March 2004 Archives

نوروز 83

| 33 Comments

از اونجایی که سال به سال مشکلات تحتانی بیشتر میشه و درمان اونا سخت تر ، از همین وبلاگ به عنوان تبریک سال نو استفاده میکنم. برای همه دوستان و آشنایان و خوانندگان عزیز اینجا آرزوی سالی خوب و پربار ، همراه با موفقیت دارم.
داشتم وبلاگ حسن رو میخوندم و این مطلبش رو در مورد تبریک سال نو دیدم و نقل قول مطالب قدیم من. همچین حس نوستالژیکی داد به آدم! (خودم رو خفه کردم با این واژه نوستالژی!)
به هر حال امیدوارم تعطیلات نوروز به همه خوش بگذره. یکی میگفت زیاد جو گیر نشید ، عید هم یه جور تعطیلیه ، فقط مدتش طولانی تره!
یکی دیگه هم میگفت تو کل سال 15 روز تهران قابل زندگی و تحمله ، اونم همین 15 روز عیده!
عجب بارونی میاد شب عیدی!

تولد وبلاگ (2ساله)

| 21 Comments

چند روز پیش (حدودا 10 روز پیش) وبلاگ من وارد سومین سال زندگیش شد! گرفتاریهای شب عید باعث شد این نکته رو فراموش کنم. ایشالا یه روزی بچه دار شدن این وبلاگ رو جشن بگیریم!

یه نکته غیر علمی

| 15 Comments

جای دوستان خالی ما امروز داشتیم کارهامون رو میکردیم که یهو محمدرضا پرسید چجوری میشه whois برای domain های ir گرفت و خلاصه با کمی این ور اونور روفتن به این سایت که ظاهرا ایرانی هم هست رسیدیم. خب یه دامین که منظورمون بود رو تست کردیم و دیدیم جواب داد چنین دامینی رجیستر نشده! از اونجایی که سایت ایرانی بود به صحت کار دیتابیس شک کردیم با سایت www.tci.ir یه تست زدیم که مطمئن بشیم. خوشبختانه سیستم درست کار کرد و توی نتیجه ای که داد نکته جالبی بود:
Domain Name Server: ns.usa-noujan.com
رفتیم سراغ اون DNS و IP های اونو خلاصه از این جینگولک بازیها و نتیجه اینکه سایت شرکت مخابرات جمهوری اسلامی ایران ، روی یک Shared Server آمریکایی Host شده! خیلی جالبه اینا میخوان در آینده Data Center هم راه بندازن! بابا بیخیال!
راستی یه سایت جالبی روی همین سرور پیدا کردم. جالب توجه خانمهای چشم انتظار. یه چیزی تو مایه های نه ماه انتظار

فرودگاه

| 9 Comments

امشب دیر برمیگشتم خونه و مادرم قرار بود بیاد و ساعت حدود 12 شب می رسید تهران. بابام هم از خدا خواسته گفت تو که دیر میری خونه برو دنبال مادرت. خلاصه منم رفتم فرودگاه. تاحالا این ساعت روز فرودگاه نرفته بودم. تاحالا کلا یه بار دیگه رفته بودم ترمینال 1 و 2 فرودگاه (پروازهای خارجی) و خلاصه این اولین بار بود که دو تا پرواز ، یکی از فرانکفورت و یکی از آمستردام داشت میومد. یکی هم داشت میرفت فرانکفورت دوباره. صحنه خیلی جالبی بود توی سالن. یه عده با گل اومده بودن به استقبال! یه عده هم امده بودن بدرقه!
بعضی از این مسافرهای پرواز فرانکفورت که انگار خیلی وقت بود دور از ایران بودن ، یه ایل به استقبالشون اومده بود و وقتی می رسیدن همه همدیگر رو بغل میکردن و ماچ و بوسه و خنده و گریه و یکی هم فرت و فرت فیلم میگرفت و عکس می گرفت و ... یه کار باحالی هم که کردن اینکه با یه سری تلویزیون بزرگ ، سالن تحویل بار و گمرک ورودی به تهران رو نشون می دادن و خلاصه میتونستی مسافرت رو پیدا کنی.
همچین حس نوستالژیک خسته ای تو فضا موج میزد! عجیب دلم میخواد که یه سفر طولانی باشم و بعدش برگردم تهران ببینم چه جوریاست! ما که سفر کرده نیستیم و جایی نداریم بریم ، اونا که اونور آب هستن و مدتهاست از ایران دور هستن ، یه سفر بیان تهران برامون تعریف کنن چجوریاست!
جاتون خالی این پرواز مادرم تاخیر داشت و یه دو ساعتی توی فرودگاه چرت میزدم! خیلی خسته بودم.

کل مطلب قبل من 21 خط بود که فقط 3 خطش در مورد زن و زنان و فمینیست و اینجور چیزا بود. یعنی یک هفتم. ولی خب هفت برابر قبل ملت شاکی شده بودن! چند نکته:
- من مطلب قبلی رو فقط به حالت گزارش نوشتم و خدا خودش شاهده که همش عین واقعیت بود. در راستای دفاع از زنان ، بد نیست که مجلسی که به همین مناسبت و توسط همین عده برگزار میشه همچی یه نمه آبرومند باشه! اقلا ما مردها خجالت نکشیم!
- نسبت به کلمه آب و حوا جنبه داشته باشین. اگه بدونم اینقدر ملت منفی برداشت میکنن خب نمینویسم. دوستم میگه الان همه خوانندگان وبلاگت فکر میکنن تو چه آدم دخترباز و عیاشی هستی!
- همین دوست مورد قبل میگفت با این مطلبی که نوشتی الان همه فکر میکنن تو چه موجود ضد زن و زن ستیزی هستی و خلاصه از این حرفها! ولی این جورها هم نیست به خدا. البته این دلیل نمیشه حرفهای مطلب قبلی رو پس بگیرم!

در راستای تکمیل مطلب قبل مصاحبه ای با تنی چند از بزرگان و اهل قلم به شیوه آنلاین ترتیب دادیم!

من: سلام. ببخشید نظرتون در مورد فمینیست چیه؟
امیر: نصف شب ...خل شدی ها!
من: :O

------

من: سلام. ببخشید نظرتون در مورد فمینیست چیه؟
نصفه نیمه: من فمینیست نیستم ولی جنسیت فمینیستها را دوست دارم. ~p=
من: (آه چه لطیف) ممنون.
نصفه نیمه: آقا کی پخش میشه؟
من: تا چند دقیقه دیگه میره رو آنتن!

------

عمرا جفتشون باور نمیکردن اینجا بنویسم! حالا بد و بیراه رو تقسیم بر سه کنید!

روز جهانی زن!

| 41 Comments | 1 TrackBack

امروز بر حسب اتفاق رفته بودیم مراسمی به مناسبت روز جهانی زن توی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. خیلی دانشکده باحالی بود. هم بزرگ و دلباز. هم خوش آب و حوا! اصلا باد آدم رو میبرد! (الان یکی یه چیزی میگه که من بسوزم ولی خب میدونه من چی جوابشون میدم! بورچه!) نکته خیلی خوبش این بود که میشد ماشین ببری تو دانشگاه.
ما که رسیدیم (من و امیر) یه خانمی داشت از گذشته ایران و ساسانیان میگفت و ... یه روسری یا شال انداخته بود رو سرش که بزرگ نوشته بود Christian ! منم همش فکر میکردم طفلی مسیحیه. آخرش که بلند شد بره پایین تازه کلمه Dior رو که زیر تای روسری بود دیدم!
منتظر سخنرانی پرستود بودیم که مجری برنامه گفت که عکسهای از آقای حسن سربخشیان در مورد زنان نمایش خواهیم داد. یه سیستم پروجکشن هم داشتن و عکسها بزرگ روی صفحه پخش میشد. نمیدونم اونی که پشت کامپیوتر بود چند کلاس سواد داشت چون عکسها رو با اینترنت اکسپلورر باز میکرد. هر بار هم که میخواست عکس بعدی رو باز کنه مجبور بود بره توی لیست عکسها و رایت کلیک و... خلاصه وسطش دیده بود یه نمه حرکتش ضایع است واسه همین بین هر عکس کابل پروجکشن رو می کشید! وضع فجیعی بود. تموم که شد مجری رفت بالا و گفت ببخشید کامپیوتر ما ACDSee نداشت! باز دمش گرم از حسن سربخشیان هم عذرخواهی کرد.
یه مجلس ساده رو نتوستن این زنان محترم بگردونن. خدا به خیر کنه چجوری میخوان مملکت رو بگردونن. پرستو میگفت که ما مخالف سهمیه بندی جنسی برای کنکور پزشکی بودیم. آخه یکی نیست بگه کدومیکی از این اجناس لطیف ورودی 82 دانشکده پزشکی پا میشه بره مثلا عسلویه یا بندر جاسک خدمت کنه؟!
الان فمینیستها کامنت وبلاگم رو میبندن به توپ!

بدون کامنت

| 3 Comments

دو تا مطلب قبلی رو بدون کامنت نوشتم ببینم چه حسی داره! انگار یه جای وبلاگ لنگ بود! راستی تا این لحظه دقیقا 11099 تا کامنت داشته! خدا زیادش کنه! شاید یه روز با تعداد کامنت بیشتر یه جایزه ای چیزی دادن!

غذای حلال

ظهر روز عاشورا که طبق یک سنت دیرین رفته بودیم دنبال غذای نظری بالاخره یه خونه توی یه کوچه پیدا کردم که هنوز ناهار میداد. منم توی اون محل غریبه بودم گفتم واستم بگیرم یا نه!؟ خلاصه یه شش و بش کردم و واستادم پررو توی صف! 5 دقیقه نگذشت که ته صف رو دیگه نمیدیدم. قیمه بود غذا. (خب همیشه همینه!) 2 نفر مونده به نوبت من خورش تموم شد. خلاصه برنج خالی موند. 2 تا ظرف گرفتم و رفتم. توی همون صف که بودیم یکی میگفت خدا رو شکر یه روز هست که توش مطمئنیم داریم غذای حلال میخوریم! دیدم بیراه نمیگه!

خودم حافظی!

خداوند وبلاگستان کم آورد! هه هه!
از اون وبلاگهای باحال روزگار بود.
آخرش هم نوشته : خودم حافظی!

لینکدونی

وبلاگهای دوستان

Software tracking
Powered by Movable Type 4.3-en