November 2002 Archives

چند وقتيه که شديدا علاقه ام رو به وبلاگ و وبلاگنويسي از دست دادم. نميدونم دليلش چيه! شايد يه احساس زودگذر باشه. به هر حال هرچي هست ميدونم ياس وبلاگي نيست. چون هنوز وبلاگنويسي رو بهترين فعاليت اينترنتي ميدونم. باور کنيد دچار کمبود محبت و اين چيزا هم نشدم که بخوام ناز کنم. کسي هم ناراحتم نکرده. مهمترين دليلش اينه که دوست دارم با علاقه اينجا بنويسم و اميدوارم خيلي زود اين حس دوباره برگرده. از همه عذرخواهي ميکنم.
به قول نداي منسجم: شايد وقتي ديگر.

زندگي خيلي سخت شده.

| 61 Comments

زندگي خيلي سخت شده. آخه قسمت درسش زياد شده. حتي اگه درس خوندنش هم زياد نباشه ولي فکر و وجدان درد همين درس نخوندن و قبول نشدن آدم رو ديوونه ميکنه. موقع کنکور ليسانس اصلا يه همچين حسي رو نداشتم ، چون شايد اون موقع اصلا دليل دانشگاه رفتن رو نميدونستم. ولي الان اوضاع فرق کرده. شايد اگه اين سربازي نبود ، نصف مشکلات جوونهايي مثل من حل ميشد.
فعلا هم زديم تو کار بچه! اين عکس هم از سايت AksRate برداشتم. سايتي جالبي که به خاطر مدل خاصي که داره قطعا از پر بيننده ترين سايتها خواهد شد.

عموحميد و احسان کيانفر ، زحمت کشيده بودن و يه قرار وبلاگي تشکيل داده بودن. دست جفتشون درد نکنه. خوب ميدونم چه فشاري به اين دو نفر اومده. واسه همين بعيد ميدونم تا چند روزي راحت بتونن بشينن. قرار گذاشتن و مسايل حاشيه اي يکي از سخت ترين کارهاست. خيلي ها رو براي بار اول بود ميديدم. از وبلاگي و غير وبلاگي و از اين بابت خيلي خوشحال شدم. بعد از اون قرار من و عموگارفيلد (ورژن XP) و و نويد و امير ، رفتيم ولنجک و تا حدوداي ساعت 10 و نيم اونجا بوديم و کلي خوش گذشت. بعدش هم رفتيم فري کثيف و شام خورديم. به نظر من بهترين سيب زميني سرخ کرده هاي تهران رو همين فري کثيف ميده. ساندويچهاش هم که حرف نداره.

شرکتهاي Hosting در ايران!! دلالي يا خدمات؟!
چند روزيه باز بحث اين سرويسهاي Hosting ايراني داغ شده. هر سري که اينا خراب ميشن ، همين وضعيته. يه چيزي تو قسمت نظرخواهي يکي از مطالب سينا که در همين مورد بود نوشتم. ميخوام اينجا يه کم کاملتر بنويسم. چون دلم نميخواد اشتباهي رو که من روز اول در مورد کاپوچينو کردم کسي تکرار کنه. اون روزهاي اول يه جورايي فکر ميکردم ، هرچي سرويس ارزونتر يا رايگاني پيدا کنم ، کلي برنده شدم. ولي بعد از اون مشکلي که همون روزهاي اول واسه Host پيش اومد و يه سري اشکالات کوچيک و بزرگ ، فهميدم که اعتبار و کيفيت يه سرويس ، از قيمت اون سرويس ، واسه کسي که کار مداوم با يه سايت داره ، مهمترين چيزه. به نظر من ، تبليغات شرکتها در اين زمينه آخرين معيار ميتونه باشه و بهترين معيار ، استفاده از تجربه ديگران و کارنامه شرکت سرويس دهنده است.
البته ناگفته نماند که Host الان کاپوچينو هم اهدايي از طرف يکي از دوستان است ، ولي به نظر من با توجه به قيمت و شرايط سرويس ، به جرات ميگم (به عنوان يه نظر شخصي) بهترين انتخاب ممکن است. کمااينکه بعد از اون من هرچي Host خواستم بگيرم به سراغ همين شرکت رفتم. بگذريم... (اينقدر چشمش زديم که حتما فردا خراب ميشه!)
متاسفانه بعد از مشکل عدم دسترسي به Credit Card ، اين فکر که مثلا اگه بعدا مشکلي پيش بياد ميرم سراغ شرکتشون ، تنها دليليه که آدم ممکنه بره سراغ يه شرکت ايراني. اما با توجه به تجربه شخصي و چيزهايي که شنيدم ، بعد از اينکه واسه سرويسشون مشکلي پيش بياد ، تمام موبايلهاشون خاموش ميشه ، تلفنها رو ميکشن و به نامه اي هم جواب نميدن ، در نهايت هم بعد از چند روز با يه پيغام تاسف ، سعي در ماسمالي کردن اوضاع دارن. تازه بعد هم سيستم Back Up که حداقل مال يک ماه پيش است رو به رخ آدم ميکشن. کاري که توي اغلب شرکتهاي معتبر نهايت مربوط به 24 ساعت قبل است.
متاسفانه اينا مشکلاتيه که وجود داره و منم خيلي دلم ميخواد واسه همشون مثال بيارم (و دارم) اما بيخيال ميشم. ريشه تمام اين مشکلات هم در يک چيز ميدونم ، اونم اينکه در ايران تقريبا تمام شرکتهاي سرويس دهنده هنر دلالي و تجارت رو خوب بلدن و هيچ کدوم متخصص اين رشته نيستن و در مقابل خيلي از سوالات فني هم جوابي ندارن. فقط يه سري اطلاعات که صرفا در اثر تجربه به دست اومده.
اگه کسي نظري در مورد اين مطلب داشت حتما بنويسه.

برترين يا محبوبترين!؟
مسابقه وبلاگها هم با کلي حرف و حديث تموم شد و من از همه مسوولان و دست اندرکاران تشکر ميکنم.
يه چيزي رو بي تعارف و نه به خاطر اينکه برنده شدم بگم ، اونم اينکه به نظر من لفظ وبلاگ برتر اشتباه است. چون اولا تک تک وبلاگها ، براي خودشون حرفي واسه گفتن دارن و مثل دو نفر آدم که نميتونن عين هم باشن ، دو تا وبلاگ هم نميتونن مثل هم باشن ، چون پشت هر کدوم يه آدم نشسته. تازه وقتي کلمه برتر معني پيدا ميکنه که آزمون و معياري در بين باشه. شايد بهتر بود ميگفتيم مسابقه محبوبترين وبلاگهاي فارسي.
در مورد اون نقص فني هم که قول داده بودم بگم که مسعود (از خوانندگان خوب اين وبلاگ) اول به مسوولان سايت و بعدش به من گفت و جالب اينکه تا آخر مسابقه هم اصلاح نشد اونم اينکه کافي بود شما با هر اسمي ، کلمه عبور را به صورت:

' OR '  يا  ' OR ''='

وارد کنيد. اونوقت با تغيير برنامه و تبديل دستور از حالت AND به حالت OR و درست بودن هميشگي يکي از شرطهاي ورود به سيستم ، Login کنيد. يه نکته هم اينکه اگه احيانا يک User با اسم انتخابي شما موجود نباشد ، با توجه به ساختار برنامه ، به جاي يکي از کاربران قبلي سايت وارد خواهيد شد. علتش هم اينه که در تهيه اين فرمهاي Login فراموش ميکنن که به صورت يه اسکريپت ساده جاوا جلوي استفاده از کاراکترها نامربوط رو بگيرن. (به عنوان مثال صفحه ورود به سيستم سايت پرشين بلاگ جلوي اين کدها رو گرفته). متاسفانه از اين سايتها که اين سوراخشون بازه ، بين سايتهاي ايراني و خارجي کم نيست. بگذريم...
آقا جون نه من هکر هستم و نه قراره اينجا بحث کامپيوتري کنيم در ضمن اين چيزها هم نبايد از ارزشهاي اين مسابقه و زحمات مسوولان کم کنه. به هرحال اولين تجربه بوده حتما در دفعات بعدي بهتر خواهد شد.

* ببخشيد که همش کامپيوتري شد!

از ديروز تاحالا هر

| 61 Comments

از ديروز تاحالا هر بار که کامپيوتر رو روشن کردم ، يه بار اين تذکره اي رو که بچه جنوب شهر نوشته بود خوندم! کلي هم واسه خودم ذوق کردم! بازم از اين دوست خوب تشکر مي کنم. اميدوارم خداوند صد در دنيا و هزار در آخرت بهش اعطا کنه. حالا در فرصت مقتضي در مورد يه سري ابهامات ، زير لحاف و اين چيزا که نوشته بود ، بايد توضيح بدم.
خداداد ، قاضي وبلاگشهر هم يه تذکره جالب و باحال در مورد حسين نوشته که حتما بخونيد. انصافا بيخود نبوده که به اينجا ميگن شهر و وبلاگشهر! آخه لامصب همه مدل استعداد و آدم پيدا ميشه! فقط يکي ميخواد که اينا رو کشف کنه! که ظاهرا فعلا دختر ايراني عزيز به اين شغل شريف مشغوله...
عکس امروز هم آخر قزوين دات کام است! ميگن اين عکس رو توي قزوين ، به عنوان پوستر ميزنن به ديوار. اينم سياوش نوجوان فرستاده. نظري نداريد!؟


امير آقاي خرمگس ، که از نوستالژي خسته در اومد و فعلا داره يه دوره بحران نوستالژيها رو ميگذرونه ، ضمن عوض کردن قيافه وبلاگش و چسبوندن يه عکس از خودش گوشه وبلاگ ، تصميم گرفت خودش رو هم عوض کنه. آخه طفلي حق داره! از بس که آدمهاي دور و ورش بزرگ و مهم شدن و اون و من هنوز داريم درجا ميزنيم ، بايد هم دچار اين بحرانهاي شديد نوستالژيک ميشد! يه پاراگراف از مطلب آخرش خيلي جالب و با معني و داراي مصاديق بسيار بود:
" ... گفتم برم سينما نويس شم ، مو هامو بلند کردم ، يه کلاه هنري رو کله و يه جليقه خاکي هم تنم کردم ، يه خورده فکر کردم حالا چه جوري معروف شم! چند تا از دوستام رو گير اوردم و با هم مجله زديم! يه خورده که معروف شدم گفتن بيا تو "حيات خلوت " بنويس ، گفتم گور باباي دوستام و رفتم اونجا! يه شب رفته بودم اپراي رستم و سهراب ، يکي رو اونجا ديدم محل سگم بهش نذاشتم! از اون روز به بعد قلمم شيرين تر شد. اينترنت بازي که مي کردم يه سايت ديدم " گل واژه دات کام " ، قسمت سينمايي نداشت ، با صاحبش صحبت کردم و قرار شد اونجا سينمايي بنويسم! از اون روز يه سينمايي هم " ويژه گل واژه " مي نوشتم! کلي خوب شده بود ها! يه روز رفتم حموم شامپو ضد شوره به زلفام زدم, فرداش همه موهام ريخت, ديگه نتونستم سينمايي بنويسم! ... "
تريپ غمگينش هم خيلي جالب نوشته. خدا اين امير و قلم تيزش (!) رو از ما نگيره!

يک نکته بد!
چند روز پيشها داشتم پيش خودم فکر ميکردم که الان که داره کم کم سيستم تلفنهاي ثابت هم ديجيتال ميشه و اين سيستم Caller ID رو براي تلفنهاي ثابت فعال ميکنن و اينجور که من فهميدم با اين سيستم ، ISP هاي سرويس دهنده اينترنت ، ميتونن تلفنهاي افراد تماس گيرنده رو تشخيص بدن. يعني اينکه شما که براي اتصال به اينترنت از سرويس Dial Up استفاده ميکنيد ، وقتي که وصل هستيد ، شماره تلفنتون توسط ISP ميتونه مشاهده و ضبط بشه. حالا نميدونم چنين فکري تاحالا به ذهنشون رسيده يا نه (شايد هم يکي از اهدافشون اين بوده!) که به اين ترتيب با يه سيستم Log گرفتن منظم و قوي ، ميتونن دقيقا مشخص کنن که چه کسي ، با چه مشخصاتي ، در چه زماني ، چه کاري انجام داده است. (نگين نميشه که من مطمئنم که چنين چيزي خيلي راحت انجام شدنيه!!) با اين وضعيت من فکر ميکنم يه جورايي ، امکان شنود و کنترل پيامهاي اينترنتي و احيانا رديابي اونا خيلي آسون ميشه! خدا خودش به خير کنه!
البته قبلا (حدود يک سال پيش) يه سري بحثها در مورد امکان شنود و کنترل سيستمهاي VOIP و Phone 2 Phone  توسط سرويس دهندگان يا خود مخابرات من شنيده بودم ولي اول و آخرش نفهميدم نتيجه چي شد و آيا چنين چيزي انجام ميشه يا نه. (البته در مورد امکان يه همچين کارهاي از لحاظ فني ، بعد از يه سري پرس و جو کاملا مطمئنم که شدنيه)
مطلب اين هفته کاپوچينو هم در همين مورد و مسايل پيرامون سيستم Caller ID نوشته شده. با عنوان : Caller Id و ارتباط آن با اینترنت
اگه کسي در اين مورد نظري داره يا چيزي ميدونه حتما بنويسه!

شماره بيست و چهارم کاپوچينو هم با يه روز تاخير رفت رو آنتن. علت تاخيرش هم اين بود که تازه روز چهارشنبه موفق به مصاحبه با آقاي رضا قاسمي شده بودن. اين مصاحبه که از طريق يه ChatRoom انجام شده و تجربه خيلي جالبي بود. نمرديم و يه استفاده مفيد از اين Chat رو ديديم. اين مصاحبه رو بخونيد. آهنگي هم که در زمينه مصاحبه شنيده ميشه ، کار خود آقاي قاسمي ، در آلبوم گل صدبرگ شهرام ناظري است. مطلب پانوراماي اين شماره در مورد گنبد سلطانيه است و يه عکس خيلي زيبا داره که من لينک گذاشتم که بتونيد بزرگش هم ببينيد. در ستون موسيقي هم ، مهدي در مورد حضور مجدد شادمهر عقيلي نوشته که من خودم فکر ميکردم اين ديگه عمرا تو اين مملکت يه آهنگ ديگه بخونه! بقيه اش هم نخوندم!

باب سيزدهم في ذکر

| 56 Comments

باب سيزدهم في ذکر مقامات و احوالات شيخنا و مولانا " احسان "

آن شيخ علي الاطلاق ، آن ماه مانده در محاق ، آن سردسته ی افرادالمعروف ، آن رابط تصاوير وحروف ، آن سبق برده به استادی ، گرمای محبتش مردادی ، آن مددکار همگاني ، آن "ژان والژان" ثاني ، آن مَحرم البنات ، آن موقر السکنات ، آن طويل القامت ، آن صاحب کرامت ، آن عاشق بلا معشوق ، آن شيخ به نيکي مسبوق ، آن پای دائما" در چت ، آن مايه ی شادی و بهجت ، آن نفوذ کرده در هر سوراخ و سنبه ای ، آن مشتاق کار خوب و پول قلنبه ای ، آن عاشق شنا و ميل و کباده ، آن شيخ مجرد و زبند آزاده ، شيخنا مولانا و مقتدانا "احسان حسين زاده " - رحمة الله عليه- از اهل فن بود ، دنبال گرفتن زن بود و دائم در حال مخ زدن بود.

اول نفر بود که بدعتها در قالب وبلاگ بکردی و سنتها را بشکستي. نقل است هفت سال در بيابان بودی تسبيح مي گرداندی و مي گفتي : "يا قالبٌ..يا قالبٌ..يا قالب.." پس مريدان نزدش آمدند و حالش بديدند. گفتند: " يا شيخ اين چه ذکر است؟ آنچه گذشتگان گفته اند "يا غالب" باشد که وصف حضرت حق است" گفت : "آن است که چون بياموزی به مقامات رسي و محبوب گردی و همه بر تو لينک دهند و فخر قوم باشي." پس خبر نزد شيخ الکبير ببردند. وی را تکفير بکرد ، عملش را بدعت ، وبلاگش را حرام ، پسوردش را هدر و خونش را مباح بدانست. پس شيخنا با فلش شيری بساخت متحرک و شرزه ونزد شيخ الکبير روانه بکردش و گفت: "بهش بگو حسين جون زياد با ما کل کل نکن ميرم تو حالت عصبا" پس وي چون اين معجزت بديد بر کرامت شيخنا ايمان بياورد و کفاره ی گناه گذشته روزی سه لينک به وی همي دادی -پناه بر خدای از تعجيل در قضاوت-.

رئوف بر درماندگان وبلاگي بودی ، دائم در انديشه ی رفع مشکلات بودی ، با مرام بودی و با همه داداش بودی. خانه ی ملت را بساخت و کاپوچينو را راست بکرد. نقل است روزی در حلقه ی مريدان سوال سائلان پاسخ مي گفتي. پرسيدند : "اي شيخ ، نام"احسان" که بر تو نهاده اند را مسمي چه باشد؟" گفت: "از علوم رمل و جفر باشد و شما را بدان نرسد" گفتند: "نا اميد از آستانت مرانمان" گفت: " هر حرفي را نشانه ای است بر هر صفتي ؛ "اِ" اِند مرام ، "ح" حبيبمي ، "سين" سروری تو ، "آ" آواره تم ، "نون" نوکرتم ". پس ولوله و شوری عظيم بشد در خلق ، گرد او مي چرخيدند و مي خواندند :

"داش داش..داش داش..داشم من
چاقو ، قمه ، ساطور ، هفت تير کشم من
تا تو رو دارم خوشم من
از عشقت بيهوشم من
وای .. وای .. وای .. وای"

آورد ه اندکه شيخ سماعي بکرد بس طربناک و بي همتا.

نقل است ديپلم بگرفته بود ، در پلي تکنيک بود ، دفترچه ی فوق ليسانس بداشت و فرق پيتزا با آبگوشت را بدانست. چندی تنها شب هنگام از منزل برون مي رفت ، در کوی و برزن لحافي بر سر مي کشيد ، پاورچين مي رفت و آهسته سخن مي راند. شبي مريدی به زير لحاف شد و گفت: "ای شيخ از بهر خدای از چه بيم داری که اينگونه با خويش مي کني؟" پس شيخ گريست و گفت: "ای پسر آرامتر سخن گوی که پنتاگون به "سيا" دستور بداده تا مرا بدزدند و به "ناسا" ببرنند تا با اولين موشک به آسمان هفتم بروم تا جنيان و شياطين را هدايت کنم... حال انکه من طاقت دوری مريدان خويش ندارم" آورد ه اند اين خبر به شهر رسيد پس خلايق در ميدان شهر گرد آمدند و فرياد مي زدند:

" پنتاگون حيا کن
شيخ ما رو رها کن "
و ...
" نفرت هر مسلمان
بر دشمنان احسان "

پس پنتاگون بترسيد و دست از سر شيخ برداشت.

نقل است که روزی سه کرت قرار وبلاگي مي گذاشتي: صبح و ظهر و شام و هر مرتبه هشت ساعت بدارازا مي کشيدی. چون از داخله فارغ گشتي و تمامي را بديدی ، قصد ساير بلاد و بلاگهای آنها بکرد پس به اندلس شد و همه را بديد سپس بورکينافاسو ... جزاير قناری ... وهمه ی ممالک را مطابق حروف ابجد سر بزد. نقل است هر جا که وارد مي گشتي همه فرياد مي زدند:

"بابا تو ديگه کي هستي ... بابا تو ديگه کي هستي ..."

پس چون همه را بديد دست بر آسمان برد و گفت: "خداوندا همه را بديدم. اينک خود را به من بنما" پس دعايش مستجاب گشت و بردندش تا خدا را ببيند. خدايش رحمت کناد.

* والا نميدونم واسه تعريف و تمجيد از اين بچه جنوب شهر چي بگم! يه مطلب واسه امروز آماده کرده بودم ولي حيفم اومد اينو نذارم اينجا. وبلاگش رو از دست ندين.
* نظرات گهربار در مورد خود بچه جنوب شهر ، مطلبش و خودم فراموش نشه لطفا!

خوبي وبلاگ و نظرخواهي

| 48 Comments

خوبي وبلاگ و نظرخواهي اينه که کلي چيز توش ياد ميگيري. به خدا من از اون آدمهايي نيستم که اگه جايي يه حرفي زدم و بعدش فهميدم اشتباه بوده الکي روش پافشاري کنم و زور بزنم ، خيلي راحت نظرم عوض ميشه. خلاصه اينکه هر زماني مطلبي بود که من اشتباه نوشته بودم حتما توي نظرخواهي و ترجيحا با دليل بنويسيد. حتما استفاده ميکنم. از کاوه و پروين و فضول و غير فضول و بي نام و همه ممنونم. يه تشکر هميشگي هم از دختر ايراني به خاطر تلاش و پشتکار در نظر دادن در وبلاگهاي فارسي. نامرديه اگه تو اين مسابقه وبلاگها بهش جايزه بهترين نظردهنده سال رو ندن! چيکار ميشه کرد ديگه ، دختر عموي منه!
عکس امروز رو هم سياوش نوجوان فرستاده. فکر کنم عکس بچگيهاي خودش بوده و روش نشده بگه!

راستي دانشگاه هم بسيار آرام است. دانشجويان خندان و شاد بر سر کلاسها مي روند. در طول روز همه مشغول تحقيق و جستجو و پژوهش در مورد مباحث پيچيده علمي هستند. اوقات فراغت دانشجويان در کتابخانه ها سپري ميشود. بعد از کلاس هم مرتب و منظم سوار سرويسها شده و به منزل ميروند. البته يکي از بچه هاي کلاس ، ديروز فراموش کرده بود که ناخنهايش را کوتاه کند ، براي همين به او تذکر داده شد که از فردا با ناخنهاي کوتاه سر کلاس حاضر شود.
بر گرفته از شعر" يار دبستاني من! "

در حاشيه مسابقه وبلاگها
داشتم توي وبلاگها و سايتهاي مختلف ميچرخيدم. ديدم به شيوه برگزاري مسابقه ايراد گرفتن و گفتن راي گيري تقلبي بوده و از اين چيزا. خب تو هر راي گيري از اين شايعات پيش مياد. البته برنامه نويس اون سايت توي اينجا از خودش دفاع کرده. ولي به نظر من برنامه نويسي سايتش يه ايراد خيلي بزرگ داره و اونم اينکه به اصطلاح Email Validation نداره! يعني اينکه بهتر بود (واجب بود) بعد از ثبت نام يه دونه اي ميل که يه دونه لينک براي تاييد ثبت نام و تطابق شخص و اي ميلش فرستاده ميشد. کاري که تقريبا تمام سايتهايي که ثبت نام دارن ، انجام ميدن. که متاسفانه در اين سايت براي اين منظور فکري نکردن. البته برنامه نويس سايت در دفاع از خودش در همون مطلب گفته که اين برنامه صحت وجود اي ميل رو چک ميکنه ، ولي مگه چک کردن اي ميل ( و برگشت نخوردن اون) دليل بر صحت اون اي ميل و تعلق به فرد ثبت نام کننده است!؟ البته يه چيزي رو نبايد فراموش کرد و اونم تشکر از برنامه نويس سايت. به هر حال هميشه هر کاري ممکنه سهل انگاري داشته باشه ولي اين نبايد ارزش اصلي کار رو کم کنه.
من همون روزهاي اول مسابقه خواستم اينو بگم ، گفتم الان ميگن اين ترسيده انتخاب نشه و از اين حرفها زده. شکر خدا که الان ديگه ثبت نامي در کار نيست خواستم بگم که تو گلوم گير نکنه يه وقت خفه بشم!! آخه اين روزا هرکي رو ميبيني ، ميگه شرط ميبندم فلاني براي خودش 100 تا ID درست کرده که الان اينجوري راي آورده!! بابا يه کم نسبت به همديگه خوشبينانه فکر کنيد.
البته بهتر بود ثبت نام همچنان باز مي موند. شايد رقابت بهتر و بيشتر ميشد.
اين جايزه معنوي اين سايت منو مُرده
تکميل: مسعود خان هم از طريق اي ميل يکي ديگه از نقاط ضعف فني اين مسابقه رو گفت که واسه اينکه اخلالي در مسابقه ايجاد نشه بعد از اتمام مسابقه در موردش مينويسم.

اولي:
تو وبلاگ داري؟
دومي: نه هنوز معتاد نشدم!
اولي: خوش به حالت! پس کلي پاي کامپيوتر وقتت آزاده!
دومي: نه بابا!! آخه خوندن وبلاگها خيلي وقت آدم رو ميگيره!

نتيجه: اينترنت بازان به دو دسته هستن ، يا وبلاگ مينويسن ، يا وبلاگ ميخونن! البته هميشه حالت سومي هم وجود داره يعني Chat مي کنند!

از امروز دفترچه امتحان فوق ليسانس رو توي مراکز پستي پخش ميکنن! متاسفانه هرچي به اين امتحان فوق ليسانس نزديکتر ميشه من بيشتر ميترسم. با امير صحبت ميکردم ، ديدم اونم همين حس رو داره. کم کم بايد وقت کار با اين لعنتي (کامپيوتر عزيز!!) و وبلاگ بازي و اينترنت بازي رو کمتر کنم. به همين منظور تغييراتي در قسمت ارتباط اين کنار دادم. لطفا همکاري بفرماييد!!

عکس امروز رو چند

| 50 Comments

عکس امروز رو چند نفري واسه من فرستادن و تو چند تا سايت و وبلاگ خارجي هم ديدم. البته من با چند روز تاخير اين عکس رو گذاشتم و اولين بار 4 نوامبر تو يه وبلاگ خارجي  ديدمش که آدرسش رو پيدا نکردم. يه کم به عکس دقت کنيد. اين همه ميگن بوش خنگه و احمقه بيخود نيست ها! البته امکانش هم هست که اين عکس ساختگي باشه ولي من جايي نديدم به ساختگي بودن عکس اشاره کنه. اصل عکس يه کم از اين بزرگتر بود و من دور برش رو زدم. حتما اگه نظري در مورد عکس داشتين بنويسين.

يه مطلبي توي افکار خصوصي خوندم که جاي تفکر داره. مطلبي در مورد آمار وبلاگنويسها و وبلاگخونها. جاي اين همه سايت وبلاگ و پبلاگ (!)  و پرشين تاک و پرشين باک و اين چيزا ، يه کم هم کارهاي سازنده کنيد!
تا ديروز ميگفتن سرمايه گذاري اينترنتي در ايران فايده نداره و هنوز نميشه از اينترنت استفاده مالي کرد ، ولي الان هرکي يه سايت ميزنه ميخواد توش پول پارو کنه! واسه همينه که يه مقدار محتوا و کيفيت فدا ميشه!
راستي بعد از اين شيرين کاري راديو آمريکا ، من ديگه غلط بکنم در مورد دانشگاه و وقايع اطراف بنويسم! به من چه! هر کي دوست داره بدونه بره از نزديک ببينه!

تولد!!!
امروز تولد شمسي خانوم بود. از قديمي ترين و خوبترين وبلاگهاي لطيف (!) اين وبلاگشهر. از همينجا يه تبريک وبلاگي نثار اين دوست خوب ميکنم و براش آرزوي موفقيت دارم.
شمسي خانوم اولين وبلاگ نويس دختري بود که از نزديک ديدمش. البته به همراه پينکفلويديش. اولين وبلاگ نويسهاي پسر هم در نمايشگاه کتاب ديدم. که فکر کنم اولينشون ، با اختلاف چند ثانيه ، حامد بنايي عزيز بود.
من از همون روزهاي اول که وارد اين وبلاگستان شدم ، از اونجايي که زياد اهل فکر و انديشه و احساسات و اين چيزا نبودم ، دوست داشتم هر وبلاگي رو که ميخونم زود صاحبش رو ببينم. به خاطر يه سري دلايل که قبلا در موردش بحث شد.

قابل توجه خانومهاي وبلاگ نويس! اين عکس رو حتما ببينيد و روي اون رو با دقت بخونيد. خيلي باحاله انصافا!

اين عکس رو توي سايت BlogStickers پيدا کردم. يه سايت باحال که کارش توليد و جمع آوري يه سري برچسب وبلاگي است. البته اين برچسبها از قديم الايام وجود داشتن ولي ايده توليد اين برچسبهاي براي وبلاگها با اين سايت بوده. خودش يه سري برچسب جمع آوري کرده (منظور از برچسب ، شعارها و جملات کوتاه و باحال است که خارجيها و اين سايت بهش ميگن  Bumper stickers for websites & weblogs)  ملت هم ميتونن برچسبهاي جالبشون رو به سايت اضافه کنن. يه کارخونه توليد برچسب هم داره. خلاصه سيستم کارش خيلي جالبه. الان 5-6 ماهي ميشه که اين سايت رو ميشناسم و خيلي دلم ميخواسته يه سايت فارسي مثل اين ميزدم ولي تاحالا همت نکردم. با وضعيت موجود ميره واسه بعد از کنکور فوق. بعضي برچسبهاش انصافا جالبه. البته تا الان حدود 1800 تا برچسبه که همش رو نميشه گذاشت اينجا. خودتون بريد ببينيد:

Jonathan Peterson made this! Man these are way cool Man these are way cool
Gary Turner made this! Chris Pirillo made this! Take me! Take me! I'm house trained and I have love to give...
Take me! Take me! I'm house trained and I have love to give... Chris Pirillo made this! John Campbell made this!
 

 الان اينقدر پشيمونم که ديروز وبلاگ ننوشتم که نگو! حالا واسه چي بماند! اين چند روزه خيلي گرفتار بودم و اين دو شب هم که يه جايي افطاري دعوت بوديم (!) و خلاصه زياد دسترسي به کامپيوتر و وبلاگ نبود.
بالاخره پيام چرندياتي ، خواننده خوب و مردمي ، ورزشکار (به سبک کنسرت جواد يساري بود!) آخرين آلبوم خودش رو بيرون داد! از دست ندين که کل عمرتون فنا ميشه! خيلي حال کردم با اين ابتکارش! دوست خودمه ديگه!!
اين سيستم نمايش موبايلها هم راه افتاده خلاصه ملت تا يه چند وقتي خوشحالند و با اين سيستم دارن بازي ميکنن! ولي اگه اين سيستم SMS رو هم راه بندازن ديگه عالي ميشه. فقط به شرطي که واسه همه راه بندازن و حتي المقدور رايگان با ارزون باشه. اونوقته که کوچيک و بزرگ ، ميشينن به Chat کردن با موبايل!
من با قيافه اين بابا خيلي حال کردم ، گقتم شايد شما هم خوشتون بياد. واسه همين گذاشتمش اينجا.راستي به نظر شما طرف تو چه فکريه!؟
Goolih هم رفت قاطي بزرگان و دات کام شد! (تبريک)

بالاخره مرحله اول اين مسابقه وبلاگها تموم شد و وارد دور دوم مسابقات شد!! ليست منتخبين مرحله اول رو ببينيد. حرف و حديث در مورد اين مسابقات اين ور و اونور زياد نوشته و من هم اعتراف کنم که اصلا بلد نيستم صحبتها و نظرات کارشناسي بدم و مسابقات رو تحليل کنم! ولي من از اين خبر IT-Iran و اين مطلب وبلاگ ماهنامه خيلي خوشم اومد(!!):
" در اين مرحله بالاترين راي به مفهوم مطلق (در هممه موضوعات) را وبلاگ احسان به خود اختصاص داده است. "
به اين ميگن از خود تعريف بيني مطلق!! دروغ چرا خب منم آدم هستم و از اين بابت کلي حال کردم. البته بعيد ميدونم تو نتيجه مسابقه نقش چنداني داشته باشه. ظاهرا توي قسمت زيباترين وبلاگ بالاترين راي رو داشتم و توي اون قسمت انتخاب شدم. يکي ديگه از کانديداهاي اين قسمت (زيباترين وبلاگ) نازبانو هستش. از اين بابت هم خوشحالم. از يه چيز ديگه هم خيلي حال کردم و اونم انتخاب خرمگس توي وبلاگهاي شخصي بود.
در يک اقدام انحصار طلبانه ، فقط به من و امير راي بدين. ما دو تا دلمون ميخواد توي 11 زمينه اول بشيم. با هم و دست در دست هم! خيلي عاشقانه! (شپلق!!!!!)
راستي با اينکه به خيال خودم خيلي توي وبلاگها مي چرخم ولي نصف اين وبلاگهاي برگزيده مرحله اول رو حتي اسمشون هم نشنيده بودم! پس معلومه من کم کاري ميکنم و هنوز مونده تا وبلاگهاي برتر رو پيدا کنم!

به دنبال انتخاب امير به عنوان يکي از کانديداهاي وبلاگهاي برتر ، امروز منو يه گوشه پيدا کرد و يه سري صحبتها در گوش من کرد که بدجوري دلم به درد اومد. حالا ميخوام با شما هم در ميون بذارم.
بيبينيد امير بيچاره خيلي پسر زحمتکشيه و از اون موقع که من شناختمش روزي سه شيفت داره کار ميکنه ، تازه واسه فوق هم داره ميخونه. واسه اينکه ميخواد خواهرش رو عروس کنه و پول واسه جهيزيه کم آوردن و خلاصه به اين جايزه خيلي احتياج داره. طفلي تصميم داشت يه کليه اش رو بفروشه تا خرج عروسي خواهرش جور بشه ولي بعد از اينکه خبر راه يافتن وبلاگش به دور دوم مسابقات رو خوند ، اشکي از شوق در چشمانش حلقه زد و چند روزي دست نگه داشت. حالا تو اين ماه مبارک ، شما هم اگه ميخواين دل يه بنده خدا و خواهرش رو شاد کنيد ، يه کم تو راي دادنتون تجديد نظر کنيد. من اينا رو واسه امير نميگم ها! واسه ثوابش ميگم.
راستي پوست انداختن رو توي قسمت وبلاگهاي ادبي ، فرهنگي و هنري فراموش نکنيد. به هر حال رفيقهاي ما برنده بشن انگار که خودمون برنده شديم.

چند روزيه من و محمدرضا کار روي سايت مجلس شوراي اسلامي - روزنامه خانه ملت رو شروع کرديم. متاسفانه اکثر سايتهاي قديمي و رسمي و دولتي (از جمله ايرنا و ...) با گذشت زمان زيادي از پديده يونيکد و زبان فارسي در اينترنت ، هنوز از اون سيستم هاي مبدل ايران سيستم و دريافت فونت و ... استفاده ميکنن و رو همين حساب درصد کمي از مراجعه کنندگان ميتونن از محتويات اين سايتها استفاده کنن.
دو سه روزي که در خدمت کارکنان روزنامه الکترونيکي خانه ملت بوديم (که فکر ميکنم اولين و تنها روزنامه الکترونيکي کشور که نسخه چاپي نداره باشه) ، از يه چيزي خيلي دلم سوخت و اونم اينکه واقعا حيفه اين همه تجهيزات و نيروي انساني که مشغول فعاليت در اين سايت هستند ، هنوز از سيستم هاي قديمي و دستي استفاده ميکنن. به خدا اين نظم و فعاليتي که ما ديديم ، راحت ميتونه يه سايت کامل خبري مثل BBC رو بچرخونه ولي حيف که هنوز خودشون رو با سيستم هاي جديد غريبه ميدونن. بعد از کلي رفتن و اومدن تازه با پيشنهاد يونيکد کردن سايت موافقت کردن. آخه توي اين ارگانهاي دولتي که از سيستم مديريتي چند لايه ، يعني اينکه يک طرح بايد به تصويب چندين نفر مدير برسه (نميدونم اصطلاح علميش چيه!) برخوردار هستن و خلاصه اينکه هر دستوري بايد از هفت خان بگذره!
اگه الان يه نگاهي به سايتشون بندازيد ميبينيد که صفحه اول و چند تا از صفحات داخليشون به حالت يونيکد رفته ولي هنوز آرشيو با همون فرمت قبلي هست ولي کم کم خبرهاي جديد داره وارد سيستم يونيکد ميشه.
شايد به نظر يونيکد کردن يه صفحه کار سختي نباشه ، ولي مهاجرت دادن يه مجموعه از سيستم هاي قديمي ايران سيستم و تايپ در زرنگار به سيستم هاي جديد و مناسب ، همچنين آموزش مجموعه ، همچين آسون نيست! به هر حال چند روزيه که ما رو سر کار گذاشته!
البته من اميدوارم با بقيه پيشنهادهاي ما (نبديل آرشيو قبلي ، طراحي مجدد سايت و ايجاد سيستم اتوماتيک Content Management و استفاده از DataBase) موافقت کنن. که فکر کنم ميره واسه مجلس هفتم!

فکر کنم تاحالا ميدون

| 52 Comments

فکر کنم تاحالا ميدون انقلاب رفته باشين و از اون تيکه جلوي سينما مرکزي رد شده باشيد. غير از همهمه مردم و صداي ماشنيها ، يه صدايي هميشه تو گوش آدم هست. صداي خيلي آروم ولي محکم. "عکس ، نوار ، پاسور ..."
ديروز که از اونجا رد ميشدم صدا عوض شده بود! يارو ميگفت: "عکس قرارهاي وبلاگي ، عکسهاي قرار خانوما ، نوار ، پاسور..." چند تايي از عکسها خريدم. حالا بعدا ميذارم يه جا که آقايون محترم هم مستفيذ بشن. البته قيمت عکسها هم جالب بود. بر طبق همون اصل معروف "استاد اسدي ، سه تا صد تومن!" قيمت گذاري شده بود! عکس ديروز هم اشانتيون داد!
عکس امروز رو هم نازبانو فرستاده. همون که يه زماني نازنين - 19 ساله - از تهران بود. آخه ديگه نيست!

حسين ، به دنبال اشاره به گزارش ديروز من ، يه نصيحت پدرانه کرده بود که نريد اين تجمعها و بريد از لذات دنيوي استفاده کنيد و اين حرفها! والا من نميدونم اون زمانها از اين تجمع ها بود يا نه ولي کاش يه بار يکي از اين تجمعهاي امروزي رو ببينيد. به جرات ميتونم بگم يه عده به خاطر مسايل حاشيه اي و آب و حواي موجود ميان. دانشگاه ما سالي يکي دو تا تريبون آزاد معروف داره که خبرنگار ها هم ميان. جدا از مسايل سياسي ، آب و حوا خيلي خوب ميشه. تازه کلي هم دانشجو از دانشگاههاي ديگه دولتي و آزاد ميان. کار به جايي رسيده که برو بچ واسه اين مراسم هم اسم گذاشتن! بهش ميگن " گل در چمن " (البته با کمي سانسور!) چون دور و بر صحن اصلي دانشگاه چمن داره و معمولا دخترها روي چمنها ميشينن! ديگه خودتون باقي رو تا ته بريد... ولي بازم به نظر من به نصيحت حسين گوش کنيد که ما از درد کشيده هاش شنيديم که چه بلايي سرشون اومده!

توي وبلاگ لامپ يه چيز خوب ديدم امروز. اگه ميخواين يه کم آمار وبلاگ نويسهاي شريفي بياد دستتون ، صفحه چهار و پنج روزنامه شريف رو بخونيد. تقريبا اطلاعات کاملي در مورد شريفيهاي وبلاگ نويس داده.

همکاري با ناسا!!!
چيکار کنيم ديگه! ما اينيم!
اين مديران سازمان ناسا اين روزا آسايش واسه ما نذاشتن و هي فرت و فرت تلفن و اي ميل ميزنن که مهندس جان اگه ميشه با ما واسه سفر به مريخ همکاري کن. منم ديگه از دستشون خسته شده بودم. گفتم حالا که زياد اسرار ميکنيد باشه. خلاصه يه دونه CD که اسم من روشه درست کردن و با سفينه بعدي دارن ميفرستن مريخ که باهاش پز بدن! احيانا الان ميگين من ديوونه شدم و دارم چرت و پرت ميگم!؟ خب واسه اينکه بهتون ثابت بشه اينم مدرکش: Participation Certificate
کفتون بريد!؟ حالا زياد موضوع رو جدي نگيريد. زودتر بريد اينجا و شما هم ثبت نام کنيد (تا نصف شب روز 15 نوامبر فرصت دارين ها!) البته بگم که تا الان حدود 3 ميليون و دويست هزار ثبت نام کردن!! که قراره اسمشون به همراه يه سفينه بره به مريخ! خدا رو چي ديدين شايد يه روز تو مريخ معروف شديم و کسي ما رو شناخت! راستي به توصيه خودشون آدرس اون صفحه مدرک رو داشته باشين که قراره بعدا به درد بخوره!
نکته: خودمونيم ها! اينا (آمريکاي جنايتکار) کجا هستن و چيکار ميکنن و ما (ملت هميشه در صحنه ايران) کجا هستيم چي کار ميکنيم!!  ممکنه مثلا هزار سال ديگه به الان آمريکا برسيم!؟ من که بعيد ميدونم!!

حسين درخشان ، در قسمت فرهنگ و هنر بخش فارسي زبان سايت BBC ، يادداشتي با عنوان داغ و تازه در مورد سايت کاپوچينو نوشته. جالبه بخونيد.

راستي شماره بيست و سوم کاپوچينو هم رفت رو آنتن. اون روزي که اين سايت رو درست کرديم اصلا فکر نميکردم (و حتما نميکرديم) يه روزي به شماره 23 هم برسيم! تو اين مدت خيلي ها اومدن و رفتن. خيلي حرف و حديثها زده شد. ولي کاپوچينو همچنان ادامه داد. خيلي ها که الان نيستن يا هستن واسه کاپوچينو زحمت کشيدن و ميکشن و نتيجه ايني هست که ميبينيد. اميدوارم تا شماره 123 هم ادامه داشته باشه. حالا چه با من چه بدون من.
مطلب اصلي اين شماره در مورد خاطرات يک زن از زندان اوين - بند زنان است. کامل نخوندمش ولي از اون مطالبه که مو بر تن آدم سيخ ميکنه! داستان اين هفته علي عسگري هم از دست ندين. پيمان هميشگي ، که معرکه است. جون ميده واسه اين فيلمهاي جاسوسي و مافيايي.  در بخش اينترنت هم ، از طرف سايت Laser-Networks مقاله خيلي خوبي در مورد تکنولوژي DSL نوشته شده که حتما بخونيد. کاش زودتر اين تکنولوژي و فرهنگ توي ايران جا بيوفته و از شر اين خطهاي آشغال راحت بشيم. راستي شرکتها و سايتها و افراد اين کاره اي که فکر ميکنن مطالب آموزنده اي که به ستون اينترنت بخوره دارن ، حتما  با محمدرضا ، مسوول اينترنت ، تماس بگيرن. بقيه ستونها رو هنوز خودم نخوندم.

بازم کلاسها رو تعطيل

| 57 Comments

راستي درس خوندن خيلي سخته ها! خدايا هيچ بنده اي رو گرفتار درس و امتحان نکن! اونم از نوع فوقش ليسانس!!

قرار وبلاگي ، از نوع لطيف!
بابا ما فکر ميکرديم که ديگه تو اينترنت زن و مرد يکسان هستن. ولي همين فمينيستها که دم از حقوق زنان و اين حرفها ميزنن ، اينترنت و وبلاگ رو هم زنونه / مردونه کردن! منم واسه اينکه کم نياورده باشم و آمار بانوان وبلاگ نويس رو داشته باشم ، با لباس مبدل ، در نقش يک دخترک زيباروي وبلاگ نويس متشخص و محترم توي قرار ديروز شرکت کردم و اما شرح قرار:

ديروز ، سفره ابولفضل ايران خانوم اينا ، همين همسايه دو کوچه پايين تر بود. بهم تلفن زد که آره عزيزم ، اگه ميتوني واسه روز سه شنبه قبل افطار (!) بياين که ما سفره ابولفضل داريم. منم گفتم خدا قبول کنه خواهر ، اگه شد حتما ميام. ديروز هم تمام ظرفها رو شستم و رختها رو هم پهن کردم ، قرمه سبزي رو هم بار گذاشتم رو گاز و چادر چاقچور کردم و رفتم که به سفره برسم. سر موقع رسيدم. شمسي خانوم دم در واستاده بود و اسم خانوما رو مينوشت و نفري يه کاسه آش و يه مقدار آجيل مشگل گشا ميداد دستمون. از اين عطرها که بوي بارون ميده زده بود. واه واه! ديگه اين روزا همه ميخوان بوي بارون بدن! رفتم نشتم پهلوي بقيه. چند نفري امده بودن. پروانه خانوم هي اون چادري رو که از سوريه آورده بود تکون ميداد و ميخواست تو چشم باشه. بيچاره نميدونست اين جنس پارچه ديگه از مد افتاده. بعدش شوکت خانوم اومد. چند تا النگوي جديد خريده بود و هي دستاش رو تکون ميداد که ديده بشه. از بس که اينا نديد بديدن. افسانه خانوم که اومد تو همه نگاهها برگشت طرفش. آخه ميگن که تاحالا چهارده تا خواستگار واسش رفته و همه رو جواب رد داده. آخه ميگن قراره با يه آقاي دکتر که خارجه کار ميکنه ازدواج کنه. من که شرط ميبندم اينا رو از روي حسودي ميگن. چشم ديدن دختر به اين خوشگلي رو ندارن واسه همين ميخوان دختر مردم رو بدنام کنن. گل نسا خانم و عذرا خانوم هم با هم اومدن. ديگه جا واسه سوزن انداختن نبود. خيلي شلوغ شده بود و خانوما دو به دو داشتن با هم صحبت ميکردن. ايران خانوم اينا ، با يه صلوات همه رو ساکت کردن و از خانوما خواستن زودتر حرفهاي حاشيه اي رو تموم کنن و هرچي دعا دارن بخونن که امشب بعد از اين سفره ، باهاتون کار دارم. چند دقيقه بعد چند نفر که هر کدوم چند بقل سبزي دستشون بود اومدن تو و سبزي ها رو گذاشتن جلو خانوما. آخ که چه کيفي داشت. همه داشت قند تو دلشون آب ميشد. بوي بارون هم از لاي سبزي ها ميومد. تا اينکه همه نشستيم و به صورت دسته جمعي شروع کرديم به پاک کردن سبزي و غيبت. آخ که چقدر خوش گذشت. موقع رفتن ، دم در اقدس خانوم رو ديدم و کلي با هم صحبت کرديم. خيلي خانوم ماهيه ، با اينکه تازه تو اين محل اومده و کسي زياد نميشناسش ، اما من باهاش تو صف نون آشنا شدم. يکي دو بار هم که رفته بودم سبزي بخرم ، سر راه همديگه رو مي ديدم و با هم اختلاط ميکرديم. موقع خداحافظي عاليه خانوم يه عکس بهم داد ، گفت اين عکس يکي از خانوماي وبلاگ نويسه و روش نشده خودش بياد بده. اگه ميشه اين عکس رو برسون واسه آقا احسان (!) بذاره تو وبلاگش بلکه يکي از اين دختر خوشش بياد و زودتر بره خونه بخت. هرچي خواهش کردم نگفت اين عکس کيه! بعدش...

دارم رو پيشنهاد احسان

| 43 Comments

دارم رو پيشنهاد احسان پريم مبني بر استفاده از عکسهاي خوب خوب فکر ميکنم. البته متاسفانه وبلاگ من رو خيلي ها تو دانشگاه ميخونن و نميشه بعضي عکسها رو گذاشت و سه سوت تابلو ميشه. حالا ببينم چي ميشه.
اين چند روزه زياد وقت نکردم عکس خوب پيدا کنم. فعلا اينو داشته باشين.

يه نفر به اسم يه دختر بي طرف يه نظر نوشته بود که من کلي خنديدم:
" سلام، من یک پرشین بلاگیم که وبلاگتو یکی دو دفعه بیشتر ندیدم، به مسابقه وبلاگها هم کاری ندارم، اما از بس که بلاگرای دیگه بهم گفتن به ما رای بده تا پوز احسان زده شه نسبت بهت کنجکاو شدم! "

اينم قسمتي از يه نامه باحال از طرف يکي از خوانندگان عزيز ( رختکن خاطرات ) :
" ... احسان جان نوشتن اينجا ظاهرا هميشه يک طرفه است ، يعني يا شما مينويسي و ما ميخونيم ، يا اينکه ما مينويسيم و شما ميخوني ... "
بابا خيلي هم بيراه نگفته! البته من قبلا گفته بودم که به خاطر اينکه تا اسفند بايد درس بخونم ، متاسفانه فرصتي براي جواب دادن به نامه ها ندارم ، مگر نامه هاي ضروري. اما حتما نامه ها رو ميخونم. بابا خوندن روزي 10-20 تا نامه کار آسوني نيست. در ضمن از همون روز اول من اون کنار نوشتم: " اين همه من اينجا مينويسم. يه کم هم شما براي من بنويسيد " و از ضمانت در جواب دادن نامه کلمه اي ذکر نکردم. بگذريم. ايشالا بعد از امتحان فوق.

جديد ترين ساعت دنيا رو ببينيد. انصافا طرز کارش حرف نداره!
الان که وبلاگ احمد انوري سرزدم ، ديدم اين لينک ساعت رو به همراه چند تا لينک خيلي جالب ديگه معرفي کرده. از جمله اين اسب هاي خواننده که با هر ترکيبي ، يه آهنگ درست ميکنن.

مرکزهاي خدمات اينترنت در ايران
يه وبلاگ خيلي باحال و مفيد با اطلاعات تقريبا فني و به زبان ساده. تقريبا تمام ISP هاي مطرح تهران رو مورد بررسي قرار ميده و آمار و اطلاعات مفيدي ميده که هيچوقت از طرف خود شرکت اعلام نخواهد شد. اگه مثل من بدبخت از سرويسهاي مزخرف Dial Up اين شرکتها استفاده ميکنيد ، حتما اين وبلاگ رو بخونيد. با تشکر از نويسنده خوب اين وبلاگ اگه يکي اين وبلاگ و اطلاعات بي طرفش رو بخونه حتما براي استفاده از اين خدمات ، بهتر انتخاب خواهد کرد.

نوستالژي نداشته!
استاد شپلق به بيان يکي از نوستالژي هاي نداشته خودشون ، در دوران کودکي پرداخته اند. آخر مطلب هم توضيح جالبي آورده:
" پ.ن: لغت نوستالوژي نداشته رو از مجله کاپوچينو, چاپ قبل از انقلاب عاريه گرفتم!! "

اينجور که من اينور اونور خوندم ، قراره که اين سرويس ويژه نمايشگر ( Caller ID ) رو به صورت خيلي ارزان براي تمامي موبايلها فعال کنن. اين سرويس روي بسياري از مراکز تلفن ثابت هم فعال شده. اگه کسي نميدونه بگم که با اين سرويس ، شماره تلفن شخص تماس گيرنده ، براي شما نمايان خواهد شد. حالا اونوقت ميدونين چي ميشه؟ ميزان تقاضاي مشترکين موبايل براي سرويس عدم نمايش ، چندين برابر ميشه. به نظر من اين سرويس رو ايرانيها اختراع کردن که به وسيله اون ، ديگه شماره شما روي هيچ تلفني نمايش داده نخواهد شد!
ميدونيد چيه ، از اونجاييکه متقاضي سرويس نمايشگر ، خيلي زياد نبوده ، لذا مخابرات ترجيح داده اين سرويس رو که الان درصد خيلي کمي از مشترکين ، با قيمت حدود 6 هزار تومان در دو ماه (هرفيش) دارند ، براي تمامي مشترکين با قيمت حدود 50 تومان در دوماه فعال کنه. اگه يه حساب سرانگشتي کنيد ، به نظر من سود خيلي زيادي کرده. چون اينجور که من شنيدم ، نياز به تجهيزات اضافي هم نيست. تازه با اين وضعيت ، متقاضي عدم نمايش هم افزايش خواهد يافت! (بابا اقتصاد دان!)

اين باباهه ديگه داره

| 50 Comments

اين باباهه ديگه داره منو ديوونه ميکنه! خيلي گير ميده! بابا به خدا من بيشتر از اون دلم ميخواد که فوق ليسانس قبول شم ولي اين فکر ميکنه من دارم خالي ميبندم و ميخوام زير سبيلي رد کنم. تازه ميگه نبايد مرخصي ميگرفتي و خلاصه وضعيت خونه اصلا خوب نيست. از شانس بد ، من معمولا صبحها درس ميخونم و شب ديگه سراغ درس نميرم. دقيقا برعکس ساعت کاري بابام. خلاصه اينکه درس نخوندن من تو چشمشه! دوستم ميگه خب شبها درس بخون که ببينه! ولي آخه مگه ميخوام سرش گول بمالم؟! عجب گرفتاري شديم. دلم خوشه که مثلا 5-6 ساله از دوران دبيرستان و مدرسه فاصله گرفتم ولي مگه گير اين باباهه تمومي داره!! تابستونها به کار گير ميده ، بقيه ايام هم به درس! خدايا خودت صبري عطا کن!
حامد بنايي کرکره رو واسه يه ماه کشيد پايين. حيف شد من با سايتش حال ميکردم.
البته با اين وضعيت گير بابام منم امروز فرداست که کامپيوتر رو ببندم و برم دنبال زندگيم. متاسفانه اينو جدي ميگم. دلم نميخواد پس فردا اگه خداي نکرده قبول نشدم بگه از کامپيوتر بود. آخه گير داده اگه قبول نشدي برو دنبال زندگي خودت و فکر جا و مکان واسه خودت باش! يه چيزي تو مايه هاي اينکه شب از شام خبري نيست!
عکس امروز رو تکراري گذاشته بودم. واسه همين عوضش کردم. از سايت Photo.net است.

از علي عسگري :
" کودک که بودم، ماه رمضان برايم يک اتفاق بود. يک گذر از مرز روزمرگي ها، يک به هم ريختن عادات روزانه. کودک که بودم، هر روز ماه رمضان يک راز بزرگ بود، گرسنگي و تشنگي لذتي غير قابل توصيف برايم داشت، رازي که آميخته با نگاههاي پر مهر بزرگان، آميخته با حس عجيب نزديکي به خدا، معبود بود.
نوجوان شدم و رازها کم رنگ شدند. ديگر خدا آنقدر نزديک نبود که از او کيف زيباي بغل دستي را بخواهم، از او شرم داشتم براي آرزوهاي کوچک. در قرآن غرق بودم و ختم آن در طول يک ماه. چه لذتي داشت هر روز يک جزء خواندن. و از آن بالاتر شبهاي احيا، تا نزديک سحر بيدار ماندن، قرآن بر سر گرفتن، گريستن ...
اکنون ديگر رازي نيست. اکنون ديگر هيچ اتفاق خاصي نمي افتد. ديگر عادت کرده ام، به همه چيز، حتي گرسنگي و تشنگي يک ماه. ديگر تمام شده ام ... "

سرانجام ، ملک الشعرا محمد ، متخلص به کوروش ، لب به شعر گشودند:
بيا در دل تو را كم دارم امشب
        حدودا 100 مگي غم دارم امشب

اين کاپيتان هادوک رو از دست ندين که عاليه! پريشب يه سري آمار از کاپيتان به ما دادن که کفم بريد. البته قصد ندارم چيزي بگم ولي ايشون رو دست کم نگيريد.
" (نيم ساعت بعد)
- می‌ گم خياطی هم کار سختيه ها.
- آره ولی سوزنتو چپه گرفتی. "

آقا اين جوايز مسابقه برترين وبلاگ رو ديدم و شديدا براي برنده هاي مسابقه دلم ميسوزه! پس چي شد اون ماکسيما و پژو و مزدا!؟ اينجا هم که همش وعده! همش وعيد! (اين جک رو که شنيدين ايشالا!)

!!!
دختر ورودي 81: (يکي از اون خوشگلهاشون و با صداي بلند) جزوه من رو پس بده!
پسر ورودي 81: (يکي از بَبوترين ها!) اِهکي! عمرا پس نميدم!
دختر وردي 81: ميدم فلاني (يکي از پسرهاي خفن ورودي 77) بخوردت ها!
ما (دسته جمعي جلوي دانشکده نشسته بوديم و اين مشاجره لطيف رو ميديديم!) : ..... !! (همه از تعجب کف کردن و حرفي ندارن بزنن!)
پسر خفن ورودي 77: (از فرصت سوء استفاده ميکنه) کي قراره منو بخوره!؟
در اين لحظه اراذل به خودشون ميان و زبونها باز ميشه و هرکي کلامي گهربار بيان ميکنه!

يه سوال!
دو تا دختر ورودي 81 هستن که هر وقت همديگه رو جلوي ما (که معمولا عين پارک جلوي دانشکده نشستيم و وقت ميگذرونيم) ميبينن ، چنان ماچ آبدار و طولاني از هم ميگيرن که نگو!
حيف که آسمون ديگه سقف نداره مگرنه يه شپلق دسته جمعي!!! حالا به نظر شما چرا اين کار رو ميکنن!؟
(لطفا کسي جواب نده که خاک بر سرت دارن پا ميدن و از اين حرفها! نفس عمل واسه من مهمه!!!)

بعدا از اين صحنه ها بازم مينويسم. خودم که خيلي خوشم مياد! البته اگه با اين بابايي که دارم بعدي هم در کار باشه!

تولد!!!
متاسفانه اين دو روز نتونستم بنويسم و نشد که تولد پيام چرندياتي عزيز رو به صورت وبلاگي تبريک بگم. پيام ، دوست خوب و خوش قلبي که  خيلي دوستش دارم. متاسفانه هنوز نتونستم از اون کلاهي که براي من به عنوان يادگاري از فرنگ آورد عکس بگيرم و بذارم اينجا. ولي حتما اين کار رو ميکنم. پيام جان تولدت مبارک!

در مورد ديکشنري من زياد نشد که بگردم اما به هر حال هيچ مترجم آنلايني که متن رو ترجمه کنه پيدا نکردم. ولي مترجم کلمه به کلمه زياده. بهترين هاش هم يکي اين ديکشنري که بچه هاي شريف درست کردن و نتايج رو به صورت رنگي و کامل ميده و تازه قابليت تلفظ هم داره. يه امتحاني بکنيد. يکي ديگه هم سايت معروف FarsiDic است که نتيجه رو به صورت عکس نشون ميده.
" آمار ميگه که خيلي از ايرانيها ، از کودک تا پيرمرد 90 ساله ، از بي سواد تا فوق دکترا ، همه و همه از Yahoo Messenger استفاده ميکنن. " اينو من نميگم. ناصر عزتي ميگه واسه همين يه ربات توي همين Messenger درست کرده که هميشه آنلاين است و کافيه شما يه کلمه انگليسي براش بفرستين ، در جواب ، ترجمه اون کلمه رو ميده. توضيحات کامل رو توي وبلاگي که براي همين منظور ساخته شده ، بخونيد. (دمت گرم ناصر خان!)

يه کم هم لينک بازي:
سه تا از کوچکترين سايتهاي دنيا رو ببينيد! (شرمنده اگه تکراريه) Guimp ، Dot16 ، CoolOrNot . انصافا طراحي و ايده يه همچين سايتهايي خيلي جالبه ها. جالبتر هم اينکه اين سايتها فقط يه صفحه نيستن و به اندازه يه سايت  کامل ، لينک و بساط دارن.
اونايي که از خون و خونريزي خوششون مياد يه لينک باحال نيماي عصيان داده که حتما ببينيد. BloodyFingerMail يه تابلوي Flash که توش ميشه با يه انگشت قطع شده نوشت! بعدش هم ميتوني واسه کسي بفرستي!
تازگيهاي وبلاگ آرش نصفه نيمه خيلي باحال شده! من که خيلي باهاش حال ميکنم! مخصوصا اون Chat آخري که گذاشته تو وبلاگش. يه سر بزنيد.
حميدرضا نصيري ، يه کاريکاتوريست خوش ذوق که اومده سراغ وبلاگها و از حسين درخشان هم شروع کرده! کارهاش خيلي جالبه. فقط نميدونم چرا اسم وبلاگش رو گذاشته بن بست!
پيمان هوشمندزاده رو فکر کنم همه بشناسيد. من چند وقتيه وبلاگش رو ميخونم و انصافا باحال مينويسه. يه وبلاگ هم داره که عکسهاش رو ميذاره توي ان وبلاگ. حرف زدن ممنوع! عکس امروز هم از کارهاي ايشونه.
آهنگ جديد وبلاگ نويد رو هم بشنويد. البته يه جورايي نوستالژي غمگين داره ولي خب به هر حال من خوشم اومد!
عکسهاي وبلاگ Mona: No 1 رو ببينيد. حسن وبلاگها ، فارسي بودن اونهاست ولي اين يکي پينگليشه!!

يه بنده خدايي هماهنگ کرده بود و امروز دوباره دوستهاي قديمي وبلاگ دور هم جمع شديم. البته اين به اين معني نيست که من قديمي هستم ولي اينا اولين دوستاي وبلاگي من هستن. از ديدن همشون خيلي خوشحال شدم. البته چند نفري هم بدقولي کرده بودن و نيومده بودن. آخه بابا مگه چند بار از اين قرار ها هست که شما کار دارين. چند نفر هم براي اولين بار بود که ميديدم. آزاده چيکه ، که من قبل از اينکه وبلاگ نويس و معتاد بشم ، وبلاگش رو مرتب ميخوندم. ماني از وبلاگ چنته که الان کرکره رو کشيده پايين. ساراي سايت آينه هم بالاخره ديدم. (آخه هر سري که برنامه اي بود نميومد.) جاي چند نفر از خارجي ها هم که تابستون بودن (پيام و خداداد و حسين و مرجان و ... ) ، هم خيلي خالي بود. بقيه دوستان هم که حداقل قبلا يه بار ديده بودم ولي خيلي از ديدنشون خوشحال شدم. کاش امکاناتش بود که يه قرار همگاني گذاشت.

متاسفانه اين رمز شپلق و شتلق من و امير امشب لو رفت و امروز يا فرداست که پته ما رو بريزن رو آب. البته بعيد ميدونم کسي جرات نوشتنش رو داشته باشه!
خدا اين دوست ديجيتال ما رو حفظ کنه که خوشم مياد خوب وارد شده و ميدونه بايد از چي عکس بگيره و چجوري بگيره.

آقا اين وبلاگ واسه

| 48 Comments

آقا اين وبلاگ واسه ما بد يمنه به خدا! ديروز يه غلطي کردم و نوشتم قراره چهارشنبه خيلي خوش بگذره. نه تنها خوش نگذشت. بلکه از صبح علي الطلوع بد شانسي آوردم تا آخريش که ساعت 10 شب بود! همشون هم از بدترين نوع ممکن. من ديگه غلط بکنم از قبل بنويسم قراره خوش بگذره يا نه. اگه ما شانس داشتيم که اسممون رو ميذاشتن شانسعلي!

توي سايت فمينيستها در مورد اخبار مسابقه برترين وبلاگهاي فارسي نوشته بود. البته آمار برنده هاي دخترش رو و اينجور که گفته بود خورشيد خانوم و زن نوشت و نازبانو در صدر هستن. اينجور که من شنيدم. جوايز بخش زنان مسابقه ويژه است. به نفر اول يه دو تا شوهر پولدار و خوش تيپ ، به نفر دوم يه دونه شوهر خوشتيپ و به نفر سوم هم يک دست جهازيه ميخوان بدن. ايشالا مبارکشون باشه.
متاسفانه شايعات در مورد بقيه جوايز هنوز خيلي زياده و کار به روزنامه ها هم کشيده و از الان واسه اون ماشينها نقشه کشيدن!
کاش يه رشته مسابقه هم واسه بهترين نظرات وبلاگها (
Comments) ميذاشتن. اونوقت يه شانسي واسه قهرماني داشتم و جايزه هم بين نظردهندگان تقسيم مي کردم. مثلا اون ماکسيما رو ميدادم نفري يه بوق بزنين.

طفلي اين شپلق ما هرچي زور زد که چت کردن رو ترک کنه نتونست که نتونست. آخرش امروز به عنوان آخرين راه حل ، در يک اقدام غير قابل باور ، ياهو مسنجرش رو Uninstall کرد!

راستي ديروز بحث مترجم آنلاين و اين چيزا شد. فعلا دارم يک کم تحقيق و بررسي ميکنم و فردا در موردشون مفصل مينويسم. از جمله شاهکار ناصر عزتي که عاليه.
اگه کسي در مورد اين مترجمها اطلاعاتي داشت بگه. (مثلا معرفي سايت)


دوستم يه سايت جالب معرفي کرد. آبنوس فيلم. وضع اينترنتم خوب نيست و زياد نتونستم توي سايت بچرخم ولي از قيافه اين صفحه خيلي خوشم اومد.

امروز زياد ضد حال خوردم (خورديم) و و بيشتر از اين حس و حال وبلاگ نويسي نيست.

از فردا ماه رمضان

| 28 Comments

از فردا ماه رمضان شروع ميشه. با شروع ماه رمضان همه چي عوض ميشه. از ساعت کار ادارات گرفته تا برنامه مدرسه ها و خلاصه همه چيز! حتي ساعت ساعت ترافيک خيابون ها هم عوض ميشه. امروز توي تاکسي ، راننده ميگفت ديگه ساعت 8 شب به بعد اصلا مسافر گير نمياد و بايد تعطيل کنيم بريم خونه! خلاصه وضعيت جالبيه.
راستي Blogger ميخواد قيافه اش رو عوض کنه و فراخوان عمومي داده! با يه قطعه عکس و فتوکپي شناسنامه برين اونجا و اگه واجد شرايط هستين فرم پر کنيد.

يک نکته:
جديدا توي نظرخواهي سوالهاي وبلاگ مي پرسن. من متاسفانه وقت نميکنم يه اي ميلها جواب بدم حالا ديگه چه برسه به نظرهايي که توش سوال مينويسن. اگه کسي سوال وبلاگي و غير وبلاگي داره يه چند روزي صبر کنه. يه فکر خوب واسه اين موضوع کردم. البته تا اونجايي که وقت ميشه نامه ها رو جواب ميدم. ولي به خدا زياده و وقت نميکنم.
چند نفر هم پرسيده بودن که اين عکسها رو از کجا پيدا ميکني؟ يه سري رو که خود شما ميفرستين. بعضي ها رو اسم ميبرم کي فرستاده و يه عده رو هم اسم نميبرم ، مثل عکس امروز (به درخواست خود فرستنده عکس) من معمولا عکسهاي چند جا رو هم هر هفته چک ميکنم. يکي Photo.net يکي هم عکسهاي منتخب هر هفته MSNBC . در ضمن وقتهايي هم که زياد ميچرخم تو اينترنت عکسهاي خوب پيدا ميشه. خلاصه اينکه آرشيو عکسي ندارم که برم از توش انتخاب کنم و معمولا عکسها رو خودم تو چند روز اخير پيدا کردم. اگه اين دات کام رديف بشه يه فکر خوبي هم واسه اين عکسها کردم که شما هم بتونيد عکس بذارين. (البته بعد از تاييد من!)

احسان!!!
پرنسس ، نويسنده يه وبلاگ تازه تاسيس به همين اسم ، که من خيلي اتفاقي وبلاگش رو پيدا کردم (از طريق Recently Updated توي ليست بلاگر) يه تحقيق کامل روي اسم احسان انجام داده بود (آخه من چند ساعت بعد از نوشتن مطلب فهميدم که متاسفانه اون مطلب رو پاک کرده! نميدونم چرا!؟) و 33 عدد وبلاگ با اين اسم پيدا کرده! من قبل از هرچيز اين افتخار بزرگ رو به همه احسان ها تبريک عرض ميکنم. بعدا اين ليست احسان ها رو يه همراه مطلب اين دوست خوب يه گوشه وبلاگم حتما ميذارم. اگه کسي جزو اون ليست نيست حتما بنويسه. ممنون از پرنسس خانوم. البته متاسفانه يه کم وبلاگش ريخته بهم ولي حتما بهش سر بزنيد و ببينيد که باز هم اين نام احسان است که مي درخشد!
راستي يه نگاهي هم به قدرت Google بندازين و ببينيد چي پيدا کرده! داربست فلزي احسان / سبزوار!
زنده باد هرچي احسان!

نميدونم اين يارو وبلاگ خارجيه که بهش پريروز لينک دادم رو ديدن يا نه. من که خودم هر روز چک ميکنم. عکسهاش عاليه بابا!
طفلي صاحبش امروز به من اي ميل زده بود که متاسفانه نتونستم فارسي ها رو بخونم ولي خيلي دوست دارم بدونم چي در مورد من نوشته بودي که ظرف مدت 24 ساعت به عنوان بالاترينTop Referrers من شدي؟! خلاصع اينکه کلي کف بچه مردم بريده بود! خلاصه ازم خواسته بود که حتما مطلب ديروزم رو واسش ترجمه کنم بفرستم. کلي هم از اينکه هيچ مترجم Online مثل Google يا Altavista نيستش که بتونه فارسي رو ترجمه کنه ناراحت بود. حق داره بابا. البته فکر کنم ما بايد جاي اون ناراحت باشيم. اين روزا Google ديگه پرت ترين زبانهاي آفريقايي رو هم ترجمه ميکنه ولي هنوز خبري از فارسي نيست. چه حيف.
آهاي ملت برنامه نويس که اين همه هم ادعا دارين. اگه دستهاتون تميزه يه مترجم Online (طوري که متن رو به صورت منطقي ترجمه کنه) بنويسيد. يادمه حسين هم که ايران بود و باهاش صحبت ميکرديم ميگفت بهترين چيز الان يه مترجم آنلاينه.
البته فکر کنم همچين مترجمي اگه بخواد مثلا وبلاگ من رو ترجمه کنه ، گه گيجه بگيره! از بس که فعل و فاعل رو درست و مطابق با ادبيات فارسي مينويسم.

نفيسه ، کلي عکس جديد به سايتش (NafiseGallery) اضافه کرده. تعدادي در قسمت زنان ايران ، يه گالري جديد به اسم بچه هاي زورآباد و عکسهاي نمايشگاه گروه ورا که چند روز پيش در مورد سايتشون VaraGroup نوشتم. حتما يه سري به عکسها بزنيد. البته من خودم هنوز به طور کامل عکسها رو نديدم. آخه متاسفانه امشب در حد يه پابليش کردن وبلاگ اينترنت دارم.  ولي بعدا حتما از عکسهاش استفاده خواهم کرد.

فردا (چهارشنبه) چه روز خوبي خواهد بود!

ميخوام يه کم خلاصه

| 32 Comments

ميخوام يه کم خلاصه بنويسم. اينم يه مدلشه ديگه!
عکس امروز خيلي يه جوراييه! نظري در موردش داشتين بنويسين.

يه سايت جالب در مورد نقاشان و هنرمندان ايراني و کارهاشون که به گفته دوستي که اين سايت رو معرفي کرد همشون مدرنيست هستن. حتما به اين سايت سر بزنيد که هم از لحاظ طراحي و هم از لحاظ محتوي خيلي خوب کار شده. يه کم تو سايتش که چرخيدم ديدم يه قسمت هم داره به اسم BodyPainting و عکسهاي جالبي هم داره ، يه سري بزنيد.
راستي آخرين اي ميلي که مرحوم کلاغ سياه واسه من فرستاد چند تا از همين BodyPainting ها بود. همونها که برجهاي 12 گانه فلکي رو روي بدن نقاشي کردن. حالا بعدا ميذارم يه جا که همه ببينين. روحش شاد.
اگر سايتي دارين يا ميشناسين که تازه تاسيسه يا اينکه زياد شناخته شده نيست ، به من نامه بفرستين با کمال ميل معرفي ميکنم ، شايد کمکي کنه. (بازم ميگم. سايت باشه ها نه وبلاگ!)

اگه ميخواين بدونين تو يه قرار وبلاگي چي ميگذره مطلب آخر شپلق رو بخونين. (لينک مطلب) در ضمن يکي از مهمترين مزاياي يه قرار وبلاگي با توجه به اون مطلب و اصل صفرم که ديروز گفتم اينه که بعد از يه قرار ، قطعا يه تجديد نظر در مورد وبلاگهايي که تاحالا ميخوندين ميکنيد و بعد از اون به سراغ وبلاگهاي جديد ميرين.
راستي معني و مفهوم اين لفظ شپلق رو فقط خود امير ميدونه. فعلا هم هيچ کدوم جرات نداريم در موردش توضيح بديم.

17 استراتژي مهم براي افزايش رتبه در موتورهاي جستجو
حتما اين مطلب رو بخونيد. (البته يه جورايي فني و کاربردي است و شايد به درد همه نخوره). دست آقا محمود عزيز درد نکنه. من کلي استفاده کردم. فقط اين ترجمه هاي فارسي ايشون منو مُرده!! آخه اين يعني چي!!؟؟ : شناسه ارزشگذار (Header tag)
(از طريق سايت حامد بنايي)

توي آخرين مطلب سايت anvari.org خوندم که قراره سايت Yahoo هم بره طرف PHP و سيستم هاي Open Source. خود احمد ، در اين مطلب از وبلاگش ، کامل توضيح داده.
اگه حوصله خوندن مطالب انگليسي رو دارين ، وبلاگ احمد رو از دست ندين که انصافا مطالب خوب و مفيدي مينويسه. دستش درد نکنه.

امروز ، 13 آبان ، مصادف با روز دانش آموز بود. تنها روزي که تقريبا هيچ ربط و فايده اي براي دانش آموزان اين نسل نداره!
خواهرم که امروز از مدرسه اومد خونه با خوشحالي گفت امروز از طرف مدرسه ما رو بردن راهپيمايي. گفتم حالا چرا اينقدر خوشحالي؟ گفت آخه امتحان عربي داشتيم که تعطيل شد! گفتم ديدي روز دانش آموز همچين هم بد نيست!
شب سر شام ميگفت که مچ دستم درد ميکنه! گفتم چرا!؟ گفت آخه ميگن با شرکت در راهپيمايي مشت محکمي بر دهان امريکا و استکبار جهاني زده ميشه و فکر کنم من خيلي محکم زدم. دندونهاشو خورد کردم!!!
آخه انصافا دانش آموزهاي اين دوره چي از روز دانش آموز ميدونن!؟ بد نيست توي اين روز برنامه هاي ويژه داشته باشن و يه کم خوشحال باشن ، خب چه چيزي بهتر از تعطيلي کلاسها براي شرکت در راهپيمايي!؟

از اونجايي که توي

| 34 Comments

از اونجايي که توي اينترنت زياد ميچرخم و به قول معروف وبگردي ميکنم ، توي روز مطالب و نکات جالبي پيدا ميکنم و از اونجايي که از کاليبر بالايي در زمينه يادداشت برداري از اين نکات ، برخوردارم واسه همين به احتمال زياد تا چند وقت ديگه از اين سيستم يک مطلب در روز دربيام و چند مطلب در روز بنويسم. به تقليد از بقيه بزرگان. حالا شايد هم تا اون موقع نظرم عوض شد. (دقيقا به اين ميگن بلند بلند فکر کردن!!!*)

آها! يه چيز توپ يادم اومد. امروز که ولگردي ميکردم ، يه وبلاگ خارجي خيلي رديف پيدا کردم. آهاي ملتي که وبلاگ کامپيوتري مينويسين ، حتما اين رو ببينيد و ياد بگيريد چجوري وبلاگ مينويسن. بيخود نيست ميگن هر کاري استعداد ميخواد.
inluminent/weblog
اگه يه کم به توضيح وبلاگش و مطالبش دقت کنيد ميبينيد که محتوا کاملا فني و کامپيوتري است و در زمينه ها مختلف ، از مديريت و تبليغات و تجارت و طراحي گرفته تا مسايل مربوط به مکينتاش و  کامپيوتر و PHP و ... خلاصه اينکه يه جورايي زياد هم عمومي نمينويسه. تا اينجا هيچ نکته خاصي نداشت ولي يه فرق و نکته خيلي جالب داره و اونم اينکه هر روز يکي دو تا عکس از بانوان خيلي خوشگل ميذاره کنار مطالبش که جذابيت وبلاگش رو چندصد برابر ميکنه! خيلي از اين زيبا رويان هم معروف هستن. (خواننده و بازيگر و ...) من که خيلي حال کردم. انصافا ابتکار به خرج داده. نميدونم مطالب و نوشته هاش براي کسي مفيد و جالب هست يا نه ولي عکسهاي روزانه اين وبلاگ رو از دست ندين که براي زن و مرد و پير و جوان مفيده! يه سري هم به آرشيو ماههاي اکتبر و سپتامبر و آگوست هم بزنيد. خوبي اين وبلاگ اينه که اگه از مطالبش هم هيچي نفهمي ، با ديدن عکسها کلي حال ميکني. انصافا هرچي عکس و عکاسي واسه خودش هنره ، عکس گرفتن از اين زيبارويان خودش يه هنر کامله.
ايشالا دوربين ديجيتال بخرم بزنم تو اين سبک عکاسي! چه شود! البته حالا شايد دوربينش رو خريدم ولي از اين زيبارويان از کجا بيارم؟ بيخيال بابا. از منظره عکس ميگيرم! (اينم يه مدل بلند بلند فکر کردن*)

اصل صفرم وبلاگ:
حالت اول:
اگه از يه وبلاگ خيلي خوشت مياد ، به هيچ وجه نويسنده اش رو نبين ، چون ممکنه نظرت عوض بشه!
حالت دوم:
اول نويسنده وبلاگها رو ببين بعدش وبلاگهايي رو که ميخواي بخوني انتخاب کن.
نتيجه گيري عمومي:
هر دو حالت اصل صفرم وبلاگ نويسي کاملا سودمند است و هر کس به دلخواه ميتونه يکي از اين حالات رو انتخاب کنه.
نتيجه گيري شخصي:
هيچ اصلي کامل نيست و هميشه يه حالت سومي هست و اونم اينکه وبلاگهاي خوب و دلخواه رو پيدا کني و بعدش نويسنده هاشون رو ببيني ، بعدش بين اونا انتخاب کني.
مرجع: قانون اساسي وبلاگستان. جلد اول. ويرايش پنجم.

واسه چي به اين اصل سودمند اشاره کردم؟ به اين دليل:
قرار عمومي وبلاگي
ميگن چند روز ديگه سالگرد تاسيس وبلاگهاي فارسي است. البته من خودم به شخصه هيچ نقشي توي اين سالگرد و تولد نداشتم ولي خب واسه اينکه در زمينه ادعا کم نيارم خودم رو پدر و مادر وبلاگهاي فارسي ميدونم! نبود!؟ (به طور همزمان!!) حالا خيلي ها ميخوان به اين مناسبت يه کاري بکنن. از مسابقه گرفته تا تغييرات اساسي در وبلاگهاشون يا طراحيشون و از اين چيزا. امروز خورشيد خانوم يه پيشنهاد خوب داد و اونم اينکه به همين مناسبت يه قرار عمومي بذاريم. بلکه جماعت وبلاگ نويس همديگه رو ببينن و بفهمن که دارن وبلاگ کيا رو ميخونن. به قول معروف گوشي بياد دستشون! منم به شدت موافقت کردم و با چند نفر ديگه هم که دم دست بودن مشورت کردم و همه موافق بودن. فقط يه مشکل اساسي وجود داره و اونم مکان قرار است. فکر مي کنم اگه ملت چس کلاس نذارن و زياد به اصل صفرم وبلاگها دقت نکنن ، حتي به صورت ناشناس بيان ، جمعيت زيادي خواهد بود. من خودم استاديوم آزادي يا سالن ميلاد نمايشگاه بين المللي رو پيشنهاد ميدم. که شدني نيست. به همين خاطر يه همچين قراري با يه همچين جمعيتي خيلي سخته. توي پارک و اين چيزا هم نميشه قرار گذاشت. مگر اينکه يکي فکر بهتري به ذهنش برسه يا احيانا امکانات داشته باشه. يکي هم بيوفته دنبال تنظيماتش. عموحميد هميشه پايه اين کارهاست. بهترين جا هم يه فضاي باز مثل نمايشگاه است.(مثلا ارديبهشت ، نمايشگاه کتاب که قرار گذاشتيم و همش 20 نفر اومدن!) از اونجايي که هيچي واسه اين قرار جور نيست به همين دليل بيخيال يه همچين قراري ميشيم!! (اينم يه نمونه ديگه بلند بلند فکر کردن!*)

* حالا ديدين وبلاگ نويسي يه مدل بلند بلند فکر کردنه! اينم يه تعريف از وبلاگ با چند مثال!

سلام. چند روز نبودم

| 35 Comments

سلام. چند روز نبودم ، احساس کردم بايد سلام کنم!
چند روز فارغ از تمام غم و غصه و مشکلات دنيا و با چند تا از بهترين رفقا بري شمال و 3 روز و 3 شب بزني تو سر و کله خودت و بقيه ، تازه از همه مهمتر 3 روز هم از اين جعبه لعنتي دور باشي... چه حالي ميده! به من که خيلي خوش گذشت. هرکي اين جمع ما رو يه جا ببينه در سن و سال و عقل و ادب و تربيت ما حتما شک ميکنه! بيخيال.... حيف که بعضي چيزها رو حتي تو وبلاگ هم نميشه نوشت.
اين چند روزه شمال هوا خوب بود. ولي بارون هم ميومد. يه شب هم که قاطي کرده بود هرچي آب تو آسمون بود ميخواست يهو بياد پايين. البته شنيدم تهران هم بارون ميومده. نصف بيشتر وبلاگها رو که باز ميکني با چنان احساساتي از اومدن بارون و اين چيزا نوشتن که نگو! من نميدونم چرا هيچوقت هيچ احساس عاطفي نسبت به بارون نداشتم و مثل بعضيها نيستم که بوي بارون ديوونه ام کنه و از اين حرفها! فکر کنم قبلا هم گفتم ولي به نظر من تابستون بهترين فصله و آفتاب داغ و سوزان بهترين آب و هوا است! شماها که بلدين بگين اين بارون چي داره که ملت سريع احساساتي ميشن!؟ يا نکنه يه عده از ضرب المثل " خواهي نشوي رسوا ... " تبعيت ميکنن!؟
عکس امروز رو امير آقاي عزيز فرستاده. به نظرم که خيلي جالب اومد. حالا نميدونم چرا يکي داره کله اون يکي رو گاز ميگيره!

تاحالا هيچوقت دنبال اين نبودم که کسي اسم من رو بذاره کنار وبلاگش. نه اون موقع که بيننده هام کم بودن و نه الان که تعدادشون زياد شده. ولي وقتي که يکي من رو از ليستي که کنار وبلاگشه بر ميداره خيلي حالم گرفته ميشه. نه به خاطر چند تا ويزيتوري که ميپره. نه بخدا! ولي يه حس بدي پيدا ميکنم و دليلش هم نميدونم! به پيشرفت و تنزل کيفيت مطالب يه وبلاگ هم اصلا اعتقاد ندارم. چون اين وبلاگها برگرفته از افکار ملت است و دليل نداره هميشه باب ميل آدم باشه که. تنها خوبيش هم اينه که در خوندن و نخوندنشون حق انتخاب داري ، بدون اينکه نويسنده چيزي بفهمه! بگذريم...

چند روز بود که ميخواستم اينو بگم ولي يادم ميرفت. صالح ، از بچه هاي خوب کاپوچينو ، يک سايت خيلي زيبا و حرفه اي (به صورت کامل Flash ) در مورد يک گروه هنرمند به اسم ورا (Vara Group) متشکل از چند طراح و عکاس و گرافيست و مجموعه کارهاشون به من معرفي کرد که فکر ميکنم کار طراحيش هم از خودشون باشه و بايد بگم حرف نداره. حتما به اين سايت و کارهاشون و بيوگرافي اين افراد سر بزنيد. البته يه نمايشگاهي هم از آثارشون برگذار کردن که اطلاعات کاملش رو تو سايت عليداد ميتونيد ببينيد.

اين هفته چون مسافرت بودم و نتونستم کمک بچه ها کنم براي کاپوچينو. ولي امروز که چک کردم ديدم مثل اينکه بهتر از هميشه هم شده. البته بماند که يه عده خيلي سرشون شلوغه و ديگه حتي فرصت نوشتن چند خط ستون هم ندارن. البته ميگن آدمهاي مهم همشون اينجوري هستن. شکر خدا من يکي نه مطلب مينويسم و نه اينقدرا مهم هستم.
پرستو و علي عسگري يه گزارش خيلي جالب و خواندني در مورد کابوس سربازي نوشتن که حتما بخونيدش. من که ميخوندم چهار ستون بدنم ميلرزيد! چون يه جورايي آش کشک خاله ما هم هست! داستان و نگاه اين هفته هم متاثر از رفتن کلاغ سياه است.
استاد شپلق هم بحثي در مورد نحوه دسترسي به اينترنت کردن ، بين خودمون باشه ولي من که خوندم خيلي چيزا رو تازه فهميدم. در عين اينکه موضوع شايد تکراري باشه ولي نکات جديد و جالبي داره. شايد زد به سرم و رفتم کيش زندگي کردم. بقيه ستونها رو هنوز نخوندم.

هر بار اين فيلم Leon رو ميبينم بيشتر باهاش حال ميکنم. يه فيلم چقدر ميتونه قشنگ باشه آخه!!؟ Jean Reno يکي از بهترين بازيهاش رو تو اين فيلم کرده. خوشبختانه يه نسخه خيلي با کيفيتش رو روي هارد دارم و بالاي 10 بار اين فيلم رو ديدم. البته دوست دارم يه نسخه DVD هم ازش پيدا کنم. يه بار هم شنيدم که يه نسخه تقريبا کامل از اين فيلم هست که بعضي مدتش طولاني تره و يه سري سکانسهاي اضافه هم داره. راست و دروغش رو نميدونم.
فکر کنم همه اين فيلم رو ديده باشين ولي اگه ميتونين دوباره ببينيد که ارزش داره. اگر هم نديدين که نيمي از عمرتون بر فنا! نصفه ديگه عمر هم مال فيلم Matrix است.

آهنگ جديد وبلاگ نويد رو از دست ندين که عاليه. زده تو کار گيتار و داره کم کم خارجي ميشه.
بعضي ها همچين در مورد درس خوندن من نظر ميذارن که خودم هم شک ميکنم در مورد منه يا نه! فقط همينو بگم که جسارتا ريدم با اين درس خوندن!!

لینکدونی

وبلاگهای دوستان

Software tracking
Powered by Movable Type 4.3-en