سلام! چند وقتي بود

سلام! چند وقتي بود اينجا سلام نکرده بودم! تا يادم نرفته بگم که من از فردا(سه شنبه عصر) تا جمعه شب ، با برو بچ(!!) ميريم شمال. ميدونم حتما خوش ميگذره ، چون هر سري خوش گذشته. تو اين چند روز اين وبلاگ رو با همين قيافه تحمل کنيد تا برگردم. اون کساني هم که mail ميزنن بايد بگم که متاسفانه تا روز شنبه نميتونم جوابي بدم. حالا يکي ممکنه بگه اين پسره چقدر خودشو تحويل ميگيره. ولي خدا خودش شاهده که روزي تقريبا 10-15 تا نامه شخصي (يعني اينکه forward نميشه) براي من در مدلهاي مختلف ميفرستن. اگه کسي خواست من هر روز همشونو واسش بفرستم. اول نامه که معمولا چند خط لطف و تعريف از چيزاي مختلفه(همينجا از همه تشکر ميکنم) ، بعدش هم معمولا با چند سوال يا مشکل علمي(وبلاگي) همراهه. من هم تا حالا دقيقا همشون رو سر فرصت جواب دادم. در ضمن سوء تفاهم نشه ، من اينو نگفتم که کلاس کاذب بذارم(اينم يه تيکه عمراني بر وزن سقف کاذب) و يا چيزه ديگه ، از اين به بعد هم هر کي هر مدل سوالي داشت حتما بفرسته ، بلد بودم جواب ميدم. ما مثل بعضيها نيستيم که وقتي بهشون نامه ميفرستي و سوالي داري يا مشورتي ميکني ، يا اينکه اصلا جواب نميده و تحويل نميگيره ، يا تو دو کلمه(مثلا ممنون از نامه اي که فرستادي ، اگه وقت کردم بعدا جواب ميدم!) جواب ميده که به نظر من اينم ننويسه سنگين تره! آي دل من پره از اين يه تيکه که نگو ، مخصوصا اون اولا که تازه وارد حساب ميشدم. واسه همينه که تاحالا هرکي سوالي کرده سعي کردم کامل بهش جواب بدم. جواب دادن 15 نامه در روز که تقريبا سود ظاهري نداره ، کار آسوني نيست به خدا. ولي به عنوان يه نفر که خودش درد کشيده و سوالهاي بي جوابي داشته ، حالا حالا ها مخلص همه هستم. البته شايد يه زماني هم ما مثل بعضيها معروف شديم و به قول معروف وقتش رسيد که ناز کنيم! ايشالا خدا اون روز رو نياره. بگذريم...

هر بار با هرکي(چه دوستان و چه خانواده) رفتيم شمال ، نسبت به برگشت خودم مطمئن نبودم. چون اينقدر در هر زمينه اي خودمونو ميکشيم که نگو! مثل اين عقده اي ها که بار اولشونه شمال ميرن. از دريا و جنگلش گرفته تا ماشين بازي و يه سري تفريحات سالم و ناسالم. راستي تا حالا تو شمال با يه اتوبوس ولوو ويراژ دادين؟ اونم تو اون خيابون پارکينگ ساحلي تو بابلسر! که قدم به قدم بريدگي داره به سمت متل و هتلهاي مختلف. اگه ميشد حتما يه بار امتحان نکنيد! البته من  خودم پشت فرمان نبودم و مهدي پسرعمه من از اين کارها زياد ميکنه! (اينم از بد آموزيهاي اين وبلاگ). معمولا خاطرات بد هم تو اين مسافرتها زياده. ولي چون در جمع دوستان اتفاق ميوفته باعث خنده ميشه و خوش ميگذره! الان ياد اين سريال خط قرمز ميوفتم. سه شنبه ها شب از کانال 3 پخش ميشه. من از اين سريال خيلي خوشم مياد و تاحالا تمام قسمتهاشو ديدم. به ندرت ميشه که از سريالهاي تلويزيون خوشم بياد ولي اين يکي يه چيز ديگست. علت اصليشم اينه: يه بار که با هادي و نيما و يه پسر زرد رفته بوديم شمال يه همچين مشکلي واسمون پيش اومد. البته مثل اين سريال از خونه فرار نکرده بوديم و هيچ مواد مخدري در بين نبود. به علت يه سري اشتباهات کم مونده بود جونمون رو از دست بديم. دلم نميخواد اينجا تعريف کنم چون ديگه آبرو واسم نميمونه! ولي براي اولين بار تو عمرم مزه تلاش براي حفظ جون رو چشيده بودم. 3 روز تمام گرفتارش بوديم و اصلا تجربه خوبي نبود اما هر بار يادش ميوفتيم ميخنديم.

يه سري چراهاي بي جواب هست که هميشه منو آزار ميداده. شايد از خيلي ها واسش جواب شنيدم ولي هيچ کدوم از جوابها منو قانع نکرده. ولي آخه چرا؟!؟ خيلي دلم ميخواست يه سري خاطرات دوستيم با يکي رو دوباره تکرار کنم ولي افسوس که نميشه! تقريبا دو سال پيش در چنين روزهايي بود که با هم و به صورت خيلي اتفاقي دوست شديم. چقدر اون روزهاي اولش خوب بود!(هميشه همينه). هر لحظه اين دوستي يه جور خاطره بوده. چقدر زور داره بعضي وقتها يه سري اتفاقات (به ضرر آدم) بيفته که توش هيچ نقشي نداشته باشي و دست و پا بسته مجبور باشي يه کنار بشيني و فقط نگاه کني!!

يه سوالي ميپرسم خيلي دوست دارم همه ، هر جوابي که به ذهنشون ميرسه بنويسن. فقط سوال رو دقيق و کامل بخونين:
" به نظر شما وضعيت زندگي(نه لزوما اقتصادي) ، پدر و مخوصا مادر ، چقدر ميتونه تو دوستي دو نفر تاثير گذار و انتخاب کننده باشه؟ يعني دو نفر که با هم دوستن بايد حتما زندگي و خانواده هاشون هم دقيقا مثل هم باشن؟ يا اينکه مهم روابط بين خودشونه؟ "

تا شنبه خداحافظ...

April 29, 2002 | 26 Comments

باز شب شد و

باز شب شد و وقت نوشتن رسيد. اگه يکي که من و زندگي گذشته منو خوب بدونه و بفهمه که دارم چيزي مينويسم حسابي ميزنه زير خنده! آخه کسي که اصلا اهل مطالعه نيست چطوري ميتونه بنويسه!؟ خودم هم ميدونم که مطالبم اصلا ارزش ادبي نداره ولي تا وقتي که از نوشتن اين اراجيف لذت ميبرم ادامه ميدم. بعضي ها هستن که روزي چند تا مطلب مينويسن ، کوتاه و بلند. خوب حتما وقت دارن که مينويسن. بعضي ها هم هفته اي يه مطلب به زور مينويسن! خب اينا هم حتما وقت ندارن ديگه! من از روي علاقه و عادت ، هرش يه مطلب مينويسم و يه عکس ميچسبونم بهش. يه سري واسه ديدن عکس ميان اينجا ، يه سري هم از روي لينکهاي وبلاگهاي ديگه ميان اينجا و در آخر يه سري هم به خاطر خوندن مطالب به اينجا سر ميزنن. مشخه که من از اين دسته آخر خيلي خوشم مياد و دوست داشتم ميشد همشونو از نزديک ببينم!! آقا شاهين از اينجا تو وبلاگشون (دلتنگستان) به عنوان " تميز ترين خونه تو وبلاگها(!!) " اسم برده! خدا رو شکر که تاحالا اتاق منو نديده! حتما نظرش عوض ميشد. راستي اين مطلبش رو بخونين... من چيزي نفهميدم ازش! ولي خوشم اومد! انصافا جالب مينويسه. راستي تا يادم نرفته ، عکس ديروز و امروز جزو عکسهاي هفته سايت خبري MSNBC بود. چون قشنگ بود حيفم اومد نذارم اينجا.

ديشب با يکي از دوستام صحبت ميکردم. امروز صبح ميره بيمارستان واسه يه سري معالجات بستري بشه. يه مريضي عجيب غريب داره. خيلي دلم به حالش سوخت. خدا شاهده تا حالا اينقدر در مورد يکي دلم نسوخته بود. از همه اونايي که دعا بلدن ، خواهش ميکنم يه دو کلمه هم واسه دوست من دعا کنن. بلکه اين مريضيه عجيب غريبي که گرفتارشه و ميگن ناعلاجه ، اذيتش نکنه و کار به شيمي درماني نکشه. خودش که ديشب اينارو ميگفت خيلي چيزاي ديگه هم گفت که نميخوام اينجا بنويسم. تازه اينا رو هم به عنوان يه راز به من گفت و خواست که در موردش به کسي چيزي نگم. ولي کسي که نميدونه من دارم در مورد کي حرف ميزنم؟ پس اين راز رو اين وبلاگ همچنان حفظ ميکنه همينطور که تا حالا يه سري از حرفهاي دل منو حفظ کرده... آخه اين چه وضعشه؟ چرا آدمهاي خوبي مثل اون بايد مريض باشن و ناراحت ولي يه سري مثل من که بهشون آدم هم نميشه گفت سر حال بچرخن؟ اين همون سواليه که هميشه تو ذهنم بوده. آخه اين عدل الهي پس چه معني ميده؟ يکي بدون خواست خودش ناراحتي داره و هميشه در حال جنگ با يه مريضيه!؟ يکي هم سالم و سرحال فقط بلده براي مردم ناراحتي درست کنه؟ آخه چرا خوب بودن بعضي ها بايد اينجوري جواب داده بشه؟ درسته که تقدير روزگاره ولي اين رسمش نيست. امروز همش تو فکر اين دوستم بودم. خدايا خودت کمکش کن...

صبح يه کلاس داشتم که رفتم و عصري هم يکي که نرفتم! آخه امروز تو دانشگاه فيلم موج مرده ساخته ابراهيم حاتمي کيا رو ميخواستن نشون بدن. تازه قرار بود خود حاتمي کيا هم بياد و بعدش در موردش صحبت کنه. منم عصري کلاس رو دودره کردم و رفتم براي فيلم تو آمفي تئاتر مرکزي. سالن تقريبا پر شده بود. حتما تا حالا از حاتمي کيا فيلم ديدين و با سبک و شيوه فيلمسازيش آشنا هستين. از کرخه تا راين تقريبا معروفترين کارشه. ولي من از همه بيشتر با فيلم آژانس شيشه اي حال ميکنم. قبل از نمايش فيلم حدود يک ساعت ، گزيده اي از فيلمهاي قبلي حاتمي کيا رو نشون داد. بعدش هم خود موج مرده رو. فيلم قشنگي بود و حرفهاي زيادي واسه گفتن داشت. مجري برنامه گفت که اين نسخه الي فيلمه (بدون سانسور) و نسبت به نسخه سينماييش ، 15 دقيقه بيشتر داره. البته از اونجايي که سانسور تو نظر ما يا يه صحنه لب گرفتنه يا اينکه کار به جاهاي باريک کشيدنه ، واسه همين تمام فيلم منتظر يه صحنه فجيع بوديم ولي خبري نبود! دانشگاه ما در زمينه فيلم تقريبا فعاله و فيلمهاي خوبي ميذاره. چند روز پيشها اين فيلم
Training Day رو گذاشته بود. البته من اين فيلم رو خودم خونه دارم و 6 بار تاحالا ديدم. فيلمش معرکه است و از اون بهتر بازي Denzel Washington که به خاطرش اسکار هم گرفت. چقدر من امروز سينمايي شدم!

دلم گرفته. ولي افسوس که اين روي زندگي من هميشه در پس يه ظاهر خندان و شاداب پنهانه. ياد خيلي چيزا افتادم. ياد خيلي آدمها. ياد خيلي از خاطرات خوب و بد گذشته! ميگن خاطرات آدم جزو يکي از رکنهاي اصلي زندگيشه. يکي از دوستام هميشه ميگه تو زندگي من سه چيز فقط واسم مهمه و بس. 1.خانواده ، 2.دوستان ، 3.خاطرات. تقريبا درست ميگه. ولي بعضي وقتها همين خاطراته که دل آدمو آتيش ميزنه. نميدونم چه سرّي در بينه که هميشه خاطرات بد زودتر به ذهنه آدم ميرسه تا خوبهاش. خوشبختانه تو اين 22 سال زندگي که داشتم بيشتر خاطراتم خوب بوده. حالا ديگه آينده خدا کريمه...

April 28, 2002 | 12 Comments

امشب خيلي کار دارم.

امشب خيلي کار دارم. بايد دو تا نقشه گنده براي فردا با AutoCad بکشم. از صبح که دانشگاه بودم. البته دانشگاه که چه عرض کنم! صبح زود کلاس داشتم و خواب موندم و ساعت 10 تازه بيدار شدم! آخه کسي نبود که منو بيدار کنه و همه رفته بودن بيرون. با عجله يه دوش گرفتم و سر و قيافه رو درست کردم و زدم بيرون بلکه به آخرهاي کلاس ساعت 10 برسم. ولي مثل هميشه که آدم عجله داره ، ترافيک ده برابر بود! شنبه ها هميشه همينه. ساعت 11 و نيم رسيدم و ديگه روم نشد که برم سر کلاس! (چه بچه با آبرويي) به همين راحتي دو تا کلاس پريد و دو تا غيبت به حساب ما نوشتن رفت... دانشگاه که رسيدم امير و بچه ها رو ديدم. علي طاهري هم اومده بود! کلي از ديدنش خوشحال شدم. از اون دوستاي خيلي خوبه. الان دانشکده علوم تحقيقات دانشگاه آزاد ، مهندسي پزشکي ميخونه. اينم جزو اون 13 نفرهمکلاسي بود که با هم ، تو يه ساختمان به مدت 4 ماه شبانه روزي  براي کنکور درس خونديم. حالا داستانش مفصله اگه عمري بود تعريف ميکنم. خلاصه پسر باحاليه. با امير و علي و هرمز و چند نفر ديگه رفتيم واسه نهار. فبلا يه رستوران 469 ، نرسيده به چهارراه وليعصر ، پهلوي همون فروشگاه معروف موسيقي بتهوون بود. که تقريبا پاتوق تمام بچه هاي دانشگاه خودمون ، دانشگاه هنر ، دانشکده علوم و دانشکده هنر و معماري آزاد بود. فعلا واسه تعميرات بسته و همه ميرن تو يه جاي جديد به اسم ايران تک ، که يه کم از اون قبلي پايين تره. جاي خيلي بزرگ و شيکيه! کلي هم دنجه! اگه مسيرتون اونورا هست حتما يه سر بزنين. البته شايد هم اومده باشين. اگه از بچه هاي آزاد خيابون فلسطين ، کسي اينجا رو بخونه حتما ميدونه. يکي از خوبيهاشم اينه که چه پسر ، چه دختر ، وقتي بري اونجا هم کلي خوش ميگذره هم شايد يه چند سالي جوون شي ، اگر هم با عرضه باشي حتما با دست پر مياي بيرون!(چه چيزاي مسخره اي اسباب خوشي ما جوونها شده!) از شماها اگه کسي اونجا ميره يه خبري هم به من بده!! به اين ميگن استفاده بهينه از وبلاگ!! از همه تيپ آدم اونجا ديده ميشه! به قول آرش اونجا درصد جنس بر مترمربع خيلي بالاست!! همه هم خير سر عمه هاشون از قشر فرهيخته مملکت (دانشجو) هستن! ولي چه دانشجوهاي خوبي! به قول يکي از بچه ها وقتي از اونجا برميگردي دانشگاه خودمون يه جورايي دچار افسردگي ميشي! آخه تغيير آب و هوا به شدت محسوسه و چند دقيقه اي طول ميکشه که حالت جا بياد. نميدونم چرا من امروز اينجوري مينويسم ولي خوب دروغ که نمينويسم! عصر هم کلاس اقتاد مهندسي داشتيم. هفته پيش استاده رو سر کار گذاشته بوديم و گفته بوديم امتحان ميان ترم رو بندازه 21 ارديبهشت و کسي هم نگفته بود که اون روز تعطيل رسميه! خلاصه وقتي فهميد کلي ناراحت شد و نيم ساعتي نصيحت کرد و قهر کرد رفت. اين هفته يه جعبه شيريني خريده بوديم و برديم سر کلاس که به قول معروف از دلش در بياد! مثل اينکه خيلي خوشش اومده بود و آخر کلاس برگشت گفت: "حالا که شما شيريني خريدين ديگه نامرديه ما سخت گيري کنيم ، واسه امتحان ميان ترم هم اصلا نگران نباشين!" انصافا چه استاد خوب و چيز فهمي! يلند گفتم: "يکي پاشه بره چند جعبه شيريني تر بخره که از الان پايان ترم هم رديف بشه!" يهو کلاس ترکيد و استاده هم فقط ميخنديد! هر لحظه منتظر بودم که خنده اش تموم بشه و يه گيري بهم بده! ولي خبري نشد! منم از فرصت استفاده کردم و بعد از ساکت شدن کلاس گفتم: "استاد ما يه فاميل داريم قنادي داره ، اگه خواستين سفارشتونو ميکنم" ديگه مثل  اينکه زياد خوب نگفته بودم! چون با اينکه همه خنديدن ولي چند تا از بچه ها منو خفه کردن که ديگه ادامه ندم! والا ممکن بود اينبار قهر کنه و اصلا برنگرده! تازه خدا رو شکر که هادي نبود وگرنه دوتايي کلاس رو به گند ميکشيديم! (واقعا چه افتخاري!! لطفا شما از اين کارها نکنيد.... اينم عوض تشکر از استاده! ياد نظرات چند روز پيش يکي از دوستان افتادم که ميگفت دانشجوهاي ايراني قدر استادها رو نميدونن و بلاهايي که مياد سرشون تقصير خودشونه..." بگذريم...

خرمگس داره دوباره مينويسه! خب خدا رو شکر. وقتي ميگم اين بشر غير خطيه حتما دليل داره ديگه. خودش روش نشد ولي من از قول خودم ميگم که به شدت کم آورده و پوزش خورده... ايشالا که ادامه بده... از من خواست که اسمشو از اون بغل بردارم... دليلشو ميدونم... ولي به نظر من اگه اونايي که منو کلي ترسوندن
،  ميخواستن بفهمن ، تاحالا حتما فهميدن.

يه اعلاميه زده بودن که خواهر کوچک يکي از همکلاسيها (ظاهرا در اثر بيماري) فوت شده. خودش از دخترهاي خيلي خوب و سر به زيره. من تا حالا باهاش هيچ برخوردي نداشتم. ايشالا که خدا رحمتش کنه. شما هم يه فاتحه بفرستين ثواب داره.
يه بار يه جا نوشته بود: "گر مرگ داد است پس بيداد چيست؟" نميدونم دقيقا معني اين جمله را فهميدين يا نه ولي چون من از اين جمله خوشم مياد اضافه ميکنم که داد در اينجا معني حق و عدل و عدالت ميده.

امروز هم يکي ديگه از بچه هاي انجمن اسلامي (البته فکر نکنم از اعضاي اصلي) اومد به من گفت: "تو وبلاگ مينويسي؟" خب شايد واسشون مهمه... من تاحالا حرف بدي ننوشتم و از اين به بعد هم تصميم ندارم مشکل دار بنويسم. اين اولين باريه که از بچه معروف بودن تو دانشگاه بدم اومده... والله خير الحافظين.

April 27, 2002 | 6 Comments

من تازه امروز يادم

من تازه امروز يادم افتاد که يکي از دوستان قبلا براي من چند تا عکس قشنگ فرستاده بود. تصميم گرفتم که از اونا استفاده کنم. آخه ناسلامتي قول داده بودم. عکس امروز رو آقاي زهير معوميان فرستاده. که يه وبلاگ نسبتا علمي داره و مطالب خيلي خوب و آموزنده اي مينويسه. خدا اجرش بده. البته حدود 20 تا عکس فرستاده و من اينو با سليقه خودم انتخاب کردم. شما هم اگه عکس جالبي داشتين واسم بفرستين. من از رفتن تو اين سايتهاي عکاسي و برداشتن عکسهاي برگزيده و گذاشتنشون تو اينجا خوشم نمياد. البته بعضي وقتها که عکس خوبي ندارم از اين کارها ميکنم. آرشيو هم درست شد.
امروز (تقريبا مثل هرسال) يه بچه گربه بيچاره رفته تو سقف کاذب آشپزخونه ما و گير افتاده! اگه بدونين چه سوزناک ناله ميکنه! وقتي ميري نزديک آشپزخونه يه جورايي اشک تو چشمات جمع ميشه! آخه قسمت بالايي سقف آشپزخونه ما ، کنار خروجي بعضي لوله ها به سمت پشت بام ، يه کم گشاد شده و گربه ها ميرن تو سقف!! اگه يه وقت خواستين يه کم غمگين بشين يه سر بياين آشپزخونه ما.
از تو بالکن که پايين رو نگاه کردم ، ديدم يه دونه کفتر چاهي ، روي آنتن تلويزيون خونه طبقه پايين لونه کرده و تخم گذاشته و نشسته رو تخماش!! عجب ديوونه ايه! چون يه باد تند بياد خودش و لونه و تخمها ميفتن پايين! بابام ميگه: " اين بيچاره تا کِي بايد اونجا بشينه! مادرها هميشه بدبخت ترين موجودات رو زمين هستن. اين همه زحمت بکش بچه بزرگ کن ، تازه وقتي هم بزرگ شد ميشه يه کٌره بزي مثل تو(احسان)!"
امروز زدم تو کار حيات وحش و راز بقا! ولي اگه دوربين ديجيتال داشتم حتما يه عکس از اين کبوتره ميگرفتم ميذاشتم اينجا که ببينين.

من چند روزه که يه وبلاگ خيلي باحال کشف کردم. البته از نظر خودم. منظورم وبلاگ دلتنگستان ، که اون بغل هم بهش لينک دادم. از مطالبش خيلي خوشم مياد. حالا نميدونم نويسنه اصلا خبر داره من بهش لينک دادم و ازش تعريف کردم يا نه. ولي خوب مهم نيست. چون در هر صورت من ازش خوشم مياد. فقط خيلي زياد و تند مينويسه! البته کيفيت مطالبش پايين نمياد. کاش منم اينقدر وقت داشتم که بنويسم.(يکي نيست بگه تو خيلي خوب مينويسي مگه؟) ديروز يه مطلبي با عنوان زندگي مگسي نوشت که انصافا قشنگ و با معنيه! حتما بخونيدش. من که فکر ميکنم اون مگس لجبازه باشم! امروز هم يه مطلب توپ ديگه نوشته که در مورد يه دختر و پسر تو يه دانشگاهه. از ظواهر امر پيداست که دانشگاه خارج از ايرانه ولي آي اين داستان دل من رو به درد آورد که نگو! آخه خودم بيش از هزار بار تجرب
ه کردمش! حالا نميدونم اسم اينو ميشه شانس گذاشت يا نه ولي انصافا شانس يه بار در خونه آدم رو ميزنه و بعضي موقعيتهاي اينجوري ديگه هيچوقت تکرار نميشه. من که خودم ميگم باشه حالا دفعه بعد حتما باهاش صحبت ميکنم. اما افسوس که اين دفعه بعد اومدني نيست! بعد از اونم هي به خودم لعنت ميفرستادم چرا چيزي نگفتم يا يه سري منطق الکي ميارم که خودمو قانع کنم. فکر کنم تا حالا از اين داستانا واستون mail شده ، که يه پسره از يه دختره خيلي خوشش ميومده ، غافل از اينکه دختره هم از پسره خوشش ميومده ولي چون هيچ کدوم جرات صحبت با هم رو نداشتن ، بي خبر بودن. تا بعد از صد سال ميفهمن که اي دل غافل ، اينا چقدر همديگرو دوست داشتن. بعضي وقتها که من مٌخم رو يکي کليد ميکنه ، پيش خودم ميگم نکنه اينم يه همچين ماجرايي باشه؟! (البته يه جورايي اين فکر ، "خود زياد تحويل گيريه" اما خوب آدم خودش ، خودشو تحويل نگيره ، کي ميخواد بگيره؟) کاش ميشد تو نگاهها ، افکار آدمهارو هم بخوني. باور کنيد فوايدش از ضررهاش بيشتر بود.

فکر کنم خاطره تلخ نرفتن تيم ملي فوتبال به جام جهاني هنوز تو ذهن خيلي ها باشه. اميدهايي که همه به ياس تبديل شد! چند هفته ميشه که تلويزيون (کانال 2) يه برنامه ميذاره به اسم فوتبالِ ايراني. نميدونم تا حالا اين برنامه رو ديدين يا نه. اما توصيه ميکنم که حتما ببينين. ديشب حدوداي ساعت 11 و نيم بود. حالا نميدونم تکرارش بوده يا نه. از اين برنامه هاي تفسير فوتبال زياد پخش ميشه ولي اين يه فرق عمده با بقيه داره. اونم اينه که بازي رو نشون نميده ، بلکه مسايل حاشيه رو نشون ميده. چيزايي که يه بيننده ، هيچ وقت تو يه مسابقه فوتبال نميبينه. به قول معروف مسايل پشت پرده! يه دوربين هندي کم که قبل و بعد و موقع بازي ميره بين تماشاچي ، بازيکنان ، عکاس ، خبرنگار ، مربي و حتي مردم عادي ، حرفهاي اونا رو پخش ميکنه. يکي دو بار يه چيزايي (البته واقعيات) نشون ميداد که اگه هر روزنامه ورزشي اونا رو مينوشت ، حتما دادگاهي ميشد. از اول بازيهاي مقدماتي جام جهاني ايران شروع کرده بود و ديشب به بازي ايران - بحرين (تو بحرين) رسيده بود. چيزايي نشون ميداد که آدم دلش ميگرفت. راستي چرا ايران با اين نتيجه بد باخت؟ يه همچين برنامه اي از تلويزيون ايران خيلي بعيده! حتما يه بار نگاه کنيد.

قالبهاي فارسي
Update شد. يه سر بزنين شايد استفاده بردين.

April 26, 2002 | 7 Comments

قسمت مورد علاقه بغل

قسمت مورد علاقه بغل رو راه انداختم. اونجا توضيحات کافي رو دادم ولي اگه احيانا کسي از وبلاگداران ديد اسمش اونجا نيست در جواب بگم که من همه وبلاگها رو تاحالا نديدم و يا شايد هم ديده باشم ولي مطالبش زياد با سليقه من جور نيومده. مثل اينکه اين غلط املايي هاي من هم ديگه کولاک کرده! نگران نباشين ، خوشبختانه يا متاسفانه جنبه شوخي من بالاست. تازه از اينکه يکي بهم گير بده خوشحال ميشم. از شما چه پنهون از کل کل کردن هم خيلي خوشم مياد(چه ربطي داشت؟) Anonymspy عزيز ، من اذ اين به بأد غول ميدم که با دغت طر بنويثم و صعي کنم کمطر قلت املايي داشطه باشم! 

جاي همه خالي ، ساعت 11 بيدار شدم! آخ که چقدر اين خواب امروز کيف داد. خواب هم زياد ديدم! شبهايي که دير ميخوابم ، خواب نميبينم ولي وقتهايي که زياد ميخوابم ، يه چند تايي هم خواب ميبينم. خوابهاي عجيب غريب! هيچ کدوم به هم ربط نداره! بعضي وقتها خوابهايي ميبينم که وقتي يادم ميوفته شاخ در ميارم. ولي متاسفانه تا حالا نشده که يه خواب دلخواه ببينم. خيلي بده آدم يه سري آرزوهاش تو خواب و رويا هم برآورده نشه!!! آخه آدم دردشو به کي بگه؟!؟ طبق معمول داداشم درس ميخوند و بقيه هم بيرون بودن. يه جعبه شيريني تو آشپزخونه بود ، از خودم پذيرايي کردم و نشستم پاي کامپيوتر. البته بايد يه سري هم به ساختمون ميزدم. چند روزي بود نرفته بودم و حاجي شاکي ميشد. يکي از دوستان رو روي خط(!!) ديدم.(Online) سلام و احوالپرسي و اين حرفها. گفتم: "بايد برم بيرون" گفت: "کجا؟" گفتم: "سر ساختمون" گفت: "نرو! الان هوا توپه! مخصوص تريپ لاوه!(trip Love)"  آخه هوا از صبح ابر بود ، ولي بارون درست حسابي نميومد. هر از چند گاهي يه نمه ميزد و قطع ميشد. ميگفت: "دست GF رو بگير ببر بيرون! " گفتم: "اگه ندارم چي؟" گفت: "خب برو پيدا کن! تو اين هوا زياد پيدا ميشه!" من که خيلي خنديدم!  
آقا غلام مثل هميشه شاد و خندان بود! اين بشر چقدر فکرش آزاده! تمام گرفتاريهاي زندگيش به چند کيسه سيمان و چهار تا بيل و کلنگ و ... ختم ميشه! البته من از اينکه فکرم مشغول باشه بيشتر خوشم مياد. بعد از اينکه يه چرخي زدم منو برد تو اتاقش و يه چايي گذاشت و گفت: "بشين بهت يه چيزي بدم!" گفتم: "چي هست!؟" گفت: "تلفن دو تا دختر!!" (بعضي وقتها اين افغانيها چيزايي تعريف ميکن که آدم شاخ در مياره ولي خوب ذکر اونا شايد اينجا صحيح نباشه! ، واسه همين زياد تعجب نکردم) يه کارت در آورد. گفت: "اينو دو تا دختر خوشگل اومدن در ساختمون دادن به من و گفتن بياين از ما سنگ بخرين!" کارت رو که ديدم مال يکي از اين شرکتهاي سنگ بري بود! از اين چيزا زياد ميارن سر ساختمونها. ولي اين مدليش که خانوم کارت بياره نديده بودم! آخه اينا چطور جرات ميکنن برن سر ساختموني که يه عده کارگر و افغاني اونجا هستن؟!!؟ خلاصه آقا غلام گير داده بود که يه زنگ بهشون بزن و باهاشون صحبت کن! ولي خودمونيم اين آقا غلام خيلي تيزه! آمار تمام دختراي کوچه و حتي بعضي از رهگذرهاي تکراري رو داره! تازه قول داده واسه منم آستين بالا بزنه!
الان که داشتم اينارو مينوشتم ، خواهرم اومد بالا سرم و گفت: "ميخوام تابستون برم کلاس اينترنت!!!" من تا حالا تو عمرم ، هيچ کلاسي در ارتباط با کامپيوتر نرفتم. به غير از کلاس برنامه نويسي کامپيوتر که جزو واحدهاي اجباري دانشگاهه. تا حالا هم پيچ کتابي در مورد کامپيوتر نخريدم. همه اين چيزايي رو هم که الان بلدم خودم ياد گرفتم. جمله خواهرم که تموم شد برگشتم نگاهي مثلا عاقل اندر سفيه کردم! گفتم: "ديوونه!" گفت: "ميخوام برم چت(chat) کردن ياد بگيرم و بيام با مونا(دوست طبقه پايينش) چت کنم! عکسهاي جديد Britney Spears رو هم بگيرم. تازه ميخوام واسه خودم هم Me, Myself & Elnaz درست کنم!!!!!" آخه چند بار اين تيتر صفحه من رو ديده بود و يادش مونده بود ولي بعيد ميدونم بدونه من اينجا چي مينويسم. خلاصه من کلي کف کردم! خواهر من از اون دخترهاي شر و شيطونه. تو مدرسه که واسه خودش يه قطب حساب ميشه! هميشه تو هر جمعي رئيس ميشه! حالا يا رفيقاش بي عرضه هستن يا اينکه اين زيادي عرضه داره! خدا خودش به خير کنه! اين بچه هاي خارجي براي تحويل مشقها و يادگيري مطالب جديد و برگزاري امتحان از اينترنت استفاده ميکنن. تو فکر بچه هاي ايراني ، اينترنت چه مفهوم مسخره اي داره! (مگه تو فکر آدم بزرگهاش هم مفهومي غير از اين داره؟) ما چندصد سال ديگه قراره به تکنولوژي روز برسيم؟؟ اصلا ميرسيم؟؟ چقدر تاسف داره... 

April 25, 2002 | 10 Comments

امروز يه کم بيکار

امروز يه کم بيکار بودم و نشستم يه کم از وبلاگهايي رو که تاحالا نخونده بودم ، خوندم. چقدر چيزهاي خوبي مينويسن. کاش ميشد هر روز همه وبلاگها رو خوند. حالا اين قسمت مورد علاقه بقل رو که راه انداختم ، ميذارمشون اونجا. راستي از من غلط املايي گرفتن! منم واسه اينکه کم نياورده باشم ميگم که اونو عمدا گذاشته بودم ببينم کسي هم مطالب اينجا رو با دقت ميخونه يا نه!!! ولي به هر حال شرمنده ، جالب اينکه بعد از فهميدن اين موضوع دو بار متن رو گشتم تا اون کلمه مزبور رو پيدا کنم! موقع نوشتن هم حتما به چشمم نيومده بوده. يه سوال عمومي؟ کوچيکي فونت مطالب اينجا کسي رو اذيت ميکنه؟!

صبح کلاس زبان تخصي بود ، دير رسيدم. بعدش هم  مهندسي پي که بايد تمرين تحويل ميداديم. مثل هميشه يه منبع موثق پيدا کرديم و با هادي شروع کرديم به نوشتن (کُپ زدن!) دروغ چرا ولي يادم نمياد در دوران دانشگاه تمريني تو خونه نوشته باشم. يا تو دانشگاه با هادي و بچه ها با هم حل کرديم يا اينکه از رو کسي نوشتيم. هادي بيچاره ظهر امتحان ميان ترم فيزيک 1 داشت!!!! آخه همون ترم يک که افتاد ديگه برنداشت تا الان که ترم هشته
! معلوم بود زياد نخونده ، چون سر کلاس هم که نرفته بود و تازه ديروز از يکي(که دختر نبود!) واسش جزوه جور کرديم. باهاش رفتم سر جلسه که ببينم ميشه بهش رسوند يا نه! سالن امتحان پر بود از دانشجوهاي 79 و 80 ! همه ما دو تا رو با تعجب نگاه ميکردن! هادي جاش مشخص شد. حالا مونده بود که چه جوري به اين بشر تقلب برسونم!! يه جا نزديک هادي خالي بود و صاحب اون صندلي نيومده بود. قرار شد من بشينم تا سوالها پخش بشه و بعدش يه نسخه با خودم وردارم و تا قبل از ديدن کارتها دربرم بيرون! هادي که داشت اينا رو بلند بلند ميگفت ، دور و بريهاي ما چشماشون چهارتا شده بود! انگار ميخواستيم آدم بکشيم! البته خوب حق داشتن. تازه وارد بودن و يه همچين تقلبي واسشون حکم آدم کشتن رو داشت. يه پسره منو صدا کرد و جدي گفت: " آقا شما که سال بالايي هستي(رو پيشوني ما نوشته بود سال بالايي) ، اگه موقع تقلب ما رو بگيرن چيکار ميکنن؟ " منم حقيقتش تا حالا موقع تقلب دروس عمومي و پايه مچم رو نگرفته بودن ، نميدونستم چي جواب بدم. گفتم: " موقع تقلب هول نشو و اگه مراقب فهميد يه جور با خودش کنار بيا که مسوول امتحانها نفهمه! آخه يارو آدم سگيه! پاچه که بگيره ديگه ول نميکنه! بعضي وقتها من ديدم که گاز هم ميگيره! " بيچاره پسره ترسيد! نبايد بهش اينجوري ميگفتم. اما خوب به قيافش نميومد اينکاره باشه ، ميترسيدم کار دست خودش بده و بعدش من رو فحش بده! همينطور که داشتيم صحبت ميکرديم صاحب اون صندلي خالي هم نفس نفس زنان سر رسيد و نقشه هاي ما نقش بر آب شد! من ديگه رفتم خونه و نفهميدم امتحانش چه جوري شد. يکي دو هفته ديگه چند تا امتحان هم خودمون داريم. اين ترم اصلا درس نخوندم. البته همچين فرقي با ترمهاي پيشين نداره. ولي بهم ثابت شده(ترم قبل) اگه خوب درس بخوني بدون دردسر همه درسها پاس ميشه ، تازه مشروط هم نميشي و از همه مهمتر لازم نيست پشت در اتاقهاي يه سري استاد زبون نفهم گردن کج کني و التماس کني! خدا خودش اين ترمهاي آخري رو به خير کنه!

هر آدمي به حکم کنجکاوي ذاتي دوست داره که همه چيزا رو بدونه ، ولي به نظر من(براي من) ندونستن بعضي چيزا ، خيلي لذت بخش تره! مثلا اينکه ندونم فلان کس چي پشت من ميگه ، يا اينکه ندونم وقتي يکي در سلام بهم لبخند ميزنه چي تو ذهنش ميگذره! چون ترجيح ميدم اون لبخند رو ببينم ، نه افکار اون شخص رو.  ندونستن اينکه يکي بهت داره دروغ ميگه يا ندونستن اينکه  يکي داره سعي ميکنه برات فيلم بازي کنه خيلي بهتره. يا حتي ندونستن اينکه يکي واقعا دوستت نداره. ولي افسوس که بعضي وقتها آدم اين نادانسته ها رو ميفهمه و ميدونه و احساس خيلي بدي بهش دست ميده. که لذت اون دونستن هم از بين ميره. از اينکه بعضي وقتها ، مسايلي رو که ديگران سعي در پنهان کردن اون قضيه دارن ، ميفهمم ، متنفرم! البته متاسفانه شايد يه مقدار هم استعداد در اين زمينه به من داده شده که زود ميفهمم. (يا شايدم فکر ميکنم که زود ميفهمم!) چرا بعضي افراد عملشون با فکرشون زمين تا آسمون فرق داره؟ آخ که چقدر من عاشق آدمهاي رک و راحت هستم. اين مساله اي که ميگم شايد معني صداقت هم بده ولي به نظر من يه کم فرق داره! چون حتي تو دروغ گفتن هم ميشه رک بود!
از عکس امروز خيلي خوشم اومد. چون حدس ميزنم يه احساس آرامش ، دوستي و اطميناني بين اون جوونا هست که من شايد تاحالا نتونستم تجربه کنم! شايد هم تجربه کردم و خودم نفهميدم!

هادي رو هرکي ببينه ميگه اين پسره چيزي تو قلبش نيست! ولي بعضي وقتها (شايد فقط براي من) حرفهاي خوبي ميزنه ، امروز يه حرفي زد که منو مجبور کرده يه تصميمي بگيرم! (آخه يکي نيست بگه تو که نميخواي بيشتر بنويسي چرا اصلا اشاره کردي؟ نميدونم والا!!)

April 24, 2002 | 4 Comments

از همه دوستاني که

از همه دوستاني که ديروز منو با نظرات خوبشون راهنمايي کردن ممنونم. اميدوارم که همه به راه راست منحرف بشن! بيچاره اين امير آدم بي زبونيه! (فقط بعضي وقتها اين زبونش من و رفيقامو با هم ميذاره تو جيبش) آخه ديروز داشت بعد از اون قضيه حسابي به من ميخنديد ، البته خوب منم قبلش به يکي ديگه خنديده بودم! شايد اينم يه اثبات واسه اينکه ميگن بعد از هر خنده اي يه گريه هست. البته من ديگه گريه نکردم!!! خلاصه يه مقداري نوشابه ريختم تو غذاش بلکه شاکي بشه! ولي نشد. راستي من دلم خوش بود که رفيقام هم دارن مينويسن! ولي دونه دونه دارن کم ميشن! اون از اين امير که جا زد. علي عسگري هم که دو روزه يه مطلب دو خطي نوشته: "چون چند نفر ديگه نمينويسن پس من واسه چي بنويسم!؟" البته از علي من مطمئنم ولي بقيه ، مگه قراره اينجا رقابتي هم بنويسيم!؟ بگذريم...
از وقتي که قيافه اينجا رو عوض کردم سعي ميکنم که زياد ننويسم. چون خود صفحه به اندازه کافي سنگين هست ديگه اگه مطالبش هم زياد باشه يه ساعت طول ميکشه تا بياد! البته با سرعت اينترنتهاي مذخرف ايران.
سه شنبه ها خيلي روز سختيه! از صبح تا شب کلاسه. البته صبح هرچي زور زدم به کلاس اخلاق نرسيدم! بيخيالش شدم تا ساعت يک کلاس نداشتم. يه کم چرخيدم و بچه ها رو ديدم و خوش و بشي و بگو بخندي ، مثل هميشه. از دانشگاه که خيري نديدم ولي اين يه قسمتش اگه نبود شايد يک دقيقه اضافه تو دانشگاه نميموندم. چقدر خوبه که آدم از اينکه در کنار دوستاشه لذت ميبره. کلاسها يکي بعد از ديگري! بين کلاسها هم هميشه يه جا و يه عده واسه وقت گذروندن هست. واسه همين حوصله آدم سر نميره. راستي از اين آدمهاي خارجي که اينجا رو ميخونن... من يه جا خوندم که از لحاظ علمي بهترين زمان براي يادگيري مفيد در کلاس ، مدت 50 دقيقه است. حالا تو اين ممالک غربي مدت کلاسهاي درس چقدره؟ اينجا که ماشالا وقتي بعضي استادا ميرن رو منبر ، يه سه ساعتي درس ميدن. نتيجه: استاده کلي خسته ميشه ، دانشجو خسته تر ، معمولا نصف کلاس هم چيزي ياد نميگيرن و مثل بُز فقط سر تکون ميدن و به قول يکي ار معلمهاي دوران دبيرستان ، فقط مطالب رو از رو تخته نقاشي مکنن. چون حقيقتش اينکه نميفهمن چي مينويسن و از رو عادت جزوه بر ميدارن. ساعت حدوداي 8 اومدم خونه. بابام هم اومده بود. آخه دو روز رفته بود بوشهر. يه سري کار داشتن اونجا. هزار کيلو با خودش ماهي آورد!! الان تمام زندگي ما بوي ماهي ميده! البته من از ماهي خوشم مياد ولي هيچ نسبتي با جماعت رشتي ندارم.

امروز ميخواستم در مورد خيلي از مسايل بنويسم. ولي نميدونم چرا همه چي يادم رفت! راستي وقتي آدم يه آرزوي عقلا ممکن ولي دست نيافتني داره چي کار بايد بکنه؟ يکي ميگفت انتظار از نظر هر کس يه معني مختلف ميده و تقريبا هيچ دو نفر يه برداشت ندارن. به نظر من که چرت ميگه! ممکنه مدت انتظار واسه آدما متفاوت باشه ولي مفهومش يکيه! بعضي وقتها انتظار واسه اينه که آدم منتظر يه چيزه خوبه ، ولي بعضي وقتها انتظار واسه اينه که آدم منتظره که يه اتفاق بد نيفته! به نظر من انتظار اولي دلچسبه ولي انتظار دومي کشنده به نظر مياد.  من (و تقريبا هر آدمي) از هر دو نوع انتظار رو داره. راستي تا حالا شده نسبت به يه چيزي (يا شخصي) که خيلي دوست دارين احساس تنفر پيدا کنين؟ واسه من که شده. چقدر هم بده! من امشب چقدر پرت و پلا ميگم!

الان که يه دور خوندم تا املاي کلمات رو چک کنم خودم بدم اومد. آخه امشب خيلي چرت نوشتم. شايد چون خيلي خسته هستم. هم جسمي هم روحي. ايشالا در روزهاي آينده بهتر بنويسم. 

April 23, 2002 | 6 Comments

تقريبا اکثر مشکلات اينجا

تقريبا اکثر مشکلات اينجا حل شد. فقط مونده دو قسمت آرشيو و مورد علاقه ، که اون سمت راست درستشون کنم. من تعداد مطالب اينجا رو به 3 مطلب در روز کم کردم که زودتر Load بشه. من ميدونم که خيلي از آدمهاي اينکاره (اهل طرح وطراحي) ميان و اينجا رو ميبينن. کاش يه دو کلمه هم من رو راهنمايي کنن. به خدا از ارزشهاي اونا چيزي کم نميشه. تازه ثواب هم داره. راستي اگه کسي با سنگيني اين صفحه در نمايش مشکل داره بگه که من يه فکري براش بکنم.
يکي امروز به من ميگفت تو چرا اينقدر وقت رو اين وبلاگ ميذاري؟ جواب: نوشتن مطالب اينجا حدود نيم ساعت طول ميکشه (معمولا آخر شب) ، فقط طراحي و آماده کردن اينجا يه کم طول کشيد (در حد چند ساعت در يک روز تعطيل) و اين مدت زمان فکر نميکنم زياد باشه. يه چيز خيلي جالب. چند نفر (4 نفر) تاحالا از من پرسيدن اين عکس خودته که اون بالا داره يه سيب کرمو رو گاز ميزنه؟! جالب اينه که 3 تاشون هم منو ديده بودن قبلا! اگه فکر ميکنين اون منم که آره خودمم. ولي اگه فکر ميکنين که اون نيستم ، خوب حتما نيستم ديگه! (چي شد؟)

امروز من ميخواستم کل اينجا رو پاک کنم!!! يه مساله اي پيش اومد که خيلي زور به فشارم اومد و ناراحت شدم. البته خوب شايد من زيادي موضوع رو جدي گرفتم. ولي خيلي بده که آدم نسبت به يه چيزي اين همه ذوق و علاقه داشته باشه و کلي سعي در خوب و خوشگل کردنش داشته باشه ، بعدش در عرض چند دقيقه چنان دنيا براش تيره و تار بشه که بخواد همه اينجا رو پاک کنه بره پي کارش! ظهر که رفتم دانشگاه ، با امير رفتيم ناهار بخوريم. يکي از دوستامو سر راه ديدم ، کسي که کامپيوتر به گروه خونش نميخوره! برگشت به من گفت: "تو سايت داري؟!" من و امير چشمامون 4 تا شد! گفتم: "نه(!) چطور؟" گفت: "پس يعني نداري؟" ايني که از من اين سوال رو پرسيد از دوستاي خوب منه. ولي به علت قدرتي که تو دانشگاه داره ، اگه اينو از يه اهل کامپيوتر نشنيده باشه پس حتما يکي از مسوولين دانشگاه بهش گفته!! اون خودش داشت ميرفت و من و امير هم رفتيم ناهار. ولي مگه اين غذا از گلوي من پايين ميرفت! هي تمام مطالبي که تا حالا اينجا نوشته بودم تو ذهنم مرور ميکردم که يه وقت خداي نکرده چيز خلاف شرع ننوشته باشم. آخه تو اين مملکت با يه خط نوشته نامربوط همچين يکي رو ميکوبن زمين که ديگه سواد خوندنش هم يادش ميره! مخصوصا اينکه دانشجو هم باشه! هر آدمي دوست داره که معروف بشه ، ولي من از اين معروفيت همراه با ترس متنفرم! خلاصه رفتم دوباره اين دوستمو پيدا کردم و با خواهش و التماس ازش خواستم که بگه از کي شنيده؟! البته نگفت ولي بهم اطمينان داد که يه دانشجوي اهل کامپيوتر بوده! خيالم تقريبا راحت شد. ولي فکر اينکه يه روز بهم گير بدن که چرا داري مينويسي خيلي عذابم ميده! اونوقته که اگه خدا رو هم بياري پايين که آقا من براي دل خودم مينوشتم کسي باور نميکنه و ميگن يا اهداف سياسي داشتي يا اينکه افکار عمومي رو متوجه خودت کردي! چقدر بده آدم يه همچين امنيتي نداره. آقا من الان خيال خودم رو راحت ميکنم: " تمام مطالبي که اينجا من مينويسم همگي دروغ محضه و هيچ کدوم واقعيت نداره و من به علت يک بيماري رواني لاعلاج ، عادت دارم که افکار و وقايع روزانه خودم رو توي اينترنت ثبت ميکنم در صورتيکه هيچ کدوم از اين کارها رو انجام نميدم و هيچ فکري تو ذهنم نيست. تمام اسامي نامبرده شده در اين مطالب همگي ساختگي هستن و وجود خارجي ندارن. از سياست هم بيزارم. اگه زماني هم کسي بخواد از مطالب اينجا عليه من استفاده کنه ، من تماما انکار ميکنم. " والسلام! (البته ميدونم اين جملات ، وقتي اتفاقي بيفته ، هيچ تاثيري نداره)

::  از دوستان وبلاگ نويس اگه کسي اين پاراگراف آخر من رو خوند لطفا به بقيه هم بگه که يه وقت خداي نکرده واسه کسي مشکلي پيش نياد  ::
 

April 22, 2002 | 8 Comments

اگه خدا بخواد ظاهر

اگه خدا بخواد ظاهر اينجا ديگه امشب عوض ميشه. البته من تا حالا رو اينجا تست نکردم و اميدوارم قاطي نکنه. البته به آرشيوم دست نميزنم تا مطالب قبلي با همون قالب قبلي باقي بمونه. از نظر ظاهري که اين جديده خيلي خوشگلتره. ولي اون سادگي قبلي يه چيز ديگه بود. با کمک يکي از دوستان که در زمينه هنر و ترکيب رنگ و اينا وارده يه مشورتي کردم و کلي منو راهنمايي کرد! البته بگذريم که من هنوز فرق رنگ گرم و سرد رو تشخيص نميدم و اون به من ياد داد! يه چند وقتي اينجا رو اينجوري ببينيد. خوشم اومد ميزارم بمونه. اگه نه که باز عوض ميکنم. آخه از يکنواختي بدم مياد. اگه وقت داشتم قيافه اينجا رو هر دو هفته يه بار عوض ميکردم. سعي ميکنم اين نظر خواهي رو هم مثل قبل فارسي / انگليسي کنم که ديگه نيازي به ويندوز فارسي براي نوشتن نباشه. لطفا در مورد ظاهر جديد اينجا نظر بدين. ممنون

امروز خوب بود. چرا؟ چون هيچ اتفاق بدي نيفتاد! باور کنيد همينکه اتفاق بدي نميوفته و همه چي طبيعيه خيلي بايد خدا رو شکر کنيم. هادي امروز رو دور چرت و پرت گفتن بود! وقتايي که اينجوري باشه ديگه ما فقط کارمون ميشه خنده! يه ماجرايي تعريف کنم بلکه عبرت بگيرين که يه وقت بر حسب اتفاق 60 هزار تومن رو تو ماشين جلوي ديد نذارين!! آقا هادي ديروز با چند تا از دوستاش و يه ماشين شيک ميرن بيرون. واسه چي؟ خوب سوال نداره که! چند تا جوون که ماشالا هر کدوم اندازه هيکلشون زبون دارن با يه ماشين خارجي حدوداي ساعت 6 بعدازظهر ، بيوفتن تو خيابونا و هي سرشون در حال چرخيدن باشه چه کاري ميتونن داشته باشن؟! (ميتونن با اين وضعيت دنبال مثلا پمپ بنزين بگردن!!!) خلاصه بعد چند دقيقه (فقط چند دقيقه) گمگشته پيدا ميشه و تو ترافيک خيابون وليعصر بايد يه ماشين رو بکشي کنار خيابون که دو نفر زودتر سوار شن و هرکي به کارش برسه! همين بين يه ماشين يهو بپيچه جلوي ماشينت! نگاه ميکني ميبيني قيافه ماشينه خيلي آشنا ميزنه! اتفاقا تويوتا کريسيدا هم باشه! حالا شايد واسه تزيين سبز و سفيد هم باشه. اينجاست که نفسها تو سينه حبس ميشه! همه يه لباس سبز تيره دارن که بعد از انقلاب ، اين سبز از نظر جوونا بدرنگ شده! آقايي که کنار راننده کريسيدا نشسته لباس شخصي داره. چرا؟ خوب واسه اينکه وقتي داره تو يه ماشين ديگه يه دسته هزاري ميشماره جلب توجه نکنه! زياد قضيه بغرنج نيست. چون هر کس شيوه کار رو خوب ميدونه! اول يه کم تشر ، بعدش يه کم تهديد ، بعدش يه کم چرت و پرت و ... بعد از نيم ساعت سر و کله زدن بالاخره مجلس بي ريا ميشه و هرکي حرف دلش رو ميزنه عين بقالي بايد چونه بزني. با 30 هزار تومن(!!!) ناقابل (قابل؟) همه با هم دوست ميشن. البته شايد اگه پول جلو دست نبود با کمتر از 10 هزار تومن قضيه حل ميشد. ولي اين بار برگ برنده دسته کريسيدا سواران بوده! (مگه هميشه غير از اينه؟) هر کي ميشينه تو ماشين خودش. کريسيدا به انجام وظيفه ادامه ميده ، هادي و دوستان دارن هم ميخندن و هم از فشار ميترکن! من کاري به خوب يا بد بودن کار هادي و دوستان ندارم. متاسفانه وقتي يکي که خيلي تشنه شده و تو آفتاب داغ وسط تابستون ، خربزه بخوره بايد پاي لرزش هم واسته چون ممکنه جلوي کولر گازي خورده باشه! ولي قضاوت کار ماموران قانون اين مملکت گل و بلبل به عهده شما... من و دوستام هم که اين قضيه رو از هادي شنيديم اولش خنديديم. متاسفانه اين روزا يه همچين وضعيتي توي تهران خيلي عادي شده...   بگذريم.

قيافه که عوض ميشه ، نظرخواهي هم که فارسي ميشه ، از اين قيافه جديد هم که خوشم که اومده ، شام هم که يه استامبولي پلوي خوشمزه خوردم ، شبها هم قبل از خواب مسواک ميزنم ، نقشه درس طراحي معماري هم که کشيدم و استاد خيلي خوشش اومد ، کارهاي پروژه درس متره هم که انجام دادم ، ترم ديگه اگه خدا بخواد فارغ التحصيل ميشم ، ... ديگه از خدا چي ميخوام!؟ زندگي بهتر از اين ميشه؟!؟!؟! اما کاش زندگي فقط همينا بود... شايد واسه خيلي ها همينا باشه ولي براي من نيست! من نميدونم چرا از زندگي خيلي توقع دارم! شما رو ترا به خدا دعا کنيد خدا يه عقلي به من بده و يه حوصله به شما که اين اراجيف من رو ميخونين!

April 21, 2002 | 9 Comments

 من امروز تصميم داشتم

 من امروز تصميم داشتم که کل قيافه اينجا رو عوض کنم و از اون ظاهري که ديروز گفتم استفاده کنم. ولي يه سري از دوستان از طريق نظرخواهي و جاهاي ديگه نکات خوبي رو ياد آور شدن که مهمترينش ناخوانا بودن مطالب اصلي بود. واسه همين يکي دو رو ز ديگه روش کار ميکنم. تا بلکه چيز خوبي در بياد. Anonymspy تو نظرش نوشته که ظاهر وبلاگ بايد ساده باشه. منم باهاش موافقم ولي خوب آخه اين همه من زور زدم اينو درست کردم ، حالا اگه نخوام ازش استفاده کنم که خيلي زور به فشارم مياد!! حالا بايد روش فکر کنم!

امير ديوونه ديگه نمينويسه! همين امروز در وبلاگشو تخته کرد و به من هم يه
Mail زده بود و يه سري چيزا گفته بود. (خيلي جالبه ما شايد روز چند ساعت با هم هستيم ولي بعضي وقتها يه سري چيزا رو به هم Mail ميکنيم! شايد خوب دليلي داره! البته شکر خدا ما با هم رودربايسي(رودروايسي؟) نداريم) من يکي که ناراحت شدم. نه به خاطر اينکه واسه وبلاگش کلي زور زده بودم. به خاطر اينکه اولا خوب مينوشت دوما آدم وقتي يه دوستش مينويسه خوب خيلي خوشش مياد ، چون از دوستش شناخت نسبتا کاملي داره و بهتر نوشته هاشو ميفهمه. من و امير با هم زياد بوديم واسه همين شايد بهتر از بقيه وبلاگ نويسها ميشناختمش. البته اين امير آقاي ما يه سري منطقهاي عجيب غريب داره که من هنوز بعد از حدود 9 سال دوستي واسم عجيبه! و خيلي هاشو تازه دارم ميفهمم. خوب شايد داره بزرگ ميشه و من هنوز کوچيکم. البته از نظر من خيلي هاش غلطه! خوب به هر حال نميشه که دو نفر مثل هم فکر کنن. از نظر خود امير ، چيزايي که مينوشت چرت و پرت بود! من کاري به کيفيت مطالبش نداشتم ولي از اينکه اون مينوشت و من ميخوندم لذت ميبردم. نوشته که وقتي واسه خودش خري شد مياد مينويسه! خيلي از اينايي که به قول امير الان واسه خودشون خري شدن ، متاسفانه حرفي واسه گفتن ندارن. چون خيلي تو زندگي غرق شدن. به هر حال آدم وقتي از يه کاري لذت نبره دليلي نداره که ادامه بده... شايد اگه خود منم احساس امير رو داشتم ، ادامه نميدادم. ولي قبلا صد بار گفتم بازم ميگم ، اگه هيچکي هم اينجا رو نخونه من از نوشتن اين چيزا خودم به شخصه لذت ميبرم. خوب شايد مريضم يا خود درگيري دارم. شما واسه شفاي ما دعا کنين. بعضي رفتارهاي امير غير خطي است! يعني تغييراتش قابل پيش بيني نيست. البته نميدونم الان که اينا رو ميخونه چقدر شرمنده عمه ما شده ولي خوب ما از اين عمه ها زياد داريم و خيالمون نيست. ... صلاح مملکت خويش خسروان دانند ...
من از بعضي نوشته هاي اين نازبانو خيلي خوشم مياد. از جمله اين مطلب يکي مونده به آخر. يه جورايي انگار داشت حرفهاي منو تکرار ميکرد. البته من برعکس ايشون از تحول خيلي خوشم مياد. ولي با اون جملاتش در مورد نگاه حال کردم:

" ... (فريب، برگرداندن صورت است هنگامي كه غرق تماشاي كسي هستي و وقتي نگاهش با نگاهت گره مي خورد و تو لو مي روي، جهت ديدت را عوض مي كني تا بگويي كه اشتباه مي كند...).
جدا هين نازبانوي ما داره خودشو گول مي زنه...گاهي اوقات براي به دست آوردن يه حس تمام تلاششو مي كنه و بعد هم ازش فرار مي كنه... مي خواستم يه سري تحولات در خودم ايجاد كنم، در احساسم، در روابطم و در طرز تفكرم...اما حالم بهم مي خوره از هرچي تحوله..! ... "


 نميدونم تاحالا واسه شما هم يه همچين حالتي پيش اومده يا نه؟ که نگاهتون آگاهانه تو نگاه يه نفر ديگه (البته از جنس مخالف) گره بخوره و بعد سعي کنين يه جوري خودتون رو بي تفاوت نشون بدين. واسه من يکي خيلي پيش اومده. خيلي بده که آدم يه چيزي تو فکرش باشه و واسه تبديل به احساس کردن اون فکر تلاش کنه ولي آخرش در مهمترين لحظه به قول ايشون خودشو فريب بده! بارها بوده که من اتفاقي تا اومدم به يکي نگاه کنم يهو متوجه شدم که اونم داره به من نگاه ميکنه! البته منظورم از همين نگاههاي معني داره! يه مدت بي تفاوت بودم. ولي يه مدت بدجوري دلم ميخواست که بفهمم اوني که يهو به من خيره شده چي تو کلش ميگذره! چون مطمئن بودم داره در مورد من فکر ميکنه! والا هيچوقت اينجوري تو بحر من نميرفت. شايد اين دوره زمونه بين ما عرف شده که ميگيم طرف داره آمار ميده يا يه سري اصطلاحات جالب ديگه! واسه همينه که ميگم اين نگاهها الکي نيست. ولي چه خوب ميشد بعد از نگاه دو طرف افکار همديگرو ميفهميدن. البته خوب شايد خيلي وقتها آبروريزي هم ميشد! چون دليلي نداره که من در مورد يه سري که بهشون خيره ميشم فکرهاي بد هم نکنم!! دلم ميخواد در اين باره بيشتر بنويسم ولي الان نه. بذارين يه کم بزرگتر بشم!! (از اين بزرگتر؟)

به من امروز از طرف شرکت ويژه نشر (نمايندگي يه سري انتشارات خارجي هم هست) زنگ زدن که براي نمايشگاه کتاب امسال هم باهاشون همکاري کنم. الان يک ساله که با اينا همکاري ميکنم. ولي امسال فکر نکنم بتونم. چون هم يکي دو تا امتحان دارم هم شايد با بر و بچ(!) بريم شمال. ولي خودمونيم ها! وقتي ميگم هر کاري مکنم بيخود نميگم! آخه يه دانشجوي رشته مهندسي عمران رو چه به کارهاي نشر و انتشارات و کتاب!؟ دروغ چرا ... آقا اگه به من بگن پول تو جمع کردن پروانه يا پرورش گياهان درياييه ، من از فردا يا دارم پروانه جمع ميکنم يا اينکه رفتم و در مورد گياهان دريايي (و به قول داداشم آبياري قطره اي گياهان دريايي!) دارم تحقيق ميکنم. چي کار کنم آخه اين چند وقته بد مدل به پول احتياج دارم... اين شدت نياز به استقلال مالي داره منو ميکشه! ... امروز زياد نوشتم ، شرمنده.

April 20, 2002 | 9 Comments

 :: با اينکه تعداد

 :: با اينکه تعداد نظر دهنده ها روز به روز داره کمتر ميشه ولي من وقتي نوشته هاي اين چند نفر باقيمونده رو هم ميخونم انصافا حال ميکنم! واسه همون چند نفر هم شده تا آخرين قطره خون ادامه ميدم!! البته اينو بدونين اگه قرار باشه سيستم نظرخواهي هم جمع کنم ولي هر روز بازم عکس ميذارم. چون دوست دارم اينجا خوشگل باشه! (خيلي دلم خوشه نه؟) ولي بعضي وقتها انتخاب عکس خيلي مشکله! يا اصلا عکس ندارم يا اينکه بين 10 تا عکس ميمونم که کدومشو بذارم! بارپروردگارا! يک عدد دوربين ديجيتال به ما عطا بفرما! آمين...

يکي از آرزوهاي هميشگي من داشتن يه خط اينترنت از نوع
ADSL بوده که هميشه و با سرعت خيلي زياد Online باشم. اونوقت فکر کنم بعد از چند روز به علت گرسنگي و تشنگي پشت همين کامپيوتر ميمردم. باور ندارين؟ از امير بپرسين اون چند روزي که سوراخ اينترنت دانشگاه رو واسه Download پيدا کرده بوديم زندگي من چه وضعي داشت! از صبح ساعت حدوداي 7 تا شب که ديگه بندازنم بيرون تو دانشگاه و تو سايت کامپيوتر بودم. تازه از اونجاييکه تو سايت با همه آشنا و رفيق بودم ، کامپيوتر رو شب هم روشن ميذاشتم تا کار خودشو بکنه! بعد از مدت 3 روز و 3 شب ، بيش از 7 گيگابايت از طريق سايت Audiogalaxy فايل گرفتم. البته شايد يکي بگه آخه اين همه فايل چي بوده؟ از اونجاييکه يه کم به اين AudioGalaxy وارد شده بودم ، زده بودم تو کار فيلم. تقريبا تمام فيلمهايي که اون موقع(3 ماه پيش) رو پرده سينماهاي آمريکا بود ، Download کردم. کار به جايي رسيده بود که ظرف همين چند روز ، تو گروههاي سايت Audiogalaxy منو به عنوان يکي از منابع ميشناختن و پيشنهاد Operator شدن براي چند تا از اين گروهها که تو کار فيلم بودن ، شده بود. يه چند روزي واقعا زندگي کردم! ولي افسوس که فهميدن (البته منو پيدا نکردن) و مجبور شدن کل Proxy دانشگاه رو عوض کنن. وقتي از اين کارا ميکنم ياد فيلمهاي آمريکايي ميوفتم! واسه همين خيلي بهم کيف ميده! چون به هر حال اگه ميخواستن گير بدن ميتونستن راحت 2 ترم تعليق بزنن برام! بگذريم...

امروز برنامه سينما 4 ، فيلم مظنونين هميشگي ( The Usual Suspects - 1995 ) رو نشون داد. اين فيلم واقعا معرکه است! اين فيلم رو من قبلا به زبان آلماني ديده بودم و هرچي گشتم نسخه اصلي رو پيدا نکردم. واسه همين چيز زيادي از فيلم نفهميده بودم. تازه امروز فهميدم چي به چي بوده! اگه نديدين حتما حتما حتما بينينش. نميدونم تکرارش کي ميشه ولي از دست ندين. همينقدر بگم که اين فيلم توي سايت IMDB که معتبرترين سايت مربوط به فيلم روي اينترنته ، مقام 16 رو داره! که اين مقام از بين نظرات هزاران نفر بيننده(تا اين لحظه دقيقا 53270 نفر فقط در مورد اين فيلم!) به دست اومده و با اعتباره! از همه مهمتر بازي Kevin Spacey تو اين فيلمه. که خيلي قشنگ در نقش يه آدم چلاق و احمق (که کاملا سالم و زيرکه) بازي ميکنه. من از اين بازيگر خيلي خوشم مياد و فيلمهاي خيلي خوبي ازش ديدم. مثل American Beauty و K-PAX و The Negatioator و Se7en و ... که هر کدوم جزو بهترينها هستن. فيلم American Beauty يکي از بهترين فيلمهايي بوده که من تاحالا ديدم. اين يکي هم جزو فيلمهاي برگزيده اين سايته. البته کارگردان اين فيلم مظنونين هميشگي هم انصافا معرکه کار کرده و خيلي قشنگ داستان رو جلو عقب ميبره. از اون فيلمهاست که تا تقريبا آخرين دقيقه فيلم هيچي معلوم نميشه و آخرش با يکي دو صحنه کوتاه همه چي عوض ميشه!
خدا به اين علي آقا عمر بده ايشالا! اون اگه نميگفت من نميفهميدم که اين فيلم قشنگ ميخواد پخش بشه.

همونطور که گفته بودم قيافه اينجا رو فردا به طور کامل عوض ميکنم. کار ساختن قيافه جديد تموم شده! به چند نفري که نشون دادم خوششون اومد و تعريف کردن. فعلا گذاشتم اينجا تا بقيه ببينن و نظر بدن. البته ايده و طرح کار رو از رو يه سايت خارجي (فيليپيني!) کپي کردم. ولي آماده سازيش واسه مطالب خودم کلي طول کشيد. يه نگاه بندازين و نظر بدين. البته اونجا نه. همينجا نظر بدين. چون اون سايت موقته و ممکنه نظراتتون از بين بره. در ضمن مطالب روزانه اي که اونجا نوشته شده الکيه! نشينين بخونين. پس لطفا زير همين مطلب يه دو خط نظرتون رو در مورد محاسب و معايبش بگين لطفا. ممنون.

April 19, 2002 | 9 Comments

 :: عکس امروز جزو

 :: عکس امروز جزو عکسهاي برگزيده خبري بوده ، که مشخصه در مورد جنگ افغانستانه. راستي من اون چند تا نظر دهنده ثابت رو هم که داشتم از دست دادم! ولي از قيافه اين سيستم نظرخواهي خيلي خوشم مياد. اون پسره که تو عکس زمينه نظرخواهي به صورت وارونه ديده ميشه ، دقيقا خود منه! تازه يادم افتاد که ميخواستم اونجا رو مثل قبلا واسه تايپ فارسي درست کنم ، ايشالا فردا. يه چيزي رو تا حالا چند نفر از من پرسيدن ، واسه همين اينجا ميگم: تمام فونتهايي که من تا حالا استفاده کردم Tahoma و به صورت Unicode است. سايز نوشته هاي اينجا هم 2 يا (10pt) است. متاسفانه بقيه فونتهاي يونيکد از نظر من اصلا قشنگ نيستن.

من بدجوري کرمم گرفته که قيافه اينجا رو عوض کنم و به قول معروف يه کم هم هنر قاطي اين تکنولوژي بکنم. چون هميشه هنر از تکنولوژي دل چسب تره. البته من خودم تکنولوژي رو ترجيح ميدم. خوب شايد چون از هنر زياد حاليم نميشه و به قول معروف هنرمند نيستم اين حرف رو زدم. ولي خوب هنر دوست که هستم ، تازه هنرمندها رو هم دوست دارم!! ولي آخه يکي نيست بگه تو که از هنر چيزي حاليت نميشه واسه چي ميخواي اينجا رو هنري کني! جواب: " دلم ميخواد! "

امروز از اونجاييکه خيلي خسته شده بودم ، تا ساعت 11 خوابيدم. اصلا هم از خونه بيرون نرفتم و همش پاي اين جعبه بودم و (با توجه به مطالب بالا) هي هنر خلق ميکردم!! يکي نبود بياد اين همه هنر رو جمع کنه که تلف نشه! پسر داييم زنگ زد و گفت: "فردا با وحيد و کيوان و 4 تا دختر داريم ميريم دارآباد ، تو هم بيا" منم گفتم: "سعي ميکنم بيام" ولي نميدونم چرا اصلا حال کوه رفتن ندارم! قبلا (3-4 سال پيش) زياد با امير و بقيه ميرفتيم کوه. ولي نميدونم چرا حسش از سرمون افتاد!
شب به پسرداييم زنگ زدم و يه بهونه آوردم که نميتونم بيام! اولش ناراحت شدم ولي بعدش يادم رفت.
تو اين دو سه سال اخير ، خيلي زندگي من تغيير کرده! قبلا چي بودم و الان چي شدم ، يه سري چيزها که هيچوقت فکر نميکردم باهاشون درگير بشم ، الان دائم تو ذهنمه. نميدونم قبلا نوشتم يا نه ولي من از اون آدمها هستم که اصلا دوست ندارم بزرگ بشم. از اين سن و سالي که توش هستم خيلي خوشم مياد. چون الان تا دلت بخواد ميتوني اشتباه کني و تجربه کني. ولي وقتي بزرگ باشي ديگه نميتوني اشتباه يا تجربه کني. ديگه خيلي از فرصتها "يه بار مصرف" ميشن! اگه موفق شدي که هيچ در غير اينصورت بازنده ميشي. ولي الان (تو اين سن و سال) نه ، صد بار هم يه اشتباه رو تکرار کني اشکالي نداره. چون الان موقع اشتباه کردنه. البته من اينجوري فکر ميکنم. کاش ميشد يه کاري کرد که آدم بزرگ نشه! من که راضي بودم يه 10-20 سالي تو اين سن باشم و بعدش بميرم.
امشب تلويزيون پشت صحنه سريال زير آسمان شهر رو نشون ميداد. بعد از حدود 170 قسمت ، ديگه تمومش کردن. اين سريال ، پربيننده ترين ، پرطرفدارترين ، محبوبترين و شايد تاثيرگذارترين مجموعه اي بود که تاحالا از تلويزيون پخش شده بود و تقريبا در همه جور رده سني بيننده داشت. تمام تکيه کلامها و عادتهاي بازيگرها ، تو مردم جا افتاده بود. به نظر من که کار خيلي خوبي بود و دست همشون درد نکنه. بازي خوب افراد اين مجموعه دليل اين موفقيت بود. من اکثر شبها ميديدمش. البته اين اواخر که ديگه موضوع کم آورده بودن بي مزه شده بود. به نظر من قشنگ ترين قسمتش هموني بود که يه دونه دستگاه سوني (ُ
PlayStation) خريده بودن و همه تيک عصبي گرفته بودن. چون يه جورايي وضعيت خودم و کامپيوتر رو نشون ميداد!

بالاخره امير اجازه داد که اينجا وبلاگش رو معرفي کنم. البته خودش نميخواست ولي چون از جاي ديگه اسم وبلاگش لو رفت واسه همين مجبور شد. به نظر من خيلي جالب مينويسه. البته کم کم داره بي مزه ميشه. اون چند مطلب اولش واقعا قشنگ بود. اگه دوباره به نوشتن همونا ادامه بده بهتره. تا اونجاييکه با اينکه اسم وبلاگش تو ليست وبلاگهاي فارسي نيست ، ولي چند نفر که اونجا رو خونده بودن ، از نوشته هاش خوششون اومده بود. خلاصه اينکه بدون اعلام قبلي تا حالا روزي 50 تا بيننده داشته! حالا اگه اعلام کنه ديگه معلوم نيست چي بشه. البته اونا هم از مطالب اول امير خوششون اومده بود. فقط اميدوارم که امير به اين زوديها خسته نشه و حالا حالاها بنويسه. راستي اسم وبلاگش هم گذاشته: خرمگس !!
 

April 18, 2002 | 7 Comments

 :: شکر خدا که

 :: شکر خدا که اين سيستم نظرخواهي رو درست کردم! (خودمو کشتم اينقدر سيستم سيستم کردم!!) ولي انصافا بدون اون اينجا لطفي نداره! چون من دوست دارم مطالب و نوشته هام متقابل باشه و بقيه هم عکس العمل نشون بدن.(چقدر هم ملت تحويل ميگيرن!) اين سيستم نظرخواهي جديد رو از YACCS گرفتم. با اينکه اين خيلي قويتره ولي از اون قبلي بشتر خوشم ميومد. فردا حتما اين رو هم فارسي ميکنم که بشه مثل قبلي توش فارسي نوشت. فقط توروخدا حالا که من اينهمه زور زدم و اينو راه انداختم شما هم دو کلمه نظر بدين بلکه دل من هم خوش باشه.  راستي عکس امروز رو از سايت Tehran24 کش رفتم. اگه صاحبش فهميد که بياد گير بده ، اگه نه هم که شايد باز هم کش برم! از عکسهاي دوستان هم استفاده خواهم کرد ولي به شرطي که از اين سيستم نظرخواهي يه کم مطمئن بشم.

اون روزاي اول که اينجا رو ساخته بودم ، هر روز ميرفتم چک ميکردم که چند نفر بيننده داشته! ولي الان يک هفته اي ميشه که اصلا بهش سر نزده بودم. امروز که ديدم تا حالا حدود 3200 نفر بيننده داشته! خوبي و بديشو نميدونم. مهم اينه که خودم لذت ميبرم. و خوب واسه همينم اينجا رو ساختم. ميخواستم يکي دو هفته ديگه قيافه و ظاهر اينجا رو عوض کنم. ولي چون ممکن بود امتحانهاي ميان ترم شروع بشه و ديگه وقت نشه ، واسه همين شايد فردا پس فردا يه سري تغييرات اساسي اينجا دادم. البته شايد هم ندادم!
صبح کلاس زبان تخصصي داشتيم. خوشبختانه فقط 15 دقيقه دير رسيدم. آخه کلاسهاي صبح رو هميشه دير ميرسم. تازه مثل اينکه قرار بوده امروز امتحان هم باشه و از اونجايي که من هم مثل هميشه يادم نبود واسه همين چيزي نخونده بودم. و با تکيه بر دو کلام اطلاعات قبلي که داشتم ، يه چيزايي نوشتم. هادي هم که نميدونم کجا بود و نيومده بود. البته اگه بود هم فرقي نداشت. چون امتحان زبان ، اون کاملا از رو من مينويسه. ساعت 10 هم کلاس پي سازي بود ، که حل تمرينش اومد و من نرفتم! يکي دو هفته ديگه ميخواد ميان ترم بگيره و من يک کلمه هم حاليم نيست! خدا به خير کنه!
عصري رفتم استخر. بعد از يک ماه! البته خدا به بابام عمر بده که مجبورم کرد باهاش برم. و اِلا از پاي اين کامپيوتر بلند نميشدم. خيلي خوش گذشت. جاي همه ، مخصوصا خانمها خالي!! ولي يه جورايي از خودم نا اميد شدم. من که خير سرم چند وقت پيشها با هزار متر شنا تازه گرم ميشدم ، امروز بعد از 500 متر خسته شدم! اما خودمونيم هيچي مثل آب آدم رو سبک نميکنه! اگه وقت و امکانات دارين حتما برين استخر.

راستي اون مجموعه قالبهاي فارس امروز
Update شد و يه سري مطالب جديد توش نوشتم. يه سر بزنين شايد خوشتون اومد و استفاده بردين! اگه مفيد واقع شد ، من رو هم دعا کنيد بلکه به آرزوها و خواسته هام برسم!

امروز پيش خودم فکر ميکردم که چه سرّي در اين وبلاگ نهفته که من رو هر شب وادار ميکنه که اينجا بنويسم؟! فکرهاي عجيبي تو سرم ميومد و ميرفت. خيلي افراد (دختر و پسر) که منو ميشناسن ممکنه اينجا رو بخونن. آيا بايد همه چي رو راست بنويسم؟ آيا بايد بعضي وقتها يه سري چيزا رو سانسور کنم و محافظه کارانه بنويسم؟ ببينم مگه آدم ميتونه افکار و عقايد خودشو سانسور هم بکنه؟ حالا گيريم که بتونه ، سودي هم داره؟ اصلا گيريم که سودش هم حفظ يه اعتبار باشه ، ولي آيا ضررش بيشتر نيست؟! باز سوال داره پشت سوال مياد! آقا يک کلام! من تا حالا کلمه اي دروغ اينجا ننوشتم و بعد از اين هم نخواهم نوشت. چون دليلي نميبينم و با کسي مشکلي ندارم. به قول معروف حسابم پاکه. چقدر خوبه آدم هميشه يه همچين احساسي داشته باشه. بگذريم... متاسفانه من از آدمهاي دورو خيلي بدم مياد. تا يادم نرفته ، طرف صحبتم هيچکس نيست! از اينکه ميفهمم يکي بهم دروغ ميگه متنفرم. بجاي اينکه اون خجالت بکشه ، خودم احساس شرمندگي ميکنم. از اينکه وقتي ميبينم يکي سعي ميکنه جلوي من نقش بازي کنه و به قول معروف سرم گول بماله خيلي بدم مياد. متاسفانه يا خوشبختانه خداوند يه استعدادي به من داده که خيلي زود تشخيص ميدم که يکي داره فيلم بازي ميکنه. شايد خيلي ها همچين استعدادي دارن. البته دليل نداره يه همچين شخصي(دوستي) حتما دختر باشه! يه دوست زرد(!) داشتم که متاسفانه همچين اخلاق بدي داشت! اتفاقا پسر هم بود. شايد مدت 2 سال ما با هم خيلي صميمي بوديم. شب و روز با هم بوديم. تهران و شمال و جنوب و همه جا با هم ميرفتيم. با هم ميفتاديم تو دردسر و با هم در ميرفتيم. تقزيبا تمام دوستان غير مشترکمون که اين شخص رو ديده بودن ، ازش خوششون نيومده بود. ولي من نميخواستم به خاطر حرف مردم دوستم رو از دست بدم. يه چيزي تو اين دوستي هميشه منو آزار ميداد. اونم نبودن روراستي و صداقت بود. البته خوب يه سري مشکلات ديگه هم که علاقه اي ندارم بهش اشاره کنم پيش اومد و باعث جدايي هميشگي ما دو نفر شد. ممکنه الان کسي بگه که خوب اگه همه با آدم روراست بودن ، دنيا گلستان ميشد! ولي به نظر شما همچين انتظاري از يه دوست صميمي نابجاست؟ نميدونم چرا اصلا دلم براي اون دوران تنگ نميشه! شايد به خاطر اينکه ياد اون احساس بدي که هميشه داشتم ميوفتم. اصلا چرا باز من دارم اينارو اينجا مينويسم؟ چند روزي ميشه که من مخم عيب پيدا کرده! ولي صداقت به نظر من از مهمترين شروط يه دوستي خوبه!

April 17, 2002 | 7 Comments

 :: ديروز از اين

 :: ديروز از اين سيستم نظرخواهي و امکانات اون زيادي تعريف کردم ، واسه همين خراب شد! اينا سرورهاشونو تا يک هفته خاموش کردن تا کار جابجايي فايلهاشون رو انجام بدن. تازه من حرفم رو پس ميگيرم! YACCS يکي از بهترينهاست. حالا بذارين امشب اين سيستم نظرخواهي رو درست کنم و نتيجه رو ببينين تا بيشتر روشن بشه. چند نفر از دوستان عکسهاي خوبي براي من فرستادن. من سعي ميکنم ازشون حتما استفاده کنم ولي از فردا. چون امروز شايد نتونم اين سيستم نظرخواهي رو راه بندازم و عکس حيف ميشه!! واسه من يه چيزي خيلي جالبه! اينايي که تا حالا براي من عکس فرستادن تا حالا خودشون يه دونه نظر هم ننوشتن! حالا وقتي عکسهاشونو زدم ، اسم هم ميبرم. در ضمن نميدونم در مورد عکس امروز ميشه نظري داد يا نه! ولي من که ازش خيلي خوشم اومد.

سه شنبه ها از صبح تا شب کلاسه! صبح با کلاس اخلاق شروع ميشه. امروز براي اولين بار در تمام عمرم از يه کلاس عمومي خوشم اومد. حرفهاي خيلي جالبي ميزد. انگار داشت واسه من و درباره من صحبت ميکرد! اولش چرت ميزدم سر کلاس ولي آخرش دوست نداشتم کلاسش تموم بشه! استادش يه روحاني واقعا روشنفکره. (البته دروغ چرا ولي من هنوز معني روشنفکر رو نميدونم!) البته ترم پيش هم آخوند بود. ولي همونطور که قبلا گفتم همون آقا باعث شد من از هرچي درس عمومي و استادش شديدا متنفر بشم. بگذريم...
غروب ، ساعت 5-7 مهندسي ترابري داشتيم. همون کلاسي که استادش از اصفهان ميکوبيد که بياد به ما درس بده! امروز هر چي واستاديم نيومد. به موبايلشم که زنگ زديم در دسترس نبود. خلاصه مثل هميشه خودم با کمک چند نفر ديگه ملت رو از کلاس انداختم بيرون و گفتم پاشين برين خونتون! تقريبا همه بلند شدن و رفتيم. هنوز به در دانشکده نرسيده بوديم که يکي اومد گفت: "استاد به من زنگ زده و گفته تو راه هستم و يه ساعت دير ميام. به بچه ها بگو واستن!" من و هومن و چند نفر ديگه که به نيت خونه رفتن بلند شده بوديم ديگه بر نگشتيم و رفتيم. ولي يه عده بچه (واقعا بچه) برگشتن و رفتن سر کلاس. خلاصه کلاس 40 نفره ساعت 5 ، ساعت 6 و ربع با حضور 10 نفر دانشجوي علاقه مند (به قول محمد "طيف ارزشي جامعه!!!") تشکيل شد. من هم که از هفت دولت آزاد! برگشتم خونه! آخه حقيقتش اينکه کسي نبود و کلاس حال نميداد! هادي که تمرين فوتبال بود. محمد و علي معمار هم نبودن. رضا هم از صبح نبود. بقيه هم تقريبا بود و نبودشون فرقي نداشت!

تمام امروز تو فکر بودم. البته کلاس و مشغوليت ذهني زياد داشتم ولي به خودم و حرفهاي ديشبي که اينجا نوشته بودم فکر ميکردم. چند بار خواستم بيام پاکشون کنم. ولي بيخيال شدم. شايد فکر ميکردم حرفهاي عجيب و غير واقعي زدم. ولي حدود يه ساعت پيش با يکي (که از سنش ، 19 سالگي ، خوشش مياد!) ، در حد چند جمله چون هم اون هم خودم کار داشتيم ، صحبت کردم. از حرفهاي ديروز من خوشش اومده بود! خيلي واسم عجيب بود که يکي از اراجيف من خوشش اومده باشه! ولي وقتي بيشتر صحبت کرد فهميدم که عين خودم فکر ميکنه! يا شايدم اونم درد منو داره! (البته اگه بهش بشه درد گفت!) خلاصه تو اون چند دقيقه که صحبت کرديم نميدونم براي چي احساس خوبي بهم دست داد! شايد از اينکه تنها نيستم و مثل من ديوونه ، حداقل ، يکي ديگه هست! ميخوام بيشتر بنويسم ولي نميشه! چون هرچي مينويسم پاک ميکنم! من بالاخره نفهميدم اينجا چي بايد بنويسم چي نبايد بنويسم! اگه شما ميدونيد منو راهنمايي کنيد.

امروز زياد حس نوشتن نبود. (يکي نيست بگه اگه حسش بود چند صفحه ميخواستي بنويسي!) آخه ميخوام برم بشينم يه کم رو اين سيستم نظرخواهي جديد کار کنم و زودتر حاضرش کنم. ببينم چيز خوبي از آب در مياد يا نه. فقط يه خواهش: اگه تا فردا حاضر شد نظرتون رو در مورد ظاهرش بنويسين. ممنون. 

April 16, 2002 | 8 Comments

 :: دروغ چرا! واسه

 :: دروغ چرا! واسه امروز عکس جالبي (اونجور که خودم خوشم بياد پيدا نکردم.) ولي به هر حال اينو از ما قبول کنيد. من امشب زياد سرحال نيستم که بگردم دنبال عکس. يه نگاهي به آمار نظرخواهي کردم و ديدم تا حالا (از اون موقعي که من در مورد عکسها نظر خواسته بودم) حدود 1100 نفر زدن رو اون دکمه پايين!!! يعي همونجا که نوشته "نظر شما چيست؟" ولي از اين تعداد بيننده قسمت نظر خواهي ، فقط حدود 100 تا نظر تا حالا ثبت شده! که البته بازم خوبه! اين سايتي که من اين سيستم نظرخواهي رو ازش گرفتم خيلي خوبه و گزارشهاي خوبي ميده. البته الان چند روزه که به خاطر تعويض سرور ها ثبت نام نداره. ولي از من ميشنوين وقتي باز شد حتما برين ثبت نام کنيد که از اين سيستم YACCS هم خيلي بهتره. چون دست User خيلي باز تره.

امروز از اون روزهاي شلوغ بود که خيلي خسته شدم.  صبح اول رفتم سر ساختمون. بعدش رفتم دانشگاه. بعدش رفتم امجديه ، فدراسيون شنا ، دنبال حکم و مدرک هيدروتراپي که قبل از عيد يه دوره گذاشته بودن. البته حاضر نبود. خيلي دلم ميخواد برم دوره I.L.S که يه مدرک بين الملليه نجات غريقه. ولي تستهاي خيلي سختي داره. قبلا که تو تيم دانشگاه بودم و سر تمرين ميرفتم بدنم خيلي آماده بود. ولي يه سالي ميشه که به خاطر يه سري مشکلات و گرفتاري و خستگي روزانه نتونستم برم. آخه تمرينها ساعت 8 تا 10 شبه. خيلي حيفه که نميرم البته به خودم قول دادم اگه ماشينم رديف شد حتما برم. امروز فکر کردم با اينهمه مدرک و حکم شنا که من دارم ميتونم يه کلکسيون بزنم! از انواع نجات غريق و مربي گري گرفته تا هيدروتراپي و داوري و غواصي و يه سري حکم دانشگاه. ولي چه فايده. من که قبلا مثل معتادا يک روز در ميون شنا نميکردم بدنم سست ميشد الان يک ماهه که تو آب نرفتم! اين همه هم دوست ورفيق تو استخرهاي مختلف. انصافا شنا بهترين ورزش دنياست! چنان آرامشي به آدم ميده که حد نداره ... 
 خونه که رسيدم سرم درد ميکرد. آخه روزهايي که هم ميرم سر ساختمون هم ميرم دانشگاه بايد يه جورايي دور تهران رو 6 دور بچرخم. خدا نکنه که بخوام به يه کار ديگه هم برسم! ديگه شب جنازه ميرسه خونه! من از کار دفتري اصلا خوشم نمياد. ولي آرزو به دل موندم مزه کار دفتري و به قول معروف شرکت رو بچشم! البته ميدونم بعد از دو روز حوصله ام سر ميره ، ولي به تجربه اش مي ارزه! اين چند روزه خواهرم هم ديگه آدم شده و داره جدي براي ورود به دبيرستان(واسه امتحان تيزهوشان) درس ميخونه! داداشم هم که داره واسه کنکور ميخونه. بابا و مامان هم که اصلا خبري نيست! تمام کار خونه افتاده رو دوش من بدبخت. وقتي ميرسم خونه بايد ظرف بشورم!!! ديگه ذليل شدم رفت! بعدش تا يه سر به کامپيوتر ميزنم شب ميشه و بايد برم يه چيزي واسه شام درست کنم! امروز هم که يه عالمه لباس بود بايد اتو ميزدم! خلاصه شدم کلفت خونه! تازه تقريبا تمام شيرهاي آب رو باز کردم و واشرهاشونو عوض کردم! آخه همشون چيکه ميکرد. يه سري هم بايد کلا مغزي رو عوض ميکردم! خلاصه باز رفتم مغزي بخرم! يک کلام زندگي ما شده کار خونه! بيرون از خونه کم خسته ميشدم کار خونه هم اضافه شده! نميدونم اگه يه چند روز من برم مسافرت اينا چطور ميخوان زندگي کنن! يا اگه يه زماني خداي نکرده من بخوام درس بخونم چه خاکي تو سرم بريزم!؟

" ... فکر کنم داره کم کم ميزنه به سرم! البته کار خونه دليلش نيست ولي آخه اينم شد زندگي؟! مردم چطور حال ميکنن ما چطور! از اين يکنواختي خيلي بدم مياد! فقط دارم روزهاي عمرم رو تلف ميکنم! مطمئنم چند سال ديگه افسوس خيلي کارها رو که الان نکردم ميخورم! دوست دارم يه کاري بکنم که يه کم وضع زندگيم عوض بشه. الان تقريبا يه سال ميشه که خيلي چيزا رو کنار گذاشتم! خيلي چيزا که شايد اکثر جووناي هم سن و سال من انجام ميدن! اما خوب اينم مگه شد دليل؟ اصلا من چرا دارم اينا رو اينجا مينويسم!؟ بازم دارم بلند بلند فکر ميکنم! خدا شفا بده! تو دانشگاه و بيرون ، همه منو به اسم يه بچه شاد و سرحال ميشناسن! يکي که هميشه يا ميخنده يا ميخندونه. ولي خوب به من ثابت شده کساني که در ظاهر خيلي شاداب هستن در باطن هميشه برعکسن! اولين مثال هم خودم! ولي دليلي نداره که بقيه از باطن من هم چيزي بدونن. چون متاسفانه همه از اون ظاهر خوششون مياد. چرا بعضي روابط هميشه به ظواهر زندگي منتهي ميشه!؟ به تيپ و قيافه و پول و خونه و ماشين؟ مگه نبايد آدمها به اصل و باطن همديگه کار داشته باشن؟ يعني ميشه يکي باشه که فقط و فقط خودتو دوست داشته باشه نه پول و ماشينت رو!؟ نه اعتبار و شغل بابا و وضعيت زندگيتو!؟ چقدر من پرت و پلا ميگم. آخه چرا اينارو اينجا ميگم؟! من امشب اصلا حالم خوب نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده ولي باز نشستم به خودم و به زندگيم فکر کردم و بجاي مغزم دلم پر شد!  اصلا نمينويسم چون ميترسم چيز بدي بنويسم. ولي خوب مگه قرار نيست اينجا براي خودم بنويسم؟! شايد اصلا دلم ميخواد بد بنويسم. شايد دلم بخواد يه مقدار هم از تو دلم بيارم بنويسم. ولي اين همه از بيرون نوشتم چه سودي کرد که حالا از درون هم بنويسم؟ اصلا مگه قراره اينجا نوشتن سودي هم داشته باشه!؟ باز سوال پشت سوال! ولي افسوس از يه جواب. باور کنيد من اينارو دارم في البداهه مينويسم ، همينجور که تاحالا نوشتم چون نيازي به فکر و جمله چيدن نداره! چيزايي که هميشه تو ذهنه آدمه سه سوت مرتب ميشه و مياد بيرون.... "  

April 15, 2002 | 0 Comments

 :: من تازه امروز

 :: من تازه امروز فهميدم که اون بنده خداهايي که ويندوز 98 يا احيانا 95 دارن اين دکمه اي رو که نوشته "نظر شما چيست؟" به درستي نميبينن. آخه متاسفانه اينجايي که من سيستم نظرخواهي رو گرفتم نميذاره که از کدهاي 4 رقمي به جاي Unicode استفاده کنم. واسه همين اون يه تيکه خونده نميشه. ولي يه راهي به ذهنم رسيده که اونو درست کنم.
نظرهاي ديروز دوستان رو که خوندم ، يه مقدار دلم گرم شد ، که نه بابا يه سري از عکسهاي اينجا خوششون اومده. خب خدا رو شکر. فقط يه مشکل مونده و اونم پيدا کردن عکسهاي خوبه. که اون يکي ديگه گردن خودمه. ولي لطفا اگه چيزي داشتين واسه منم بفرستين. اينم يه عکس از تهران به خاطر آقا کوروش که گفته بود از ايران خودمون عکس بذار! ببينم خودش چه نظري ميده!

ساعت 10 کلاس پل داشتم. صبح قبل از اومدن به دانشگاه يه مقدار نشستم پاي کامپيوتر. واسه همين حواسم از ساعت غافل شد و خلاصه دير زدم بيرون. از بعد از ميدان انقلاب تا چهار راه وليعصر بسته بود. اول فکر کردم باز يکي از اين آقايون "از ما بهترون" داره از اونجا رد ميشه! مجبور شدم مثل بقيه از تاکسي پياده بشم. خودم به اندازه کافي دير راه افتاده بودم ، ديگه اين بستن خيابون هم نور علي نور شد. پياده رو شلوغتر از خيابون بود. پر بود از آدم! به حدوداي وصال که رسيدم ديدم صداي شعار مياد! گفتم نکنه باز خبريه! يه کم سريعتر رفتم و ديدم بين فلسطين و چهارراه وليعصر ، عده زيادي دارن تو خط ويژه اتوبوس راهپيمايي ميکنن و شعارهاي سياسي ميدن! يه عالمه از اين برادران بي سيم به دست هم مدام از اين ور به اين ور ميدويدن و همچين يواشکي با بي سيم صحبت ميکردن! ولي قيافه و دويدنشون بيشتر جلب توجه ميکرد. يه عالمه عکاس و خبرنگار هم از در و ديوار اون قسمت خيابون انقلاب بالا رفته بودن و عکس ميگرفتن. تازه فهميدم که آقاي سحابي فوت کردن. (البته ظاهرا پدر اون سحابي معروف که حتما خود باباهه هم کلي معروف بوده که اينهمه آدم رو کشيده بوده تو خيابون!) حقيقتش من زياد گروه خونم به اينا نميخوره. واسه همين فقط در مورد ايشون اسمش رو چند بار شنيده بودم. طبق عادت هميشگي يه فاتحه واسش خوندم. خدا رحمتش کنه. اونم به هر حال آدم بوده. هر چند من تا حالا از اين آقا خير نديده بودم تازه باعث شد يه نيم ساعتي هم دير به کلاس برسم! بعد از کلاس پل با بچه ها داشتيم ميرفتيم واسه نهار که ديديم باز تو صحن دانشگاه تريبون گذاشتن و يه عده جمع شدن. چند تا پلاکارت بزرگ هم زده بود که بياين خون بدين. رو يکيشون هم نوشته بود: "انتفاضه فلسطين را با خون خود زنده نگه داريد!" مثل اينکه يکي از نماينده هاي مجلس هم سخنراني کرد و همونجا نماز جماعت خوندن. آي من حرصم گرفت! آي حرصم گرفت که نگو! اين همه بيمار دياليزي و سرطان خوني و هزار درد و مرض ديگه که به خون مربوط ميشه تو بيمارستانها خون ميخوان ، بعدش ما خون بديم که ببرن فلسطين! تا فلسطينيه جون بگيره و به خودش بمب ببنده و بره خودش و يه عده ديگه رو بکشه! خداوندا همه را به راه راست هدايت فرما....آمين.
عصري هم کلاس طراحي معماري داشتيم. از اون کلاسهاي باحال. خيلي خوب بود. بعدش هم با آرش و ممد و علي حاجي و ... نشستيم تو شورا و چرت و پرت گفتيم و خنديديم. اونا هم که تپ و تپ سيگار ميکشيدن! منم که ديگه بعد از 5 سال تقريبا به دود سيگار عادت کردم! بعضي روزهاي که ميرم خونه لباسهام بوي دود گرفته! هر بار مادرم به خنده ميگه خودت که هنوز سالمي؟! حتما ميدونه من سيگاري نميشم که به خنده ميگه و الا هر مادر ديگه اي بود کلي قسم و آيه ميداد که راستشو بگو!
ظهر با امير و آرش حرف ميزديم. چند روز پيشها يه دختري اومده بود دانشگاه و جلوي آرش رو گرفته بود: "آقا ب