واسشون جالبه که من چيکار
ميکنم و چي ميگم! من هم خوشبختانه با کسي رودربايسي ندارم اينجا. با خيال راحت هرچي
بخوام مينويسم.
اون روز يکي ميگفت که توي وبلاگها مخالف زياد داري و جزو فلان گروه هستي و با ما
نيستي و از اين چيزا! من از همين جا اعلام ميکنم که جزو هيچ دسته و گروهي نيستم.
هرجا که حال بکنم همونجا ميرم. واسم هم مهم نيست که فلاني جزو چه گروه وبلاگيه يا
با کيا ميگرده و اين حرفها! ماشالا اينقدر هم پشت آدم حرف در ميارن که حد نداره!
يکي دو بار منو يه ChatRoom تو Yahoo
دعوت کردن ، چيزايي از آدم ميپرسيدن و آمارهايي ميدادن که آدم شاخ در مياورد! بابا
تورو خدا دست بردارين از اين خاله زنک بازيها!
BlogSpot جديدا اقدام به ارايه سرويس جديدي به اسم
BlogSpot
Plus کرده که با امکانات 25 و 100 مگابايت فضا روي وب و امکان ارتباط از
طريق FTP و اين چيزا. اگه به اون لينک برين ، مشخصات
دقيقش رو با مقايسه با سرويسهاي ديگه نوشته. البته قيمتهايي که داده خيلي زياده و
آدم خودش بره يه فضا بگيره خيلي از اين ارزون تر ميشه. تازه با کلي امکانات.
حالا اينا زياد مهم نيست. يه نکته اي که اونجا چشم منو گرفت و من تاحالا نديده بودم
، يه قسمتي بود به اسم Transfer که واسه سرويس رايگان
(هميني که اکثر ماها داريم) نوشته 250 مگابايت. حالا من نميدونم منظور از اين چيه؟
در ماه؟ اگه در ماه باشه که فکر کنم خيلي کم باشه. چون من با يه حساب سرانگشتي به
اين نتيجه رسيدم که يه وبلاگ که صفحه اولش حدود 50K حجم
داشته باشه و روزي 200 نفر بازديد کننده ، ماهي 300 مگابايت
Transfer خواهد داشت! (اميدوارم اشتباه حساب نکرده باشم). نتيجه اينکه آقا
از BlogSpot شديدا بوي گند پول مياد!! اين داستان
Offline ديده نشدن وبلاگها هم که جديدا راه افتاده و
نميدونم دليلش چيه!؟ کسي ميدونه؟
من خودم به شخصه اصلا عادت ندارم که Online بخونم. حتي
Email ها رو هم Offline جواب
ميدم. اصلا آدم يه جورايي استرس داره و خيالش راحت نيست! چون هم تلفن اشغاله و هم
پول تلفن داره ميره و هم اگه اينترنت پولي داشته باشي ، بايد بابت اون پول بدي!
روزي هزار بار به اين خارجيها که با خيال راحت به منبع لايزال وصل هستن حسوديم
ميشه!! خدايا يا ما رو ببر خارج يا اينترنت اونا رو بيار ايران! تا کي آخه با اين
وضع زندگي کنيم!؟
هيچ وقت آرزو نداشتم که شغل و پست و مقام دولتي داشته باشم. چون روزي هزار تا فحش و
لقب دزد و حروم خور از مردم ميشنوم. ولي هميشه دلم ميخواسته يه نقشي تو وضعيت
اينترنت و انفورماتيک ايران داشتم. چون به شدت درک ميکنم که ملت چي ميکشن! (يکي
نيست بگه حالا مثلا دردها و مشکلات اصلي مردم حل شده که تو ميخواي واسشون اينترنت
رديف کني؟)
امروز داشتم وبلاگ مرمرو رو
ميخوندم. تقريبا ماهي يک مطلب مينويسه!! مرجان و حسين چند وقتي تهران بودن و چند
باري تونستيم خدمتشون باشيم. يه مطلب تو تهران نوشته و يکي هم بعد از اينکه برگشته
کانادا. اون قسمتهايي که بيشتر منظورمه پررنگ کردم:
" چقدر تو اين شهر غريبم. بعد از دوسال که برگشتم انگار ديگه اين همون شهر سابق
نيست که دوسش داشتم و نمي خواستم برم تورنتو . شايد هم شهرو دوست نداشتم آدماشو
دوست داشتم. حالا همه اون آدما خارج رفتن هيچکس ايران نيست ومن تنهام تو اين شهر.
همه جا پر از دود همه سيگار می کشن اصلا فرديت آدمها مهم نيست همه مريضن انگار
جون آدما اينجا ارزش نداره. دارم روزا رو می شمرم که برگردم. "
" خدا رو شکر بالاخره برگشتيم به سر خونه و زندگی خودمون. از وقتی دوباره برگشتم
تورنتو قدر زندگی اينجا رو صد برابر می دونم. مردم آروم و مودب, همه جا تر تميز ,
کسی با آدم دعوا نداره و از همه مهمتر کسی حق نداره تو محيط سر بسته سيگار بکشه
يعنی در کل اينجا انسان بودن آدم بيشتر قابل احترامه. "
من با اينکه ايراني زندگي ميکنم و شايد مثلا بايد الان جبهه مخالف بگيرم ولي به شدت
باهاش موافق هستم. متاسفانه تو اين مملکت تنها چيزي که وجود نداره حقوق فردي و
اوليه زندگي و انسانه. اگه از دوستاني که اينجا زندگي ميکنن و غير از ايناييه که
مرجان نوشته ، بنويسين. عمدا از مطالب مرجان استفاده کردم چون فکر ميکنم يه شاهده
که هر دو طرف رو ديده و من هم خودشو چند جا از نزديک ديدم. راستي ها دلمون خوشه ما
هم زندگي ميکنيم!
اي بابا!
چند نفر آدم جمع ميشن که با هم يه کاري رو انجام بدن. پايه و اساس اين تجمع هم
رفاقت بوده. ولي الان بعضيها نداي جدايي سر دادن و جدا شدن و رفتن. انگار نه انگار
که اين همه مدت با هم بودن!
به قول يکي از بچه ها ، رفاقتها بدجوري بوي جوراب گرفته!
اين
عکس رو پرستو فرستاده. خيلي غم
انگيزاننده است!! ولي خب احساس کردم به روز مادر بخوره! آهنگ وبلاگ
آيدا رو هم که بذارم رو وبلاگم ديگه همه چي
کامل ميشه و يه چند تا شيشه آبغوره از کنار وبلاگم در مياد. (شايد هم اين نقاشي
باشه. خودم دقيق نميدونم)
ديروز هيچکي در مورد عکس اين بچه بدبخت هيچي ننوشت و همه داشتن براي ما دستورات
بهداشتي و دوستانه و روشهاي مبارزه با ايدز و اين چيزا رو مينوشتن و ما رو مورد
الطافشون قرار ميدادن. خب ديگه دوستان به فکر ما هستن.
قبل از تعريف ادامه ماجراي ديروز دو تا نکته بگم. اول اينکه تمام ماجراي ديروز
واقعي بود و من هيچي از خودم در نياورده بودم. در ضمن از شما هم خواسته بودم که
نتيجه گيري نادرست نکنيد. اينم ادامه ماجراي ديروز:
(بعد از نيم ساعت جستجوي بي نتيجه!)
من: رسيديم آخر خيابون ... . هيچي نبود که؟
امير: شايد سر کارمون گذاشتن؟ از اينا بر مياد ها!
من: نه بابا! بعيد ميدونم. اگه سرکارمون گذاشته باشن که کلي الان دارن بهمون
ميخندن!
(چون نتيجه اي نگرفتيم يه زنگ زديم تا بازم مطمئن بشم سرکار نيستيم.)
من: سلام. ما الان خونه عفافيم. خيلي داره خوش ميگذره!
همون صداي لطيف: جدي؟ تونيستين پيداش کنين؟ خب دقيق بگو چجوريه ها. از همه
جاش برام بگو!
من: گرفتي ما رو؟ بابا اينجا هيچي نيست. يکي سرکارمون گذاشته!
...
در فاصله 5 دقيقه حدود 20 تا تماس تلفني بين افراد مختلف برقرار ميشه. آخرش بازم با
ما تماس گرفته ميشه.
همون صداي لطيف: ببين به خدا من هم از اينا (!!) پرسيدم و بهشون همين آدرس
رو دادن!
من: اي بابا! حالا من هيچي! جواب اين امير رو که با خودم کشوندم اينجا و به
اين نيت اومده چي بدم؟ چجوري راضي نگهش دارم!؟
...
(پايان مکالمات تلفني)
ماجرا رو واسه امير تعريف ميکنم. متاسفانه اين قسمت نوار مکالمات به شدت پيچيده و
نميشه يه سري کلمات گهربار رو نوشت!
... $@ @#$% #$^% !~`*7 %&!!! ....
(زندگي خيلي سخت شده ها! آدم واسه اينکه دوستشو راضي نگه داره چه کارها که
نبايد بکنه! اي بسوزه پدر اين مرام و معرفت! که هرچي ميکشم از همين مرامه!!)
خلاصه اينکه ما هيچي پيدا نميکنيم و مايوس بر ميگرديم به طرف خونه. سر راه
از پارک دانشجو رد ميشيم و دوباره سرحال ميشيم. چيکار ميشه کرد. ميگن زندگي پر از
لحظات شاد و غمناکه!
خداشاهده من قصد آزار ندارم و نميخوام مطلب سرکاري بنويسم. فقط عمدا ماجراي ديروز
رو دو قسمت کردم چون دوست داشتم عکس العمل خيلي ها رو ببينم. اونايي که وبلاگم رو
براي اين ميخونن تا بفهمن من چيکار ميکنم و خلاصه اهل نظر و اين چيزا نيستن و
خودشون هم وبلاگ ندارن. تعدادشون هم کمه. و جوابهاي لازم خودم رو هم گرفتم!! من از
امير و پرستو هم خواستم که ماجرا رو
سربسته بنويسن.
امروز تولد حضرت فاطمه و روز مادر و روز زن و ... (کلي مناسبت ديگه) بود. اوليش رو
به تمام مسلمانان تبريک ميگم. دوميش رو به همه مادرهاي ايراني (آخه روز مادر
خارجيها يه روز ديگست) ، سوميش هم به تمام زنها! راستي اي جماعت
فمينيست! يادتون باشه که روز زن
داريم و کلي تحويلتون ميگيريم ولي روز مرد نداريم ها! اين واقعا نامرديه!! بعد بگين
مردها بد هستن! حالا ما هنوز پدر نشديم که به اميد روز پدر باشيم! (يکي نيست بگه
حالا مثلا خيلي مرد شدي!؟)
ميخواستم امروز به مناسبت روز مادر ، در مورد مادر خودم زياد بنويسم ولي به يه سري
دلايل منصرف شدم. مادر من از اون زنهاست که نميتونه خونه بشينه و بايد کار کنه.
(نميدونم چرا!) خوشبختانه به دليل مشکلات مالي نيست که رفته باشه سر کار. ولي از
اون موقع که من يادمه ، من (ما) بيشتر دو تا پدر داشتيم تا يک مادر و يک پدر. خيلي
ها مادرشون تمام روز خونه هستن و خيلي از کارهاشون رو مادرشون انجام ميده. ولي من
هيچوقت اينو تجربه نکردم. (نميدونم درسته بگم از اين نعمت محروم بودم يا نه!)
ماشالا اين مادر من هم اينقدر فعاله که تقريبا تمام وقت مشغوله. يکي دو سال هم ميشه
که مثل اينکه ايران واسش کوچيک شده و بعضي کارهاش خارجه و هي ميره سفر. بگذريم
نميخوام وارد جزئيات بشم....
ميدونم از لحاظ وظايف مادري کلي زحمت کشيده. اينقدر که الان سه تا بچه سالم و سرحال
بزرگ کرده. کلي هم بالاتر از وظيفه خودش عمل کرده. فکر ميکنم که هيچوقت نميتونم
زحماتش رو جبران کنم فقط اميدوارم از من راضي باشه... (چه غيرتي شد اين پاراگراف!)
خبرنامه
کاپوچينو هم رديف شد. کافيه روي اين لوگو بزنين و بريد اونجا توضيحاتش رو بخونيد و
ثبت نام کنيد. بعدش يه نامه خوش آمد گويي مياد و بعدش هم هر هفته ، چکيده اي از
کاپوچينو براتون فرستاده ميشه. اگه کاپوچينو رو ميخونين ، حتما تو اين خبرنامه ثبت
نام کنيد. نامه اي هم که مياد به صورت HTML است.
من
به خدا نه اهل قزوين هستم نه شهرضا. تا هفت جد و آبادمون هم به اونجاها نميرسه. ولي
خب بعضي از عکسهايي که از بچه ها گرفته شده واقعا جالبن و آدم رو براي چند لحظه
ميبره تو حال و هواي قزوين! عکس امروز رو حميد جون فرستاده.
ببينم شما از کجا به اين نتيجه رسيدن که من دورم رو الکي شلوغ کردم و هزار تا کار
دارم که به هيچ کدومش نميرسم؟ والا مشکل من چيز ديگه است. يعني در اصل دو تا مشکل
دارم. يکي که مشکلات تحتاني است و نميشه کاريش کرد و جزو لاينحل زندگي منه! دومين
مشکل هم اينه که من يه کم زيادي رفيق باز هستم و تقريبا تمام وقتهاي مفيد من با
دوستام سپري ميشه. ماشالا اينقدر هم دوست زياد دارم که کم نميارم. اين مشکل هم خودم
ترجيح ميدم حل نکنم. چون اگه دوستام رو از زندگيم يه کم بکشم بيرون ديگه حرفي واسه
گفتن ندارم و بايد برم بميرم!
تصميم کبري (2)
از اين به بعد ديگه زياد نمينويسم. البته واقعيتش رو بخواين من روزي 1-2 ساعت براي
اين وبلاگ وقت صرف ميکنم که فکر ميکنم زياد هم نباشه ولي ترجيح ميدم بکنمش روزي نيم
ساعت. به جاش حداقل چيزاي خوب بنويسم. البته ممکنه يه روز حرفهاي خوب زياد باشن و
طولاني بشه...
يه ياد آوري هم بکنم که تصميم کبري (1) هم در مورد اين بود که شايد هر روز ننويسم.
در مورد اسم کبري هم بگم که خونه منو کبري صدا ميکنن.
يک تجربه!!!!!!!
تا حالا همه شما از خانه عفاف فقط شنيدين نه!؟ خب من و امير امروز...
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که موبايل زنگ زد. بعد از احوالپرسي: (البته با اندکي
تلخيص و يه کمکي هم آب و تابش ميدم اينجا. مگرنه اون لحظه اينقدر تعجب کرده بودم که
فکرم هم کار نميکرد!)
صداي لطيف: يه خونه عفاف پيدا کردم!
من: گرفتي ما رو؟ من و بابام خودمون رنگ فروشي داريم ها. مردم رو رنگ
ميکنيم.
صداي لطيف: نه بابا. منبع موثقه! خيابون ... پايين تر از چهارراه ... کنار
تالار ... نزديک همون پارک ... ! کاملا رسمي و قانوني ، به اسم ... ! فقط اشتباهي
نري تو پارک!
من (درحالي که از تعجب هر کدوم از چشمام 4 تا شاخ درآوردن):
نــــــــــــــه!!؟؟!؟!؟ {بعد از چند لحظه مکث! تازه ميفهمم موضوع چيه! آب دهنم رو
غورت ميدم} اون پارک که پاتوق خودمه ، بهش واردم.
صداي لطيف: به خدا راست ميگم. حالا ميخوام بري يه سر و گوشي آب بدي. جون
ميده واسه گزارش هاتون! من و ... (يه جنس لطيف ديگه) خودمون ميخوايم فردا بريم!
من: گزارش کدومه بابا! شانس يه بار در خونه آدم رو ميزنه! شناسنامه پيشم
نيست! با کارت دانشجويي ميشه رفت!؟
...
سه تا سوت ميزنم و با عجله امير رو ميگيرم. بعد از احوالپرسي:
من: يه جايي ميخوام بياي ولي نه نبايد بگي باشه؟
صداي زمخت: نه!!
من: جون جدت ناز نکن. جاي خوبيه ها! اينقده خوبـــــه!
صداي زمخت: من الان Office (!) هستم. بگو زودتر
چيه؟ کار دارم ميخوام برم خونه
... &@# !@^
#^ %$ &
...
صداي زمخت: ببين من کارت دانشجويي همراهمه. نهار نخوردم ولي خب بيخيال. سر
ساعت 3 و نيم اونجا باشي ها!
من: باشه! چاکريم. دافظ!! (خداحافظ)
ساعت 3:45 و مثل هميشه من دير رسيدم و بعد از چند تا فحش کوچيک ميريم به آدرس مورد
نظر!
من: اينم از خيابون ... خب حالا چيکار کنيم؟ من که روم نميشه از کسي بپرسم!
امير: منم روم نميشه! خب از اول خيابون شروع ميکنيم تا پيداش کنيم.
(در حين جستجو)
...
امير: امشب ميرم خونه با افتخار ميگم بابا من ديگه مرد شدم!
من: {خنده} حسابشو بکن مثلا فرداي روزگار ميري اونجا تو صف آشنا ببيني! خيلي
ضايع ميشه ها! ولي چه صفي ميشه جلوش! عين شهرک آزمايش بايد از شب بخوابي تو صف!
...
ماجراي بالا عين حقيقت است و غير از حقيقت چيزي نيست. از اينجا به بعدش رو ديگه روم
نميشه بنويسم. شرمنده! ولي لطفا نتيجه گيري نادرست نفرماييد!! اگه تا
فردا جرات پيدا کردم بقيه ماجرا هم ميگم! اگه نه که به نظر من خانه عفاف خيلي خوب
است!!
راستي اينم يه شاهد که نگين
الکي نوشتم اينا رو!!
نظرات امروز شما رو در مورد اين مطلب آخر به شدت خواهم خوند!
عکس
اÙ
Ø±ÙØ² ر٠تا ØØ§Ùا n ÙÙØ± ÙØ§Ø³Ù Ù
Ù ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù. آخرÙÙ ÙÙØ± ÙÙ
Ø´Ø§ÙØ§Ù Ø¹Ø²ÙØ² Ø ÙÙÙØ³ÙØ¯Ù Ø®ÙØ¨ Ø±ÙØ²Ùگار
ØªÙØ±ÙØªÙ Ø¨ÙØ¯. با تشکر از ÙÙ
Ù Ù
Ø®ØµÙØµØ§ Ø´Ø§ÙØ§Ù ØªÙØ±ÙتÙÙÙ! ØªÙ ØªÙØ¶ÙØÙ Ú©Ù ÙØ§Ø³Ù عکس
اÙÙ
Ø¯Ù Ø Ø§ÙÙ Ø±Ù Ø¨Ø±ÙØ¯Ù ÙÙØ§Ù Ø¬Ø§ÙØ²Ù Ø¹Ú©Ø§Ø³Ù Ø§Ø¹ÙØ§Ù
کرد٠٠از اÙÙ ÚÙØ²Ø§! Ø¨Ù ÙØ¸Ø± Ø´Ù
ا اÙÙ
عکس ÙØ§ÙعÙÙØ Ù
Ù Ú©Ù Ø´Ú© دارÙ
!
Ø¯ÙØ´Ø¨ Ú©Ù Ú©ÙÙ Ø¯ÙØ± Ø®ÙØ§Ø¨ÙدÙ
Ø Ø§Ù
Ø±ÙØ² ÙÙ
Ø²ÙØ¯ Ø¨ÙØ¯Ø§Ø± شدÙ
ک٠برÙ
Ø¯ÙØ¨Ø§Ù بدبختÙÙØ§Ù Ø®ÙØ¯Ù
.
Ø¸ÙØ± ÙÙ
Ø±ÙØªÙ
Ø¯Ø§ÙØ´Ú¯Ø§Ù ٠استاد Ù
ØØªØ±Ù
تا ساعت 5 ÙÙÙÙ
د٠٠دست از پا درازتر برگشتÙ
Ø®ÙÙÙ. Ù٠پرÙÚÙ Ø®ÙÙ٠سÙÚ¯Ù٠با Ù٠استاد Ø®ÙÙ٠سÙÚ¯Ù٠تر Ù Ú¯ÙØ± تر Ø Ø§Ø² اÙÙØ§ ک٠از Ù
Ù
Ù
است Ù
ÙÚ¯ÙØ±Ù Ø Ù
ÙÙØª تØÙÙ٠پرÙÚ٠اÙ
Ø±ÙØ² Ø¨ÙØ¯Ù Ø Ùکت٠خÙÙÙ Ù
ÙÙ
ÙÙ
اÙÙÚ©Ù Ù
٠اÙ٠پرÙÚÙ
ر٠با ÙØ§Ø¯Ù Ú¯Ø±ÙØªÙ
Ø ÙØ§Ø¯Ù Ùک٠از Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù Ú©Ù ØªÙØ±Ùبا دست Ù
Ù Ø±Ù ØªÙ Ø¯ÙØ¯Ø±Ù بازÙ
از پشت بستÙ! Ù Ø®ÙØ§ØµÙ اÙÙک٠د٠س٠ÙÙØªÙ دÙÚ¯Ù ÙÙ
کار دارÙÙ
. اÙ٠درس Ø±Ù ÙØ¨Ø§Ùد بÙÙÙØªÙ
Ø ÚÙ٠اگ٠بÙÙÙØªÙ
Ù
Ø´Ø±ÙØ· Ù
ÙØ´Ù
Ø Ø§Ú¯Ù Ù
Ø´Ø±ÙØ· بشÙ
Ú©ÙÙ Ú¯Ø±ÙØªØ§Ø±Ù Ø§ÙØ¬Ø§Ø¯ Ù
ÙØ´Ù ٠تاز٠ÚÙØ¨ خط
Ù
Ø´Ø±ÙØ·Ù ÙÙ
ب٠شدت پر شدÙ!
ØØ§Ùا Ù
ÙØ¯ÙÙÙÙ Ù
٠اÙÙ ÙØ³Ø· ÚÙکار Ù
ÙÚ©ÙÙ
Ø Ø§ÙØ§Ù دارÙ
در بدر Ø¯ÙØ¨Ø§Ù Ù٠خاک Ù
Ø±ØºÙØ¨ Ù
ÙگردÙ
Ø Ø§Ø² ÙÙØ¹ رس Ø¨Ø§Ø´Ù Ø¨ÙØªØ±Ù Ø Ø¨Ø¹Ø¯Ø´ ÙÙ
اÙÙÚ©Ù ÙÙ Ù¾ÙØ´ÙÙØ§Ø¯ Ù ÙÙ
Ùکر٠ÙÙ
از Ø´Ù
ا Ù
ÙØ®ÙاÙ
. بÙ
ÙØ¸Ø± Ø´Ù
ا از آب Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ú©ÙÙ
٠گ٠درست Ú©ÙÙ
Ø ÙØ§ اÙÙÚ©Ù ÙÙ
Ù٠خاک خشک Ø®ÙØ¨ÙØ Ø¨Ù ÙØ± ØØ§Ù
ÙØ¯Ù Ø Ø§Ø³ØªØ¹Ù
ا٠اÙ٠خاک ÙØ§ Ú¯Ù Ø¨Ø±Ø§Ù Ø±ÙØ®ØªÙ بر سر Ù
بارک Ø¨ÙØ¯Ù است. Ø§ÙØ¨ØªÙ گ٠ر٠ÙÙ
ÙØ±ÙزÙ
Ù Ù
عÙ
ÙÙØ§ Ú¯Ù Ù
ÙÚ¯ÙØ±Ù! Ù¾ÙØ´ÙÙØ§Ø¯Ø§Øª Ø³Ø§Ø²ÙØ¯Ù دÙگر ÙÙ
در زÙ
ÙÙÙ Ø±ÙØ§Ù٠از Ù
Ø´Ú©ÙØ§Øª Ø¹Ø¯ÙØ¯Ù اÙÙ
ÚÙØ¯ Ø±ÙØ² Ø§Ø®ÙØ± Ø´Ø¯ÙØ¯Ø§ Ø§Ø³ØªÙØ¨Ø§Ù Ù
ÙØ´Ùد.
Ø´Ù
ا ÙÙØªÙ Ø®ÙÙ٠اعصابتÙÙ Ø®ÙØ±Ø¯ Ø¨Ø§Ø´Ù Ù Ø²ÙØ±ØªÙ٠ب٠ÙÙÚ Ø¬Ø§ ÙØ±Ø³Ù ٠دستتÙ٠از ÙÙ
٠جا
Ú©ÙØªØ§Ù٠٠جÙÙ ÚØ´Ù
ÙØ§Ù Ø®ÙØ¯ØªÙ٠دارÙÙ Ù٠درس ر٠Ù
ÙÙÙØªÙÙ (Ø§ÙØ¨ØªÙ ÙØµÙ Ù
شک٠از کاÙÙØ¨Ø±
Ø¨Ø§ÙØ§Ù Ø®ÙØ¯Ù
Ù ÙØ§Ø¯Ù ÙÙ
Ø¨ÙØ¯Ù ÙØ§! اÙ
ا ÙØ¹Ùا استاد درس آدÙ
بد٠است!) برا٠خاÙ٠کردÙ
ØØ±ØµØªÙÙ ÚÙکار Ù
ÙÚ©ÙÙÙØ
راست٠تابستÙÙØ§ Ø§ØµÙØ§ Ø¯Ø§ÙØ´Ú¯Ø§Ù ØØ§Ù ÙÙ
ÙØ¯Ù! ÚÙ٠اÙÙØ§ Ø§Ø±Ø§Ø°Ù Ù Ø§ÙØ¨Ø§Ø´ ÙÙØ³ØªÙ Ú©Ù Ø®ÙØ´ بگذرÙ
Ø Ø¯Ùگ٠اÙÙÚ¯Ù Ù
ÙØ¬Ùد ÙØ·ÙÙ Ø¯ÙØ¯Ù ÙÙ
ÙØ´Ù! خدا ر٠شکر ک٠ترÙ
تابستÙÙ ÙØ¯Ø§Ø±Ù
.
Ù٠اعتراÙ٠بکÙÙ
. د٠ÙÙØªÙ Ù¾ÙØ´ Ù
ÙØ®ÙاستÙ
اÙÙ٠بÙÙÙØ³Ù
.
Ø¨Ù Ø®ÙØ¯ Ø¢ÙØ¯Ø§ ÙÙ
ÙÙÙØ² ÙÚ¯ÙØªÙ
Ø ÙÙÙ Ù
Ù ÙÙØªÙ Ù
ÙØ§Ù
رÙ٠خط Ø Ø§ÙÙ Ù
ÙØ±Ù
WinAmp ر٠خÙÙ Ù
ÙÚ©ÙÙ
بعدش Ù
ÙØ±Ù
ÙØ¨Ùاگ Ø¢ÙØ¯Ø§ بعدش صداÙ
Speaker Ø±Ù Ø²ÙØ§Ø¯ Ù
ÙÚ©ÙÙ
Ø Ø¨Ø¹Ø¯Ø´ ÙÙ
Ø´Ø¯ÙØ¯Ø§ Ù
ÙØ±Ù
ØªÙ ØØ³! (بابا Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§Øª!) بد Ø¬ÙØ±Ù
Ø¢ÙÙگش Ø¨Ø§ØØ§ÙÙ. Ø§ÙØ¨ØªÙ اÙ٠جÙ
Ù٠ب٠اÙÙ Ù
عÙÙ ÙÙØ³Øª Ú©Ù ÙØ¨ÙØ§Ú¯Ø´Ù ÙØ®ÙÙÙ
Ø Ø§Ø² Ù
Ø·Ø§ÙØ¨Ø´ ÙÙ
Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ù
ÙØ¨Ø±Ù
. ÙÙÙ ÙØ¨Ùاگ Ø¢ÙØ¯Ø§ ر٠با صدا٠بÙÙØ¯ Ø¯Ø±ÙØ§Ø¨Ùد. ب٠Ù
ا Ú¯ÙØªÙ Ú©Ù ÙÙÙØ¯ Ù¾ÙÚ Ù
Ù
ÙØ±Ù زØÙ
ت اÙ٠آÙÙÚ¯ Ø±Ù Ú©Ø´ÙØ¯Ù! Ø¨Ù ÙØ± ØØ§Ù با تشکر از Ø¹ÙØ§Ù
Ù Ù
ختÙ٠اÙÙ Ø¨Ø±ÙØ§Ù
Ù!
Ù
ا ک٠ب٠ÙÙØ¨Ù Ø®ÙØ¯ Ø§Ø³ØªÙØ§Ø¯Ù Ù
ÙØ¨Ø±ÙÙ
! ÙÙ ÚÙØ² ÙÙ
بگÙ
ÙÙØ· ÙØØ´ ÙØ¯ÙÙ ÙÙÙ Ù
Ù ÙÙÙØ²
ÙÙ
ÙØ¯ÙÙÙ
اÙÙ Carpe Diem ÙØ¹ÙÙ ÚÙØ! خدا اÙÙ Ø¢ÙØ¯Ø§ Ù ÙØ¨Ùاگش
٠آÙÙÚ¯ ÙØ¨Ùاگش٠از Ù
ا ÙÚ¯ÙØ±Ù!
ÙÙ
ÙØ¯ÙÙÙ
با Ø¯ÙØ¯Ù اÙ٠عکس ÚÙ Ù
ÙØ§Ø¯ ت٠ذÙÙØªÙÙ Ø ÙÙ٠اÙ٠عکس Ùک٠از آخرÙÙ ÙÙ
ÙÙÙ ÙØ§Ù تکÙÙÙÙÚÙ
Ù
ÙØ¨Ø§Ù٠است. Ø®ÙØ§ØµÙ اÙÙک٠آخرÙÙ Ùکت٠ا٠ک٠دار٠اÙÙ٠ک٠عÙÙÚ© ÙÙ
ÙØ³Øª.
Ø±ÙØ´ Ú©ÙÙÚ© Ú©ÙÙØ¯ تا Ù٠سر٠عکس از ÙÙ
Ø³Ø±Ù ÙØ³Ø§ÙÙ Ø§Ø±ØªØ¨Ø§Ø·Ù Ø¬Ø§ÙØ¨ ببÙÙÙÙ. اÙÙØ§ ر٠با email ÙØ§Ø³Ù
Ù
Ù ÙØ±Ø³ØªØ§Ø¯Ù Ù ÚÙÙ Ù
Ù Ø®ÙØ¯Ù
از اÙÙ ÚÙØ²Ø§ Ø®ÙÙÙ Ø®ÙØ´Ù
Ù
ÙØ§Ø¯ Ø Ù٠جا جÙ
عشÙ٠کردÙ
تا Ø´Ù
ا
ÙÙ
ببÙÙÙÙ. Ø´Ø§ÙØ¯ Ø®ÙØ´ØªÙÙ Ø¨ÙØ§Ø¯.
ÙØ§Ùعا باعث تاسÙÙ Ú©Ù ÙÙ ÙÙ
ÚÙÙ ÚÙØ²Ø§Ù٠در اÙÙ
Ø¯Ù Ø Ø§ÙÙÙÙØª ØªÙ Ø§ÙØ±Ø§Ù ÙÙÙØ² دار٠سÙÙ
کارت (Sim Card) Ù
ÙØ¨Ø§Ù٠ر٠ب٠ÙÙÙ
ت Ø®Ù٠باباشÙÙ Ù
ÙÙØ±ÙØ´Ù.
ØªØ§Ø²Ù Ø±ÙØ² Ø¨Ù Ø±ÙØ² Ø¨Ø§ÙØ§ Ù
ÙØ±Ù ک٠پاÙÙÙ ÙÙ
ÙØ±Ù. از ÙØØ§Ø¸ سرÙÙØ³ ٠اÙ
Ú©Ø§ÙØ§Øª Ù ÙÙ
Ú©Ù
Ø§ÙØªØ¶Ø§ØÙ. ÙØ§Ø³Ù اÙÙÚ©Ù Ø®ÙØ§ÙÙØ¯Ù ÙØ§Ù خارج٠ÙÙ
ØØ³Ø§Ø¨ Ø¨ÙØ§Ø¯ دستشÙ٠بگÙ
Ú©Ù ÙÙÙ
ت Ù٠سÙÙ
کارت Ù
ÙØ¨Ø§ÙÙ ØªÙ Ø§ÙØ±Ø§Ù ØØ¯Ùد 750 ÙØ²Ø§Ø± تÙÙ
ا٠است!! تاز٠با Ú©Ù
ترÙ٠اÙ
Ú©Ø§ÙØ§Øª (ØªÙØ±Ùبا
ØµÙØ±!) Ù
Ø«ÙØ§ سرÙÙØ³ SMS Ú©Ù Ø¬Ø²Ù Ù¾ÙØ´ پا Ø§ÙØªØ§Ø¯Ù ترÙ٠اÙ
Ú©Ø§ÙØ§Øª
ÙÙ Ù
ÙØ¨Ø§ÙÙÙ Ø ÙÙÙØ² ØªÙ Ø§ÙØ±Ø§Ù ÙØ¹Ø§Ù ÙÙØ³Øª! ØªØ§Ø²Ù ÙØ§Ø³Ù سرÙÙØ³Ùا٠دÙÚ¯Ù Ù
ÙØ¨Ø§ÙÙ ÙÙ
(Ù
Ø«Ù
Wap ÙØ§ email ÙØ§ اÙÙØªØ±Ùت Ù
GPS Ù ... ) ÙÙÚ Ø®Ø¨Ø±Ù ÙÙØ³Øª. ÙÙØ· Ø¨Ø§ÙØ¯ ØªÙØ´ اÙ٠اÙÙ Ú©ÙÙ!
ÙÙ
Ù٠٠بس! ØªØ§Ø²Ù Ø§Ú¯Ù Ø¢ÙØªÙ بدÙ! تÙ
اÙ
اÙ٠اÙ
Ú©Ø§ÙØ§Øª ÙÙ
Ø§ÙØØµØ§Ø±Ø§ دست دÙÙØªÙ Ù ÙÙ Ø¬ÙØ±Ø§ÙÙ
ÙÙÚ Ø±ÙØ§Ø¨ØªÙ ÙØ¬Ùد ÙØ¯Ø§Ø±Ù (ÙÙ
ÙØ°Ø§Ø±Ù ÙØ¬Ùد داشت٠باشÙ! ÚÙ Ù
ÙØ¨Ø¹ درآÙ
د٠از اÙÙ Ø¨ÙØªØ±!Ø) ÙÙ
ÚÙØ²Ù ت٠Ù
اÙÙ ÙØ§Ù " ÙÙ
ÙÙÙ Ú©Ù ÙØ³Øª! " اÙÙÙÙØª ببÙÙÙ٠اÙÙÙØ± دÙÙØ§ Ú٠خبرÙ! تاز٠Ù
ا
Ø´ÙÙØ¯ÙÙ
ØªÙ Ø¨ÙØ§Ø¯ Ú©ÙØ± سÙÙ
کارت ٠اÙÙ ÚÙØ²Ø§ ر٠رÙÙ Ú¯ÙØ´Ù ٠با Ú©Ù٠اÙ
Ú©Ø§ÙØ§Øª دÙگ٠با ÙÙÙ
ت
Ø®ÙÙÙ Ú©Ù
ÙØ§ ØØªÙ راÙگا٠(ÙÙØ· ÙØ²ÙÙÙ Ù
کاÙÙ
ات Ú¯Ø±ÙØªÙ Ù
ÙØ´Ù) n
تا شرکت Ù
ختÙ٠اراÙÙ Ù
ÙØ¯Ù! (اگ٠Ù
ÙØ´Ù در خارجÙÙØ§ در اÙÙ Ù
ÙØ±Ø¯ ÙÙ ÚÙØ¯ Ú©ÙÙ
٠بÙÙÙØ³Ù Ù
ا
ÙÙ
بدÙÙÙÙ
)
عÙÙ Ø¹Ø³Ú¯Ø±Ù Ø Ùک٠از Ø¯ÙØ³ØªØ§Ù Ø®ÙÙÙ Ø®ÙØ¨ Ù
ÙØ¯ÙÙ
Ù Ø Ù٠ستÙ٠دار٠ت٠کاپÙÚÙÙ٠بÙ
اسÙ
ÙØ«Ø± Ø³ÙØ®ØªÙ Ú©Ù Ø¨Ù ÙØ¸Ø± Ù
Ù Ùک٠از Ø¨ÙØªØ±Ù٠ستÙÙÙØ§Ù اÙÙ ÙØ´Ø±ÙÙ ÙÙÙ٠ا٠است!
ÙØ± سر٠داستاÙÙØ§Ø´ Ø¨ÙØªØ± از Ø¯ÙØ¹Ù ÙØ¨ÙÙÙ. داستا٠اÙÙ ÙÙØªÙ Ø
ÙØ±ÙÚ¯ÙØ³ Ø Ø±Ù
ØØªÙ
ا بخÙÙÙÙ. Ø§ÙØ¨ØªÙ بÙÙ Ø®ÙØ¯Ù
Ù٠باش٠ک٠اÙ٠عÙÙ Ø¢ÙØ§ ÙØ± ÙÙØªÙ ÙØ§Ø² Ù
ÙÚ©ÙÙ Ù Ù
ÙØ®Ùاد
دÙÚ¯Ù ÙÙÙÙØ³Ù Ù Ù
٠بدخت ÙØ§Ø²Ø´Ù Ù
ÙÚ©Ø´Ù
Ù Ù
Ø¬Ø¨ÙØ±Ù
Ù٠شب از کارÙ
ت٠پارک Ø¯Ø§ÙØ´Ø¬Ù بزÙÙ
Ù
برÙ
Ø®ÙÙ٠عÙ٠اÙÙØ§! ÙÙÙ Ø¢ÙØ§ اÙ٠پارک Ø¯Ø§ÙØ´Ø¬Ù Ø®ÙØ¨ درآÙ
د Ø¯Ø§Ø±Ù ÙØ§! Ø¨ÙØ®Ùد ÙÙØ³Øª بعض٠از
اÙ٠خاÙÙÙ
ÙØ§Ù Ù
ØØªØ±Ù
Ù
ÙØ²Ù٠ت٠کار تجارت ٠کاسب Ù
ÙØ´Ù ÙØ§! راست٠آدرس پارک Ø¯Ø§ÙØ´Ø¬ÙÙØ§Ù
خارج ÙÙ
ØªÙ ÙØ¸Ø±Ø®ÙاÙ٠بÙÙÙØ³Ù٠ک٠بÚÙ ÙØ§Ù اÙÙÙØ± آب٠ÙÙ
Ù٠درآÙ
د Ø´Ø±Ø§ÙØªÙ
ÙØ¯Ø§Ù٠داشتÙ
باش٠٠بتÙÙÙ Ø±Ù Ù¾Ø§Ù Ø®ÙØ¯Ø´ÙÙ ÙØ§Ø³ØªÙ!
عÙ
ÙØÙ
ÙØ¯ ÙÙ
Ø±ÙØªÙ ÙØ§Ø·Ù Ø¨Ø²Ø±Ú¯Ø§Ù Ù ØµØ§ØØ¨ Ø®ÙÙÙ
شدÙ. بابا دات کاÙ
!! ÚÙکار Ù
ÙØ´Ù کرد دÙÚ¯Ù! Ù
اÙ٠دارÙÙ Ù ÙØ²Ø§Ø± درد! کاش Ù
Ù ÙÙ
ÙÙ Ú©Ù
از اÙÙ Ù¾ÙÙÙØ§ داشتÙ
٠دات کاÙ
Ù
ÙØ´Ø¯Ù
. دÙÚ¯Ù Ù
ÙØª اÙÙ BlogSpot
ÙÙ
Ø¨Ø§ÙØ§ سرÙ
ÙÙ ÙØ¨Ùد.
ÚÙØ¯Ø±Ùز٠باز email Ø¬ÙØ§Ø¨ ÙØ¯Ø§Ø¯Ù
. ÙÙ ÚÙØ¯ تاÙÙ ÙÙ
Ø¨Ø§ÙØ¯ ÙÙÙÚ©
ب٠اÙÙ Ú©ÙØ§Ø± اضاÙÙ Ú©ÙÙ
. از جÙ
Ù٠شبØ
Ù ÙÙ
ÙØ´Ú© Ù ÚÙØ¯ تا٠دÙÚ¯Ù Ú©Ù ÙØ±Ø§Ù
ÙØ´ کردÙ
Ø¨ÙØ¯Ù
.
ديگه
حال خودم هم از اون سه نفر که داشتن راه ميرفتن بهم ميخوره! (عکس ديروز) واسه همين
با اينکه الان ساعت حدود 4 شده و خوابم مياد شديد ولي بيدار موندم چند کلمه بنويسم!
چيکار کنم ديگه ، با اينکه شما از مطالب اينجا خوشتون نمياد و عکسهاش مهمه ولي خب
من مطالب رو واسه خودم مينويسم ، عکسهاش هم مال شما! (چه بچه سخاوتمندي!)
اين عکس رو شايد تاحالا ديده باشين. خلاصه اگه تکراريه شرمنده! من اينو قبلا ديده
بودم ولي ديروز باز هم برام فرستادن و زيرش يه مطلب از ابراهيم نبوي بود. يه سري
تست بود. اگه روي عکس کليک کنين بزرگ و کاملش رو ميبينين.
خيلي جالبه! اگه کسي هم هنوز نکته عکس رو نگرفته ، به وسيله اي که توي دست اون آقاي
سمت راستي ديده ميشه دقت کنه!! يه کم آشناست!! در موردش چند کلمه بنويسين!
ديروز
از صبح خونه بودم. الان هم دور و برم پر از نقشه هاي جورواجوره و دارم ميزنم تو سر خودم.
مگه تموم ميشه اين وامونده! يه عدد هم اگه يه جا اشتباه کني تا آخرش همش خراب ميشه.
اوني که ديروز از تعريف "متره و برآورد" ايراد گرفت ميدونه چه دردسريه! تا ظهري همه چي خوب بود. اين چند روزه هم که ملت رفتن مسافرت و شام و نهار درست حسابي
در کار نيست ، تا موقعي که گرسنگي بهم فشار نياره نميرم سراغ غذا! خدا پدر مخترع
Microwave رو بيامرزه! شايد هم يارو درد من رو داشته. سه
سوت غذا توش رديف ميشه! البته ميگن غذاي ايراني بايد جا بيوفته و روي گاز پخته بشه
و از اين حرفها! ولي وقتي غذا مال هفته قبل باشه تکليف چيه؟
کاپوچينوي دوازدهم هم در اومد. دروغ
چرا ولي قرار نبود ديگه در بياد ولي يه سري تغييرات انجام شد و قراره مدلش عوض شه و
از دوستان جديد کمک گرفته بشه. آخه چند تا از دوستان قبلي ، ترجيح دادن ديگه با ما
همراه نباشن. قبلا هر کي ناز ميکرد که بره ، خودم کلي منتش رو ميکشيدم که بمونه ،
بقيه هم همين کار رو ميکردن. ولي ديگه خسته شديم. اختيار هرکي با خودشه. بعضي از
اين دوستان ميگن ، شرايط عوض شده! خلاصه مثل اينکه نميتونن خودشون رو با شرايط جديد
تطبيق بدن! يه سري ميگن کاپوچينو داره زرد ميشه! ولي من همه چي رو همون قهوه اي و
سنگين که بود ميبينم! يه سري هم ميگن کاپوچينو داره سرد ميشه و ديگه مثل اولش داغ
نيست! اينو ديگه من بي تقصيرم! من به شخصه هرچي ميتونستم زور زدم تا اونجا که به من
مربوطه ، داغ بمونه!
اين هفته جاي مصاحبه ، بچه هاي خود کاپوچينو با هم مصاحبه کردن! با اين تفاوت که
سوال مشترک و واحده ،
تو اين کاپوچينو چه خبره؟؟ تقريبا همه از زبون خودشون جواب دادن. به نظر من از
شماها اگه کسي از کاپوچينو خوشش مياد ، اين قسمت رو حتما بخونه! حرفهاي جالبي زده
شده که شايد تاحالا از هيچ کدوم از اين بچه ها نشنيده باشين. فردا در مورد بقيه
قسمتهاي اين شماره کاپوچينو هم خواهم نوشت.
امشب فکر کنم آخرين شبي بود که پيام
رو ميديدم. به همين مناسبت شام رفته بوديم بيرون.
خداداد و نيما (noaa
يا nooha يا ... ما که نفهميديم اسمش چيه! من که نيما
صداش ميکنم) هم با ما بودن. به همراه
خورشيد خانوم و پينکفلويديش ،
علي پيروز ملقب به علي ديجيتال! اول
رفتيم يه جا که بيشتر از 6 نفر نميشد بري! خب ما 7 تا بوديم! پاشديم رفتيم يه جا
ديگه! خيلي با پيام و خداداد خنديديم! جفتشون از اون پسرهاي توپ هستن. صحبت از
گارسون (همون پيشخدمت خودمون) رستوران چيلي هم شد! همون که اون شب من و پيام تو نخش
بوديم! من آمارش رو در آورده بودم و فهميديم که طرف نامزد داره! جفتمون افسرده
شديم! بعد از شام که اومديم بيرون ، يکي بود که بادکنک ميفروخت! نميدونم اين وقت شب
، کدوم بچه اي بيرونه که بادکنک بخره!؟ بادکنکهاش شکلهاي خيلي خيلي جالبي داشتن!!!
من که روم نميشه اينجا بنويسم! فقط اينو بگم که روم به ديوار (ديفال) موارد استعمال
زيادي داشتن! به قول خداداد شگفتيهاي بدن انسان و علم پزشکي بودن! واسه يک ساعت
سوژه خنده ما شده بود! چند بار هم ماشين نيروي انتظامي جلومون واستاد ولي وقتي ديد
ما ذاتا يه تخته کم داريم ، خودش بيخيال شد! پيام دو روز ديگه برميگرده اونور آب و
ديگه خدا ميدونه کي دوباره ببينيمش.
خودمونيم ها... من اين پيام رو خيلي کمه که ميشناسم ولي تو اين مدت اينقدر باهاش
حال کردم که نگو. خداداد هم همينطور! جفتشون توپ هستن انصافا! (فکرهاي پارک شهري
نزنه به سر کسي ها!) چرا اين آدمهاي باحال بايد برن اونور دنيا سالي يه بار
ببينيمشون!؟
امروز يه چيزي شنيدم دلم کباب شد! همين آقا نيماي گل ، خارجه به دنيا اومده ولي خب
ايرانيه! خيلي وقت هم بوده که اينورا نيومده بوده ، يه روز يه مسيري رو براي اولين
بار با يه آژانس ميره. آژانس هم نامردي نميکنه ، 8500 تومان ازش ميگيره! در صورتيکه
ديگه نهايت کرايه تو تهران ، اگه دور شهر هم بزني ميشه 3000 تومان! از اون راننده
هاي پدرسوخته بوده ها! ديده اين طفلي غريبه ، حسابي تيغش زده رفته! از اين اتفاقات
زياد شنيدم!
راستي امروز علي ميگفت که خرداديان (همون که خوب ميرقصه!) تو باشگاه بدنسازي که علي
ميره عضوه. (بيخود نيست که بهش ميگم علي آرنولد اينا!) اگه در جريان باشين ميدونين
که خرداديان بيچاره در بدو ورود به ايران دستگير ميشه و زنداني. ولي مشروط آزاد
ميشه و بچه ها ميگفتن مجازاتش اين ميشه که :
به مدت 10 سال ممنوع الخروجه و بايد ايران بمونه و حق شرکت در مراسم عروسي (غير از
مراسم خانوادگي) رو نداره!!
بند دوم واسه يه نفر که ميرقصه خيلي بده! يه چيزي تو مايه هاي همون زندانه ديگه!
ولي رو بند اول فکر کنين! يعني عملا ايران يه جوري قفس محسوب ميشه که واسه مجازات
ملت ، اونا رو تو اين قفس حبس ميکنن! چقدر بده ها! البته دروغ چرا ولي الان من و
خيلي از جوونهاي ديگه که نميتونبم از مملکت خارج بشيم يه جورايي زنداني محسوب ميشيم
ديگه!
توي اروپا مرزها رو بر ميدارن و بدون ويزا ميشه به 10-12 تا کشور خوب مسافرت کرد ،
اونوقت ما کجاييم!!؟؟
عکس امروز از طرف مسعود عزيز از آنسوي آبها فرستاده شده!
جملات گهربارتون در مورد عکس فراموش نشه! خيلي دوست دارم مسعود رو
از نزديک ببينم بايد از اون بچه هاي باحال روزگار باشه. يه بار يه عکس برام فرستاد.
قبل از اينکه عکسها Load بشه من متن نامه اش رو خوندم.
نوشته بود من دو تا گاو دارم که تو ماشينم نگهداريشون ميکنم! اينم عکسشون! اينو که
خوندم چشمام چهار تا شاخ درآورد! يا شاخهام چهارتا چشم در آوردن ، تا اينکه بالاخره عکس ديده شد! و به قول
نيما ، از زور
خنده خودمو خيس کردم! (بابا ديگه اينقدر هم خنده نداره!) خواستم عکس رو بذارم اينجا ولي ديدم لطفش به اينه که اول اين
متن خونده بشه بعدش عکس ديده بشه. حالا که اينا رو خوندين برين
اينجا گاوهاي مسعود
خان هم ببينين!
اين مطلب به نظر من يکي از قشنگترين تعريفها از وبلاگ است ، که از
وبلاگ سايه
انتخاب کردم:
" وبلاگهاي هر كدوم ما مثل پنجره هايي مي مونند كه دنيا رو ازشون تماشا مي كنيم
.اگه وبلاگ مي نويسيم براي اينه كه دلمون مي خواد بقيه هم بدونن از پنجره ما دنيا
چه شكليه. اگه وبلاگ مي خونيم ، براي اينه كه بدونيم از پنجره بقيه دنيا چه شكليه.
مثلا من الان مي دونم كه از پنجره
شاهين دنيا
همه چيزش فيلسوفانه است. از پنجره
بهزاد دنيا
قشنگه و دوست داشتني. از پنجره
رضا همه
چيزدنيا معصومانه است. از پنجره
احسان دنيا پر از
شور ونشاطه. از پنجره
خورشيد
خانوم دنيا لطيف و دل نازكه. از پنجره
پرستو حق
گرفتنيه. از پنجره هدر
دنيا خيلي وسيعه وازپنجره
شبح دنيا
خيلي عميقه.
از پنجره بعضيها همه چيز سياسيه. از پنجره بعضيها همه چيز شعره. از پنجره بعضيها
همه چيز دروغه.
... "
البته هدفش از اين حرفهايي که نوشته بود چيز ديگه اي بود ولي من از اين تيکه اش
خيلي خوشم اومد.
عنکبوت هم يه طبقه بندي از وبلاگها کرده
(بعضي از حرفهاش سخت بود و من زياد نفهميدم) من رو جزو وبلاگهاي تعاملي يا
Intractive آورده (اين اصطلاحات از خودشه و من غلط بکنم
از اين حرفهاي قلمبه سلمبه بزنم!) آخر هم گفته اون روز آفرينش اشتباه شده و بايد
اسم وبلاگ من رو ميذاشتن : You, Ehsan & Friends ! چه
ميدونم والا! حتما همينه که ميگن ديگه!
والا من وبلاگم رو اواسط اسفند سال 80 با حدود 60 بيننده در روز اول شروع کردم. (من
که خوب ادعا ميکنم. اينم بگم که من اولين وبلاگ نويس کل عالم بودم و حسين و سلمان
چند سال بعد از من تازه با اينترنت آشنا شدن. پدر تمام وبلاگهاي فارسي هم هستم.
راستي مادر وبلاگهاي فارسي کيه؟ من باهاش يه کار کوچولو دارم!!) اين 60 نفر هم
تقريبا تمام دوستان اينترنتي من بودن که اولا هيچ کدوم وبلاگ نداشتن و من از طريق
يک Email اونا رو با وبلاگ خودم (و اصلا وبلاگ) آشنا
کردم. همون روز اول هم دلايل وبلاگ نويسي
خودم هم گفتم. با اينکه دلم ميخواست براي خودم بنويسم ولي فهميدم که اين تفکرم
اشتباهه. خلاصه اينکه عکس و نظرخواهي و تعداد بيننده و اين چيزا همه دست به دست هم
دادن يه کم مدل نوشته ها عوض شد. ولي هنوز هم چيزايي رو که خودم دوست دارم مينويسم.
نه چيزايي رو که شما دوست دارين! هر کدوم از شما هم اگه منو بيرون وبلاگ و از نزديک
ديده باشين ميفهمين که هيچ فرقي با اين نوشته ها ندارم و اينجوري فکر ميکنم و
اينجوري حرف ميزنم و خلاصه اصل با کپي برابر است! با اين تفکر هم که چون گرفتار
هستيم و سرمون شلوغه ، به وبلاگ نميرسيم به شدت مخالفم. چون ميگم آدم بايد يه کاري
رو که ازش لذت ميبره انجام بده. يه قانون هم واسه خودم گذاشتم و اونم اينکه به محض
اينکه از وبلاگ نويسي زده بشم يا خسته بشم يا لذت نبرم ، ديگه نمينويسم.
اينم
از لوگوي امير! اينو آرش نصفه نيمه
ساخته ، نميدونم ميتونين لوگو رو به وضوح ببينين يا نه. حيف که واضح نيست مگرنه
ايده خيلي توپيه! عکس يه خر که دو تا بال هم در آورده و شده خرمگس! راستي حتما
ميدونين که مگس به رشتي ميشه " پرويز " و خر مگس هم ميشه " پرويز ترکه! " حالا ديگه
بماند که به اين مگس سبز ها چي ميگن!
اينم
از اخبار وبلاگي پيام که قولش رو داده
بود. (به صورت Flash و حدود 670 کيلوبايت) انصافا پسرم
استعداد به خرج داده ها! اين پيام تو اون مملکت غريب داره تلف ميشه. البته فعلا
ايرانه.
طبق معمول هم تيکه خودش رو به من انداخته! ولي به خدا هيچ خبري نيست. الکي پشت من
حرف در نيارين. آدمها خب بعضي وقتها خر ميشن ديگه. بعضي وقتها هم پشيمون! بعضي
وقتها هم جفتش با هم!
سه شنبه بايد يه پروژه خيلي کلفت دانشگاه رو تحويل بدم و تا از اول تابستون تا الان
فقط 10 درصد کار رو انجام دادم. درسته که شب امتحاني هستم ولي به خدا پروژه خيلي
سنگينه. اگه مهلتش تمديد نشه ديگه واويلا! نميدونم از درسهاي ما چيزي ميفهمين يا نه
(البته از الان گفته باشم که دانشجويان کامپيوتر حق ندارن بفهمن ها!) ولي خلاصه اسم
درسش " متره و برآورد پروژه " است. يه درس آسون و پر استفاده ولي خيلي حجيم. تو اين
درس تمام محاسبات و برآوردهاي مالي قبل يا بعد از انجام يک پروژه بايد حساب بشه!
يعني از يه دونه ميخ گرفته تا اين جرثقيل هاي بزرگ (Tower Crane)
که براي برج سازي استفاده ميشه! يه چيزي تو مايه هاي روز حساب که ميگن همه چي رو
حساب ميکنن! و هيچي از قلم نميوفته! البته ناگفته نماند که اين قسمت کار (يعني متره
کردن پروژه و تهيه صورت وضعيت و گزارشهاي مالي) بهترين مرحله براي انواع اختلاسهاي
مالي پنهان و توافقي و چاپيدن و کلاه گذاشتن سر کارفرما است. (که تو پروژه هاي بزرگ
معمولا دولت کارفرما خواهد بود و مشاور و پيمانکار و بعضي اوقات ناظر ، خيلي راحت
با هم تباني ميکنن و اين پول بي زبون رو ميکشن بالا!)
عکس
امروز به نظر خودم خيلي باحاله. نظر شما چيه؟ حال داشتين در موردش چند کلمه
بنويسين.
بابا من به خدا ديگه اينقدر بيکار نيستم که بشينم با عکسها ور برم تا چشم و دماغشون
کج و راست بشه و اين چيزا. الکي دختر مردم رو (هميني که عکسش اينجا بود) بد نام
کردين.
دقت کردين بعضي کلمات مثل چيز چقدر با معني هستن. ما که هرجا با دوستان هستيم نسبت
به اين کلمه و بعضي کلمات که در هنگام داد و ستد (!) استقاده ميشه مشکل داريم!
خلاصه اينکه در هنگام استفاده از کلمات نهايت دقت خودتون رو به خرج بدين. ضرر نداره
ها! امروز خواستم بگم يه چيزي رو من به کسي دادم ، چون اعصابم خورد بود يه کم با
عجله گفتم و جلوي 11 نفر ديگه گفتم: " من به خدا تاحالا n
بار دادم! " اينو که گفتم ملت از دختر و پسر زدن زير خنده و خلاصه من هم که ديدم
سوتي شده مجبور شدم از استقامت خودم مايه بزرام و پاي اونو بکشم وسط! آخه از وقتي
هم که اين قضيه پارک دانشجو مطرح شده ، حرفهاي من مدل ديگه اي برداشت ميشه! بيخود
نيست که اين قديميها ميگن بايد حرف رو اول به تعداد دندونها جويد بعدش داد بيرون!
(چه مسخره!)
پيام چرنديات رو بالاخره ديدم. عجب
پسر توپيه! خيلي باهاش حال کردم. حيف که هفته پيش خيلي درگير بودم و اصلا وقت نکردم
ببينمش. ما که خارج برو نيستيم ولي خدا رو شکر که اينا ميان ايران و ميشه از نزديک
ديدشون. پيام يه سوغاتي ويژه هم واسه من آورده بود که خيلي باهاش حال کردم. از اين
کلاههاي Cap که روش نوشته بود: Me,
Myself & Ehsan خيلي جالبه. حالا به محض اينکه دوربين گيرم بياد يه عکس ازش
ميگيرم و ميذارم اينجا تا شما هم ببينين. رنگ کلاه هم سبزه. يه چيزي مثل سبز
همينجا. پيام اين کلاه رو اون ور آب سفارش داده و خلاصه اينکه (خارج)
Made In Kharej است. همه اين چيزا يه طرف اينکه به ياد
من بوده و وقت گذاشته و اينو واسه من آورده يه طرف! دمش گرم! و فقط ميتونم بگم پيام
جان متشکرم و خيلي دوستت دارم! (البته خارج از پارک دانشجو!)
پيام يه اخبار وبلاگي خيلي توپ (به صورت Flash) درست
کرده که متاسفانه فعلا لينکش مشکل داره. به محض اينکه رديف شد لينک ميدم بريد
ببينيد و حال کنيد.
امروز تولد علي پيروز مشبک بود! همون که
قديما بهش ميگفتيم علي آرنولد اينا! ماشالا هر روز هم استخر ميره و خلاصه هيکل
ورزشکاريه. خورشيد خانوم يه
برنامه شام + تولد رديف کرده بود. توي رستوران چيلي (Chili)
توي تخت طاووس (بين اميراتابک و مفتح) و من بار اولم بود ميرفتم اونجا. خلاصه خيلي
باحال بود. خداداد و دوستش هم با ما
بودن. يه دوست خارجي (ايراني الاصل) و باحال به اسم نيما هم با ما بود. حدود
15 تا ديوونه تو اون رستوران مثلا با کلاس! اول از همه از رستوران بگم که يه چيزي
تو مايه هاي جام جم بود با همون غذاهاي عجيب غريب ولي رديف و خوشمزه با قيمتهاي
نجومي. آدمهايي هم که توش بودن از غذاهاش رديف تر و عجيب تر! من و پيام که از شام
خوردن افتاده بوديم و يه جورايي آرتروز گردن گرفته بوديم! نميشد يه دقيقه رو غذا
متمرکز شد! از بس که نکته انحرافي ميومد و ميرفت. يه مورد خيلي جالبي که من
اينجا ديدم و هيچ جاي ديگه نديده بودم ، وجود پيشخدمتهاي دختر و البته خوشگل بود!
به همراه همون تعداد پيشخدمت مرد. يکيشون هم بدجوري چشم من و پيام رو گرفته بود
البته يارو هم کلي نخ ميداد! بهتره بگم طناب ميداد! ملت دوربين دار هم که هي فرت و
فرت عکس و فيلم ميگرفتن. من و پيام هم همش از Background
ها فيلم ميگرفتيم! صاحب رستوران آشنا در اومده بود و کلي به ما تخفيف نداد!
بيخيال همه اينا! فقط سوغاتي پيام رو بچسب. خيلي توپه!
امروز جلسه کاپوچينو بود!
راستي يه ويژگي به اين کاپوچينو اضافه کرديم و اونم اينکه تو هرصفحه به لينک هست به
اسم " نسخه قابل چاپ " با زدن روي اون ، مطلب اون صفحه به صورت ساده نمايش داده
ميشه و ميشه بدون دردسر ازش پرينت گرفت.
امشب ديگه بيشتر از اين مغزم نميکشه و خسته شدم. حقيقتش نميخواستم بنوسم ولي ديدم
حيفه در مورد پيام و اون کلاه باحال و ماجراي تولد چيزي نگم!
عکس
امروز رو پرنسس(!) فرستاده. اونجور هم
که خودش توضيح داده ، عکس يک شطرنج باز 6 ساله (فکر کنم آمريکايي) که چند تايي هم
مدال و ... آورده. فقط برين تو کف ژستش! غم انگيزناک بودن عکس ديروز هم تقصير من
نيست و به اوني که فرستاده بود گير بدين!! در ضمن يه خواهش. اونايي که عکس ميفرستن
، ترجيحا هم اندازه يا بزرگتر از عکسهاي اينجا باشه. چون اگه کوچيک باشه نميشه
گذاشت اينجا. يعني ميشه ولي خوب نميشه.
اگه هنوز کسي با ديدن اين کاپوچينو
مشکل داره بگه لطفا. مخصوصا اون ور آبي ها! امروز پيش خودم فکر ميکردم بيشترين کلمه
اي که من تاحالا تو اين وبلاگ استفاده کردم چي بوده؟ فکر ميزنم کلمه کاپوچينو بوده!
در مورد گزارشي هم که از اين مسابقه رباتهاي مين ياب قول داده بودم ، به علت کم
کاري عکاس محترم (همون امير خودمون
بابا) يه مقدار تاخير افتاده. آخه گزارش بدون عکس که فايده نداره. خدايا بعد از
ماشين ، يه دونه دوربين ديجيتال برسون.
ديشب اخبار کانال 6 يه تحليل و بحثي در مورد طرح جديد آموزش عالي داشت. خلاصه اين
طرح اينه که ميخوان يه تعداد ورودي پولي (غير کنکوري) براي دانشگاههاي دولتي درنظر
بگيرن. هدفشون هم ايجاد امکان تحصيل براي همه و از اين حرفهاست. همون هدفي که قبل
از تاسيس دانشگاه آزاد بهونه کردن و بعدش هم به چه اهدافي که نرسيدن! به قول يکي از
کارشناسهاي همين برنامه ، فقط جمعيت بيکار رو يه 4 سالي مشغول کردن و از اين راه
پول در آوردن! اين طرح جديد هم همچين جديد نيست. چون کاري بوده که تاحالا و به صورت
غير قانوني و رابطه اي تو دانشگاههاي دولتي و رشته هاي مختلف انجام ميشده و ميشه و
فقط الان ميخوان اين مورد رو علني و قانوني کنن. مطمئن هستم دير يا زود ،
دانشگاههاي دولتي هم شهريه خواهند گرفت و يه بدبخت بي پولي که بخواد درس بخونه بايد
بره بميره! بجاش قشر تحصيل کرده پولداري خواهيم داشت و همه دستشون تو جيب باباهاشون
ميره. شکر خدا از ما گذشت. اون از جرايم و قانونهاي عجيب غريب مالياتي (مالياتهايي
که به صورت درصدي روي تمام محصولات هست! اميدوارم منظورم رو بفهمين!) اون از اين
وضعيت اقتصادي نابسامان و بچاپ بچاپ يه عده ، وضعيت نفت و گاز و برق و اينا هم که
بماند. حالا از فردا نوبت دانشگاه هاست. يه روزي ميرسه که ملت صبحها بايد برن يه
جايي يه پولي بريزن چون دارن زندگي ميکنن. البته ميدونم تو اين شرايط هم هيچکي صداش
در نمياد و تنها شکايت مردم شايد از اين باشه که چرا تعداد باجه هاي پرداخت پول کمه
و بايد الکي تو صف واستيم!؟ بگذريم... يکي نيست بگه تو (احسان) صاحب نظري؟ ،
اينکاره اي؟ دو کلمه جامعه شناسي بلدي؟ از سياست چيزي بلدي؟ ديگه واسه چي از اين
حرفهاي بي ناموسي ميزني؟ منم جواب ميدم هيچ کدوم از اينها نيستم ولي وضعيت جامعه رو
از نزديک ميبينم و حس ميکنم و دلم به حال اين مردم بدبخت (از جمله خودم) ميسوزه.
اون دنيا کي ميخواد حق اين ملت رو بده؟
ظهري در خدمت آقا نويد گل بوديم. هموني
که مهره نيست(!) فقط نميدونم چرا ميگه ما؟! يه پسر توپ و باحال. مرد شماره يک تمام
ISP هاي دنيا با بيش از يک قرن تجربه. ولي از شوخي گذشته
پسر باحاليه. تعريفش رو از امير شنيده بودم ولي خب شنيدن کي بود مانند ديدين؟ خلاصه
اينکه چشم ما گرفته بودش! (بازم دارم ميرم تو حال و هواي پارک دانشجو ها!) کلي هم
از اتاقهاي مخفيشون حرف زد. قراره از اين به بعد بيشتر ببينمش. خدا آخر و عاقبت اين
ديدارها رو به خير کنه!
امروز عصري يه دوست خوب و مهربون(!) ، سايه
(البته اسم وبلاگش سايه است و اسم خودش نيست ولي من به اسم سايه نام ميبرم!) ، دست
من رو گرفت و برد سر کلاس کامپيوتر. منم
محمدرضا رو با خودم بردم. انصافا دوست به اين ميگن ها! حالا شما هي بياين تيکه
بندازين که تو از کامپيوتر چيزي حاليت نيست و بايد بري سر ساختمون بوق بزني و ...
انصافا کدومتون منو برد سر کلاس؟ آدم بايد دوستاشو همين موقعها بشناسه ديگه! کلاس
جالبي بود. البته تعداد خيلي کم بود و آب و هواي نسبتا معتدلي داشت ولي خب من به دو
دليل رفتم. اوليش که مهمتر بود ديدن همين دوست بود. دوميش هم اينکه ببينم اين
کامپيوتر که ميگن چي هست!؟ خوردنيه؟ پوشيدنيه؟ تو جيب جا ميشه؟ دستتو ببري تو جيبت
، ماستي ميشه؟ البته ما طبق معمول دير رسيديم و همه سر کلاس بودن. ولي به سبک
دانشگاه خودمون سرمون رو انداختيم پايين و رفتيم تو. بعد از کلاس يه خوش و بشي با
هم کرديم و هر کي رفت خونشون. اين تيکه آخر از من و محمدرضا بعيد بود! اينهمه مثبت؟
تو راه (اتوبان چمران فکر کنم) به طور کاملا اتفاقي ماشين سايه رو ديديم و کلي
ماجراي خنده دار پيش اومد! من همينجا اعلام ميکنم که اين سايه خانم يه نهار به من
بدهکاره و هنوز نداده ها! خدا تعداد اين دوستاي خوب رو زياد کنه.
اين وبلاگ که تاحالا همش خير و برکت بوده و غير از بي خوابي و دندون درد ، ضرري به
من نرسونده و فعلا از دستش راضي هستم! به کمک اين وبلاگ هم کلي دوست جديد پيدا کردم
و کلي آدمها رو شناختم و فهميدم کي به کيه!
عکس
قشنگ امروز رو نيماي عزيز فرستاده. دستش
درد نکنه. آدم رو ياد غربت و ترک وطن ميندازه! حتما خواننده هاي خارجي در اين زمينه
يه کتاب حرف دارن. شکر خدا من يکي هنوز به اين درد غربت دچار نشدم! شايدم اين عکس
هيچ ربطي به غربت نداره. حال داشتين در موردش دو کلمه بنويسين.
اين مساله درست ديده نشدن کاپوچينو
خيلي براي من جالبه. اينايي که از نظر فني وارد هستن يه دو خط بنويسن ما بفهميم
مشکل يا نکته چيه؟ ما سرور اين کاپوچينو رو عوض کرديم ولي واسه يه مدت که ديروز
تموم شد ، سرور قبلي رو به صورت پشتيبان واسه اين سرور جديده گذاشته بوديم. البته
ديروز تمام DNS ها عوض شدن و همه چي از روي سرور جديد
بايد ديده بشه. اما جالبه که اين ISP هاي زپرتي ايراني ،
معمولا همون لحظه تغييرات رو نشون ميدن. (البته موقع تغيير DNS
ها معمولا 24 ساعت طول ميکشه که تغييرات در تمام دنيا انجام بشه! و من منظورم اين
نيست) خلاصه اينکه الان هر دو DNS روي سرور جديد هستند و
بايد درست نشون بده. اگه درست نشون نميده حتما بگين. اگه کسي هم علتش رو ميدونه بگه
ما هم بدونيم. البته من حدث ميزنم که بعضي از ISP ها
ميرن سراغ سرور قديمي چون IP هاشون به هم نزديکه (اولين
عدد IP قبلي 64 بود که به صورت Back
Up بود و الان ديگه نيست و اين جديده با 212 شروع ميشه.
Ping بفرماييد!) ولي اگه بازم اين مشکل بود بگين. با اينکه فکر نميکنم کاري
از من بر بياد! يکي يه چيز جالبي نوشته بود ، اينکه تو مملکتشون ، حدود جمعه سايت
Update ميشه. ما تاحالا فکر ميکرديم ايران از همه عقب
تره ولي مثل اينکه از خيلي ها هم جلوتره!
در راستاي اين اختلاف فازهاي اينترنتي ، مثل اينکه BlogSpot
هم همين مشکل رو پيدا کرده!!! آخه من چند روز پيش به طور مفصل غلط کردم و بحث رو
تموم کردم و رفت پي کارش ولي خبرش با چند روز اختلاف تازه به بعضيها رسيده و نشستن
(شايد هم سرپا!) واسش جواب نوشتن! راستي کسي در ايراني بودن من و خلق و خوي ايراني
من شک کرده؟ ساده ترين نمونه برداشتن غير قانون آگهي بالاي اين صفحه! من از کارهاي
غير قانوني خوشم مياد و از مخالفان کپي رايت هستم.
نيازمنديها: (ممکنه هيچ ربطي به مطالب بالا نداشته باشه ها. پس لطفا نتيجه
گيري نفرماييد.)
1. پماد سوختگي موضعي.
2. قطره استريل چشمي براي افزايش سوي چشم و بهتر ديدن!
3. ماشين واسه خودم.
4. سلامتي شما.
اين همه آدم واسه خودشون ادعا ميکنن و پوزشون ميخوره. خب منم واسه خودم ادعا کردم و
خيلي راحت پوزم خورد. مگه من آدم نيستم؟ در راستاي وجود سايتهاي
PHP فارسي ، دوست خوبم دو تا معرفي کرد.
يکي کتابخانه ديجيتال دانشگاه
شريف و يکي هم سايت کوچه که الان کار نميکنه. حتما غير از اين بازم هست. معلم فيزيک
دوستم ميگه: " ادعا × معلومات = مقدار ثابت " من خودم ميدونم که معلومات زيادي
ندارم و در برابر درياي معلومات اساتيد مسلم علم رايانه(!) ، يه قطره هم نيست. پس
حتما ادعاي خيلي زيادي دارم. از معلم فيزيک دوستم که اينو بهم ياد داد ممنونم. کاش
ما هم از اين معلمهاي خوب داشتيم که بهمون درس زندگي ميدادن.
يه نکته خيلي جدي: من وقتي از يکي خوشم بياد و باهاش احساس راحتي کنم ، اين جرات رو
به خودم ميدم که بهش گير بدم و سر به سرش بذارم اميدوارم کسي به دل نگيره.
چند شب پيش يه کنسرت مشترک ابي و داريوش تو محله بقلي
احمد اينا بوده. احمد و
شاهين هم با هم رفته بودن و ما فقط
تعريفش رو توي وبلاگ احمد خونديم. ولي
آلبوم عکسهايي که از خودشون و
اين برنامه گرفتن جالبه. يه سر بزنيد. اميدوارم هميشه بهشون خوش ميگذره. خدايا
مشکلات همه دلتنگهاي عالم رو زودتر حل کن. از ما که کاري جز دعا بر نمياد.
داشتم
اين مطلب پژمان رو ميخوندم.(يه کم طولانيه) اول از همه که دلم گرفت شديد. بعدش
هم رفتم تو خاطرات بچگي هاي خودم. به ياد کمبودها و غم و غصه هايي که اون موقعها
منو آزار ميداد. منم اون موقعها خيلي دلم ميخواست فضانورد بشم. بعدش نظرم عوض شد و
تصميم گرفتم خلبان بشم. خيلي از خلباني و هواپيما خوشم ميومد و مياد. ولي يه کم که
گذشت و فهميدم اي بابا تو اين مملکت جا واسه اين آرزوها نيست. نون شب واجب تره.
پژمان هم به همين نتيجه رسيد. ولي چند تا پاراگراف آخرش آدم رو از حس در مياره. اما
اون نيمچه حسي هم که مونده بود با صداي زنگ تلفن پريد! بر هر چي نشعه (نعشه؟) پرونه
، لعنت!
يه سوال: شما بچه که بودين دوست داشتين چيکاره بشين؟؟
و احيانا چرا نشدين؟
اين وبلاگ بازيهاي کامپيوتري هم داره
کم کم جا ميوفته. دست نويسندش درد نکنه. البته کاش روزي يه بازي رو به طور کامل
ترجيحا با يکي دو تا عکس و يه سري لينک مفيد (مثل رمز و عکسها و فيلمها و
Update ها و ...) معرفي کنه. شايد در آينده اينم شد يه
GameSpot فارسي!
البته اين وبلاگ اگه يه نفره اداره بشه خيلي سخته. چون يه نفر نميتونه روزي يه بازي
بکنه يا ببينه. من تو اين فکر هستم که يه وبلاگ جمعي درست کنم و اول از همه نويسنده
همين وبلاگ موجود رو بکنم مسوولش و يه چند نفري که دوست دارن فقط در مورد بازي
بنويسن ، توش فعاليت کنن. البته يه کم منظم. حالا اگه کسي از خواننده هاي اينجا
حاضر به همکاري هست بگه. البته اين همش يه ايده هست و من هنوز با نويسنده اين وبلاگ
قبلي صحبت نکردم ولي لطفا اون هم نظرشو بنويسه. در ضمن يه کم هم بايد با مشکلات
تحتاني خودم هم کنار بيام.
* دو شبه بزنم به تخته دارم زود مينويسم و شبها هم زود ميخوابم. مسواک هم که ميزنم.
کاش همه مشکلات زندگي همين دو سه تا بود و اينقدر راحت حل ميشد....
ديشب
حدود 4 و نيم بود که کار اين کاپوچينو
(تقريبا) تموم شد. خلاصه اينکه ديدم اگه بخوام وبلاگ هم بنويسم ديگه نميشه خوابيد!
واسه همين خودم و کامپيوترم رو خاموش کردم. از پريروز که من گفتم عکس ندارم ، تا
حالا کلي عکس واسم فرستادن که به نوبت ازشون استفاده ميکنم. از همه ممنونم. دنبال
يه نفر هم ميگردم که به اين نامه هاي بي جواب من جواب بده! يه نفر
Webmaster هم واسه وبلاگم پيدا کنم و يکي هم که برام
مطلب بنويسه. اونوقت مثل قبل زندگي شيرين ميشه! در ضمن لطفا تو اين نظرخواهي با هم
دعوا نکنين و در کمال صلح و آرامش بدون ، اونجا در کنار هم زندگي کنين!
عکس امروز رو هم هومن عزيز فرستاده. البته
هم تو تهران 24 و هم تو سايت Iranina بوده. يه نکته اي
هم گفته که فردا در موردش مينويسم. امروز خيلي مطلبم زياد شد.
کاپوچينو هم رفت رو آنتن. مطالب جالبي
داره. اون گزارشي هم که قولش رو ديده بودم ، در مورد
دوستان و دوستداران
پارک دانشجو(!) ، با قلم شيواي علي
خودمون ، تهيه شد. يه
مصاحبه هم با
نيوشا توکليان (عکاس) شده ، که يه عکس توش داره ماااااااااااه! صبحها قبل از اينکه
از خونه برين بيرون ، يه نگاه بکنين تا شب شارژ خواهيد بود! واسه همين بود ديشب
خواب از سرم پريده بود.
اين چه وضعشه؟ عجبا! ما تا کي بايد اينو بخوينم؟ No
Money, No Honey, No Funny
آقاي قاضي (شاهين) تو هم داري شلوغ ميکني ها! بيا عين بچه آدم وبلاگتو بنويس که من
چند روزيه بدخواب شدم.
اگه ميخواين مثل من از خنده پاي کامپيوتر ولو بشين ،
اين مطلب امير رو در مورد من و email هاي من بخونين.
من که کلي خنديدم. راست و دروغش هم از خودش بپرسين! مطلب آخرش هم واقعيه و واسه منم
سواله!!
امروز خيلي قر و قاطي بود! همه کار کردم! صبح که رفتم اين مجموعه انقلاب. البته ما
واسه ورزش ذهني رفته بوديم و از ورزش جسمي خبري نبود. ولي آدم اين ورزشکاران رو
ميبينه بدجوري دلش شاد ميشه! لامصب اونجا سالن مد است يا مجموعه ورزشي؟ خدا زيادشون
کنه! اين يه هفته اخير و بعد از اون قضيه پارک دانشجو ميخواستم مسير زندگي رو عوض
کنم ولي باز امروز با ديدن اين ورزشکاران عزيز ، به شک افتادم! کارمون که اونجا
تموم شد ، ظهر شده بود و منم گشنه! خونه هم کسي نيست که غذا درست کنه. پول هم
نداشتم که چيزي بخرم. ولي خدا خودش نهار رسوند. حالا ميگم.
توي نمايشگاه بين المللي ، مسابقات رباتهاي مين ياب
برگزار ميشه. اين مسابقات جديدا تو ايران جدي گرفته ميشه و خيلي هم خوبه. بيشتر بچه
هاي مکانيک و برق هستن. مسابقات در چند سطح (چند نوع زمين) مختلف برگزار ميشه. حدود
95 تيم شرکت کردن و هر تيم يه ربات درست کرده که روي چند نوع زمين بايد بگرده و مين
هاي جنگي پيدا کنه. (اينجا قوطي هاي پلاستيکي و کنسرو). حيف که دوربين نداشتم مگرنه
حتما يه گزارش تصويري تهيه ميکردم تا خارجيها هم ببينين. چون خودم خيلي خوشم اومده
بود. يه جورايي 95 تا تيم خلاق و پرتلاش که با تمام کمبود امکانات يه چيزايي ساخته
بودن شاهکار. صحنه هايي اونجا آدم ميديد که کف ميکرد. نخير اينجوري نميشه. فردا
روز آخرشه و ميرم يه سري عکس ميگيرم و گزارش مينويسم. چون خودم از اين همه تلاش
خوشم اومده بود. اينا در اصل مغزهاي فرار نکرده اي بودن که هنوز يا فرصت فرار پيدا
نکردن يا اينکه فکر فرار ندارن! يه تيم هم از مالزي اومده بود. يه چيز جالب ، اونم
اينکه امکانات تيم مالزي يه جورايي اندازه مجموع تيمهاي ايراني بود! آدم دلش
ميسوزه! اين همه استعداد و امکانات صفر!
در حاشيه نمايشگاه:
امير خودمون هم از مسوولين رده بالاي
اين برنامه هست و منم دوست امير. خلاصه اينکه يه نهار توپ خوردم! آب و حواي
نمايشگاه و سالن مسابقات به شدت بد بود. يه همچين وضعيتي تو نمايشگاه بين المللي که
شهره عام و خاصه ، حتي منشي هاي غرفه ها و مسوولين ، بي سابقه بود! دو تا دليل اصلي
به ذهنم ميرسه. اول اينکه طبق يکي از قوانين مهم فيزيک ، " دختر يا خوشگل ميشه يا
درسخون " و کسي که ربات ميسازه بايد درس بخونه و کلي تلاش و اين حرفا. دوم هم اينکه
حضور دانشجويان دانشگاه محترم آزاد خيلي کمرنگ بود! ولي به جاش يه خبرنگار عکاس
اومده بود که نصف سالن رو از خود بيخود کرده بود! من و امير هم به نوبه خود استفاده
ميبرديم!!
امروز عصري در محضر علي جباري عزيز و
دوستشون بوديم و استفاده برديم. جالب اينکه دوستش هم دانشجوي کامپيوتر بود و ما از
کمبود مدرک و اسم به شدت رنج ميبرديم! به جاش ما هم همش از دوستاي خارجيمون
(افغاني) ميگفتيم تا کم نياريم و چيزي گفته باشيم و اونا هم در اين مورد نتونن نظري
بدن!
اين چند روزه چند تا فيلم ديدم. راستي تا يادم نرفته اون بازي
Medal of Honor رو من به شدت دوست ميدارم و قبل از اين
GTA III مشغول اون بودم. به شکر خدا تموم شد. بهترين بازي جنگي که تا بحال
داشتم.
UnFaithfull:
يه فيلم اعصاب خورد کن (به نظر من) و يه فيلم خيلي قشنگ (به نظر بقيه). داستان زني
(Diane Lane) که روزها ميرفته
خونه يه مرد ديگه و خلاصه مشغول بودن. شوهر(Richard
Gere) اين زن يه جورايي شک ميکنه و واسه زنش جاسوس ميزاره و مطمئن ميشه و
ميره اون يکي مرده رو ميکشه و آخرش هم باز با هم خوب ميشن و خيلي مسخره تصميم
ميگيرن برن يه جا گم و گور بشن و با يه اسم جديد زندگي کنن! انگار نه انگار اينهمه
اتفاق افتاده! يا ما زيادي غيرتي هستيم يا اينا زيادي بي رگ! راستي اين فيلم به شدت
بي حجابه ها!
Minority Report:
يه فيلم توپ از Steven
Spielberg با بازي Tom Cruise
که من کلي باهاش حال کردم. چون موهاشو کوتاه کرده بود! (پارک دانشجو!) ماجراي يه
گروه (فکر کنم پليس) که با يه سري پيشگويي ها از طرف سه تا موجود عجيب غريب(!) ، از
جناياتي که قراره اتفاق بيوفته با خبر ميشن و تحقيق و نتيجه گيري ميکنن و سعي ميکنن
از اين جنايت جلوگيري بکنن و عامل جنايت رو دستگير کنن. يه روز متوجه ميشن که يکي
از همين ماموران PreCrime خودش قراره يکي رو بکشه و اين
مامور (Tom Cruise) سعي ميکنه که از اين جنايت جلوگيري
کنه.... اين فيلمي که من داشتم کيفيت صداش آشغال بود و چيز زيادي نفهميدم و دنبال
يه نسخه خوبش هستم. اين فيلم رو حتما ببينين. من با فيلمهاي اين کارگردان بزرگ خيلي
حال ميکنم. آخرين فيلمي هم که ازش ديدم هوش مصنوعي (Artificial
Inteligence) بود. اونم خيلي توپ بود. (تو اين وبلاگ همه چي توپه!!)
WindTalkers:
يه فيلم جنگي تمام عيار و عالي از
John Woo و با بازي
Nicolas Cage. فيلم پر از
صحنه هاي احساسي و تکان دهنده و دلخراشه و کلي بالاش خرج شده و جلوه هاي ويژه داره
هزار تا. داستان يه گروهان جنگي آمريکايي تو جنگ جهاني دوم که دو نفر
CodeTalker که به رمز (زبون محلي خودشون) صحبت ميکنن و
تحت فرماندهي Nicolas Cage هستن ، با اين نکته که اون کدهايي که بلدن از جونشون
مهمتره و بايد حفظ بشه. کارشون هم اينه که وقتي مقرهاي دشمن رو ميبينن به صورت رمز
به توپ و هواپيماهاي خودي گرا ميدن تا مواضع دشمن (نيروهاي ژاپني) رو بزنن... اگه
فيلم Saving Private Ryan رو
ديدين و خوشتون اومده ، ديدن اين فيلم هم به شدت توصيه ميشه. من که جفتشو ديدم از
نظرم هردوشون توپ هستن. البته اگه کيفيت بهتر اين فيلم رو ببينم شايد نظرم عوض شه.
آخه اون Saving Private Ryan رو روي DVD ديدم و زندگي
کردم.
No Mercy
و The Sum
of All Fears رو هم ديدم ولي زياد خوشم نيومد.
اگه هر کدوم از اين فيلمها رو ديدن و نظري دارين در موردشون ، حتما بنويسيد. ممنون.
من بالاخره نفهميدم اين عکسها ديده ميشه يا نه؟ حتي از توي نظرات شما آمار هم گرفتم
مساوي در اومد!! خلاصه اينکه من نميدونم اشکال کار از کجاست!؟ يه چيزي اين عکس
امروز رو من يه جاي جديد گذاشتم. اگه کسي نميبينه حتما بگه. يکي بود که معمولا
عکسهاي خيلي خوبي براي من ميفرستاد ولي الان يه چند وقتيه ديگه نميفرسته. واسه همين
کفگير من خورده به ته ديگ. قبلا هم گفتم. اين عکسها رو من از يه آرشيو انتخاب
نميکنم. بلکه يا شما ميفرستين يا من از ولگردي تو وب پيدا ميکنم. عکس امروز رو هم
سياوش نوجوان نفرستاده! ممنون
از اين دوست خوب!
يه نکته خيلي مهم. من چند روزيه که اصلا خونه نيستم و معمولا شبها واسه نوشتن مشق
شب (معادل فارسي وبلاگ البته از نظر من) ميام خونه. يعني اينکه اگه اين وبلاگ نبود شايد همون
بيرون ميخوابيدم و به قول معروف در سطح شهر زندگي ميکنم! خلاصه اينکه روزي يکي دو
ساعت بيشتر پشت کامپيوتر نيستم و از اين مدت ، يک ساعت مال وبلاگ نوشتنه و يک ساعت
ديگه هم مال بازي که در موردش مينويسم. اين همه اراجيف يعني اينکه نزديک به هزار تا
نامه جواب داده نشده دارم و شرمنده اون دوستاني هستم که نامه دادن و من هنوز جواب
ندادم و لطفا نامه يادآوري و اين چيزا نفرستين. من به همشون جواب ميدم.
يکي از دلايلي که من کامپيوتر خريدم اين بود که عشق بازي داشتم. و از بازيهاي آتاري
خسته شده بودم. آخه ديگه همشون رو تا ته حفظ بودم و مزه نميداد. خلاصه اينکه بازي
جزو ارکان اصلي کامپيوتر منه! همه نوع بازي هم ميکنم. Adventure
و Strategy ، اتومبيل راني ، بزن بزن! ، بکش بکش!
خلاصه همه مدلش! اين چند روزه هم شديدا درگير اين بازي
GTA III
يا همون Grand Auto Theft III هستم. بازي خيلي توپيه ولي
يه سيستم توپ هم ميخواد. يه چيز ضد حال و مسخره هم بگم. من اين همه پول بالاي اين
کارت گرافيکي جديده دادم (GeForce 2 MX 400 - 64MB) ولي
با بعضي از بازيها از جمله همين بازي سازگار نيست. و اين بازي رو دارم با کارت
گرافيکي اون يکي کامپيوتر که الان به داداشم رسيده (ATI 128
Rage - 16 MB) ميکنم. واقعا زور داره نه؟!
راستي چه خوب بود يه نفر اينکاره ، يعني اهل بازي ، يه وبلاگ واسه اون درست ميکرد و
فقط در مورد بازي مينوشت و نه مثل بعضي از وبلاگها که در مورد يه موضوع خاص ميخوان
بنويسن ولي 10 مطلب در ميون! شايد خودم خر شدم و درست کردم! راستي اگه کسي در اين
مورد پيشنهادي داره بگه.
يه سوال ديگه ، اينجا کسي اهل بازي هست؟ اگه آره الان مشغول چه بازي هستين و اگه
حال داشتين يه دو کلمه در موردش بنويسين تا اگه خوبه ، من و بقيه اينکاره ها بريم
بخريمش و يه چند ساعتي در روز از زندگي بيوفتيم!
امروز 27 مرداد ، روز ترافيک بود!! به سبک کاپوچينو:{خنده شديد جمع!!!} نميدونم با
شنيدن کلمه ترافيک چه مفهومي مياد تو ذهنتون ، ولي توي درس مهندسي ترافيک (يکي از
درسهاي رشته عمران) اين کلمه به معني جابجايي يه وسيله نقليه از يه نقطه به نقطه
ديگه ، گفته ميشه. يعني اينکه اين مفهومي که ما تو ذهنمون هست و ميگيم ترافيک بود و
دير رسيدم به شدت غلطه! (يه لحظه خيلي شبيه معلم ها شدم! نه؟) بگذريم. امروز با
محمد رضا بيرون بوديم. ساعت حدود 7 بعدازظهر ، تقاطع بزرگراه مدرس و همت ، البته
اين تقاطع غير همسطحه. حدود نيم ساعت ماشين فقط 100 متر جلو رفت. هر روز اين ساعت
همين وضعه. يعني اگه از بالا نگاه کني تمام اتوبانهايي که اين تقاطع رو تشکيل ميدن
، مثل يه پارکينگ بزرگ ديده ميشه. جالب اينه که تمام نقاط شهر در اين ساعت همين وضع
رو داره! من نميدونم کي اين مشکلات ميخواد حل بشه و هيچ نظري هم در بهبود اين وضع
ندارم. به دليل زير:
اين خبر رو از روزنامه همشهري روز 5 مرداد عينا مينويسم. جملات داخل { } هم ، فضل و
فضولات خودمه!
ايسنا: در حال حاضر تقريبا 2 ميليون و 500 هزار اتومبيل در سطح شهر تهران تردد
ميکنند و اين در حالي است که مساحت کل تهران 700 کيلومتر مربع است!!! {يه چيزي تو
مايه هاي همون که ميگن سوزن بندازي پايين نمياد!}
کل زمان فعال بودن تمام اتومبيلها به غير از وسايل نقليه عمومي در تهران ، روزانه
19 ميليون 500 هزار ساعت و زمان غير فعال اما روشن بودن اتومبيلهاي غير عمومي 25
ميليون ساعت است!!
{يعني اينکه اين ماشين ها بيش از نصف زماني رو که روشن هستن ، بي حرکت هستن! که
بشتر اين زمان تو ترافيکه!
بعضيها که اونور آب هستن ، هي ميگن بيام اينور ببينمت و ال کنيم و بل
کنيم و ... ولي وقتي ميان اينجا صداشون در نمياد. البته خب اگه منم دختر بودم شايد
هر شب با هم بيرون بوديم و کلي همديگه رو ميديديم!
اون
پاراگراف ديروز من مثل اينکه خيلي دردناک شد! عکس ديروز هم که يه جورايي جدايي و
تنهايي و اين چيزا بود! خلاصه با يه پارچه سياه هم ديروز کامل ميشد! البته کسي نبود
که مرده باشه. خواستم خودم برم بميرم ولي ديدم اين چيزا ديگه طرفدار نداره. خلاصه
هر چي بود ديروز بود و گذشت! عکس امروز رو هم
بانو جون فرستاده. براي بار چندم بگم که به خدا عکسهايي که ميفرستين خيلي خوبه
ولي تا من بد سليقه نپسندم ، نميشه!
اگه ميخواين بدونين وقتي چند تا وبلاگر و غير وبلاگر ، به همراه حضور دو تا خبرنگار
رسمي و با تجربه و يک مجله خارجي به اسم Childs ، تعدادي
ميز و صندلي و چند تا شيشه آب معدني چي ميشه ، يه نگاهي به
اينجا بندازين. يه عکس تو مطلب آخرش
گذاشته. جالبه. گذارش لحظه به لحظه هم
اينجا بخونين.(همين الان بگم من اين برنامه رو نذاشته بودم و فقط دعوت شده
بودم.)
اين همه تاحالا راهنما و اين چيزا در مورد وبلاگ ساختن نوشته شده. ولي اين بهترين
راهنمايي است که تاحالا نوشته شده: چگونه يک وبلاگ
فارسي نسازيم!
وبلاگ يه گاز سيب سرخ از اون اولين وبلاگهايي
بود که پيدا کردم و اون موقعها که وبلاگ نداشتم و زندگي روال عادي خودش رو طي ميکرد
، من مرتب ميخوندمش. ولي خيلي وقت بود نديده بودمش و امروز از طريق
وبلاگ سلمان که هر
روز ميخونمش ، بازم پيداش کردم.
امشب با امير از مجتمع آرين تو
ميرداماد تا ميدان ولي عصر پياده اومديم! اول خواستم بگم که مثل دو تا مرد با هم
حرف ميزديم ، بعدش ديدم نه ما مرد هستيم نه حرفامون مردونه بود! از اين کارهاي
ديوونه بازي هم معمولا زياد ميکنيم! از نمايشگاه تا ميدان ونک ، از سر قلهک تا
خيابان مطهري ، از درکه تا پارک وي ، ... در حين راه رفتن و حرف زدن هم از مناظر
اطراف استفاده ميکنيم! يعني 3 تا کار همزمان انجام ميديم! به اين ميگن
Multi Tasking ، کاري که MicroSoft
خودش رو کشت تا تو XP ايجاد کرد ، ما هر روز انجام
ميديم! باز هم بگين اين دانشجوهاي غير کامپيوتر بي استعداد هستن!
خاطرات خوب و بد هم زياد داريم. يه بار يادمه داشتيم از نمايشگاه ميومديم. از پارک
وي تا ونک رو پياده ميرفتيم ، بعدش عين گاو سرمون رو انداختيم پايين و رفتيم
دانشگاه خواجه نصير شاه توت خورديم. کلي هم خوش گذشت! دانشگاه رو واسه همين چيزا
ساختن ديگه! بعدش که امير رفت خونه ، يکي از بدترين روزهاي عمرش شد! چون نامه
مشروطي از طرف دانشگاه رسيده بود دست باباش! بلايي که چند ماه بعدش هم سر من
اومد. و به اين نتيجه رسيديم که چون زيادي بهمون خوش گذشته بود بايد از دماغ يکيمون
در ميومد ديگه!
امروز هم سر تخت طاووس رفتيم ساندويچ هايدا و شام خورديم. با يه پسرک گل فروش
(حدودا 10 ساله) هم رفيق شديم و شام رو با هم خورديم و بعدش هم کلي با هم عکس
انداختيم! اونم يه شاخه گل به امير هديه داد! البته همه گلهاش بسته بود! عکسهاش دست
اميره. اگه خوب بود ميزارم اينجا ببينيد. (ديوونه که شاخ و دم نداره ، اسمش يا امير
ميشه يا احسان!)
زندگي دوباره سخت شده اساسي. آخه برادر و خواهرم رفتن مشهد. شام و نهار معمولا با
خواهرم بود و کارهاي خونه رو اون ميکرد. ولي الان اگه خودم چيزي درست نکنم از
گرسنگي ميميرم! يکي از اين وبلاگرها اگه آشپزي خوبي داره يه چند روز بياد خونه ما
که يه گرسنه رو از خطر مرگ نجات داده! مطمئنا غير از غذا درست کردن ، کارهاي خيلي
خوب ديگه اي هم ميشه انجام داد ها!
آقا
هرچي دستتونه بذارين زمين (حتي کيبورد و Mouse رو ديگه
چه برسه به آب) و برين اين هفته نامه برقي ايران رو بخونين و بهش لينک بدين
که نيم عمرتون فنا نشه! يه شوخي خيلي باحال با اين کاپوچينوي خودمون که انصافا حرف
نداره. من که با مطالبش حال کردم. اگه ستونهاي کاپوچينو رو خونده باشين ميفهمين که
مطالب اين نشريه بيربط نيست. اين که چه کسي اين کار رو کرده يا چه افرادي توش
مينويسن هيچ اطلاعاتي در دست نيست! من هم غير از يه سري کمکهاي فني هيچ نقشي
نداشتم. ولي از اين خوشحالم که کاپوچينو اينقدر معروف شده که واسش طنز و بدل ساختن
و خواهند ساخت!! دم همشون گرم!
چند تا فيلم اين دو هفته ديدم که الان خيلي خسته هستم (از بس که راه رفتم ديگه!) و
بعدا در موردش مينويسم. قابل توجه بعضيها
، يکيش هم Minority Report بود.
راستي يه سوال مسخره! اين وبلاگ من ديگه Offline ديده
نميشه. کسي ميدونه علتش چيه؟
دروغ چرا ، اين قضيه پارک شهر و پارک دانشجو بدجوري فکر منو مشغول کرده!!!! شايد
اصلا مسير زندگيم عوض بشه! کار که عار نيست! در ضمن اين گزارش و اين چيزا کاملا
واقعي بود. حالا کاملش که يه جا رفت رو آنتن بهش ميلينکم که ببينين.
اين
عکس ديروز رو من حدود 2 ماه بود که داشتم ولي هر روز که ميخواستم بذارمش بيخيال
ميشدم. آخه فکر ميکردم ملت خوششون نياد. چون همونجور که اين کنار هم نوشتم قراره
عکسهاي اينجا خوشايند باشه. ولي خب خوب استقبال شد و فهميدم درد همه تو همين لب و
اين چيزاست! البته درد خودم هم هميناست! مگه من آدم نيستم؟ يکي بود يه مدت عکسهاي
خوبي ميفرستاد ولي چند وقتيه ديگه نميفرسته. راستي يه چند روزي ممکنه عکسهاي آرشيو
اينجا ديده نشه. آخه اين عکسها رو من روي فضايي که
کوروش عزيز (که عکس امروز هم خودش
فرستاده) در اختيارم گذاشته استفاده کنم و اونجا داره يه سري تغييرات انجام ميشه.
در ضمن تصميم گرفتم که مجموعه عکسهاي تاحالا رو تو يه جا جداگونه بذارم تا اگه کسي
ميخواد همشونو يه جا ببينه بتونه. آخه ميدونم طرفدارهاي اين عکسها خيلي بيشتر از
خود وبلاگه.
امروز جلسه کاپوچينو بود. من نميخواستم
چيزي در موردش بنويسم. ولي خب يه سري اتفاقات افتاد و دلم ميخواد همچنان بر سر حرف
خودم باشم. (اينجا وبلاگ خودمه و هرچي دلم ميخواد مينويسم. چون اين وبلاگ يه جورايي
روز شمار زندگي من شده و ميخوام چند وفت ديگه که اومدم دوباره بخونمش ياد اين
خاطرات بيوفتم و کيف کنم. حتي خاطرات بدش. مگه تقصير منه که وبلاگم پر خواننده
شده؟) من يکي دو هفته بود خودم رو گرفته بودم. آخه فکر ميکردم اين زحمتي که واسه
کاپوچينو ميکشم الکيه و دوستان اون جور که بايد زحمت نميکشن. ولي امروز وقتي حرفهاي
بقيه رو شنيدم از خودم خجالت کشيدم. وقتي حرفهاي نيما و سامان و پرستو و علي و محمد
رضا و ... رو شنيدم بيشتر خجالت کشيدم. وقتي ديدم اونا هم وقت ميذارن و به مدل
خودشون زحمت ميکشن و بعدش من اينجوري ميگم و مينويسم ناراحت شدم. اول خواستم يه کم
جبهه بگيرم و مثل بعضيها فقط حرف خودم رو بزنم ولي ديدم خب اينجوري که منم ميشم مثل
اونا. پس تصميم گرفتم از خر شيطون بيام پايين و اين رفتار بچه گانه رو ترک کنم و
کارم رو بکنم. بهتر از قبل. نميدونم شما از بيرون چجوري نگاه ميکنين ولي بخدا دور
هم جمع کردن يه سري آدم واسه يه کار جمعي ، اونم تو ايران ، خيلي شاهکاره! باور
ندارين امتحان کنيد! يه دو تا نکته هم در مورد کاپوچينو بگم:
1. من به زودي يه خبرنامه (NewsLetter) واسه کاپوچينو
درست ميکنم. به اين صورت که شما ميرين يه جا آدرس email
رو ميدين و بعدش هر سه شنبه يه چکيده از کاپوچينو براتون فرستاده ميشه و از اونجا
ميتونين مطلب مورد علاقه رو انتخاب کنين. اگه کسي در اين مورد پيشنهادي داره بگه.
2. اگه دقت کرده باشين دو سه هفته اي ميشه که يه قسمت واسه پايين کاپوچينو درست شده
که يه جورايي هم مطالب دسته بندي شده و عنوان دار هستن. حالا يه بار اين دسته بندي
ها رو ببينين. اگه کسي هست که بتونه در هر يک از اون دسته ها فعاليت کنه (تهيه مطلب
و عکس و ... ) با من تماس بگيره تا راهنماييش کنم و از کمکش استفاده کنيم. اگه کسي
هم فکر ميکنه يه دسته مطلب جديد بايد اضافه بشه ، مثلا يکي گفته بود يه بخش ورزشي
اضافه کنيد! ، واسه همين حتما با من تماس بگيرين. چون من دوست دارم يه جورايي اين
کاپوچينو از يک طرفه بودن در بياد و بيننده ها فقط بيننده نباشن. البته از الان بگم
که رد و قبول نظر يا مطلب کسي با من نيست و 10 نفر ديگه هم بايد در موردش تصميم
بگيرن. اينا که ميگم فقط يه ايده است ولي مطمئنم اگه از طرف شما استقبال بشه نتيجه
خيلي خوبي خواهد داشت.
چند روز پيش داشتم وبلاگ يک دلتنگ رو ميخوندم. يه هفته ميشد بهش سر نزده بودم. (اون
يه هفته تقريبا به وبلاگهاي ديگه هم سر نزده بودم). هميشه از يک " تو " مينوشت. به
شک افتادم. وقتي با خودش صحبت کردم مطمئن شدم. گفت اون " تو " ديگه رفته! دلم گرفت.
از عکسهاش پرسيدم. گفت ديگه نيست. گفتم پاکشون کردي؟ گفت نه! گفتم پس چي؟ گفت عکسها
سر جاشه ولي اون ديگه سر جاش نيست. بازم دلم گرفت. راستي ها اين چه حکايتيه؟ يه روز
با هم آشنا ميشيم. کلي به هم نزديک ميشيم. همه فکر و ذکرمون ميشه يه چيز. ولي بعد
از يه مدت ...
يه دوست(که موضوع صحبتش مورد يه دوست مشترک ديگه بود) ميگفت من نگرانم. گفتم نگران
چي؟ گفت نگران اينکه وابسته فلاني بشم. گفتم اشکالش چيه؟ گفت آخه يه روز اگه از هم
جدا بشيم خيلي سخت ميشه. چيزي نداشتم بگم. فقط گفتم اگه مشکل همينه به نظر من از
هميني که هست لذت ببرين. بعدش پيش خودم فکر کردم نکنه اين قانونشه که بايد حتما يه
روز جدايي هم باشه؟ آره لابد!
اين دو خط هيچ ربطي به دو تا مطلب بالا نداره ، اما وقتي دو تا دوست ، دوتايي و با
توافق به اين نتيجه برسن که نميتونن ديگه با هم دوست باشن ، فکر نميکنم بشه حرفي زد
و شايد کار درستيه. ولي به نظر من بدترين شايع ترين اتفاقي که موقع جدايي دو تا
دوست ممکنه رخ بده ، حضور يه شخص سومه. دو نفر که اينهمه ادعاي دوستي و رفاقت و اين
چيزا رو ميکنن يکيشون چطوري ميتونه اين دوستي و محبت رو بين دو يا چند نفر ديگه
تقسيم کنه؟ به نظر من صداقت و راحتي(راحت حرف زدن) تو يه دوستي مهمترين رکنه.
دقيقا نيم ساعت زور زدم و ده بار اين پاراگراف رو خوندم تا درست نوشته باشم. حرفهاي
درست حسابي نوشتن چقدر سخته ها! ولي چرت و پرت نوشتن کار سه سوته. در مورد اين
پاراگراف حرفي داشتين حتما بنويسين.
* راستي اگه خدا همه رو از يه جنس مي آفريد نصف مشکلات بشر (شايد هم تمامش) حل
ميشد. اونوقت پارک دانشجو چقدر شلوغ ميشد ها!!
* اگه نميدونستين بدونين که قانون اينجا (!) اينه که در مورد
عکس هر روز چند کلمه بنويسين.
آخ که چقدر اين پنجشنبه روز خوبيه! به چند دليل: من بيکارم و خونه ميمونم! ، از
ترافيک و بدو بايست خبري نيست ، فرداش هم تعطيله! ، شب جمعه هم هست! ، در طول سال
تحصيلي هم کلاس نداريم و هزار تا دليل ديگه! راستي صحبت درس و دانشگاه شد. يه نکته
ظريف هم بگم که شب جمعه دانشجويي ، چهارشنبه هاست!! چون اينجا روزهاي پنج شنبه
معمولا کلاس نيست! البته غير از دانشگاه آزاد! بيچاره ها فقط اسمشون آزاده مگرنه صد
برابر از دانشگاه دولتي محدودترن! شرمنده مطلب امروز من يه کم تخصصيه. البته من نه
متخصص هستم نه دانشجوي کامپيوتر و اينا رو هم که بلدم سر ساختمون از آقا غلام
(نگهبان يکي از ساختمونها) ياد گرفتم. به جاش يه عکس ميذارم که بشه يه روز باهاش
مشغول بود!! به شرطي که در موردش بنويسين.
تمام مطالب زير کاملا محبت آميز و دوستانه و ... ميباشد. خلاصه اينکه خداي نکرده
کسي به خودش نگيره. يه سري حرفها از موقع ورود به اين دنياي مجازي تو ذهنم بود که يه روز
بگم. و بعد از خوندن نظرات ديروز خواستم اينا رو گفته باشم. اين بحث هم
امروز تموم ميکنم و ديگه ادامه نميدم. هر مدل نظرات محبت آميز و تنفر آميز در مورد
خودم رو با
کمال ميل ميخونم!
چند تا نکته جدي:
1. من فکر ميکنم ديروز توضيحات من کافي نبود. اين بار به طور کامل ميگم که اين
سيستم جديد کاپوچينو اولين سايت PHP و به صورت يونيکد (و
نه عربي) ميباشد. باز هم اگه قبل از اين سايتي بوده بگين. ديگه کم مونده بود ديروز
سايت php.net رو هم مثال بزنن! بابا جون فارسي + يونيکد(فارسي
و نه کد هگز)
+ MySQL + Dynamic ...
نبووووود؟؟ رفتيم!
2. مشکل اصلي براي ايجاد يک همچين سايتي و به صورت يونيکد (البته اشکالي که ما
باهاش مواجه بوديم) اين بود که نرم افزار مناسبي مثل ACCESS
براي کنترل و کار با MySQL وجود نداشت که يونيکد را قبول
کند! و تمام برنامه هاي موجود از جمله خود ACCESS ،
اطلاعات بانک اطلاعاتي را به فرمت عربي (Arabic) به
MySQL منتقل ميکنه. که خوشبختانه تونستيم به يه نحوي با
اين مشکل کنار بيايم. (تو رو خدا اين مورد رو چند بار بخونين بعد نامه بفرستين که
براي اين کار بايد ويندوز در حالت فارسي باشه و ... بابا به خدا ديگه بلدم تا 40
بشمارم!)
3. در طول اين چند روز از تمام دوستان متخصص و دانشجوي کامپيوتر و کليه صاحب نظران
، مدعيان و ... در مورد اين مشکل کمک خواستم ولي به اين نتيجه رسيدم کسي جوابي
نداره.
4. من و محمد رضا (چون از غير متخصص بودن خودمون مطمئن هستم و در مورد بقيه افراد
غير متخصص چيزي نميگم) شغل اصلي و محل درآمدمون از راه رشته خودمون يعني عمران يا
ساختمون و اين چيزاست و خوشبختانه اين کارها رو از روي علاقه و در اوقات بيکاري
انجام ميديم. خلاصه اينکه اونجا رو ول نکرديم که بيايم سراغ اينجا! در ضمن ما تو
ايران زندگي ميکنيم. البته من فکر نميکنم تو کشورهاي خارجي علم و آگاهي و فعالبت در
دو زمينه مختلف گناه کبيره باشه!
5. من فکر نميکنم ما کار شاقي کرده باشيم و هر کس ديگه هم که ميخواست ، ميتونست
بکنه.
يه چند تا هم نکته غير جدي :
1. من قبلا فکر ميکردم اينترنت خيلي بزرگ و نا محدوده و جا واسه آدمهاي بي سواد و
غير متخصصي مثل ما هست ، ولي مثل اينکه خيلي کوچيکتر از اين حرفهاست! و ما بيايم
داخل ، با تنگي جا مواجه ميشيم!
2. من غلط کردم و بچگي کردم و الکي ادعا کردم. ديگه هم از اين غلطهاي زيادي نميکنم
و ميرم سر ساختمون و آجر ميندازم. اگه از فردا هم يه وقت در مورد يه چيز تخصصي نظري
دادم بدونين که از خودم نيست و از يک متخصص شنيدم.
3. اون روزي که ما ميومديم تو دنياي کامپيوتر ، مسوول حراستش خواب بود و يادش رفت
دم در از ما کارت و مدرک کامپيوتر بگيره! خلاصه ما يواشکي اومديم تو و تا حالا هم
با لباس مبدل ميگشتيم ولي مثل اينکه ديگه لو رفتيم!
4. من تو عمرم تاحالا زياد ادعا کردم ولي هميشه زدن تو سرم و ادعام رو پس گرفتم.
فقط يه ادعا رو تاحالا پس نگرفتم و اونم ادعايي که در ورزش شنا دارم. حيف که تو
دنياي کامپيوتر از آب خبري نيست!
5. من و محمد رضا ميخوايم فردا بريم راه بيوفتيم و تمام بساز بفروشها و دست
اندرکاران ساختمان ، که حداقل دو تا مدرک معتبر مهندسي عمران نداشتن ، در جا زنده
به گور کنيم!
6. تصميم گرفتيم دو تايي پولهامون رو بذاريم رو هم و يه ساختمان 4 طبقه تو نياوران
بزنيم که طبقه اولش ASP باشه ، طبقه دومش
PHP و طبقه سومش JSP و طبقه
آخر هم CGI باشه ، خرپشته هم ASP.NET
ميزنيم. اونوقت يه عمر باهاش ادعا ميکنيم! تازه ديگه زلزله هم خرابش نميکنه!
6. من باز هم غلط کردم و ديگه ادعا نميکنم! به خدا بار اول و آخرم بود. قول!
در راستاي اينکه امروز رو دور غلط کردن هستم، اينم بگم. ايده ساخت لوگو و اين چيزا
از من نبود ولي من از عوامل شيوع اين بيماري بودم. الان هم ميگم غلط کردم و صفحات
خيلي سنگين ميشن. من خودم همشو برداشتم و يه مقدار هم صفحه خودم رو سبک کردم. از
متن خوشم اومده. اين کنار رو ببينين. اميدوارم کسي از قبليها از قلم نيوفتاده
باشه. (لطفا خودش بگه). يه اخلاق مسخره اي هم هست که من به شدت باهاش مخالفم. اونم
اينکه يه عده ميگن تا فلاني به من لينک نده منم بهش لينک نميدم و ... نصف اين
وبلاگهاي کنار اصلا شايد وبلاگ من رو يه بار هم تاحالا نديده باشن. من از اينا خوشم
مياد. واسم هم مهم نيست اينا از من خوششون بياد يا نه! ترتيبش هم که معلومه چجوريه!
بر اساس زيبايي اين ستون کنار!!
تبليغات:
بعد از اين ماجراي ديروز پارک شهر خيلي اتفاقات افتاد! آخه راستشو بخواين من
و امير يه جورايي خيلي با هم رودربايسي داشتيم و هميشه با حجب و حيا با هم برخورد
ميکرديم و هيچ وقت نشده بود نگاه هامون تو هم گره بخوره! ولي از ديروز خيلي چيزا
عوض شده! فهميديم بابا دنياي بيرون يه چيز ديگه است و ما اين 10 سالي که با هم رفيق
بوديم ، عمرمون رو هدر ميداديم! بيشتر از اين توضيح نميدم. قرار شده من براي امير
اينجا تبليغ کنم و امير هم ... !!
يه سري کلاس طراحي وب و اين چيزا هستش که من از کيفيت کلاسها بي خبرم ولي امير به
شدت تعريف ميکنه:
FrontPage + HTML ، مدت: 25 ساعت ، هزينه:
20 هزار تومن.
Flash + Photoshop ، مدت: 25
ساعت ، هزينه: 25 هزار تومن.
Java مدت: 40 ساعت ، هزينه: 35
هزار تومن.
حالا اگه شما از طرف امير معرفي بشين 20 درصد روي اين قيمتها تخفيف داره. (خدا
ميدونه امير چقدر اين وسط ميخوره!) پس اگه کسي طلبه هست واسه اطلاعات بيشتر هر چه
زودتر فقط با امير تماس بگيره. (تو نظرخواهي چيزي ننويسين.) من فقط ميتونم بگم از
نظر قيمت خيلي مناسبه.
* من هم ميخوام برم تو اين کلاسها ثبت نام کنم بلکه ديگه
اينقدر بهم نگن غير متخصص و بي سواد.
آقا
من بي جنبه يه روز هم نتونستم رو حرف خودم واستم و يه کم زود مطلب بنويسم. خلاصه
امشب دير شد. راستي اين نظرخواهي رو ديدين چه باحال شده؟ ملت ميان نظر ميدن بعدش به
بحث و تبادل نظر با هم مي پردازن ، بعضا مخ زني هم ميکنن و آمار همديگه رو ميگيرن ،
افشاگري ميکنن و کلي کارهاي ديگه! خدا رو شکر که باعث خير شدم و يه محيط فرهنگي
(نظرخواهي) درست کردم تا ملت به بحث و جدل و گفتگو بپردازن و نتايج خير هم بگيرن.
يه سري هم ممکنه تشکيل خانواده بدن و يه چند وقتي اونجا زندگي کنن. اين جور موقع ها
ميگن: من راضي ، شما راضي ، گور باباي ناراضي!!
اينم يه عکس شديدا دختر پسند که هيچ ربطي به مطالب امروز نداره! اينو يکي از دوستاي
خوب غير وبلاگي فرستاده که قرار بود شنبه عصر با
امير خودمون ازدواج کنه (!!!) و ما
هم به يه نوايي برسيم ، ولي قسمت نبود!
يک ادعا!
امروز واسه اين يه کم دير نوشتم که درگير
کاپوچينو بوديم. کل سايت بالاخره
PHP شد. و تمام اطلاعات از بانک اطلاعاتي
MySQL خونده ميشه. من يه جرات ميگم اين اولين سايت
PHP ايرانيه که از MySQL و
کلا DataBase استفاده ميکنه. بقيه سايتها مثل
گويا يا پندار
يا حتي خود IranPHP
هم با اينکه PHP هستن ولي از
DataBase استفاده نميکنن و براي راحتي کار از فولدر استفاده ميکنن. خلاصه
اينکه ما هم مثل بعضي ها ادعامون ميشه که اولين هستيم. (همينجا بگم که پدرخوانده
نيستيم ها!) حالا از آدمهاي اينکاره ميخوام که اولا اگه غير از اينه تو نظرخواهي
بنويسن و يه نگاهي هم به کل سايت بندازن و مشکلاتش رو به من بگن. چون به هر حال روز
اولشه و حتما کلي ايراد داره. در فوايد و محاسن PHP نسبت
به ASP هم که سخن زياده. همينکه از شر
IIS و Microsoft راحت شديم
خيليه! البته حتما ايراداتي هم داره.
تمام کار کدنويسي و سر و کله زدن با MySQL رو دوست خوبم
محمد رضا انجام داده و جدا دستش درد
نکنه. من خيلي زور ميزدم که کمکش کنم ولي هي گند ميزدم به کارش! خلاصه اينکه بايد
قبل از همه از اين استاد بزرگ تشکر کنم! (چقدر تحويل ديگه! بس نيست؟) اگه کسي در
اين زمينه اطلاعات بيشتري خواست باهاش تماس بگيره. البته بگذريم که اون روزي که تو
بيمارستان ناف من رو بريدن ، من يه سايت PHP انگليسي
دستم بود و داشتم کدنويسي ميکردم براش! اين محمد رضا هم مثل خودم تو کار ساختمانه و
بساز بندازي ميکنه. حالا نميدونم چرا مثل من ديوونه شده و کارهاي کامپيوتري هم
ميکنه! امروز پيش خود فکر ميکردم اين همه دانشجوي کامپيوتر داريم ، اگه يک دهمشون
اندازه ما (دانشجويان غير کامپيوتر) فعاليت ميکردن ، يه 10 سالي جلوتر از بقيه
کشورها بوديم! مثلا من عمران ميخونم و محمد رضا مکانيک و
نويد معماري و خيلي هاي ديگه که الان
اسمشون يادم نيست...
!!!
يه چيزي ميخوام بنويسم. شرمنده اگه کسي خوشش نمياد. هر مدل تيکه هم که دلتون خواست
بندازين. البته ترجيها فقط به خودم.
امروز روز خيلي باحالي بود. آخه از طرف مقامات بالا (!!) ما رو فرستاده بودن براي
تهيه يک گزارش. يه گزارش خيلي عجيب! چون قراره اصل گزارش جاي ديگه بياد من فقط در
مورد وضعيت خودمون ميگم. فکر ميکنم تاحالا در مورد جي جي ها (روسپي ها! من چقدر از
اين کلمه بدم مياد! همون جي جي خيلي بهتره!) و اين چيزا گزارش و مطلب زياد خوندين.
ولي ايني که ما تهيه کرديم برعکس بود. گزارشي در مورد همجنس بازان مرد در تهران! يه
چيزي تو مايه هاي دَمت گرم!! من بودم و
علي و امير! خود علي ديروز تنها
رفته بود و با يکي هم صحبت کرده بود. تعريفهاشو که واسه ما ميگفت ، ما هي شاخ در
مياورديم! الان تمام هيکل من شده شاخ! چون من اينارو نبودم باهاش چيزي نميگم. امروز
ساعت 5 عصر من و امير با علي جلوي پارک دانشجو قرار داشتيم. آخه پاتوق اين افراد يا
پارک دانشجو يا پارک شهره. اول يه کم با هم صحبت کرديم که چيکار کنيم. بيچاره امير
خيلي ترسيده بود. البته بين خودمون باشه که تصميم داشتيم بريم ببينيم مظنه چطوره ،
يه وقت ديديم بازار خوبه ، خودمون مشغول به کار بشيم. کار که عار نيست. تازه اين
يکي بالاش عرق جبين هم ميريزي! ديگه حتما پولش حلاله حلاله! بگذريم...
وارد پارک که شديم رفتيم طرف استخر پارک. آخه دور استخر(ضلع شمالي استخر) پاتوق
اصليه و هرکي ميره اونجا معلومه چيکار داره! اونجا دو تيپ آدم هست ، يه سري فاعل
هستن!! (از اين با حجاب تر و مودب تر نميتونم بنويسم به خدا!) يه عده هم مفعول! يه
عده که بچه معروف اونجا هم هستن و خلاصه شناخته شده. از لحظه اي که وارد اون منطقه
شديم سنگيني نگاههاي ملت اينکاره داشت لهمون ميکرد!! من فکر ميکنم چون 3 نفري با هم
بوديم کسي جرات نميکرد بياد جلو و حرفي بزنه! ديديم اينحوري فايد نداره که! آخه علي
ديروز با يه فاعل تمام صحبتهاشو کرده بود و ما دنبال يه مفعول ميگشتيم! البته از يه
طرف هم نگران بوديم که يه وقت خِفتِمون نکنن و خودمون مفعول نشيم! ديگه خسته شده
بوديم. ملتي هم که دور و بر ما بودن همه در حسرت يه لبخند از طرف ما ، بهمون خيره
شده بودن! يکي دو بار خودم هم داشتم ميترسيدم ولي باز که يادم ميوفتاد ميخنديدم!
علي بلند شد يه چرخي بزنه که ببينه موردي گير مياد يا نه! ولي به محض اينکه بلند شد
، چند نفر راه افتادن دنبالش! من و امير که نگرانش شده بوديم هي با چشم دنبالش
ميکرديم! وضعيت خيلي جالبي بود! يهو علي يه مورد (يه پسر حدودا 25 ساله جيگر!) پيدا
کرد و تو اين فاصله که داشت ميومد تا به ما هم خبر بده ، يکي سريع رفت مخ يارو رو
زد و خيلي زود به توافق رسيدن و رفتن به کارشون برسن!! ما سرمون بي کلاه موند! نصف
ديگه پارک هم يه جورايي حالشون گرفته شد! ديگه حوصلمون سر رفته بود. خواستيم يه
گزارش از خودمون واسه مفعولها بسازيم ولي ديديم هرچقدر هم بلد باشيم که فيلم بازي
کنيم بازم نميشه! چون اينکاره نيستيم! خلاصه تصميم گرفتيم بريم و يه وقت ديگه
بيايم. ولي اين گزارش که آماده شد ، بهتون آدرسش رو ميدم و حتما بريد بخونين که
خيلي توپه! يه گزارش از هردو گروه ، از اعتقادات ، اعمال ، رفتار ، تعاريف ، اسمها
، ساعات کاري و ...
ياد اون جوک افتادم که قزوينيه خوشحال از عروسي مياد خونه. ازش ميپرسن چطور بود خوش
گذشت؟ ميگه ببم جان خيلي عالي بود. آخه مردها و پسرها قاطي بودن!
ديروز تصميم کبري گرفتم. واسه همين الان ساعت حدود
12 شبه و من اين مطلب رو در کمال
هوشياري و بدون نياز به مسواک مينويسم! تازه ميخوام پسر خوبي هم بشم و روز به روز
زودتر بنويسم و شبها هم قبل از خواب برم جيش کنم! عکس امروز هم تاحالا
n نفربرام فرستادن! واسه همين نميشه ازشون اينجا اسم
ببرم. دست همه درد نکنه.
راستي با دوستم سياوش ، يه آشي واسه
کاپوچينو پختيم که برو بچه هاي نويسنده
کاپوچينو از کرده خودشون پشيمون بشن! به من ميگن عامل نفوذي! خب چيه وقتي هرچي زار
بزني و آه و ناله کني و داد و بيداد کني ، فايده نداشته باشه ، بايد از راه مبارزه
منفي وارد بشي ديگه! اينجور موقعها ميگن بچرخ تا بچرخيم! يه چيز جالب هم در مورد
ديشب بگم. من تقريبا تمام صفحات لازم رو آماده کرده بودم که راس ساعت 12 و نيم برق
کل منطقه ما رفت!!! من اون لحظه تو اين فکر بودم که هر قسمي هم بخورم کسي
باور نميکنه که! آخه ما با بچه ها قرار گذاشتيم که تا يکشنبه شب مطالب نهايي رو به
من برسونن. ولي از بس که سردبيرها و نويسنده هاي باحالي داريم ، تا 1 نصف شب روز
دوشنبه دارن واسه من مطلب ميفرستن! حالا خودتون قضاوت کنين که من بايد چيکار کنم؟
تاحالا صد بار تصميم گرفتم که اگه تا يکشنبه مطلب ندادن ، من دست به هيچي نزنم ولي
دلم نمياد. از بس که احمقم و نميتونم رو حرفم واستم! اينا هم که قربونش برم کمال
استفاده رو از حماقت و دلسوزي من ميکنن! (اگه اين پاراگراف به کسي بر خورده ، يه کم
وقت بذاره و کارش رو درست انجام بده تا منم چيزي ننويسم!)
اين چند روزه که يه کم از دنياي وبلاگستان دور بودم ، وقت نکرده بودم وبلاگي بخونم.
ولي امروز رفتم خوندم و از بعضيهاش خوشحال شدم و از بعضي ها ناراحت (ناراحتي ها
باشه يه روز ديگه). وبلاگ صد ملک دل رو ميخوندم. يه
مطلبي در مورد من و چند نفر ديگه که مثلا کارهايي
واسه بقيه انجام دادن خوندم. خيلي جالب نوشته بود و حرفهاي قشنگي زده بود. يه جا يه
نتيجه گيري کرده بود ، که چون اين افراد (من و اون چند نفر) از نظر مالي تامين
هستيم ، کارهاي عام المنفعه انجام ميديم! فکر نميکنم اين حرف درست باشه. خودم به
شخصه ، فقط به خاطر اينکه احساس کردم يه چيزايي بلدم که شايد يه نفر ديگه بلد نباشه
، ترجيح دادم فعاليتي بکنم و به بقيه هم آموزش بدم و اين دردسر جواب دادن نامه ها
رو براي خودم ايجاد کنم. کاري که خيلي از اين بزرگان و خيلي از افراد ديگه اي که
ميتونن ، انجام نميدن. در اين يه مورد هم افتخار ميکنم که مفيد بودم. فکر هم نميکنم
ربطي به وضع مالي من داشته باشه (دروغ چرا ولي اگه اين کارها رو براي شخص خاصي
انجام ميدادم حتما ازش پول هم ميگرفتم. چون شديدا به پولش احتياج دارم.)
در ادامه مطلبش يه اصل مهم آورده و اونم اينکه به محض اينکه بحث مالي و حرف پول بين
دو تا دوست صميمي پيش مياد ، حاضرن به خاطر پول همديگرو بکوبن و کنار بزنن. مشکلي
که من ازش خاطرات خيلي بدي دارم و همچنان هم گرفتارش هستم. ببينم قيمت يه دوست
چقدره که آدم به خاطر يه کار (هرچقدر هم مهم و معتبر و پولساز) باهاش مشکل پيدا
کنه؟ از لحاظ وجداني و ديني هم اين پول بعدا سودي نخواهد داشت که ضرر هم داره.
بگذريم.
قول داده بودم در مورد اين موتورسيکلتهاي مسافر کش بنويسم ، ولي ديروز اين ايده من
رو خريدن و يکي از خبرنگاران هفته نامه
گاردين ، اين گزارش رو بين زمين و آسمون به
مبلغ گزافي از من خريد! واسه همين يه کم خلاصه مينويسم. کامل و با کلاسش رو توي
گاردين بخونين. شنبه ساعت 11و نيم با يکي سر خيابون فاطمي تو وليعصر قرار داشتم.
خودم هم قبلش کلي کار داشتم و با بدبختي ساعت 11:20 رسيدم ميدان آزادي! پيش
خودم گفتم هيچ مدله با تاکسي که نميرسم اونجا. موتوري هم از اونور هي چشمک ميزد.
خلاصه گفتم برم که زود برسم.
اولين بار اين موتورها تو منطقه بازار مد شد. اونجا که ماشين نميشه برد و تردد با
ماشين خيلي سخته. بعد از يه مدت ، از اونجايي که روز به روز ترافيک تهران بدتر ميشه
و به قول يکي اين روزا خيابونها ديگه ماشين بالا ميارن! ، واسه همين اين وسيله در
تمام مسيرها استفاده شد. مهمترين و بهترين نکته اين وسيله سرعت جابجايي در ترافيک
سنگين خيابونهاي تهرانه.
خلاصه اينکه رفتم جلو و گفتم ميخوام برم فلان جا. راننده موتور که از بس زير آفتاب
مونده بود ، سياه شده بود و يه عينک آفتابي چشمش بود. يه کم منو ور انداز کرد و گفت
1300 تومن بشين بريم! منم مثل هميشه چونه زدم و خلاصه 1000 تومن راضي شد. وقتي
خواستم سوار بشم گفت دو تا نکته: موبايلت رو تو جيب پيراهنت نذار که ميوفته ، وسط
ترافيک هم پاهاتو محکم به پاهاي من بچسبون (معني اين جمله رو وقتي که زانوم خورد به
سپر يه ماشين تازه فهميدم.) استارت زد و راه افتاد. من ترن هوايي سوار شدم ولي
اينبار بيشتر ترسيدم. ولي اولش اينجوري بود. بعد از يکي دو تا خيابون ديگه خوشم
اومده بود. حتي تصميم گرفتم که جاي ماشين ، موتور بخرم! با چنان سرعت سرسام آوري
بين ماشينها ويراژ ميداد و چراغ قرمز رد ميکرد که من چند بار مرگ رو جلو چشمم ديدم!
همين رو بدونين که از ميدون آزادي تا سر فاطمي رو در مدت 13 دقيقه طي کرد. شرط
ميبندم اگه خيابونها خالي هم بود با اين سرعت نميشد به مقصد رسيد! ولي بدجوري خوشم
اومده بود و هرچي سريعتر ميرفت بيشتر حال ميکردم! ولي وقتي تو دست انداز ميوفتاد
احساس سبکي ميکردم! آخه ميرفتم رو هوا و به هيچ جا گير نبودم! ساعت 11:33 دقيقه
رسيدم سر قرار. خودم هم باورم نميشد. ولي موهام خيلي باحال شده بودن! موبايلم رو که
از جيبم در آوردم ديدم يکي پيغام گذاشته. ديدم همون دوستم که باهاش قرار داشتم زنگ
زده و گفته نيم ساعتي دير مياد! آي زور به فشارم اومد که نگو!
اول
از همه از همه دوستان و آشنايان و خانواده آن مرحوم و ... که هر يک به نحوي (از روي
علاقه ، عادت ، اجبار ، بيکاري ، علافي ، کنجکاوي ، کرم ، لطف ، ... ) اومدن اينجا
و ديدن جا تره و بچه نيست ، به طور رسمي و غير رسمي پوزش ميطلبم! (عجب جمله طولاني
شد ها!) دروغ چرا ولي
به شخصه از وبلاگ اين يکي دو هفته راضي نيستم. از بس که تو طول روز گرفتارم و دير
ميام خونه ، وقت وبلاگ نويسي ميشه ساعت 2 نصفه شب! ساعتي که آدم داره چرت ميزنه و
از اونور از شدت خواب و خستگي چيزي نمياد تو کله پوکش! اينهمه آدم هم ميان اينجا و
حالشون بهم ميخوره و ميرن پي کارشون. هرچي زور ميزنم ، زودتر از اين وقت نميشه
بنويسم ولي بايد يه کاري بکنم بالاخره ديگه. (تصميم کُبري! يادش به خير...)
شماره دهم کاپوچينو هم در اومد. فکر
کنم بهترين شماره مجله هم باشه! گل سر سبد اين شماره ،
مصاحبه با ابراهيم نبوي است که
خيلي جالب تنظم شده (توسط خودش) و حتما بخونينش. يه جا من يه سوالي پرسيدم و اونم
به بهترين شيوه ممکن جواب داده! :
سوال: مثلا همين اينترنت رو چه جوري كشف كردين؟ مشوق تون كي بود؟
جواب: مشوق من مثل همه مردم ايران حسين درخشان بود!!
اين دو روزه که نبودم خيلي اتفاق افتاد:
اول از همه تولد آقا سياوش ، 17
ساله از تهران ، به همراه دو تا ديگه از دوستاش (!) دعوت بودم. اول قرار بود با
کلاس برگذار بشه ولي بعدش سر از درکه درآورديم! جاي همه خالي ، خيلي خوب بود.
بعدش هم يه قرار وبلاگي (آلماني - ايراني) بود. چند تا دوست جديد رو ديدم. يه دوست
خوب رو دوباره ديدم. به قول امير ، آدم (حداقل من و امير) حاضره براي يه دوست خوب
هر کاري از دستش بر مياد (حتي جلف بازي) انجام بده تا دوستش خوشحال باشه. چه چيزي
از اين بهتر؟ گور باباي حرفهاي مردم...
پژمان وجبي
يه مطلب جالب
در مورد بعضي از وبلاگها نوشته و يه جورايي اونا رو معرفي کرده. اين پژمان هنوز
نيومده کلي واسه من خط و نشون کشيده ، خدا خودش به خير کنه! البته پيام هم از اين
حرفها زياد ميزد. الان هم به هفته ميشه که تهرانه ولي هنوز حتي موفق به ديدنش هم
نشديم!
Devil Prayer
هم اسمهاي طنزي واسه وبلاگها انتخاب کرده ، به من هم لقب مبتکر طرح های نوین
صنعت بلاگ در کشور داده. ولي به نظر من بهترين اسم رو براي
نازبانو انتخاب کرده: همان چت،
منتها در وبلاگستان (برنامه کودک و نوجوان)
يه چند نفري تو نظرخواهي نظرات مشکوک نوشته بودن. اينجانب احسان ، فرزند پدر
بزرگوارم ، به شماره پرونده 13 ، هر گونه ارتباط علني يا مخفيانه خود را با وبلاگ
سردبير: عمّه ام! تکذيب و انکار ميکنم!
(البته ميگن دروغ که حناق نميشه!) در ضمن ميگن اون مشکلي که در مورد درست خونده شدن
مطالبش (فارسي) بود ، برطرف شده. ولي خودمونيم ها! چه وبلاگي روز اولش رو با
بيش از 2000 بيننده شروع ميکنه؟! ما بالاخره نفهميديم اين وبلاگ مال ابراهيم نبوي
است يا داور نبوي يا جفتشون يا اينکه اصلا هيچ کدومشون!؟ مرامي اگه کسي ميدونه
وبلاگ مال کيه بگه!؟
يکي از دوستام با يکي از دوستاش chat ميکرد! مثل
اينکه صحبت من پيش مياد و دوستم ID من رو ميده به دوستش
و از اون ميخواد که خودش مستقيم با من (احسان) صحبت کنه! چي شد! تا اينجاشو هرکي
نفهميد دوباره ولي با صداي بلند بخونه. بعد از اين رد و بدل کردن ، دوستش بر ميگرده
ميگه: "حالا بعدا باهش صحبت ميکنم. چون ميخوام فقط با يه نفر صحبت کنم تا
تمام حواسم به حرفهاي همون يه نفر باش!"
انصافا کدوم يک از ماها اينجوري chat ميکنيم! اگه ده
تا پنجره از 10 نفر مختلف همزبان باز نباشه خيالمون راحت نميشه! تازه بعدش هم که
ازمون ميپرسن ، جواب ميديم به خدا فقط با تو صحبت ميکنم و اينترنتم خرابه و سرعت کمه و
... انصافا غير از اينه؟ خدا رو شکر که الان يک سالي ميشه که
Invisible ميام روي خط و يه جورايي سر آدم خلوت تره و
ميتونه به کارهاش برسه.
چند روز پيش براي اينکه به يه قراري به موقع برسم ، مجبور شدم از اين موتورسيکلتهاي
مسافر کش سوار بشم!! فردا (اگه عمري باقي باشه ، چون الان ديگه خيلي خسته هستم.) در
موردش حتما مينويسم. يکي از تجربيات بسيار گرانبهاي زندگي ماشيني تو تهران همينه!
راستي کسي از شما تاحالا سوار اين موتورها شده يا نه؟
از
اين به بعد عمدا روزي چند تا غلط املايي ميذارم تو وبلاگم. تا ببينم خواننده هاي من
چقدر تيز بين هستن! اين شما و اين هم غلطهاي بسيار مخفي و عمدي من! (اينم نوشتم
واسه اينکه کم نياورده باشم!) عکس امروز رو شاني يکي از بچه هاي خوب کاپوچينو براي
من فرستاده! هفته پيش قسمت
پانوراما
رو در مورد يه جايي تو ترکمن صحرا نوشته بود. واقعا قلم خوبي داره و خيلي قشنگ
مينويسه. اين هفته هم در قسمت نگاه
يه مطلب عالي نوشته!! حتما بخونيدش! من و هرکي ديگه که ميشناسم از اين مطلب خيلي
خوشمون اومده بود. با اينکه خيلي کوتاهه ولي خيلي ملموسه و به نظر من يه عالمه معني
داره! (چقدر تعريف کردم ها!)
اينجا وبلاگ خودمه و هرجور دلم بخواد مينويسم...
امروز يه جلسه کاپوچينو بود. خيلي مدلش
فرق کرده! ديگه داره کم کم رسمي ميشه. محيطش هم رسمي شده. قبلا چي بود الان چي شده!
قبلا همه با هم ميگفتيم و ميخنديديم ولي الان ديگه نه. قبلا بيشتر وقت رو مطلب
ميخونديم ولي الان ديگه نه. قبلا همه با هم خوب بودن ولي الان ديگه نه. قبلا همه
مينوشتن ولي الان ديگه نه. قبلا هميشه محور اصلي جلسات خنده بود ولي الان ديگه نه!
قبلا همه از روي علاقه ميومدن و همه با يک يا دو تا مطلب ميومدن ولي الان ديگه نه!
قبلا من دوست داشتم خيلي ها رو با خودم ببرم به اين جلسات ولي الان ديگه نه. قبلا
اين جلسات به من خوش ميگذشت ولي الان ديگه نه!
با اينکه همه اين قبلا و الان ها رو گفتم ولي اين شماره قراره يکي از بهترين شماره
هاي کاپوچينو باشه. شايد اين شماره ، بازم اون علاقه قبلي من رو نسبت به اين تجربه
نسبتا موفق ، برگردونه.
سردبير: عمه ام!
آب دستتونه تا ته بخورينش ، بعدش هم ليوانش رو بذارين زمين ، رو اين
لينک بالا کليک کنيد. عمه وبلاگهاي فارسي هم پيدا شد! سبک نوشتنش که خيلي جالبه ،
طراحي وبلاگش هم که انصافا حرف نداره! نويسنده هم که واقعا اينکاره است! ميگن قرار
پوز تمام وبلاگهاي فارسي رو هم بزنه! خلاصه همه چي جالبه! تازه سايتهاي جالبي هم
معرفي ميکنه! اينجور هم که نوشته ، ظاهرا عمّه قُدسي فعلا سردبيره. نميدونم
عکس العملها چيه ولي خب معروفيت اين مشکلات هم داره ديگه! ولي انصافا اين کلمه
عمه چه کاربردها که نداره! تازه کار به وبلاگها هم کشيده!
دعا: خدايا من 3 تا عمه دارم ، همشون معروف هستن ،
معروف تر بفرما!
اين وبلاگ نويسي بالاخره اولين ضرر بزرگ جاني رو به من زد! اونم اينکه الان دندونم
درد ميکنه! از بس که مسواک نزدم! البته از ظهري درد گرفته و همچنان ادامه داره. به
نظر من بدترين درد موجود دندان درده! يادم نمياد آخرين بار کي رفتم دندانپزشکي ولي
از دندان پزشکي به شدت ميترسم! ديدين بچه ها از آمپول ميترسن؟ منم همين وضعيت رو با
دندانپزشکي دارم! حاضرم تمام دندونهام سياه بشن و بريزن ولي نرم دکتر. آخه وقتي اون
دريل رو ميندازه به جون دندون من ميميرم و زنده ميشم! بچه به اين ترسويي ديده بودين
تاحالا!؟
تولد!
فردا (امروز 19 مرداد) تولد سياوش
روزهاي نوجوانيه. تولدش مبارک و
ايشالا تا هزار سال ديگه زنده باشه و همچنان
لوگو درست کنه. اين سياوش به
خدا پسره (البته من هنوز نديدم! آخه يه کم حيا داره و به اين راحتي ها نشون نميده!)
ولي ميخوام ازش تعريف کنم. به کارهاي گرافيکي با PhotoShop
و طراحي وب با FrontPage تسلط خيلي خوبي داره. در ضمن
استعداد زيادي هم داره و سه سوت ياد ميگيره! فقط بعضي وقتها سوتي ميده و ميخنديم
بهش! شما هم يه سري به وبلاگش بزنيد و يه تبريک تولد بهش بگين تا يه خاطره خوب
وبلاگي از تولدش داشته باشه. البته قراره فردا (امروز) برسيم خدمتشون و از محضرشون
استفاده کنيم! راستي سياوش هم از اون آدمهاست که Online
زندگي ميکنه و هر بار که من رفتم روي خط (!) اونم بوده! پس واسه کادو تولد بهش
Account اينترنت بدين که خيلي خوشش مياد ها!
يه بار من گفتم که تاريخ تولدتون رو يه گوشه وبلاگ بذارين به درد ميخوره ، تنها کسي
که زود عمل کرد همين سياوش خودمون بود.
ديشب
اينقدر خواب آلود بودم که يه عالمه غلط املايي و انشايي داشتم! خلاصه ببخشيد. به
خدا ديگه اينقدرها هم بيسواد نيستم. کاش يه برنامه بود که اشتباهات املايي زبان
فارسي رو چک ميکرد. مردم ميرن
Blogger Pro ميگيرن! خدايا يه پولي ، کارت اعتباري ،
چيزي به ما عطا کن ، بلکه Pro نديده از اين دنيا نريم!
راستي انصافا اين نظراتي که مينويسيد حرف نداره! اين براي بار چندمه که ميگم ارزش
نظراتي که اينجا نوشته ميشه از وبلاگ خودم هم بيشتره. هندونه هم زير بقل کسي نميدم!
اين عکس امروز رو تاحالا چندين نفر واسه من فرستادن و منم ديگه آخرش به اين نتيجه
رسيدم حتما خوبه که اين همه واسه من ميفرستن و تصميم گرفتم بذارم اينجا. مثل هميشه
، حال داشتين در موردش يه چند کلمه بنويسين.
امرزو از صبح با محمد رضا بودم. يعدش
هم يه کم ساختمون بازي کرديم و با دوستاي افغاني مشغول بوديم و تا ساعت 4 داشتيم در
مورد يه موضوع کاري (بابا اينکاره) بحث ميکرديمو به نتايجي هم رسيديم که اگه عملي
بشه خيلي خوب ميشه. بعدش هم اومدم خونه و ديدم حسام (برادرم) رفته کارنامه گرفته و
رتبه اي که بهش گفته بودن درست بود. پسره احمق رتبه اش شده 29 !!! نميدونم اين رتبه
رو چجوري به اين دادن!؟ البته حيووني خيلي درس خوند و تازه اين دبيرستانشون (علامه
حلي) هم عين خر ازشون کار ميکشيدن. شايدم اينجوري نبوده و فيلم ميومده. من قبل از
کنکور ، از جهت کل کل بهش گفتم اگه تونستي رتبه من رو بياري ، من موبايلم رو ميدم
بهت! حالا پوزم خورده و بايد يه کاري بکنم ولي خب اينجوري نميشه که! واسه همين خيلي
راحت زدم زير حرفم!! حالا از اينا بگذريم ، اين روزا همش اينجا حسام جونم حسام جونم
سر زبون بابام اينا و فک و فاميل افتاده و فعلا اين آقا حسام اون بالا بالا ها سير
ميکنن! خدايا به ما که رتبه 29 ندادي ، بجاش يه ماشين بده که شديدا نياز است!
پولهام رو هم هرچي ميشمارم زياد نميشه!
امروز عصري نشستم پاي کامپيوتر ، اول از همه يه FrontPage
باز کردم و هي فکر کردم و فکر کردم! يه نيم ساعتي به همين وضعيت گذشت! ديدم
نه بابا! هيچي از اون صاحب مرده بيرون نمياد! بستمش و يه دونه
DreamWeaver باز کردم. ولي بازم همون وضعيت بود! ديگه داشتم نا اميد ميشدم ،
يه دونه Adobe GoLive باز کردم. خواستم بشينم به اين هم
نگاه کنم که يهو n تا مهمون ريخت خونمون و تمام رشته
افکارم پاره پوره شد! البته هيچي تو فکرم نبود که پاره بشه! همش خالي بود. خيلي
جالبه ، بعضي وقتها آدم ميشينه چند ساعت فکر ميکنه و چيزي به ذهنش نميرسه ولي به
طور اتفاقي ، مثلا يه جا که فکرش درگيره ، يه چيزي به ذهنش ميرسه خدا!!!
الان هم ديگه مهمونا رفتن ، منم هي دارم زور ميزنم که چيزي بنويسم ولي هيچي
از اين کله پوک بيرون نمياد. الان يادم افتاد گفته بودم وقتهايي که چيزي ندارم ،
الکي چرت و پرت ننويسم. پس تا بيشتر از اين نشده واسه امروز کافيه و کرکره رو تا
فردا ميکشم پايين. مغازه تعطيله!
امشب
نشستم يه کم chat کردم! خيلي وقت بود يه دل سير
chat نکرده بودم! ولي آخرش احساس خوبي نداشتم! فکر
ميکردم بدجوري وقتم تلف شده! به جاش مينشستم وبلاگ مينوشتم و بعدش ميخوابيدم! راحت!
واسه همين مشق امشب دير رفت رو آنتن.
راستي در مورد عکس امروز بنويسين! جالبه!
اين چند روزه چسبيدم به يه پروژه دانشگاه که بايد تا آخر مرداد تحويل بدم و مساله
مرگ و زندگي در ميونه و نمره بايد بگيرم شديد! ظهر دانشگاه بودم و با چند تا از بچه
ها واسه نهار رفتيم بيرون ولي اصلا حس جاهاي با کلاس مثل 469 و ايران تک و بوف
نبود! يه ساندويچي نرسيده به چهارراه کالج. نميدونم اسمش چيه ولي ما بهش ميگيم
ميکروب!! آخه خيلي کثيفه ولي ميدونين غذاش خيلي ميچسبه! يه بار با چند تا بچه ها
شرط بندي کرديم هرکي بيشتر نوشابه بخوره برنده ميشه و اون يکي (بازنده) بايد پول رو
حساب کنه! نتيجه اينکه يکيمون 8 تا نوشابه خورد و اون يکي 9 تا. شايد باور نکنين
ولي به خدا عين حقيقته! امروز هم رفتيم اونجا. 3 نفر بوديم و نفري يه سوسيس بندري
سفارش داديم و مدل کارگري نشستيم به خوردن. به خدا از اين جاهاي با کلاس خوشمزه
تره. نميدونم تاحالا اين ساندويچي توچال تو شريعتي رفتين يا نه! همون که آبميوه
فروشي هم داشت و بسته شد. خودش هيچي نداره ولي ساندويچهاش عاليه. يه کاغذ زده بود
رو ديوار به اين صورت:
به 4 دليل زير نسيه نميدهم:
1. طاقت دوري شما را ندارم.
2. عمر نوح ندارم.
3. گنج قارون ندارم.
4. صبر ايوب ندارم.
چقدر خنديديم سر اين جملات! به اين ميگن ساندويچي منطقي! واسه همه کارهاش دليل داره
و الکي حرف نميزنه!
اون سالهاي اول دانشگاه ، من و امير
معمولا هفته اي يه روز تورهاي بينت دانشگاهي داشتيم! تقريبا تمام دانشگاههاي به درد
بخور رفتيم. انواع آزاد از قبيل علوم تحقيقات ، تهران مرکز ، مجتمع ولي عصر ، تهران
شما واحد زبانهاي خارجي ، ... و انواع غيرآزاد: تهران و شريف و بهشتي و خواجه نصير
و ... اون موقع ها خيلي خوش ميگذشت. هرجا هم که ميرفتيم يه گندي به کلاسها ميزديم!
يادمه يه بار تو بهشتي اينقدر کلاس رو ريختيم بهم که استاده ميخواست همه رو تو
ابن درس بندازه! خلاصه ما به درخواست بچه هاي کلاس ، رفتيم واسه عذر خواهي. و به
خير گذشت.
يه بار هم رفته بوديم تهران شمال واحد زبانهاي خارجي تو کوچه موسيوند تو خيابون
شريعتي. به همه چي شبيه بود غير از دانشکده! عين مدرسه بود و يه حيات داشت. من و
امير هر دو آستين کوتاه پوشيده بوديم و اونجا آستين کوتاه راه نميدادن! نميدونم
تاحالا اونجا رفتين يا نه ولي يکي از بهترينهاي آزاده! تو هر ورودي صد نفره ، حدود
15 نفر پسر و بقيه دختر هستن! يه چيزي تو مايه هاي مدرسه دخترونه که تعداد محدودي
پسر هم ثبت نام کرده! خلاصه اينکه ما دو تا تو اون حيات کوچيک که از در و ديوارش
دختر ميريخت بد جوري تو چشم بوديم. از اون طرف هم نگهبان راه نميداد تو! ما هم که
ميخواستيم به هر قيمتي بريم تو ، گرمکن يکي از کارگرهاي اونجا رو پوشيديم و رفتيم!
قيافه هامون بدجوري تابلو شده بود! شايد هم يه چيزي اونورتر! توي کل اونجا يه دختر
ميشناختيم که به خاطر يه سري مسايل امنيتي (!) قرار نبود باهاش سلام عليک کنيم.
واسه همين تصميم گرفتيم که بريم با چند تا پسر حداقل دوست بشيم و بگيم مهمون اينا
هستيم. بعدش هم رفتيم سر کلاس و اونجا يه کم خنديديم و ريختيم بهم! آخرش استاده
شاکي شد و گير داد که شما (من و امير) کي هستين! ما هم به اميد چند تا دوست تازمون
، گفتيم آره مهمون اينا هستيم. ولي جالبيش اين بود که اونا منکر اين مساله شدن!
قيافه ما دو نفر اونجا ديدني بود!
*بدجوري خوابم گرفته. يه ظرف سيب (بدون کرم!) هم کنارمه و هي جاي مسواک ، سيب
خوردم! کاليبر بالا اين مشکلات رو هم داره ديگه!
دو
سه روز پيشها يکي از دوستان به من نامه فرستاد و پيشنهاد خوبي به من کرد. گفت تو که
هر روز عکس ميزاري اينجا ، بعضي وقتها عکسهايي از عکاسان حرفه اي ايراني هم بذار ،
که علاقه مند هاي عکس و عکاسي باهاشون بيشتر آشنا بشن! ما هم ديديم که فرمايشي بس
متين است و تصميم دارم يه همچين کاري بکنم. حالا اگه حال داشتين از طريق نامه ،
بعضي از اين افراد و سايتهاشون رو معرفي کنيد.
عکس امروز کار آقاي
جواد
منتظري ، عکاس خوب ايراني ، که مجموعه آثاري هم از ايشون ، در اونجا جمع شده.
من صاحب نظر نيستم ولي بعضي از کارهاش انصافا قشنگه و من بين چند تا عکس مونده بودم
که کدومش رو بذارم اينجا. يکيش رو ميخواستم بذارم ولي جرات نکردم. واسه همين اينو
گذاشتم. حتما به بقيه کارهاش هم سر بزنين.
چند جمله از الطاف دوستان :
" ... يك راه ديگش (افزايش نظرات) اينه شما يك جمله يا عكسي در وبلاگتون بذارين كه
از شدت پيش پاافتادگي يا احمقانه بودن فلسفي به نظر بياد !!!اون وقت كه اظهار فضل
ملت شروع ميشه و تا از كار افتادن سيستم نظر خواهي ادامه پيدا مي كنه.باور نداريد
برين بعضي از اين وبلاگ ها را نگاه كنيد!! ... "
خدايا چشم رو براي چي دادي؟ نکنه واسه وبلاگ ساختن؟ فکر کنم واسه ديدن هم باشه!
من ديشب اينقدر خسته و منگ بودم که اولش يادم رفته بود به اون وبلاگ خارجيه لينک
بدم ، کلي هم غلط املايي داشتم. در ضمن اونايي هم که کف کرده بودن من اينو از کجا
پيدا کردم ، هنوز در مورد نحوه کار با اين آمارگيرها چيزي نميدونن. توصيه ميکنم
(اگه وقت کردم و درستش کردم) اين راهنماي استفاده از آمارگيرها رو بخونن. ممنون از
شاهين و
رضا براي ترجمه. دقت کردين مردم
جهان چه ديد منفي نسبت به کشورهاي عربي و بالتبع ايران دارن!؟ اصلا ما رو خود
تروريست ميدونن! به قول ساناز (نظرخواهي ديروز) ، انگار که بن لادن رو پيدا کردن!
چقدر بده ها! بيچاره اونايي که خارج از ايران هستن و به جرم ايراني بودن باهاشون
برخورد خوبي نميشه... البته اميدوارم اين تصور من اشتباه باشه.
ديشب اينم يادم رفت بگم که تو اين شماره
کاپوچينو ، يه مصاحبه با حسين
درخشان ، انجام شده. حرفهاي جالبي زده. يه چيزي خيلي واسه من جالبه ، خود حسين
به اين مطلب لينک نداده ، شايد به اندازه بقيه مطالبش ، مثلا در مورد کلينيک چشم
پزشکي نور(!!) ، مهم نبوده و اصلا نيازي به لينک نداشته ، شايد هم مصاحبه واسه حسين
خيلي عاديه و روزي چند تا مصاحبه قبل از هر وعده غذا داره. ما که سر از کار اين
بزرگان در نياورديم!
دعا:
خدايا من رو اينقدر معروف نکن که مصاحبه برام عادي بشه! (يکي نيست بگه آخه
احسان قُزميت! تو که تاحالا مصاحبه نکردي چي داري دعا ميکني!)
خدايا ما رو تو يه چيزي اول کن ، بلکه ما هم قاطي اين بزرگان بشيم و بفهميم چه
احساسي دارن!
ميگن دنيا محل گذر است! اينبار هم بگذريم...
يه خبر جالب و خوب:
مسابقه
انتخاب بهترين وبلاگهاي فارسي
نشريه دنياي کامپيوتر و ارتباطات
، ميخواد به عنوان اولين بار يه سري مسابقات رسمي ، به همراه جوايز نفيس (يک دستگاه
تريلي 18 چرخ پر از پول!) ، در زمينه هاي مختلف بين وبلاگها برگزار کنه. به نظر خود
من ايده خيلي جالبيه و ميتونه يه تشويقي هم واسه خيلي ها باشه. اصل اين خبر رو
ميتونين توي وبلاگ اين مجله بخونين. اميدوارم که تو اين کار موفق بشن و همه دوستان
هم برنده و صاحب جايزه! در اين مورد نظري داشتين حتما زير همون مطلب که بهش لينک
دادم ، يا اينکه از طريق نامه براي اون مجله بنويسين.
امروز خيلي سخت بود! شب که ساعت 4 بعد از يه دعواي شبانه با بابام ، رفتم خوابيدم.
(خدايا بر باعث و باني اين دعواها کاپوچينوي مذاب بريز!) صبح هم ساعت 7 با زنگ
موبايل ، بدجور از خواب پريدمو مثلا گذاشته بودم رو پيغامگير: "سلام احسان جان ، با
من تماس بگير ، علي" حالا من صد تا علي ميشناسم بايد چيکار کنم؟ بعد هم به همراه يه
سردرد بد از خونه زدم بيرون و دور شهر رو n بار زدم.
(تاکيد ميکنم n بار. اينم مسيرش: خونه - ميدون ونک - پل
صدر در خ شريعتي - سعادت آباد - تقاطع مهناز و عباس آباد - ميدان رسالت - بزرگراه
افسريه نرسيده به بلوار آهنگ - ميدان شهرک غرب - ميدان ونک - ميدان تجريش - پارک وي
- بالاخره خونه! واسه تک تک اين مسير ها هم شاهد عاقل و بالغ و
Online دارم!) بعد ميگن چرا هواي تهران آلوده ميشه!
امروز با يکي از دوستام (به خدا پسر ولي نميخوام اسم ببرم!) رفتيم دانشگاه آزاد
واحد تهران جنوب. همون که نزديک بلوار آهنگه. تعريفش رو شنيده بودم. (از نظر آب و
حوا!) هوا هم اينقدر گرم بود که تو خيابون سگ پَر نميزد! ولي تا دلتون بخواد
دانشجو تو دانشگاه بود. (يعني دانشجو از سگ کمتره که تو اين هوا بايد بره سر کلاس؟)
خدا رو شکر ماشين دوستم خارجي بود و کولر داشت. البته جنس لطيف خيلي کم
ديده ميشد اما همون چند قلم جنس هم به صد تا از اين دانشگاه دولتي ها مي ارزيدن!
اين همه درس بخون برو دانشگاه خوب وسط شهر ، اونوقت اين دانشجويان بر حق (!) بيان
تو اين گرما در يکي از نقاط جنوب شرقي تهران درس بخونن. آخه اين انصافه؟ من که اون
دنيا نميتونم جوابي بدم. دوستم ميگفت الان اينجا اينجوريه ، اگه وسط ترم بياي از بس
که شلوغه نميشه راه رفت. ببينم چه مرضيه آدم در يه همچين وضعيتي راه بره؟ يه گوشه
ميشينه و هي ديد ميزنه و آمار ميگيره ديگه! (پسره حيز!)
به قول آرش ، اون وسط هم يهو يکي فاز ميده و ما هم که بي جنبه سريع آمپر
ميخوابونيم! البته اگه عرضه داشته باشيم اين فازها رو ميگيرم و سه فاز ميريم جلو!
چه تريپ خفن شد! (جون من اصطلاحات رو حال ميکنيد! يکي ايران نباشه ميگه اينا دارن
بحث فيزيک و الکتريسيته ميکنن! خارجيهايي هم که چيزي نفهميدن بيان ايران تا خودم
توجيهشون کنم!) امشب زياد شد. فردا در مورد اين دانشگاه و يه سري دانشگاه ديگه
مينويسم. راستي کسي از آزاد تهران جنوب اينجا رو ميخونه؟ اگه حال داشت يه
Comment بذاره. (اگه با اسم بذاره بهتر)
عکس
جالب امروز رو مسعود خان که معرف حصور همه هستن فرستاده. دستش درد نکنه. من فکر کنم
تا حالا دستتون اومده باشه که من از چه تيپ عکسهايي خوشم مياد. پس اگه زحمت ميکشين
و عکس ميفرستين تو اين مايه ها باشه.
روز به روز اين وبلاگ من ديرتر ميره رو آنتن ، مسلمه هر چي ديتر بشه ، آدم خسته تر
ميشه و کيفيت مطالب مياد پايين تر! امشب هم بايد کاپوچينو درست ميکردم و طبق عادت
هر هفته بايد الان گريه و زاري کنم و غر بزنم! بيچاره خسرو هم روي خط بود و کارم که
تموم شد گفت ، بدو برو تو وبلاگت غر بزن! ولي آقا دروغ چرا ، من ديگه حوصله غر زدن
رو ندارم! يعني خسته شدم از بس غر زدم و ظاهرا چاره اي هم ندارم. زبونم هم که ديگه
الان موهاشو فرق وسط باز ميکنه! بيخود نگفتن که: نرود ميخ آهنين بر سنگ! حالا اينجا
کي سنگ هست و کي ميخ آهنين ، خودتون حدس بزنين. نبايد که همه چي رو من بگم! به هر
حال تجربه خيلي خوبي شد که ديگه از اين کارهاي عام المنفعه نکنم! به قول بابام ،
برو فکر نون باش که خربزه آبه پسر!
شماره نهم کاپوچينو در اومد. از اين
هفته هم آقاي ابراهيم نبوي يه ستون به اسم
فرهنگ واژه هاي فمينيستي داره
و از مطالبش استفاده ميکنيم. نميدونم اين مطالب قبلا جايي چاپ شده يا نه! به هر حال
دستشون درد نکنه.
يه وبلاگ خيلي خارجي ، اينقدر خارجي که هرچي زور زدم نتونستم يه کلمه هم ازش سر در
بيارم ، Google هم هيچ کاري نتونست بکنه ، در مورد من
چند خطي نوشته. لينک مستقيم نداره ، ولي تقريبا وسط صفحه هستش. (لوگوي منم گذاشته
اون وسط) تازه قابل توجه اينکه ، نويسنده اين وبلاگ دو تا دختر هستن که عکسشون رو
گذاشتن کنار وبلاگشون و خوب چيزايي هستن! راستشو بخواين واسم مهمه که چي در مورد من
گفتن! تازه واسشون نامه فرستادم و گفتم: بيبينين من نميفهمم شما ها چي ميگين ولي
اون فحشهايي که نوشتين خودتون هستين! البته خب اونا هم فارسي بلد نيستن و فکر ميکنن
من دارم بد و بيراه ميگم! حالا هر کي ميخواد ثواب کنه يه سر بره اونجا و بگرده اون
مطلب رو پيدا کنه (لوگوي من اونجا تابلو ديده ميشه) ، و اگه تونست يه ترجمه اي هم
بکنه. من خودم حدس ميزنم برزيلي باشن! قيافه هاشون که به اين بچه مايه دارهاي
آمريکاي جنوبي مياد! راستي پيشاپيش تشکر هم ميکنم!
خوشبختانه امسال به عقل اين سازمان سنجش رسيد و نتايج کنکور رو روي چند تا سرور
ديگه هم گذاشته و ديگه لازم نيست زور بزني تا نتايج رو ببيني. حسام (برادرم) هم
امسال کنکور داشت. از اونجايي هم که ما خانوادتن دنبال آشنا هستيم ، از طريق يه
آشنايي رتبه کنکورش رو در آورديم. يه رتبه خيلي عجيب غريب! بدجوري پوز من خورده!
مثل اينکه پوز شاهين رو هم زده! البته خوب از الان بهونه ها رو رديف کردم! مثلا
امسال آسون بوده و زمان قديم خيلي سخت بوده و از اين چيزا! حالا تا موقعي که
کارنامه و رتبه اش رو خودم نبينم ، اينجا چيزي نمينويسم. اميدوارم همه اون دوستاني
که کنکور داده بودن ، قبول شده باشن.
ياد زمان کنکور خودم افتادم! اون موقع هم يه روز قبل رتبه ها رو در آورديم. 417
واسه من اون موقع بهترين و محبوبترين عدد ممکن شده بود! ما نظام قديم بوديم و کنکور
دو مرحله اي بود. بعد از مرحله دوم ، به سفر رفتم مشهد. يه روز در خانه عمه جان ،
رفته بودم حموم ، که يهو مادرم زنگ زد و ما زير دوش بوديم که خبر قبولي در فلان جا
و فلان رشته رو دادن. چه احساس خوبي بود. کلي خوشحال بودم. ولي به خوشحالي اون
موقعي که گواهينامه گرفتم نميرسه! اون يه چيز ديگه بود. قبلا در موردش گفتم.
يه وبلاگ سينمايي خيلي باحال (برداشت دوم)
که من ازش خوشم اومده! چون خيلي دوست داشتم يه همچين کاري رو خودم ميکردم! ولي
گرفتاري زمانه دست و پاي منو بست! (بابا گرفتار!) و خلاصه نشد. وبلاگ سينمايي زياد
داريم ولي خوبي اين يکي اينه که فقط از سينماي جهان (غير از ايران) مينويسه. نه از
اين فيلمهاي مسخره ايراني که رو پرده سينماها هستن. البته قبلش من يه سري پيشنهادها
بهش دادم و اينجا هم دوباره ميگم ، اگه يه کم منظم تر و کلاسه شده تر بنويسه ، از
اون وبلاگهاي مرجع و پرطرفدار ميشه. عکسهاي خوبي هم ميذاره که ايشالا خدا زيادشون
کنه! با آرزوي موفقيت واسه اين دوست خوب و وبلاگ خوبترش!
از فردا کار طراحي يکي از عجيب ترين سايتهايي که ممکنه تو عمرتون ديده باشين رو
شروع ميکنم. کار خيلي جالبيه و اميدوارم سايتش هم همينجور جالب از آب در
بياد.
حالا يه خواهش جدي. من (ما) تصميم به خريد يه
Dedicated Server با بهترين شرايط رو داريم. (هيچ ربطي
هم به کاپوچينو نداره) اگه کسي دستش تو کاره ، شرايط ، امکانات و قيمتها رو براي من
بفرسته. ممنون.
من ديگه کيبورد رو زير انگشتام تشخيص نميدم! ولي به کوري چشم دشمنان ، امشب بعد از
شام رفتم مسواک زدم!
يه
امروز هم که خونه بودم و مثلا يه کم به کارها خواستم برسم و خير سرم زودتر وبلاگ
بنويسم ، کار پيش اومد و رفتم بيرون. خلاصه باز کشيد به نصف شب و منم مسواک نزدم ،
نشستم پاي اين لعنتي و دارم مينويسم. ولي ميخوام امشب زور بزنم که حجم مطلب کمتر
بشه. تا ببينيم چي ميشه!
عکس امروز خيلي باحاله! من تقريبا اکثر اوقات ، چه ناراحت باشم و چه خوشحال مثل اون
سمت چپي دارم ميخندم! ولي ميدونين چيه! من فکر ميکنم اون يارو داره واقعا از ته دل
و با تمام وجود ميخنده! من خيلي وقته که اينجوري نخنديدم. اوني هم که اين عکس رو
برام فرستاده بود همين وضعيت رو داشت. خيلي از ماها بزرگ که ميشيم خنده هامون هم
جدي ميشه و الکي ميخنديم! خيلي دلم ميخواد مثلا برم نوک يه کوه و يه چند ساعتي از
ته دل بخندم. البته از اون خنده ها که صداي آدم اکو کنه و خودت بشنوي! چه کيفي ميده
ها! نميدونم يکي از ته دل بخنده چي ميشه ولي ميگن اگه از ته دل گريه کني ، شلوارت
خيس ميشه! (جسارتاً ميشاشي!) حالا دو تا خواهش:
در مورد عکس امروز هرچي ميخواين بنويسين و بگين آخرين باري که از ته دل خنديدين کي
بود و چرا؟؟
من کلي دوست خارجي دارم. به هرکي ميگي خارج فکر ميکنه الان منظورت آمريکا يا يه
کشور پيشرفته اروپايي بايد باشه. ولي منظور از خارج در اين جمله افغانستان
است! آخه از وقتي که ميرم سر ساختمون (تا يه چند روز ديگه ميشه دقيقا يه سال و بايد
واسش جشن تولد بگيرم!) اولين افرادي که باهاشون دوست شدم و بايد دوست ميشدم ،
افغاني بودن. قديما (حدوداي شهريور 1320) در موردشون تو وبلاگم زياد مينوشتم ،
امروز دوبازه هوس کردم! افغاني ها واقعا آدمهاي سخت کوش ، بدبخت و بي زبوني هستن!
آقا غلام ، عميد ، امير ، عبد الکريم ، جمعه ، محمد ، عبدالله و صد تاي ديگه که
اسماشون يادم نيست. روزاي اول يه کم سخت بود ، ولي خيلي زود باهاشون کنار اومدم و
به قول معروف قلقشون اومد دستم و از اون به بعد خيلي زياد ، بيشتر از حاجي ، منو
تحويل ميگيرن. نهايت احترامشون هم اينه که به آدم بگن مهندس! غذاهايي که ميخورن
خيلي باحاله. تاحالا چند بار هم منو به زور نگه داشتن و ناهار با اونا بودم. يه
خوراک عجيب غريب دارن که مخلوط تخم مرغ و سيب زميني خرد شده و قطعات بزرگ پيازه!
نميدونم اسمش چيه ولي اينقدر با علاقه غذا ميخورن که حد نداره ، البته فکر ميکنم از
شدت خستگي و گرسنگي باشه! يه بار يه چيزي ديدم که جدا کفم بريد! يه روز نوشابه
گرفتن ، ريختن تو کاسه ، من هم مونده بودم الان ميخوان چيکار کنن ، بعدش توش نون
تليد کردن!!! و نشستن مثل آبگوشت خوردن! منم که واسه عصري منتظر بودم اوستاي کانال
ساز بياد سر ساختمون و باهاش صحبت کنم ، مجبور بودم ظهر اونجا باشم! ديگه حدس
بزنين! شدت زياد محبت و تعارف به نهار! منم که بدجوري گير افتاده بودم نميدونستم
چيکار کنم! از اونور هم اگه نميخوردم ناراحت ميشدن ، خلاصه قاشق برداشتم و يه لقمه
زدم! وضعيت خيلي بدي بود. نميدونستم بايد مزه نون رو تشخيص بدم يا نوشابه. خدا کسي
رو به اين وضعيت گرفتار نکنه.
ياد يه جک افتادم! به يارو ميگن تاحالا شده نه راه پس داشته باشي نه راه پيش؟ ميگه
آره يه بار يه اره گير کرده بود يه جاييم!
خودمونيم ها ولي آدم از فکرش هم يه جوري ميشه!!! (بدون مسواک که بشينم پاي کامپيوتر
همين ميشه ديگه)
امروز با سينا و
خسرو سوار يه تاکسي شديم. ميخواستيم
بريم فاطمي ، ميدون گلها. يا راننده تاکسي که ظاهرا کاليبر خيلي بالايي هم داشت ،
خيلي راحت بعد از اينکه ما نشستيم ، سرش رو از پنجره کرد بيرون و خيلي شيک
دقيقا اين کلمات رو داد زد: " يه 2 نفر زودي بيان واسه فاطمي و ونک و اينا! " همه
مدلش رو ديده بودم غير از اين يکي! آخه معمولش اينه که يارو مياد بيرو از ماشين و
گلوي خودش رو جر ميده و از لحظه اي که ماشين خاليه ، تا وقتي که پر بشه ، مدام داد
مبزنه مثلا " ... تجريش شمرون 2 نفر!! "
البته اين وسط جملات جالبي هم تاحالا شنيدم: (به خدا عين اينا رو شنيدم!)
... ونک دو نفر با زبون خوش!
... آرياشهر يا يه نوشابه بين راه!
(يه تاکسي خالي) ... امام حسين 5 نفر حرکت!!
(واسه خطهايي که کوچه هاي فرعي داره) امام حسين فرعي فوري!
اگه غير از اينا چيزي شنيدين بگين. فقط از خودتون در نيارين و واقعي باشه.
جون عمه عزيز تر از جانم قرار شد کم بنويسم! ولي مثل اينکه زورم حتي به خودم هم
نميرسه!
ديروز
، آرش ، يکي از دوستاي نازبانو
، در يک حادثه رانندگي به همراه سه نفر ديگه از دوستاش فوت شدن. البته من آرش رو
نميشناختم ولي حتما دوست خيلي ها بوده و واسه خيلي ها عزيز بوده. خدا رحمتش کنه.
متاسفانه از اين حوادث رانندگي تو تهران زياده و خدا خيلي به من و دوستاي ديوونه من
که عشق سرعت دارن ، رحم ميکنه که از اين اتفاقها برامون نميوفته. دو تا مطلب آخر
نازبانو رو بخونيد.
خسرو نقيبي ، يه جمع بندي از مسافرت
شمال کرده و به سبک خودش
گزارشي از اين سفر از زبان خود مسافران داده. راستي قابل توجه همه اونايي که با
ما شمال بودن ، تمام سيخ هاي کباب جا موند توي اتوبوس! خلاصه اينکه دفعه بعد بايد
پول سيخها رو هم حساب کنيد!!! مثلا سيخي هزار تومن خوبه؟؟ (چه بي ادب!)
عکس امروز رو حامد بنايي عزيز
فرستاده ، دستش درد نکنه. اگه حال داشتين در مورد عکس چند کلمه بنويسين.
باز فردا نگين اين تو وبلاگش در مورد بقيه وبلاگها اخبار ميگه ها! اينا وبلاگهاي
دوستامه و دلم ميخواد هر بار مطلب مهمي ديدم ، حتي تو وبلاگهاي ديگه و غريبه ، در
موردش بنويسم. به هر حال مثل حکايت عکسهايي که ميفرستين علف بايد به دهن بزي
(احسان) شيرين بياد!
خيلي ها تاحالا در مورد اين کاپوچينو
نوشتن! پير و جوون و بزرگ و کوچيک و ... همه اونا به يه کنار ، اين
تعريف و تمجيدهاي راديو آزادي هم به يک کنار! خدا آخر و عاقبت ما رو به خير
کنه!
" ... .مجله اينترنتى کاپوچينو، حاصل
زحمات چند دانشجوى خوش ذوق و صاحب قلم در تهران، که جاى مناسبى براى بيان دردل ها و
مشاهدات خود يافته اند و هزاران نفر را با خود به کافى شاپ مى برند ... "
يه چند خطي هم در مورد من نوشته ، تازه واسه وبلاگ من هم تبليغ کرده!! (چشم بابام
روشن!) البته اصل اين برنامه و مطالب راديوييه و همين مطلب رو ميتونين
اينجا بشنوين. ولي متن و انشاي اين مطلب خيلي جالبه ، نه بخاطر تعريفهاش ، به
خاطر انشاي جالبش که من که مثلا خودم تو کاپوچينو هستم کلي مشتاق شدم برم ببينم اين
کاپوچينو که اينجوري در موردش ميگه ، چيه!! آخر مطلبش هم يه جمله جالب نوشته :
" ... سايت کاپوچينو به همه فارسى خوانان علاقمند يادآورى مى کند که
نشستن در کافه با دوستان از نعمت هايى است که ارزش آن وقتى معلوم مى شود که در کافه
اى تنها نشسته باشيد. "
حالا جدا يه همچين چيزي رو يادآوري ميکنه؟ اين مطلب رو حتما بخونين يا بشنوين.
امروز ميخواستم مطلب خوبي بنويسم ولي يهو اعصابم ريخت بهم و هرچي فکر کردم نتونستم
دو کلمه حرف حساب بنويسم! من خيلي دوست دارم که آدم امانت داري باشم و مشکلي هم
تاحالا نداشتم. چند روز پيش 3 تا فيلم از يکي از دوستام گرفتم و بايد امروز ميبردم
بهش پس ميدادم. چون فرصت نکرده بودم همشو ببينم واسه همين 2 تاشو تصميم گرفتم بريزم
روي هارد ، ولي يهو يه کاري پيش اومد و من رفتم بيرون و فيلمها ريختم تو يه پاکت
وگذاشتم روي ميز و رفتم ، وقتي برگشتم هرچي گشتم يکي از فيلمها رو پيدا نکردم! اصلا
انگار غيب شده بود! خلاصه بد جوري اعصابم ريخت بهم و جستجوي من از ساعت 7 تا 9 بي
نتيجه بود! البته در حين جستجو ، کلي وسايل گم شده ، که بعضيهاشو چند سال بود
دنبالش بودم ، پيدا کردم! اين چه حکمتيه وقتي يه چيزي رو ميخواي نيست ، ولي وقتي
چيزي رو نميخواي زود پيدا ميشه!؟
جون جدّتون اگه کسي اين فيلم امانتي رو برداشته بگه ، نظرات منو که پاک ميکنيد ،
ديگه کاري به فيلمهام نداشته باشين! باز پاي مسايل فانوسي (ناموسي) رو بکشم وسط؟؟
اين نظرخواهي من خيلي کولاکه! خودم باهاش خيلي حال ميکنم و وقتي ميخونم فقط ميخندم!
دم همه موافقان و مخالفان گرم! توش که همه نوع مسابقات مجاز و غير مجاز و شرط بندي
و لاتاري برگذار ميشه! کلي هم ملت توش با همديگه گپ ميزنن! اخبار و مقالات
دسته اول ميدن ، فايلها و سايتهاي باحال معرفي ميکنن ، تبليغ هم که هزار ماشالا ،
يکي ما رو ميکنه سپور شهرداري ، يکي دستور غذا ميده (قابل توجه
نياز خانوم ، الان که فکر ميکنم
ميبيننم منم همون غذا رو خوردم و تو اسمش چند تا م + چ داشت!) ، کلي
هم فک و فاميل و دوست و آشنا توش پيدا ميشه ، توصيه هاي ايمني مينويسن ،
پژمان هم که همش تو کار
افشا و رسوا کردن ملته (اگه بدوني اينجا در موردت چي ميگن!) ،
شاهين هم که چند روزه قهر کرده و
نمياد محل ما.
راستي در مورد PersianBlog و مسايل حاشيه اي من خودم رو
قاطي نميکنم ، چون اولا صاحب نظر نيستم و ديگه اينکه ما با
BlogSpot خودمون سر ميکنيم و نعمتِ بي منّتِ بيگانه رو ترجيح ميديم!
در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسي خودم بگم ، من حدوداي ساعت 11 شب ، اگه جايي بيرون
نباشم ، از زندگي روزانه خلاص ميشم و وارد زندگي شبانه (کامپيوتري) ميشم!! يه چند
تايي نامه جواب ميدم ، يه سر ميام روي خط!! (همون Online
سابق) يه دو کلمه با ملت گپ ميزنم تا بفهمم دنيا دست کيه ، يه سري به وب ميزنم
ببينم همه چي سر جاشه يا نه؟ بعدش ميرم سراغ وبلاگم و چند تا (1 تا 1000) وبلاگ
ديگه ، ساعت ميشه حدود 1 شب! بعدش Disconnect ميکنم و
ميشينم وبلاگ خوني و وبلاگ نويسي به صورت خاموش خط!! (همون
Offline سابق) ، تا تموم بشه ، ميشه حدوداي ساعت 2 ، بعدش هم ميام روي خط
(!!) و ميفرستم رو آنتن و چند کلمه هم با جغدها گپ ميزنم و ديگه وقتي که احساس کردم
چشمام باز نميشه ، خاموش ميکنم. اگه مسواک زده باشم که هيچ ، اگه نه که ميره واسه
فردا شب! البته روزهايي که سرم خلوت تر باشه ، همه اين برنامه ها يه چند ساعتي مياد
جلو! خلاصه اينم از حکايت ما! يه نصيحت برادرانه هم بکنم ، قبل از اينکه بشينين پاي
کامپيوتر حتما مسواک بزنين! چون هم دوندوناتون ديرتر خراب ميشه و هم وبلاگهاي
بهداشتي مينويسين! (چه مسخره!)
در
مورد اين پاک شدن بعضي از نظرات والا به خدا من بي تقصيرم! به عنوان مثال ، امروز
جمعه من ساعت 12 از خواب بيدار شدم! بعدش بابام فرستاد منو دنبال نيم کيلو نخود
سياه ، بعدش برگشتم نهار ، بعدش هم از خونه زدم بيرون و الان تازه رسيدم خونه و
ديدم که شماها نوشتين بعضي از نظرات گم شده!! من بعيد ميدونم کسي
Password منو پيدا کرده باشه و از ديروز تاحالا دو بار
عوضش کردم و حدس ميزنم يکي اين کار رو از بيرون Yaccs
ميکنه! به هر حال فعلا کاري از من ساخته نيست تا ببينم چه خاکي ميتونم تو سرم
بريزم! آهاي اوني که نظراي منو پاک ميکني ، مگه خودت ناموس نداري؟ شخصيت داشته باش!
برو نظرات خودت رو پاک کن! عجب گرفتاري شديم ها!
خوشحالم که فروغ داره تو صد ملک دل
مينويسه ولي چرا اون وبلاگ قبلي رو اينجوري کردي؟؟ البته ممکنه توي اون نظر بلند
بالا که ميگه پاک شده گفته باشه.
بعد از اين مطلب ديروز چند تا از دوستاي خارجي (خارجيهاي ايراني الاصل!) نامه
فرستادن و حرفهاي قشنگي نوشتن. ميگفتن با خوندن اين مطالب خودشون رو تو ايران و در
جريان اتفاقات ميدونن! از اين بابت خوشحالم. سعي ميکنم مثل قديما يه کم هم از وقايع
روزانه (ترجيحا جالب) بنويسم!
امروز جلسه کاپوچينو بود. يادتونه اون
بار من قهر کردم و گفتم ديگه نميخوام کاپوچينو درست کنم؟! امروز خيلي راحت خر شدم و
برگشتم سر جام. اگه به شما هم وعده زر و زور و ماچ و موچ و اين چيزا ميدادن خيلي
زودتر از من خر ميشدين! چند تا مهمون خوب هم امروز داشتيم. يکي از دوستاي خيلي خوب
که از آلمان اومده و چند روزي ايرانه و اين کاپوچينو بهونه خوبي شد که از نزديک
ببينمش و خلاصه از ديدنش خيلي خوشحال شدم. حسين
درخشان و مرجان هم اومده بودن و
کلي خوش گذشت. به خدا اگه اين جلسه روزهاي جمعه نبود ، اونقدرا به درست کردن
کاپوچينو علاقه اي نداشتم.
بعدش هم با چند تا از بچه ها رفتيم اين Food Court جام
جم واسه شام. خداداد (ارزيابي
شتابزده) هم با دوستش اومدن. يه چند روزيه اومده ايران. خيلي آدم باحاليه و کلي
با هم خنديدم. کلي هم پشت سر پيام چرنديات
حرف زديم و ازش بد گفتيم! اميدوارم اينجا رو بخونه و تا هفته ديگه که خودش مياد دلش
بسوزه! اينقدر هم خداداد از پيام و کارت سربازيش و ... تعريف کرد که
واسه ديدن اين موجود لحظه شماري ميکنم! خدا به اين وبلاگهاي فارسي طول عمر بده که
من يکي کلي دوست جديد و خوب پيدا کردم.
راستي نميدونم تاحالا اين Food Court جام جم رفتين يا
نه! يه جاي خيلي شيک ، تو خيابون ولي عصر روبروي جام جم ، که يه عالمه آدمهاي خيلي
شيک تر ميان. لامصب آدم يه سري پديده هايي اونجا ميبينه که اول شاخ در مياره بعدش
هم چند سالي جوون ميشه و به يه نوجوان شاخدار تبديل ميشه! من خودم بار اولم بود که
ميرفتم اونجا ولي قبلا شنيده بودم که کلي گرونه و اين حرفها! خارجيها که ميدونن
سيستم کار اين جور جاها چيه ولي واسه اونا که مثل خودم تاحالا نرفتن بگم که يه چند
تا غرفه دور تا دور سالن هست و همه مدل غذا ازتمام نقاط دنيا داره. جلوي هر غرفه هم
يه مشت اسم رديف کرده و تنها اسمي که تو هر غرفه من قبلا شنيده بودم نوشابه
بود! خيلي بده آدم ندونه چي قراره بخوره! آخه اسمهاي عجيب غريبي هم داره و قيمتهاي
به شدت سرسام آور! حتي نوشابه صد تومني هم اينجا 200 تومن ميده! انگار که سر گردنه
گير کرده باشي! خوشبختانه چند نفر اينکاره با ما بودن (خورشيد
خانوم و پينک فلويديش) و ميدونستن هر غذا چه مزه اي داره و جاي من هم تصميم
گرفتن! خداداد و دوستش و حسين و مرجان هم که خودشون خارجي بودن و زود کارشون راه
افتاد. باور کنيد من هنوز هم نميدونم اون چيزي که خوردم اسمش چي بود! فقط يادمه که
مکزيکي بود! يکي نيست بگه مرض داري ميري اين جور جاهاي چس کلاس که ندوني چي داري
ميخوري! ولي از حق نگذريم که خيلي خوشمزه بود! اگه تاحالا نرفتين ، حتما يه بار
واسه استفاده از آب و حواي بسيار مطبوع اونجا ، بهش سر بزنين.
نميدونم خبر دارين يا نه ، هنوز اين طرح عفاف راه نيوفتاده ، کارتهاي بهداشت مربوطه
، به قيمت خيلي زيادي در پشت شهرداري خريد و فروش ميشه! آخه دختران باکره (يعني
همون دانشجو!!) شامل اين طرح نميشن و از الان افتادن دنبال کارت بهداشت.
جديدا ميگن کارت دانشجويي هم دارن ميفروشن. ديروز هم تو ميدون انقلاب داشتم ميرفتم
، يکي بيخ گوشم ميگفت: عکس ، نوار ، پاستور ، فيلم ، مجله ، کارت بهداشت! به
احتمال زياد چند وفت ديگه ميخوان اين طرح رو بدن به بخش خصوصي و اونوقت ديگه بايد
به فکر پس انداز باشي! (اين مطلب شوخي بود ها ، کسي به دل نگيره)
يکي
از دوستاي قديمي دانشگاه ، شروع کرده به وبلاگ نويسي. يه حسن وبلاگش هم اينه که همه
کارش رو (منظورم طراحي قشنگ قالب يا لوگو) با خودش بوده. يه توضيح خيلي جالب هم از
خودش کنار وبلاگش نوشته که توصيه ميکنم حتما بخونين. به نظر من هرکي اگه يه توضيح
اينجوري از خودش بنويسه خيلي باحال ميشه. اين دوست خوب خودش رو يه
آدم نصفه نيمه ميدونه: " ...
يه آدمی بود که يه بار فکر کرد شايد هنوز
خيلی مونده تا آدم بشه، واسه همين اسمشو گذاشت آدم نصفه نيمه! ... " دمش گرم!
من
هنوز نميدونم اين چه کرميه که تو وجود من افتاده که بايد وبلاگ بنويسم!؟ آخه جاي
شما خالي جايي مهمون بوديم و ساعت حدود 1 و نيم اومدم خونه و خسته و کوفته ، ولي
دلم نيومد وبلاگ ننوشته سر بر بالين بذارم! امروز پيش خودم فکر ميکردم بعضي از اين
وبلاگها ادبي مينويسن ، بعضي ها شعر مينويسن ، بعضي ها داستان ، يه سري نقد مينويسن
، يه سري علمي و تکنيکي و فني مينويسن ، يه سري سياسي اجتماعي مينويسن ، يه سري مثل
شاهين قشنگ و دل نشين مينويسن ، يه
سري هم مثل خورشيد خانوم احساس
خودشون رو مينويسن. بعدش نشستم به وبلاگ خودم نگاه کردم ، از چپ ، از راست ، از
بالا ، از پايين ، هي تکونش دادم ، جابجاش کردم ولي چيزي ازش در نيومد! کلي فشارش
دادم ولي فايده نداشت. آخه هر چي زور زدم نتونستم اسمي روش بذارم! خلاصه اينکه دچار
ياس وبلاگي شدم! آخه من خيلي پراکنده مينويسم و از هر دري سخني ! حالا ميخواستم از
شما بپرسم که اين وبلاگ من چي داره که ميايد ميخونيدش؟ درسته که خودم ازش خوشم مياد
و قرار نيست چيزي عوض بشه ولي اصلا از خودندش خوشتون مياد يا اينکه فقط به خاطر
عکسش ميايد اينجا؟ خيلي دوست دارم بدونم از چه چيز اينجا خوشتون مياد که روزي اين
همه آدم مياين اينجا و سر ميزنين؟ بعيد ميدونم کسي از روي اجبار بياد اينجا ، البته
ممکنه از روي عادت باشه. به هر حال اگه حال داشتين يه چند خط تو نظرخواهي بنويسين.
هر چي بد و بيراه هم خواستين آزاده!
متاسفانه چون اکثر نامه ها حاوي سوال هست ، بالتبع اولش با تعريف و تمجيد شروع ميشه
واسه همين از روي اين تعريفها نميشه نتيجه گيري کرد.
عکس امروز رو هم يکي از دوستان فرستاده ولي اسمي از وبلاگش نبرده. ممنون از اين
دوست خوب.
ديروز مثل هميشه رفتم سراغ حامد
بنايي عزيز. ولي ديدم مثل اينکه اونم ديگه خسته شد و از نفس افتاد و رفت مثل
خاطرات يه گوشه استراحت کنه. قراره هفته اي
يه بار بياد و با مقاله که ديگه اون جذابيت اخبار و مطالب قبليش رو نداره! شايد هم
داشته باشه. بايد صبر کرد و ديد. آخرش هم نوشته " ... اينجا ظاهرا ايران است ... "
مگه شک داري عزيزم؟ به اين دوست خوب خسته نباشيد ميگم. من که از مطالب وبلاگش
استفاده ميبردم و خوشم ميومد. خودش و دوربين ديجيتالش هم به کنار! خدا رو شکر که
واسه هميشه نرفت. آدم وقتي تو يه جمعي هست بدجوري به اون جمع عادت ميکنه ، حتي اگه
اونا رو هر روز نبينه. خيلي ها رفتن ، توي اينايي هم که من دوست داشتم پينک فلويديش
رفت ، کوروش کبير هم رفت ،
فروغ هم معلوم نشد چي شده (اگه کسي
ميدونه بگه) ، عمو حميد هم رفت ،
حامد هم که بوي رفتنش مياد ، منم خودم رو کم کم قاطي آدمها کنم و بار و بنديل
ببندم که فعلا رفتن مد شده! خدا رفتگان همه شما رو هم بيامرزه!
يک تجربه: اگه يه سوسک به پشت روي زمين بيوفته ، حتما
ميميره!
ايني که گفتم الکي نيست! ما تو خونمون (مخصوصا تو حموم) از اين سوسک بزرگها زياد
داريم ، البته قبلا نداشتيم ولي از وقتيکه يه تيکه ديوار رو که قبلا لوله آب بود
کنديم ، کلي سوسک مياد. اين بيچاره ها از مسير لوله ميان بيرون و به محض اينکه
ميرسن سر لوله ، به پشت ميوفتن کف حموم. بعدش ديگه نميتونن برگردن! يعني خيلي زور
ميزنن ها. کلي دست و پا ميزنن ولي نميتونن هيچ کاري بکنن و ميميرن! يه مدت بود کف
حموم پر از جنازه سوسک ميشد ، در حالي که لنگ در هوا مرده بودن! خلاصه کاشف به عمل
اومد که علت مرگ اين بي زبونها ، به پشت افتادنه! من خودم امروز که رفتم دوش بگيرم
شاهد زنده به گور شدن يکيشون بودم! خواستم اول بزنم تو سرش که بميره ، ولي ديدم
حيفه ، پيش خودم گفتم بذار يه کم فيلم دلخراش ببينم! خلاصه اينکه ما زير دوش بوديم
و سوسک بدبخت داشت دست و پا ميزد و جون ميداد! آخرش هم يه جيغ بلند کشيد و بعدش
ديگه صداشو نشنيدم! آروم دستم رو بردم جلو و چشماشو بستم.
راستي شنيدين ميگن فلاني سوسک شد يا ميگن ايشالا سوسک بشي. از اين به بعد در
استعمال اين جملات دقت کنيد و تو فکرتون باشه که يه وقت طرف وقتي سوسک ميشه به پشت
نباشه که حتما ميميره!
الان که اينو نوشتم يهو ياد قديما افتادم که خيلي بچه بوديم و يه ذره بين بر
ميداشتيم و ميوفتاديم به جون اين مورچه ها و وقتي دود از کلّه شون بلند ميشد کلي
ميخنديديم! چه آدمهاي سنگدلي بوديم ها! اون موقعها به ما ميگفتن اون دنيا همين
مورچه يه ذره بين گنده بر ميداره و همين کار رو با شما ميکنه! من حتي اون موقع يه
شب يه همچين خوابي هم ديدم!! خيلي بد بود!! کاش وقتي به يکي بدي ميکردي و حالشو
ميگرفتي يا به قول معروف ميچزونديش يا ميسوزونديش ، يه دودي از کله طرف بلند ميشد و
به ياد قضيه مورچه و اون خواب بد ، سريع حرفتو پس ميگيرفتي و از طرف معذرت
ميخواستي. ولي خب الکي نيست که ميگن دود از کله آدم بلند ميشه!
خدايا خودت منو شفا بده که ديگه امشب بد جوري زده سرم و پرت و پلا ميگم!
از کارهاي Carlos Santana
خيلي خوشم مياد. چند تا آلبوم ازش داشتم که گمشون کرده بودم!! پريروز که
CD هاش رو دوباره پيدا کردم کلي حال کردم. سريع
Mp3 کردم و الان يه دو روزيه داره هي تو
Winamp ميچرخه. انصافا کارش حرف نداره! هم کارهاي قديمش
و هم اين آلبومي که سال 1999 داد. فکر کنم اسمش Supernatural
بود. جند تا آلبوم جدبد داده که هنوز گوش ندادم. البته من از همه آهنگهاش هم
خوشم نمياد ولي اگه تاحالا نشنيدين يه بار امتحان کنيد شايد خوشتون اومد.


Recent Comments