::
اين مطلب رو دوست داشتم هم تو اون
مجموعه قالبهاي فارسي مينوشتم و هم يه نسخه هم تو
وبلاگ عمومي. ولي اينکار رو نکردم. چون اين نظر شخصي منه و قول دادم که از
اونجا براي بيان نظرات شخصي استفاده نکنم. حالا از هرکي که اينجا رو ميخونه ميخوام
به بقيه هم بگه که اين مطلب رو بخونن و لطف کنن نظرشون رو اون پايين بنويسن.
" يک روز قبل از اعلام آدرس اونجا (مجموعه قالبهاي فارسي) ، به حدود 20 نفر از
افرادي که قديمي تر بودن و وبلاگشون رو ديده بودم و حدس زدم بايد يه چيزايي بلد
باشن mail زدم و خواستم که اينجا رو ببينن و نظر
بدن و کمک کنن. الان تقريبا يک هفته گذشته و از روي آمار بيننده هاي اونجا و نحوه
اطلاعشون دقيقا ميشه فهميد که همه اون 20 نفر از طريق لينکي که در نامه بود ، اومدن
و اونجا رو ديدن. شکر خدا همون اول که تصميم به ايجاد يه همچين
جايي گرفتم ، اعلام کردم که قصد ندارم پا تو کفش هيچ بزرگتري بکنم. نميخوام از کسي
اسم ببرم ولي از اين عده طلب کمک و ياري کردم و خواستم يه همچين جايي رو به بقيه
اعلام کنن. (همينجا از همه اون عزيزاني که من رو تحويل گرفتن و نظري دادن و تو
وبلاگشون به اونجا لينک دادم ممنونم.) من خودم به تنهايي و با علاقه اونجا رو درست
کردم و خوشبختانه ازش به خوبي استقبال شده (که نظرات دوستان در اونجا نشون دهنده
همين استقبال ميباشد.) ولي من يه گلايه دارم از اون بزرگان و عزيزاني که با اينکه
از طريق
mail اونجا رو ديدن ولي
چيزي به روي خودشون نياوردن. باور کنيد با اشاره به آدرس اونجا از بزرگي کسي کم
نميشه. متاسفانه يه اخلاق بدي که اول از همه خودم دارم اينه که وقتي ميبينيم کسي يه
کار خوبي انجام ميده و ممکنه مورد توجه همه قرار بگيره ، سعي ميکنيم خودمون رو بي
اطلاع و بي تفاوت نشون بديم که نکنه يه وقت مردم فکر کنن اون شخص از ما بيشتر بلده!
به هر حال اينا نظر شخصي منه و ممکنه که بگن داره خودش رو ميگيره يا ناز ميکنه. ولي
صادقانه بگم که ايجاد چنين جايي سودي واسه من نداشته و منو به جايي نرسونده که
بخوام الان براي شما ناز کنم. يه مقدار سعي کنيد ما تازه واردها را در کنارتون تحمل
کنيد. به هر حال هر جايي يه سري قديمي داره و يه سري تازه وارد. ولي قديميها درست
نيست که خودشون رو بگيرن و هميشه تازه واردها ممکنه تازه کار و بي عرضه نباشن. "
خواهش ميکنم نظرتون رو - مخصوصا در مورد اين مطلب - اين پايين بنويسيد. ممنون.
امروز روي آرشيوهاي مجموعه قالبهاي
فارسي کار کردم. کامل خونه بودم. اين جند روز عيد تلويزيون فيلمهاي قشنگي گذاشت.
ولي اگه دقت کنيد اکثر فيلمهاي قشنگ ضد آمريکايي بودن (و البته ساخت آمريکا) که اين
چند وقته به بهانه تروريسم تلويزيون ما تا ميتونست از اونا نشون ميداد. کاري ندارم
به اين سياست. من خيلي فيلم نگاه ميکنم. يه جورايي معتاد فيلم هستم. حالا کي بدش
مياد که چند تا فيلم آمريکايي رو وقتي 10 بار تا حالا ديده ، يه بار هم به زبان
شيرين فارسي ببينه.
خود آمريکاييها بهترين فيلمهاي ضد آمريکايي رو ميسازن. حالا خدا
نکنه تو ايران يکي بخواد يه فيلم ضد ايراني بسازه! بگذريم...
من تازه امروز يادم افتاد که يه پروژه بايد براي يکشنبه آينده تحويل بدم و هنوز هيچ
غلطي نکردم. البته اين احساس ترس و عذاب وجدان معمولا چند ثانيه بيشتر طول نميکشه.
ميدونم آخرشم روز آخر و با عجله انجام ميدم. خوب چيکار ميشه کرد. وقتي آدم بايد يه
سري کارها رو بر خلاف ميلش انجام بده از اين بهتر نميشه! حالا کافي بود اين پروژه
در مورد يه درس خوب يا يه موضوع مورد علاقه بود! تمام عيد رو روش کار ميکردم. فرق
دانشگاههاي ما با خارج همينه!
March 31, 2002 | 2 Comments
اين
مهمونها هم بالاخره رفتن... تقريبا ديگه تا آخر عيد فکر کنم مهمون نداريم. اين
فاميل خارجي ايراني الاصل يه دونه دوربين ديجيتال واسه پسر داييم سوغاتي آورده! تا
باشه از اين سوغاتيها! ما که آرزو بدل مونديم يکي که از فرنگ مياد واسه ما هم
سوغاتي بياره! خدا قسمت کنه خودم برم ، بلکه واسه بقيه و خودم(!) سوغاتي بيارم.
دوربين خيلي کامليه!
Sony FD-92 هم فلاپي ميخوره هم از اين تکنولوژي جديد سوني
يعني Memory Stick . يه کارت کوچولو ، اندازه سيم کارت
موبايل که اين يکي 128 مگابايت ظرفيت داره! پشت دوربين هم يه LCD
دو اينچي داره. به همراه کابلهاي مختلف براي اتصال به تلويزيون و USB
. استفاده ازش خيلي آسونه و تو نيم ساعت (به سبک بازيهاي کامپيوتري) تقريبا تا
مرحله آخرش رفتم و غولشو کشتم! البته قيمتش يه کم بالاست. حدود 450 دلار. خيلي دوست
داشتم که يه دوربين ديجيتال داشتم.
کاش ميشد که اين دو روز مي نوشتم. آخه يه سري چيزا تو ذهنم مياد و اگه همون موقع
ننويسم اينجا ، ديگه نميتونم بنويسمشون.
مثل اينکه اين قسمت نظرخواهي هم داره کم کم جا ميوفته و دوستان بعضي وقتها يه دو خط
محبت ميکنن. البته چون بعضي ها اينجا رو Offline
ميخونن واسه همين ديگه نميتونن نظر بدن ولي ازشون خواهش دارم که دفعه بعد که اومدن
يه دو خط واسه من اون زير بنويسن. چون هم از ميل راحتتره هم موضوع بحث تقريبا
مشخصه. تو مطلب قبلي آقا
رامين عزيز در مورد اين عکسها که من ميذارم ، نظري داده بود. البته من جوابش رو
دادم. ولي از اين به بعد تصميم گرفتم در مورد عکس توضيح ندم. چون هرکي قراره يه
برداشتي داشته باشه. حالا ممکنه به مطالبم مربوط باشه و ممکنه مربوط نباشه. قبلا هم
گفتم چون از عکس خوشم مياد هر روز يکي ميذارم.
تو اين مهمونهايي که اين چند روزه داشتيم من يه نکته اي براي چندمين بار برام اثبات
شد. اول بگم که طرف صحبتم هيچکس نيست. همونطور که گفتم تو اين مهمونها که تعدادشون
متغير بود و بين 10-20 نفر تغيير ميکرد يه تعدادي دختر بود هم سن و سال خودم. همشون
کرد (بر وزن kord) و اهل کرمانشاه و کردستان بودن.
انصافا خيلي خوشگل بودن! اما خوشگليشون يه فرقي با بقيه داشت و اونم اينکه طبيعي
بود. يعني با نيم کيلو لوازم آرايش به اين قيافه نرسيده بودن. همينجا بگم که به قول
معروف دهاتي نبودن ها! از لحاظ کلاس و اين حرفها از خيلي از اين به اصطلاح با
کلاسهاي تهران هم بالاتر بودن. لامصب آدم بعضي از اين دخترها رو تو تهران ميبينه يه
جوري ميشه! از بس که خودشون رو آرايش کردن! شايد به اين اميد که چهره اونا زيباتر
جلوه بده. البته بعضي هاشون خب شايد ندانسته و تحت تاثير مد حاکم بر جامعه فکر
ميکنن که بايد حتما آرايش غليظ کنن. ولي به نظر من با يه آرايش خيلي سبک و
معمولي(در حد معقول) خيلي خوشگل تر به نظ ميان! چرا تو کشورهاي خارجي و تو خيابون
در حالت عادي هيچ دختري سالمي اينقدر آرايش غليظ که اينا ميکنن ، ندارن ؟ تا
اونجايي که ما ميدونيم اونايي هم که اينجوري آرايش ميکنن يه اسم ديگه اي دارن!
البته ممکنه بگين که دخترهاي کرد يا ترک معمولا يه زيبايي ذاتي دارن که به خاطر ژن
و نسل و آب و هواي اونجاست ، ولي من تو اين تهران هم خيلي ها رو ميشناسم که همچين
وضعيتي دارن. يه دعا ميکنم و به اين اراجيغ خاتمه ميدم. خداوندا بر تعداد دختران
خوشگل اضافه کن!
بيخيال بابا... اصلا به من چه! مگه من دخترم يا اينکه وکيل وصي مردم که بگم چطوري
بگردن! به هر حال اين نظر من بود. شما هم نظري داشتين اين پايين بنويسين.
مثل اينکه اين مسافرت خارجي ما هم به خاطر يه سري مسايل پشت پرده
فعلا تا آخر فروردين منتفيه!! خيلي حيف شد.
March 30, 2002 | 0 Comments
شکر
خدا مثل اينکه اين مجموعه قالبهاي فارسي داره جا ميفته و تقريبا دوستان تحويلش
گرفتن. همينجا از لطفي که همه به من کردن ممنون. از صاحب سايت خاطرات و بقيه دوستان
هم که ما رو با نظراتشون يا به وسيله نامه شرمنده کردن بيشتر ممنون! من هنوز منتظرم
که آقاي درخشان هم ما رو تحويل بگيره و از طريق وبلاگش به همه اعلام کنه. از بقيه
هم ميخوام به وسيله اون آرم يا با چند کلمه مختصر ، تو وبلاگشون به بقيه خبر بدن.
اجرشون با زهرا!
متاسفانه يا خوشبختانه يکي از فاميلهاي نسبتا دور داره از فرنگ مياد. واسه همين يه
عالمه مهمون نميدونم چرا دارن ميان خونه ما! خلاصه سر ما يه کم شلوغه. البته يه کم
که چه عرض کنم خيلي! واسه همين الان که نميشه زياد نوشت. شايد فردا هم نشه. ديروز
رفتم يه سري به ساختمونها زدم. يه سري حرفهاي جالبي واسه گفتن هست. حالا بعدا تعريف
ميکنم. ايني که داره مياد در اصل فاميل دايي من ميشه و تقريبا زياد با ما فاميل
نميشه! البته با مادرم يه کم! خلاصه غير از خانواده دايي ، مادرم و خواهرم که قراره
تا چند ساعت ديگه بيان من هيچکي رو نميشناسم! اما شنيدم که دختران زيبارويي
دارند!(ايشالا که خدا زيادشون کنه!) اينجور مهمونيها معمولا خوش ميگذره! جاي شما رو
هم خالي ميکنم! الان هم بابام هزار کيلو ميوه فرستاده خونه! من بيچاره هم بايد برم
بشورم! آخه يکي نيست بگه به من چه! بگذريم...
:: اين عکس هيچ ربطي به نوشته هاي امروزم نداشت! آخه يه کم با عجله شد! ولي قول
داده بودم که هر روز يه عکس بذارم. عکس خيلي جالبيه و کلي حرف واسه گفتن داره! پس
امروز اون عکسه جاي من حرف ميزنه! ممکنه اون پسره من باشم! ممکن هم هست من نباشم.
ولي شما فرض کنيد اون منم. ميگن: "فرض محال ، هرگز محال نيست." (معني شو فهميدين؟)
نظري داشتين بگين لطفا.(التماس!)
March 28, 2002 | 0 Comments
کار
اين مجموعه قالبهاي فارسي ديروز تمام شد و من به وسيله
email آقاي درخشان و چند نفر از دوستان ديگه رو که تاحالا وبلاگشون رو ديده
بودم و حدس ميزدم که بايد در زمينه طراحي صفحات وب تبحر داشته باشن ، مطلع کردم.
متاسفانه از اين جمع حدودا 15 نفري فعلا يک نفر به من جواب داده. حالا هم از همه
دوستان عزيز که به اينجا سر ميزنن ميخوام که به اونجا هم يه سري بزنن و يه نظري بدن
و اگه خوششون اومد استفاده کنند. فقط کافيه رو اون آرم کليک کنيد. خود سايت و آرمش
رو به تقليد از Blogger طراحي کردم و خيلي خوب از آب در
اومده. يه خواهش ديگه هم که دارم اينه که اگه از کار من خوشتون اومد اين آرم رو
بذارين زير وبلاگتون بلکه يه جوري همه بفهمن. مطمئن باشين اين کار به نفع همه هست و
به من سودي نميرسه.
داداشم
صبح از خونه رفت بيرون. حدوداي ظهر يکي زنگ زد. در رو باز که کردم اول نشناختم ولي
بعد از چند ثانيه فهميدم که اي بابا اين که داداشه خودمونه! ولي در نوع کچل!! خلاصه
رفته بود و موهاش رو با 4 زده بود. فکر کنم بيچاره اينقدر داره واسه کنکور ميخونه
که ديوونه شده. تو اين مملکت ، کنکور شده بلاي جون ملت. اگه نري دانشگاه بايد ديگه
بري بميري.
پريروز يه خبر بدي به من رسيد که بدجوري حال من و امير و يه عده ديگه رو گرفت.
موضوع از اين قرار بود که برنامه سفر سوريه و لبنان ما که قرار بود 12 فروردين باشه
فعلا منتفيه و ممکنه اوايل ارديبهشت باشه. اون دوستم که به من خبر داد خودش از
مسوولين برگزار کننه بود و راست يا دروغ يه سري دلايل آورد. ولي باور کنيد که خيلي
حالم گرفته شد. من خيلي رو اين سفر ، اونم تو عيد ، حساب کرده بودم. حيف! حالا خدا
ميدونه پشت پرده چه مساله مالي يا سياسي وجود داره ، خلاصه نتيجه اينه که فعلا در
خدمت شما هستيم.
امير ديروز چيزهاي جالبي از Chat room هاي ايراني
yahoo ميگفت. دوست دارم بعدا مفصل در مورد اين مقوله
Chat بنويسم. من خودم الان حدود 2-3 ماهي ميشه که جدي تو
ترکم(ترک بر وزن مرگ). يادمه اون اولا که ما فهميده بوديم chat
چيه و با برنامه هايي مثل Yahoo Messenger - MSN Messenger
آشنا شده بوديم اينقدر آدم نبود. حدود 3 سال و نيم پيش بود. (البته قبلش اين شبکه
هاي BBS مثل پيام و ... مد بود. من هيچوقت اونجا
ID نگرفتم ولي با مال دوستانم مثل
fantastic , bahador , ... زياد ميرفتم اونجا. بابا انصافا اونجا نوشتن خيلي
سخت بود.) اون موقع حاضرم به جرات بگم که تعداد کساي که تو ايران از
YahooMessenger استفاده ميکردن از 100 نفر بيشتر نميشد.
تو ليست من(Friend List) غير از امير و دو تا ديگه از
بچه هاي دانشگاه و دو نفر دختر هيچکي نبود. آخه کسي ID
نداشت! اون موقعها خيلي واسه ما تازگي داشت. بعضي وقتها که تا حدوداي 3 نصف شب
مينشستيم پاي کامپيوتر. صبح که ميرفتيم دانشگاه از قيافه هامون قشنگ معلوم بود که
تا صبح داشتيم تايپ ميکرديم! بعضي وقتها من و امير با هم يه ساعت
chat ميکرديم که يه مطلبي رو به هم بگيم ولي ميتونستيم
راحت به هم تلفن بزنيم و تو 5 دقيقه منظور رو برسونيم و يا اينکه فردا همديگه رو تو
دانشگاه ميديدم. خب چيکار ميشه کرد! واسمون تازگي داشت ديگه! کم کم همه فهميدن که
يه جايي هست که ميشه با يه کامپيوتر و با يه خط تلفن و البته يه
account واسه اينترنت با يه عالمه پسر و دختر ، بدون اينکه کسي بفهمه صحبت
کني! البته خب به خاطر محدوديتهاي موجود در جامعه اين پديده خيلي زود فراگير شد. تا
حدود 3 ماه پيش که من هنوز دست از سر اين Chat برنداشته
بودم ديگه ليست من جا واسه اضافه کردن آدم نداشت و هميشه ياهو پيغام ميداد که ديگه
دارم خفه ميشم! ولي باور کنيد الان که ديگه به شکر خدا ترک کردم اينقدر خيالم راحته
که نگو! با خيال راحت کارتو ميکني. از دوستاي قديمي هم کسي اومد يه خوش و بشي
ميکني. همين. ديگه هم نگران اين نيستي که: الان فلاني online
شد يا نشد؟ پيغام هارو اشتباه واسه يکي ديگه نفرستي ، فلاني رو تحويل بگيري يا
نگيري ، فلاني Block باشه يا نه ، يارو نفهمه تو
online هستي ، مخ اين يارو رو بزني ، با اين يه قرار
بذاري ، عکس اينو بگيري و هزار چيز ديگه! حالا الان زياد شد. ولي بعدا بيشتر
مينويسم. از اين موضوع خيلي خوشم مياد. اگه نظري داشتين لطفا اين پايين بگين.
:: از اين عکس امروز خودم زياد خوشم نيومد. البته هيچ
کدوم از اونا من نيستم. آخه من اصلا کچل نيستم! ولي به وضعيت داداشم خيلي ميخوره!
بازم نظري بود بنويسيد لطفا.
March 27, 2002 | 0 Comments
سلام!
بالاخره کار اين مجموعه قالب فارسي امروز تموم شد. به چند نفر اينکاره نشون دادم و
نتونستن ايراد فني ازش بگيرن. در زمينه ايراد هنري هم نه اونا و نه خود من از هنر
زياد حاليمون نميشه! ولي امروز آدرسش رو نميگم. آخه قول دادم که اول به آقاي حسين
درخشان mail بزنم. خيلي زور زدم که تا ديشب آماده بشه. ولي
بازم مثل هميشه با Hosting واسه فايلهاش مشکل پيدا کردم.
آخه ميخوام همه چي مجاني تموم بشه واسه همين يه کم سخته! مجموعه خوبي شده. حالا
تعريف نميکنم تا خودتون ببينين. يه آرم خوشگل هم واسش درست کردم.
ديروز فکر کردم من واسه چي اين کار عام المنفعه رو انجام دادم؟ متاسفانه به جوابي
نرسيدم و چون خوشم نمياد سوالهايي که جوابشو نميدونم از خودم بپرسم ، واسه همين
بيخيال شدم.
امروز ، قبل از اينکه بخوام اينجا چيزي بنويسم ، با يکي از دوستان داشتم صحبت
ميکردم. اونم داشت از يه پسر که ديگه باهاش دوست نيست صحبت ميکرد. البته نه اينکه
درد و دل کنه ها. فقط چند جمله. پرسيدم چرا دوستي رو باهاش بهم زدي؟ گفت آخه داشت
عاشقم ميشد. (يا شده بود.) گفتم خوب چه عيبي داره؟ گفت آخه من بهش همچين اجازه اي
نداده بودم!!! اين جمله خيلي واسه من عجيب بود! يعني چي؟ مگه عاشق شدن هم اجازه
ميخواد؟ حالا شايد اين دوست من زياد اين ماجرا رو جدي تعريف نکرد ولي يه همچين
حالتي رو اولين بار نبود که ميشنيدم. از چند نفر ديگه (پسر و دختر) شنيده بودم.
يعني مثل اينکه بعضي ها فکر ميکنن که تا اجازه به کسي ندادن ، طرف حق نداره عاشقشون
بشه يا دوستشون داشته باشه!! درستي يا نادرستي اين فکر رو من نميدونم ولي خودم
باهاش کاملا مخالف هستم. البته يه چيزي رو نبايد فراموش کرد که آدم تا وقتي حدود را
رعايت ميکنه مشکلي پيش نمياد و به قول معروف اختيار امور دستشه. طرف صحبت من هيچکس
نيست. فقط خواستم يه چند خطي در اين مورد بنويسم. نميدونم الان شماها که اينو
ميخونين چه فکري ميکنيد ولي اگه نظري داشتين بگين لطفا. شايد من اشتباه ميکنم.
الان بايد يه سري mail
در مورد همين قالبهاي فارسي که درست کردم بزنم. واسه همين نميتونم بيشتر بنويسم.
ولي اگه وقت شد باز تا شب چند خط اضافه ميکنم.
:: در ضمن اگه ميشه نظرتون رو هم در مورد اون عکس بنويسيد. البته ميشه يه
جورايي به حرفهايي که زدم مربوطش کرد ولي انصافا عکسه يه دنيا معني داره!
March 26, 2002 | 0 Comments
من
يه غلطي کردم و خواستم خدمتي به جامعه وبلاگ نويس بکنم ، اونم تهيه يه مجموعه
template مناسب با زبان فارسي ، ولي الان 3 روزه که دارم
روش کار ميکنم و از نوشتن درست و حسابي تو اينجا افتادم. از اونجايي که دوست ندارم
کاري رو نصفه نيمه ول کنم واسه همين به خودم قول دادم که تمومش کنم و کار خوبي از
آب در بياد. فکر کنم امروز ديگه تقريبا تموم بشه. تصميم دارم قبل از اعلام اون ، يه
mail به رئيس
بزرگ بزنم و از اون بخوام که از طريق وبلاگش به همه جهانيان اعلام کنه! فقط
اميدوارم که ايشان همکاري لازم رو مرحمت بفرمايند! ولي انصافا کارهاي قشنگي شدن.
حيف که از اين صفحه خودم خيلي خوشم مياد و الا تا حالا با يکي از اونا عوضش کرده
بودم. بازم خواهش ميکنم اگه کسي نظري داره يا ميتونه همکاري کنه اون پايين بنويسه!
ديروز خواهش کردم و 3 نفر نظر دادن. امروز هم خواهش ميکنم بلکه 6 نفر نظر بدن!
البته يکي از اونها که خارجکي هم نظرش رو نوشته بود از اون دوستان خيلي خوب منه. با
خوندن نظرش باور کنيد يه جورايي انرژي گرفتم!
امروز عاشوراي حسيني ميباشد. امسال محرم من اصلا از خونه بيرون نرفتم! من دوران
راهنمايي در مدرسه اسوه (منطقه 9) بودم. خيلي مدرسه خوبي بود. هر روز تو اون مدرسه
نماز جماعت برگزار ميشد. هر پنجشنبه هم مراسم زيارت عاشورا بود. البته اجباري بود.
ولي خلاصه اينکه من رو نمازخون کرد. دبيرستان هم (انرژي اتمي منطقه 6) وضع به همين
منوال بود. دبيرستان ما از همه نظر خوب بود. هر سال هم بهترين قبوليها رو واسه
کنکور ميده. مدير دبيرستان آقاي حجاريان بود. (اخوي همين سعيد حجاريان معروف). با
همه کم و کاستيها ، خيلي دوران خوبي بود. و من بهترين دوستانم رو تو دبيرستان پيدا
کردم. الان که اينا رو مينويسم دلم واسه اون دوران خيلي تنگ شد! حالا بعدا بيشتر
مينويسم. خلاصه تو اين 7-8 سال ، نماز و روزه و عزاداري من ترک نميشد. تا که به
دانشگاه رسيدم. نميدونم اين دانشگاه چه سرّي داره که تا آدم ميره دانشگاه تقريبا
تمام زندگيش عوض ميشه! شايد به خاطر اينکه بزرگ ميشه! اما تکليف بعضيها مثل من که
هنوز تو عالم بچگي هستن چيه؟ خلاصه کم کم يه سري اعتقاداتي که داشتم کمرنگ شد. شايد
دليلش اينه که بنيان و اساس محکمي نداشتن. ولي به خدا داشتن. الان شايد 3-4 سالي
ميشه که دعا و عزاداري و مسجد و اين چيزا نرفتم. يعني انگار که ترک کردم. اين روزه
و نماز نصفه نيمه هم به درد عمه جانم ميخوره! من کاري به بقيه ندارم ولي به دين و
خدا و اسلام و اين چيزا اعتقاد دارم. وقتي به بقيه نگاه ميکنم ميبينم اين وضعيت
تقريبا تو همه مشترکه! اون پاکي و صداقت دوران بچگي کم کم از بين ميره! اون عکس رو
واسه همين گذاشتم اونجا! اون دقيقا وضعيت زندگي روحي منه! تقريبا با اراده خودم و
با دخالت مستقيم يا غير مستقيم ديگران دارم به قسمتهاي تاريک در زندگي نزديک ميشم.
البته خوب اين تفسير يه مقدار اغراق آميزه! ايشالا خداوند همه ما رو به راه
راست منحرف کنه! آمين!
نميدونم اون عکس بالا کاملا واضح هست يا نه. يه درياچه که به خاطر عمق يا زاويه ديد
، سبز ديده ميشه و دو نفر سوار يه قايق که دارن به سمت سايه پارو ميزنن. من از
اينکه هر روز يه عکس ، که تا حدودي به مطالبم مربوط باشه ، بذارم اينجا خيلي خوشم
مياد. چون بعضي وقتها عکس روي خواننده يه تاثير ديگه اي ميذاره که صد صفحه کتاب
شايد نتونه بيان کنه. تو اين عکس هم من هيچکدوم از اون آدمها نيستم! چون همونطور که
گفتم من از اون کلاهها (که اونا سرشونه) ندارم! (يکي نيست بگه حالا مثلا تو قايق يا
درياچه داري که الان لنگ يه کلاه موندي؟!)
March 25, 2002 | 0 Comments
اين
دو سه روزه دارم روي يه سري قالب (Template) کار ميکنم و
ميخوام فارسي بشن و بعدش اگه شد بذارم يه جا که بقيه هم بتونن استفاده کنن. حالا
بعدا اگه وقت کنم به اونايي که فکر ميکنم چيزي بلد هستن ، mail
ميزنم و ميخوام اگه که مايل باشن همکاري کنن ، تا يه مجموعه از قالب هاي فارسي و
زيبا جمع آوري کنيم. اينجا همه مطالب خيلي قشنگي مينويسن و هر کدوم در نوع خودشون
بي نظير هستن ولي چه خوب ميشه که ظاهر صفحاتشون هم زيبا باشه. البته تصميم دارم
قبلش از استاد بزرگ يه کسب اجازه کنم. حالا اگه کسي هم نظر خاصي داره لطفا تو قسمت
"نظر شما چيست؟" يه دو خط بنويسه! بابا من اونو به خاطر دکور نذاشتم ها! اين از
اين!
مامان و الناز ديروز رفتن. ولي چه رفتني ، از بس که اين مامان به من طعنه زد و حال
من رو گرفت. لامصب اين مادرها قدرت عجيبي دارن. با دو تا کلمه همچين ميتونن آدمو
بسوزونن که حد و حساب نداره! از امروز کاراي خونه افتاد گردن من بدبخت. حسام که درس
ميخونه و به بهانه درس نبايد دست به سياه و سفيد بزنه. بابا هم که ميره سر کار. تو
اين عيد به خاطر فرودگاه عسلويه درگير شدن. ديشب که اومد تعريفهاي جالبی ميکرد.
ميگفت اونجا هم داره کم کم ميشه مثل کيش! يارو که تا ديروز سالي 80 هزار تومان هم
درآمد نداشت الان يه مغازۀ کوچيک رو ماهي 80 هزار تومان کرايه ميده! البته خب
خوشبختانه يه جورايي به نفع بومي هاي اون منطقه ميشه! به يه نون و نوايي ميرسن.
قرار بود از مسافرت سوريه و لبنان که ميخوايم بريم بنويسم. گفتني که زياده ولي تيکه
تيکه روزي چند خط مينويسم. الان دانشگاه اميرکبير يکي از سياسي ترين دانشگاههاي
کشوره. دانشجوها تو اين دانشگاه خيلي قدرت دارن. يعني تقريبا بيشتر از مسوولين
دانشگاه. دوست دارم وقتهايي که تو دانشگاه تريبون آزاد برگزار ميشه ببينيد چه
وضعيه! بعضي وقتها (اکثر اوقات) بين گروههاي مختلف دانشجويي (بسيج ، انجمن ، تحکيم
، ...) دعوا ميشه. خيلي جالبه! دانشجوهايي که شايد تا ديروز با هم رفيق بودن يا حتي
از يه شهر يا محله يا مدرسه اومدن ، همچين ميوفتن به جون هم که انگار پدرکشتگي
دارن. تازه در يه همچين وضعيتي مسوولين حراست فقط يه گوشه واميستن و از ترس جلو هم
نميرن! آخرين بار اين صحنه رو هفته آخر دانشگاه خودم ديدم. خدا نکنه يه مسوولي (حتي
رييس دانشگاه) يه وقت يه عمل اشتباهي ازش سر بزنه. اونوقته که با يه تومار(طومار؟)
بلند بالا و يه ميتينگ ده دقيقه اي و چند تا پلاکارد که به در و ديوار ميچسبه ، در
عرض چند روز مجبور به استعفا ميشه! يا اينکه تو غذاي سلف سرويس مشکلي باشه ، فرداي
اون روز تمام غذاها ، از جلوي در سلف که تقريبا وسط دانشگاهه تا در حافظ و تا دقيقا
جلوي در اتاق رييس دانشگاه ، رو زمين چيده ميشه! خلاصه اينکه دانشجوها از قدرت
عجيبي برخوردارن! الان ممکنه شما فکر کنين که حتما دانشگاه اميرکبير مدينه فاضله
شده! بايد بگم نه! متاسفانه به دليل عدم اتحاد واقعي بين دانشجوها و اختلافات داخلي
بين گروههاي دانشجويي ، هميشه ضرر اصلي رو دانشجو ميبره. که واقعا مايه تاسفه!
چي خواستم بگم ، به کجا کشيده شد! به خاطر همين قدرت کاذب دانشجويي ، چند تا از
دانشجوها موفق به تشکيل گروهي به نام "کانون ايرانگردي و جهانگردي" شدن. و اي اولين
سفرشون به سوريه و لبنان و با 120 نفر! ميباشد. بردن 120 نفر دانشجو ، اونم از اين
دانشگاه مثلا سياسي ، به خارج از مرزهاي اين کشور ، تازه به کشورهايي که تقريبا در
ارتباط مستقيم با فلسطين و اسراييل هستند ، واقعا دل شير ميخواد! خوب داره زياد
ميشه... بقيه باشه واسه بعدا.
* اون عکس بالا من نيستم ها! آخه من هيچوقت از اون
کلاهها نميذارم سرم!
March 24, 2002 | 1 Comments
اين
عکس جديد desktop منه! قبلا چون خيلي عشق ماشين داشتم
معمولا عکس ماشین ميذاشتم. تا حدود 2 ماه پيش يه مانيتور 14 اينچ قديمي داشتم که تا
480 × 640 بيشتر نميشد صفحه رو بزرگ کرد. بعدش مامان اينا ميخواستن يه کامپيوتر
بخرن. از اون کت و کلفتهاش. که با يک پرينتر و يک اسکنر خيلي حرفه اي ، شد حدود 2
ميليون تومان!!! نميدونم کامپيوتر به اين عظمت به دردشون ميخوره يا نه!؟ حتما
ميخوره ديگه! خلاصه چون من يه کم وارد بودم کار خريد قطعات اين دستگاه و جمع و جور
کردنش با من بود. چون پول اين دستگاه مستقيم از جيب مامان من نميرفت و با چند تا از
شريکهاش بايد پرداخت ميکرد ، واسه همين رگ دلالي و بساز بندازی من گل کرد و خيلي
راحت برگشتم بهش گفتم: "خودتون يه چيزي به من ميدين يا رو فاکتورش بخورم!؟!؟" مادرم
که چشماش 4 تا شده بود گفت: "چشمم روشن! نميخواد...تو اينو رديف کن ، روش يه
مانيتور واسه خودت بردار!" منم چشمام برقي زد و گفتم چشم! نميدونم تا حالا بازار
رضا (که بهش بازار دزدا هم ميگن) رفتين يا نه. خوشبختانه من چند تا آشنا
اونجا دارم والا اگه غريب باشي تا خرخره کلاه ميذارن سرت! البته اگه همين آشناها با
رفاقتشون سر آدم رو نبرن! اونجا وقتي فروشنده بفهمه که داري واسه جايي خريد ميکني و
خلاصه ميخواي فاکتور ببري خيلي راحت ، انگار که جزو قوانين خريد و فروشه ، ميگه:
"عزيز جان! هر جور فاکتور بخواي هم مينويسيم و هرکي(از جمله فروشنده!) درصد خودش رو
ميگيره!" وضعيت خيلي جالبيه! واسه همين چاپيدن موسسات دولتي و غير دولتي از طريق
همين فاکتور کار خيلي آسونيه! بگذريم... من هم خير سر همين دستگاه کامپيوتر يه دونه
مانيتور 17 اينچ LG - FLATRON که اون موقع بهترين در
بازار بود خريدم! اين مانيتور معرکه است و حرف نداره و من اونو به همه توصيه ميکنم.
از وقتي اونو خريدم عين عقده اي ها اندازه تصوير رو 1200 × 1600 و آدم تو صفحه
مانيتور گم ميشه! حالا علت استفاده من از اين عکس واسه زمينه ويندوز اينه که ،
کافيه 10 دقيقه پشت کامپيوتر بشيني ، بعدش يه جورايي احساس سر گيجه ميکني! اونم تو
مانيتورهاي بزرگ که ديگه بد تر! خلاصه مجبور ميشي از پاي کامپيوتر بلند شي! که اين
کار واسه کم کردن ساعات استفادۀ زايد از کامپيوتر خيلي مفيده!
بعضي ها عکس منظره ميذارن ، بعضي ها عکس يه خواننده يا هنرپيشه ، بعضي ها عکس يه
صحنه از يه فيلم ، بعضي ها هم اصلا هيچي نميذارن ، بعضي ها هم مثل من از اين عکسهاي
عجيب غريب ميذارن! راستي شما چه عکسي ميذارين ؟
بابا رفته عسلويه! اونجا به خاطر حوزۀ نفتي پارس جنوبي ، تازگيها يه فرودگاه
زدن که دست بابا ايناست. هر چند هفته يه بار بايد برن و سر بزنن و با اين شرکتهاي
نفتي جلسه دارن. مردم محلي اونجا در فقر بدي به سر ميبرن ، اونوقت چند تا شرکت نفتي
دارن اونجا دلار استخراج ميکنن! کاش يک هزارم اين درآمد هنگفت رو صرف رسيدگي به
مردم اونجا ، که صاحبان اصلي اونجا هستن ، بکنن.
مامان سر سنگين شده و اصلا تحويل نميگيره. خيلي بده آدم روزاي عيد اينجوري حالش
گرفته باشه. من بهتره با اين وضعيت برم تو مجالس عزاداري امام حسين شرکت کنم!
March 23, 2002 | 1 Comments
"... ... ديوونۀ عوضي به خودش يه قولي داده که به يه سري دلايل نامعقول ، تا يک
اتفاقي که منتظرشه نيفته ، مسافرت نره. يعني يه جورايي لج کرده. هم با خود احمقش هم
با بقيه. کاملا مشخصه که کارش درست نيست. ولي يه زنداني هم وقتي که اعتصاب غذا
ميکنه کارش درست نيست. اما واسه نشون دادن اعتراضش دست به يه همچين کاري ميزنه.
مادرش و خواهرش ميخوان فردا برن. چند روز بود که مادرش هي ميگفت که تو با ما مياي و
اون مرتيکه نفهم هم ميگفت: "نه نميام". امروز ديگه جدي شد. و بهش گير دادن که بايد
بياي و اونم مثل هميشه حرف خودش رو زد. مادرش داد و فرياد کرد و يهو آخرش برگشت
گفت: "اگه نياي خيلي از دستت ميرنجم!" اين حرف رو که شنيد يه جوري شد. داشت ديوونه
ميشد. انگار تمام عالم و آدم ازش متنفر بودن. نميدونست چي کار کنه. پيش خودش ميگفت:
"آقا من نميخوام برم مسافرت. ولي آخه وقتي مامان بر ميگرده اينجوري ميگه من بايد
چيکار کنم؟" از وقتي که اين حرف رو شنيده بود بدجوري حالش گرفته بود. سرش درد گرفته
بود. اصلا نميتونست تصميم گيري کنه. بهش داشت بدمدل فشار ميومد. پيش خودش فکر
ميکرد: "آخه بابا من فکر کنم ديگه اينقدر سنم زياد شده باشه که بتونم بعضي وقتها
واسه خودم تصصميم بگيرم و حرف خودم رو بزنم." با پدر و مادرش بعضي وقتها دعوا
ميکرد. باباش بعضي وقتها بهش گيرهاي عجيب غريب ميداد ، واسه همين دعوا ميشد. ولي
هميشه بعد از چند روز همه چي دوباره خوب ميشد. اميدوار بود که اين چند روز زود
بگذره تا همه چي دوباره مثل اولش بشه. دلش بدجوري پر بود. دوست داشت دردشو با يکي
بگه ولي آخه با کي؟ ياد يه جمله از دوستش افتاد: "من رنج ميکشم ، پس هستم!" رفت و
نشست پاي تلويزيون ، ميخواست يه جوري سرگرم بشه که يادش بره. صداي زنگ در اومد. پدر
و مادرش که رفته بودن بيرون برگشتن. رفت در رو باز کنه، ... ... "
March 22, 2002 | 0 Comments
اين
عکس از کارهاي زيباي دوست جديدم علي ، از کانادا ميباشد. روش کليک کنيد و يه
سري به بقيه عکسهاش بزنيد. ميگه که آماتوره ولي از خيلي از حرفه اي ها بهتر عکس
ميگيره. شايد پيدا کردن اين دوستان جديد هم از فوايد اين وبلاگ باشه! البته
غير از ايشون چند تا دوست ديگه هم پيدا کردم. که دو تا از اين دوستان خودشون هم
مينويسند. البته جفتشون خارج از ايران زندگي ميکنن. يکي صاحب
وبلاگ رازها و ديگري هم
حسن آقا(گیله مردی از کالیفرنیا!) (که
تقريبا سن پدرم رو داره و اين هم به خاطر اينترنته که آدم يه همچين دوستهايي پيدا
ميکنه ، آخه من امکان نداشت با يه همچين فرد مسني تو ايران و رو در رو ، به اين
راحتي دوست بشم!) حتما يه سري به سايتهاشون بزنيد که خيلي حرف واسه گفتن دارن!
الان که داشتم فکر ميکردم ، يه جورايي دچار اعوجاج فلسفي شدم!
که آخه که چي با اين سايت داري اينقدر ور ميري يا ميخواي ملت بيان و اينجا رو
ببينن؟ يه روز سعيد يکي از دوستاي دانشگاه رو
online ديدم و با کلي ذوق و شوق آدرس اينجا رو بهش دادم ، که ببينه و نظر
بده. اونم خيلي راحت برگشت گفت: "چرا مردم بايد اراجيف تو رو بخونن؟ آخه به من چه
مربوطه تو صبح چيکار کردي يا چي تو کلّته؟ .... " البته بهم بر نخورد. چون به هر
حال ما رفيقا از اينجور حالها به هم زياد ميديم!! ولي وقتي فکر کردم ديدم داره راست
ميگه! مگه نه اينکه من روز اول گفتم ميخوام واسه خودم بنويسم؟ حالا پس واسه چي الکي
بال بال ميزنم که دو نفر بيان اينجا رو بخونن؟ اگه کسي اينجا رو ديد و خوشش اومد
دفعه بعد هم مياد و ميخونه. که چي الکي اينجا رو خوشگل ميکني؟ تازه مگه از اين
صفحات اطلاعات عمومي تو اينترنت کمه که تو واسه ملت لينک به جاهاي (اونم به نظر
خودت!) جالب ميدي؟ خلاصه کلي به خودم گير دادم. ولي من دوست دارم وقتي يه کاري
ميکنم ، چه واسه خودم چه واسه مردم ، اونو به نحو احسنت انجام بدم. طوري که خودم
وقتي اون کار رو ميبينم لذت ببرم. تازه من يه عادتي دارم و اونم اينه که دوست دارم
وقتي خودم يه چيزي بيشتر بلدم به بقيه هم ياد بدم. حالا ممکنه خيليها خوششون نياد.
به هر حال تصميم گرفتم ديگه واسه اينجا تبليغ نکنم. من مينويسم براي خودم. همين و
بس. ولي خوب وقتي جايي چيزي ديدم که ازش خوشم اومده بود ، آدرسش رو هم اينجا ميدم.
اين عکسها رو هم که ميبينين من قبلا جمع نکرده بودم که الان نشونشون بدم. همينطور
که در روز تو اينترنت ولگردي ميکنم ، عکس جالبي ديدم ، ميذارم اينجا....فعلا برم که
ميخواد مهمان بياد.
March 22, 2002 | 0 Comments
شيراز
از منظري ديگر !!!
نميدونم تو نگاه اول از اين عکس چيزي سر در ميارين يا نه ولي واسه اينکه بفهمين چي
به چيه يه کم توضيح ميدم. (اگه رو اين عکس هم کليک کنيد ميتونين سايت اصلي و همين
عکس در اندازه هاي بزرگتر را ببينيد.) اين يک عکس ماهواره اي از
شهر شيراز
مي باشد. خب الان ميگين يه همچين عکسي چيز زياد خاصي نيست و حتما تو مرکز تحقيقات
هواشناسي ايران از اين عکسها زياد پيدا ميشه! ولي نکته جالب اينه که اين عکس اولا
هواشناسي نيست ثانيا توسط يک ماهواره آمريکايي گرفته شده و سايتي هم که از اين
عکسها ميگيره
اينجاست. شما يه مبلغي پول براي ثبت نام و سفارش عکس ميدين و
بعدش مختصات محل مورد نظر رو ميدين و اونا هم محبت ميکنن و عکس اونجا رو با دقت
دلخواه ميفرستن. يه جايي در مورد اين ماهواره ها خونده بودم ، نوشته بود که اينا
ميتونن تا دقت 1 متر رو عکس برداري کنن! يعني تقريبا ميشه تشخيص داد که وقتي يکي
داره راه ميره ، قدمهاشو چطوري ور ميداره و ميذاره! جل الخالق!! مهمترين استفاده
اين ماهواره ها مسلما جاسوسيه! من الان بيشتر به اين نتيجه ميرسم که اين آقاي بوش
که هي وعده ميده آقا ميخوام به ايران و عراق حمله کنم ، همچين رو هوا حرف نميزنه و
تقريبا وضعيت نظامي و نقاط استراتژيک ما رو بهتر از خودمون ميزنه! دنيا الان کجاست
ما کجاييم! هنوز داريم سر ممنوعيت استفاده از تلويزيون ماهواره اي بحث ميکنيم.
البته هميشه اسلام پيروز است!
بگذريم...تصميم گرفتم از اين به بعد اگه عکس جالبي ميبينم و قابل عرض خدمت دوستان
باشه ، يه چند خطي در موردش بنويسم. اگه خوشتون اومد که چه بهتر! اگه نه هم اين
پايين نظرتون رو بگين. روز اول که اينجا رو درست کردم يکي از دوستان خيلي خوب که
اتفاقا اهل همين شيراز هم هستند (اگه تو عکس دقت کنيد ديده ميشه...تکيه داده به يه
درخت...عينک هم زده!) ضمن راهنمايي در مورد مطالب اينجا ، يه پيشنهاد خوب داد:
"خيلي از چيزا رو که نميشه واسه يکي به زبون آورد و خيلي دوست داري بدونه ، ميتوني
اينجا بزني." البته خيلي از اين وبلاگها هم از اين کارها ميکنن. حالا بايد روش فکر
کنم.
تو وبلاگ استاد بزرگ
در مورد قطع تلفنهاي اينترنتي از طرف شرکت مخابرات بحث شده بود و مثل اينکه بحث
جديه. چند وقت پيشها امير آقا و دوستان همکلاسيشون رفته بودن يه بازديد از
ايستگاه ماهواره اي بومهن که اصلي ترين ايستگاه مخابراتي ايرانه ، و از اونجا و
تجهيزاتش تعريف ميکردن! خودم هم دقيقا يه همچين چيزي رو تو روزنامه ايران خوندم:
"سال گذشته ، که فکر کنم منظورش 79 بود ، شرکت مخابرات حدود 40 ميليون دلار به خاطر
استفاده مردم از تلفنهاي اينترنتي ضرر کرده!"
March 21, 2002 | 0 Comments
|
بنام خداوند
بخشنده مهربان |
این
اولین مطلبیه که در سال 1381 دارم مینویسم. واسه همین با نام خدا شروع کردم. دفتر
زندگی من و همه شما در سال 81 باز شد. امیدوارم که دفتر همه شما تا آخر امسال باز
بمونه و توش چیزای خوب نوشته بشه. امسال سال اسب هستش. البته من به این چیزا زیاد
اعتقاد ندارم و حتی نمیدونم معنی اسب چی هست. ولی من مثل هر سال به فال نیک میگیرم
و امیدوارم که این اسب خوب به ما سواری بده و یه وقت ما رو زمین نزنه! من از
سوارکاری خیلی خوشم میاد و یه کمکی هم بلدم. ولی زمین خوردن از اسب ، وقتی که
سوارکاری هم بلد باشی خیلی به آدم زور داره! سال نو همه مبارک!
مثل اکثر خانواده های دیگه ما هم سال رو در کنار هم و
پای تلویزیون تحویل کردیم. نمیدونم اگه این تلویزیون نبود ملت چیکار میخواستن
بکنن؟! امسال (به قول اون جک که فکر کنم همه دیگه تا حالا شنیده باشین) امام حسین
خودشو ضایع کرده بود و مراسمش رو انداخته بود وسط مراسم ما! به خاطر همین ، اوج
شادی و برنامه متنوع در لحظه تحویل سال رو میشد تو تلویزیون ایران دید!! آدم کیف
میکرد!! من خودم به خدا مسلمان هستم ولی یه ساعت شادی اونم در حالیکه هنوز 5 روز تا
شهادت امام حسین مونده ، کسی رو بی دین نمیکنه! توپ سال رو که زدن ، انگار چهارشنبه
سوری شده! بیرون صدای نارنجک و ترقه بود که شنیده میشد. جالبیش اینکه تا یکی دو
ساعت هم ادامه داشت! مثل رسم هر سال گوش جان رو به بیانات گهربار سران مملکت و
پیامهای آموزنده آنها سپردیم و استفاده کامل بردیم. هر 6 کانال همین رو نشان
میدادند. البته خب جرات ندارن نشان ندن.
خوشبختانه تو خونه ما هنوز رسم عیدی دادن هستش و من از این یه تیکه خیلی خوشم میاد!
خوشبختانه میزان تورم و افزایش قیمت بنزین رو نرخ عیدیها هم تاثیر گذاره و هر سال
عیدی ها زیاد میشن. تا یه چند وقت دیگه فکر کنم مردم واسه اینکه زیاد خرج نکرده
باشن ، از این تراول چکهای یک میلیون تومانی که تازه در اومده ، واسه عیدی دادن ،
استفاده کنن. تا ساعت حدودای 12.30 این تلفن ما زنگ میخورد و ملت تبریک عید میگفتن.
البته همش به بابام اینا بود. یکی از باحالترین تلفنها ، که به موبایل مادرم زده شد
، وحید ،
سرایدار افغانی یکی از ساختمانهای مادرم بود. آخه مادرم تو خیابان وزرا ، تو یه
ساختمان بزرگ یه واحد رو واسه کار خودشون خریده و اتفاقا الان مادرم رئیس ساختمان
شده. اما خیلی جالبه که چه جوری به ذهنه این مرد افغانی رسیده که عید رو به مادرم
تبریک بگه! این افغانیها هم دارن بچه تهرون میشن به خدا!
اولین کسی که به من زنگ زد آرش ، دوست بسیار خوبم بود. من خیلی این پسر رو
دوست دارم. فکر نمیکنم که اینجا رو بخونه! آخه همونجور که قبلا ایشون رو معرفی کردم
زیاد اهل اینترنت نیست.
حدود دو هفته مونده به عید ، یه خونه تکونی حسابی کرده بودیم. ولی من هنوز خونه
تکونی خودم رو نکرده بودم. واسه همین یه دستمال برداشتم و افتادم به جون کامپیوتر.
بیچاره مگه اینکه سال به سال تمیز بشه! خیلی بده آدم هر روز با یه چیزی ، چند ساعت
مشغول باشه (این چند بین 10 دقیقه تا 14 ساعت متغیره) ولی دستی به سر و روش نکشه و
تمیزش نکنه! یه
سبزه خوشگل هم پیدا کردم و گذاشتم اون بالا که نشون بده اینجا هم
عیده! خوبیه اون سبزه اینه که لازم نیست بهش آب بدی و همیشه همونطوری شاداب و
سرحاله.
خوب من برم که باید قند بشکنم!!! آخه ما عادت نداریم قند حبه بخریم و من بدبخت باید
قند بشکنم! ایشالا همیشه مثل اون سبزه باشین.
March 21, 2002 | 0 Comments
امروز
ساعت حدوداي ده و چهل و پنج دقيقه شب به وقت تهران سال تحويل ميشه. و اين سال 80 هم
تموم ميشه و به تاريخ مي پيونده. من از سال 80 اصلا خوشم نيومد. درسته يه سري
تحولاتي در زندگيم صورت گرفت و شايد همين تحولات موجب عوض شدن مسير زندگيم بشه ولي
خوب اونجور که دلم ميخواست نبود. يه احساس غريبي ميگه که سال 81 خيلي بهتره. الان
شايد حدود 1380 سال که مردم دم عيد که ميشه سال نو رو به هم تبريک ميگن و براي
همديگه آرزوي موفقيت ميکنن. "ايشالا سالي پر برکت به همراه خودت و خانواده داشته
باشي و وضعيتت بهتر از پارسال باشه!" ولي ديروز فکر ميکردم که اگه اين دعاها مستجاب
ميشد تقريبا سير زندگي همه صعودي ميشد. که چه خوب ميشد. اصلا مگه چه ايرادي داره که
همه تو زندگيشون پيشرفت داشته باشن؟ حتما يه ايرادي داره که اينجوري نيست!
خواهرم الناز هر سال سفره هفت سين رو ميچينه. البته اگه اون اين کار رو
نکنه کس ديگه اي انجام نميده. البته قبلا سفره ميچيد ولي الان ديگه رو ميز ميچينه.
اين ماهي عيد هم شده واسه ما دردسري. آخه هر بار ماهي ميخريم ، اينقدر که پوست
کلفتن ، تا عيد سال ديگه زنده ميمونن. بعدش اينقدر بزرگ ميشن که مادرم اونارو ميپزه
و واسه شب عيد سبزي پلو با ماهي ميخوريم. ميگن بايد ماهي رو تو روز سيزده بدر
بندازي تو آب آزاد که بره ولي ماهيهاي ما شانس ندارن. امسال برادرم حسام
کنکور داره و نميتونه مسافرت بره. من هم چون حدود 6 ماهه که يه قولي به خودم دادم ،
به هيچ وجه مسافرت داخلی نميرم. به همين خاطر فکر ميکنم امسال عيد تهران باشيم. ولي
امسال يه برنامه خيلي باحال داريم. البته من و دوستام. از 12 فروردين به مدت يک
هفته ميريم سوريه و لبنان. شايد الان فکر کنين مثلا منظورم از دوستام چند
نفر ممکنه باشه؟ اگه دقيقشو بخواين 120 نفر که من با 40 نفرشون دوست صميمي هستم.
اين برنامه رو يه گروه ايرانگردي و جهانگردي تو دانشگاه (که به همت خود بچه ها
تاسيس شده) گذاشته و اينجور که ميگن يه همچين مسافرتي در سطح دانشگاهها اولين باره
که اجرا ميشه. حالا در مورد اين برنامه بعدا بيشتر مينويسم. تازه سال ديگه (که تا
چند ساعت ديگه ميشه امسال!!!) قول دادن که ببرن مصر و يونان! بيخيال.....اينا باشه
بعدن....
از همين جا به همه کساني که اينجا رو ميخونن و نميخونن سال جديد رو تبريک ميگم و
آرزو ميکنم دعاهاي خير بقيه در موردتون مستجاب بشه. فکر کنم اين بهترين آرزو باشه.
March 20, 2002 | 0 Comments
-
خب! اینجا هم در لیست
وبلاگهای فارسی قرار گرفت.
-
واسه کارت تبریک یرای
عید نوروز
اینجـــــــا رو حتما امتحان کنید.
-
امروز یه نگاه به آمار
و ارقام بیننده های اینجا کردم ، خودم کفم برید! هنوز یک هفته نشده که اینجا رو
درست کردم ولی این چند روزه متوسط روزی 60 نفر بیننده داشته. البته خیلی دوست
داشتم بفهمم که از این تعداد بیننده چند نفر مطالب اینجا رو هم میخونن؟
-
آقا من دیگه به خدا
خسته شدم. هر چی میام اینجا عکس بذارم تا قشنگ بشه ، عکسها رو نشون نمیده. البته
دلیلش رو هم فهمیدم. جاهایی که به آدم فضای رایگان میدن دوست ندارن فایلهایی که
اونجا upload میکنی غیر از تو سایت خودشون جای دیگه ای
گذاشته بشه. البته خوب دندون اسب پیشکشی رو نباید شمرد.
خواهش میکنم اگه کسی یه جای بی
دردسر واسه upload کردن فایل و استفاده از اونها در
جای دیگه میشناسه در قسمت Comments یه خط مرقوم کنه.
اجرش با زهرا!
-
من فکر میکردم دردسر
وبلاگ درست کردن فقط مربوط به تایپ کردن باشه ، ولی الان میبینم که باید روزی چند
تا mail هم جواب بدم.
-
از همه دوستان عزیزی که
در قسمت Comments یا
Guest Book نظرات
خودشون را بیان میکنند خیلی خیلی ممنون و متشکرم.
March 19, 2002 | 0 Comments
صبح مثل همیشه با صدای مادرم بیدار شدم. این چند روزه که دانشگاه نداریم چه خوبه
ها!! راحت تا 8 میشه خوابید. خوشبختانه سر ساختمان رفتن هم که ساعت نداره ، البته
هر چی زودتر بری بهتره. رفتم یه دوش گرفتم. دوش صبح چه کیفی میده. یکی از چیزایی که
خیلی ازش متنفرم اینه که صبح بیدار بشم و ببینم موهام شکسته! تا دوش نگیرم خیالم
راحت نمیشه.(خدا نکنه آب قطع باشه) البته من موهام خیلی کوتاهه و همین کوتاه بودنش
باعث میشه که زود بشکنه! از موی نسبتا کوتاه خوشم میاد. بعد از حمام یه سرو صورتی
صفا دادم. تو این فکر بودم الان محرمه ، نکنه همین که دارم ریش میزنم یه وقت سنگ
بشم؟! رفتم تو آشپزخونه...مثل همیشه فلاسک چایی رو میز بود و بقیه
چیزا تو یخچال. دیر که بیدار بشی همینه دیگه. ما تو خونمون عادت داریم چایی رو تو
فلاسک دم میکنیم.(نه از اون بلندها ، از این فلاسکهای کوچیک) که فکر میکنم تو هیچ
خونه دیگه ای تو هیچ جای دنیا یه همچین کاری انجام نشه!! البته این رو خودم رسم
کردم. من خیلی چایی میخورم. البته از قدیم گفتن "بچه چایی میخوره واسه قندش ، متنفر
از رنگش!" (منظور از قدیم در این جمله: دوران دبیرستان یه معلم خیلی خوب داشتیم به
اسم آقای قهرمانی ، اون همیشه این جمله رو میگفت) واسه اینکه همیشه چایی آماده
کنارم باشه از فلاسک استفاده میکنم! تازه واسه دم کردن هم توش چایی خشک میریزم ، نه
از این کیسه ای ها! به علت مشکلات تحتانی حال صبحانه چیدن نداشتم. یه چایی و چند تا
خرما خوردم (به یاد فقرا!!!) زدم بیرون.
دیروز
حسابی بارون اومده بود. من اصلا از بارون خوشم نمیاد و از اینکه زیر بارون باشم
احساس تنفر دارم. ولی عاشق هوایی هستم که بعد از تموم شدن بارون باشه! جالب اینکه
تا حالا با هرکی برخورد کردم نظر مخالف من داشته و از بارون خوشش میاد. بره زیر
بارون قدم بزنه! از این مدلهای عاشقانه! نه آقا ما بلد نیستیم!
نمیدونم چه خبر بود ولی خیابونها خلوت بودن که خیلی عجیب بود. (دیشب که بارون بود
بیچاره مامان یه مسیر 45 دقیقه ای رو خداشاهده 3 ساعت و نیم تو ترافیک بود تا بیاد
خونه ، آخه نمیدونم چه چیزیه که تا یه نم بارون میزنه خیابونها قاطی میکنن و ترافیک
دو برابر میشه!)
رسیدم سر ساختمون. یه چرخی زدم و با چند نفر صحبت کردم و یه سری کارای دیگه. بعدش
جلوی ساختمان با آقا غلام به یه ماشین تکیه دادیم و صحبت میکردیم. آخه اون
امروز بیکار بود. حرفهای خوبی میزد. صحبت از خوبی و بدی آدمها بود. گفت(با لهجه
افغانی): "ما یه ضرب المثل داریم میگه روزهای بد ، خوب میشن ولی آدم بد خوب نمیشه!"
من همینطور که اون داشت حرف میزد خیلی رو این جمله فکر کردم. آخه منظورش رو نفهمیده
بودم. که بعدش خودش توضیح داد که ایام هرچی بد باشن بالاخره یه روز خوب میشن ولی یه
آدم که بدی تو ذاتشه هیچوقت خوب نمیشه و حتی اگه به زبان خوب باشه ولی در دل خوب
نیست! برگشتم گفتم: "آقا غلام فلسفه خوندی یا منطق یا نکنه اخلاق؟" فقط میخندید....
مسیر رفت و برگشت من از میدان شهرک غربه. تقریبا روزی 2 بار ، بعضی روزها هم
بیشتر. البته الان دیگه میدان نیست. از اون شب بازی ایران و بحرین که مردم ریختن
بیرون یه طرف این میدان رو بستن به طوریکه دیگه نمیشه توش 360 درجه دور زد. میگن به
خاطر شلوغیه اونشبه ولی من ربطشو نمیفهمم. من از این میدان خیلی خوشم میاد چون دورش
اصلا مغازه نیست. تو این میدان هر تیپ آدمی میشه دید. رنگ و وارنگ! تقریبا از همه
رنگ. سوار تاکسی شدم. ولی یه ترافیکه عجیبی بعد از میدان ، ابتدای اتوبان شیخ فضل
الله ، نرسیده به پل همت ایجاد شده بود. تو تاکسی همه مرد بودن. راننده تاکسی برگشت
گفت: "این الان نیم ساعته که اینجاست ولی مثل اینکه قیمت بالاست! ولی خوب تیکه ایه
ها!" حدس میزدم چی باشه! همه سرک کشیدیم ، حدود 5-6 تا ماشین گرون قیمت که تقریبا
تو یه صف بودن! و همینطور به تعدادشون اضافه میشد. بله.... یه خانم ، البته از صنف
کسبه محترم!تازه اونم سر ظهر!مثل اینکه ساعت کاریشون عوض شده!! الان یکی دو ساله یه
همچین منظره ای تو تهران ، پایتخت این مملکت اسلامی ، طبیعی و عادی شده. خدا آخر و
عاقبت این جامعه رو به خیر کنه...
March 19, 2002 | 0 Comments
یه
چیز خیلی جالب. فکر کنم همتون سایت معروف
Google
رو بشناسید. به نظر من بهترین سایت واسه جستجو در اینترنته. چند روز پیش داشتم توش
میگشتیم که یه جای خیلی باحال پیدا کردم. تمامی آرمهایی که تاحالا واسه این سایت
طراحی شده!
حتما اینجا را ببینید.
(آدرس اون عکس رو دیگه از رو خود سایتش دادم. اگه نشون نداد حتما
Google سرورهاش رو خاموش کرده!!!)
March 18, 2002 | 0 Comments
من الان اعصابم خيلي خورده! از صبح هر
کاري خواستم بکنم يه جور خراب شده! اولش که صبح نرفتم سر ساختمان که مثلا با مادرم
برم بيرون. که حدوداي 11 بود که زنگ زد: "احسان جان سلام! مادر من امروز خيلي
گرفتارم و وقت نميشه بريم ، تو به کارات برس!" منم انگار که فحش داده باشن بهم
خواستم جواب بدم ديدم که نميشه و مادرمه! تازه خودم خواسته بودم باهاش برم. خلاصه
يه نگاه به ساعت کردم ديدم که ديگه ظهره و بيخيال کار شدم. اومدم نشستم پاي اين
لعنتي. که ديدم Geocities قاطي داره و اون عکس پايين رو
نشون نميده. هرچي ور رفتم نشد که نشد. اين وسط هم اينترنتي که هميشه باهاش وصل
ميشدم قاطي کرده بود و کار نميکرد! شکر خدا چند تا ديگه اينترنت داشتم که خدا
ايشالا به صاحباش طول عمر بده.(امير نخند!!). با هزار دعا و صلوات يه جا
ديگه اون عکس رو upload کردم. خيالم که راحت شد رفتم سر
ناهار. آخه يکي نبود بگه نونت کمه؟ آبت کمه؟ ديگه عکس گذاشتنت چيه؟
عصري 2 تا از دوستام که سالي يه بار زنگ ميزدن تماس گرفتن و خواستن اول سال نو رو
تبريک بگن و بعدش کارشون رو راه بندازن!!! امير هميشه يه حرف باحال ميزنه.
ميگه اگه ديدي يکي که زياد بهت زنگ نميزنه بعد از عمري يادت کرده ، بدون که کارش
پيشت گيره! تازه خود امير ميگه: "وقتي کسي(اتفاقا دختر که يه زماني هم عزيز
دلشون بوده ولي الان نيست) به من زنگ ميزنه ، خودم قبل از حرفهاي الکي ازش ميپرسم
که چيکار داري!؟" 99.9% خالي ميبنده. چون اين امير که من ميشناسم در برابر
جنس لطيف کم مياره!!! (ميدونم الان که اينارو ميخونه
عمه واسه ما نذاشته!) بگذريم...
ساعت حدوداي 4 بود باز نشستم پاي رايانه! دو تا برنامه ميخواستم بگيرم. که
وقتي باز اينجا رو ديدم همه چي يادم رفت!! باز هم قاطي کرده بود. اينبار
comments قاطي کرده بود و مثل اينکه
server که مطالب روش ذخيره ميشد اصلا خاموش بود! آخه از شانس بد به چند نفر
اينکاره mail زده بودم که بيان اينجا رو ببينن اينم که
همش Java error ميداد. خلاصه آبروريزي بود. مجبور شدم
فعلا ورش دارم تا بعدا ببينم چه مرگشه!
يکي از اساتيد هم اينجا رو زيارت کرده بودن و فرموده بودن که عرض نوشته ها
زياده...حال الان ديگه حال ندارم. بعدا درستش ميکنم.
شکر خدا کيف يکي از دوستان هم که تو دانشگاه خودمون گم شده بود و تو دانشگاه شريف
پيدا شده بود ، به دستش رسيد!
March 18, 2002 | 6 Comments