اين
عکس امروز رو هم نازنين ،
19 ساله ، از تهران برام فرستاده. دستش
درد نکنه. اين آقا سهراب
هم که هي تو نظراتش به ما تيکه ميندازه! خيلي دوست داشتم اين
سهراب خان رو از نزديک ميديدم. آدم جالبي بايد باشه. البته بماند که ما خيلي
زور زديم
بعضيها رو از نزديک ببينيم ولي نشد که بشه! از اين عکس خيلي خوشم اومد.
متاسفانه سايز و کيفيت اصلي عکس زياد خوب نبود. واسه همين شايد زياد واضح نباشه.
فقط به اون جمله وسط تابلو دقت کنيد. من فکر ميکنم عکس از خيابون
مطهري (تخت طاووس) باشه. اگه کسي ميدونه اين کدوم خيابونه ، تو
نظرخواهي بنويسه لطفا.
راز ما چتد روز پيش يه جمله تو وبلاگش
نوشته بود که بد جوري منو برد تو فکر. شايد يه روز در مورد جواب اين سوال چند خط
نوشتم:
" با چند تا ?من.....? ميتونم خودمو تعريف كنم؟ "
اينم از
دلتنگستان. جايي که آقا شاهين "
براي ثبت لحظاتي که کار بهتري ندارم " درست کرده! من نوشته هاي اين پسر ور واقعا
دوست دارم. خيلي دوست داشتم اينم از نزديک ميديدم:
- مياي عروسي کنيم؟!
- خب...بعدش؟!
- هيچي ديگه...با هم خوشبخت مي شيم...
- قسم بخور.
- ها؟!...خب بي خيال...
اين جمله رو هم از
خرمگس بخونيد. من که خيلي حال کردم:
" سگ کشی رو دیدم, راستش چون نوشتن نقد فیلم سواد نمی خواد, داشتم تحلیلی فلسفی بر
فیلم می نوشتم که یهو دیدم ای دل غافل, من که نه سیگار می کشم نه مو هام بلند است و
نه تیپ و فیگور هنرمندی بلدم.... ننوشتم! "
راستي اينم يه
وبلاگ خارجي
در مورد جام جهاني 2002 . بازي
فرانسه و سنگال رو ديدين!؟ اولين بازي که اينجوري شگفت آور باشه ،
ديگه واي به حال بقيه بازيها! کاش ما (ايران) هم بوديم.
من هي خواستم در مورد عکس ننويسم ديدم که نميشه! واسه همين تصميم گرفتم چند خط
بنويسم. البته ميخواستم داستان بنويسم ولي متاسفانه الان خسته هستم و فکرم زياد کار
نميکنه!
کلمه تهران من نميدونم در لغت به چه معني هستش. يه دونه
فرهنگ عميد تو خونه پيدا کردم و تو اونم اصلا تهران رو نداشت!(راستي يه کم
عجيب نيست؟) اين روزا تهران تو ذهن مردم معني هاي زياد ولي مشترکي رو ميده. شلوغي ،
ترافيک ، آلودگي ، سر و صدا ، جنب و جوش ، فعاليت شديد روزانه ، تکنولوژي ، امکانات
، کار و ... من فکر ميکنم اولين کلمه اي که تو ذهن آدمها مياد همون ترافيک و شلوغي
باشه. نميدونم تاحالا از شهرستان مهمون (که چند روز تو تهران بمونه) داشتين يا نه.
دو سه روز اول خيلي واسشون جالبه و تازگي داره ، دوست دارن هي برن تو خيابون و شهر
رو ببينن. خب حق هم دارن. ولي بعد از چند روز خسته ميشن. حتي يه سري مريض ميشن و
نميتونن تحمل کنن. اينقدر که ديگه به حرف ميان و ميگن بابا شما چطوري تو
اين خراب شده زندگي ميکنيد!؟
مديريت و کنترل شهرهاي بزرگي مثل تهران خيلي مشکله. از لحاظ مديريت شهري و شهرداري
، موفق ترين و بهترين فرد ،
کرباسچي ، شهردار سابق تهران بود که به پاس زحمات شايسته اي که انجام داد ،
مورد محاکمه قرار گرفت و از کار برکنار شد. تو اين مملکت ، تا بفهمن يکي داره درست
کار ميکنه ، بهش گير ميدن! آخه چه اشکالي داره يکي مثل کرباسچي ، که اينقدر خدمت
کرد ، يه کم هم به مديرانش حال بده؟ بعد از کرباسچي ، روز به روز وضعيت شهري تهران
بدتر ميشه که بهتر نميشه. اين چند ساله هم که شوراي شهر ايجاد شده و اين دو
گروه هي چوب لا چرخ همديگه ميکنن! آخه که چي؟ مگه نه اينکه مردم ضرر مينن؟
از لحاظ کنترل امنيتي و انتظامي هم که فکر نميکنم نيروي انتظامي تاحالا موفق بوده
باشه. متاسفانه روز به روز هم آمار قتل و دزدي و ... تو تهران زياد تر ميشه و کسي
به فکر نيست.
از لحاظ امکانات هم تقريبا تمام امکانات تراز اول کشور در اين شهر جمع شده. (البته
من از اين يکي اصلا ناراضي نيستم و خدا رو هم شکر ميکنم که تو تهران زندگي ميکنم)
نتيجه اينکه متاسفانه تهران ، به صورت کنترل نشده و با سرعت زيادي ، در همه جهت در
حال رشده. ماشالا از لحاظ وسعت هم که روز به روز داره بزرگتر ميشه و دير يا زود از
غرب ميچسبه به
کرج و از اونطرف هم به
قم. اونوقته که ديگه کرجي ها و قمي ها هم ميگن ما بچه تهرون هستيم!
يه روز تو تاکسي يکي يه حرف خوبي زد. گفت: "انقلاب ايران فقط واسه تهران خوب بود و
بس!" (من ميترسم اين تاکسي سواري عاقبت کار دست من بده!)
قالبهاي فارسي
، بعد از کلي تاخير Update شد. من اين روزا درگير
طراحي دو تا سايت شدم. کارشون که تموم شد آدرسش رو ميدم که ببينيد و حتما ازتون در
مورد کارم نظرخواهي خواهم کرد. البته خودم هم پشيمونم و تصميم گرفتم ديگه از اين
کارها نکنم. چون خداييش از کار و درس و زندگي افتادم. من همينکه وبلاگمو بنويسم
واسم کافيه و غير از اون بايد دنبال يه لقمه نون باشم و به کار خودم (ساختمون)
برسم. خلاصه اينکه از همه دوستاني که mail فرستادن و من
يه کم دير جواب ميدم معذرت ميخوام.
May 31, 2002 | 7 Comments
عکس
امروز رو نازنين ، 19 ساله ، از
تهران برام فرستاده! البته غير از اين يه عکس خيلي باحال ديگه هم فرستاده و اونو
فردا ميذارم اينجا. يه چند روزي داشت مرتب مينوشت که از شانس ما اينترنت تموم
کرد! البته من از اون مطالب اولش بيشتر خوشم ميومد. نميدونم چرا جديدا اينجوري
مينويسه! نه اينکه بد بنويسه ، خيلي هم خوب مينويسه ولي مدلش عوض شده.
من از اين عکس خاطرات خيلي خوبي دارم. ميشه گفت يکي از قشنگترين برنامه هاي کودک
همين مجموعه " همينه " بود! البته اين اسم رو مهران مديري روش گذاشت!
دو تا شخصيت احمق که کارهاي ساده و پيش پا افتاده رو به بدترين نحو ممکن انجام
ميدادن و معمولا هم موفق نميشدن! خيلي دوست دارم دوباره ببينمش. شما هم يادتونه؟
امروز داشتم نظراتي رو که ملت تو وبلاگ
ندا خانوم منسجم نوشته بودن ميخوندم. به
مدت نيم ساعت ميخنديدم! خيلي باحال نوشته بودن. انصافا آدم اين همه استعداد رو که
ميبينه کلي حال ميکنه! من اگه ميدونستم اينقدر باحال ميشه زودتر از اين حرفها و قبل
از اينکه خودش بهم بگه براش درست ميکردم. البته مطلب آخرش بدجوري دل آدم رو به درد
مياره. حالا نميدونم اين
ندا خانوم واقعا شاکي شده يا نه ولي يه سري انصافا خيلي آدمهاي ناراحتي
هستن! توصيه ميکنم بخونيد. فکر ميکنم بعد از
حسين درخشان ،
افکار پراکنده يک زن منسجم پرخواننده ترين
وبلاگ ايراني باشه. دمش گرم و تنش سالم.
الان ياد بهترين و جالبترين بازي که تابحال از اينترنت
Download کردم ، اقتادم. حجم بازي به نسبت خيلي کمه
و راحت ميشه اونو گرفت. يه مدت (حدود 2 سال پيش) بدجوري معتاد اين بازي شده بودم و
زتدگيم شده بود اين بازي به همراه يه فلاسک چاي و Winamp
بيچاره که هميشه بايد بخونه!
يه بازي خيلي قشنگ و سرگرم کننده به اسم
Dope Wars
برعکس تمام بازيهاي موجود ، اصلا ظاهر گرافيکي نداره و مثل پنجره هاي معمولي
ويندوزه. شما به عنوان يه قاچاقچي موادفروش و قهرمان اصلي بازي ، بايد با
سفر به شهرهاي مختلف ، معاملات مواد مخدر انجام بدين. يعني اول بازي با يه
مقدار پول مشخص شروع به خريد مواد ميکنيد و حالا رو حساب تجربه و شانس بايد در فروش
و يا خريد مجدد انواع مواد ، به موقع و در شهر مناسب اقدام کنيد. تازه در اين بين
ممکنه توسط پليس هم شناسايي بشين. اين بازي يه جورايي خوراک اوناييه که مثل خودم
عشق خريد و فروش و معامله و کارهاي اقتصادي دارن. بازي در چند مدل 15 ، 30 ، 60 و
90 روزه انجام ميشه. يعني اينکه مثلا در مدل 15 روزه ، شما 15 روز مهلت دارين که
خريد و فروش کنيد و بعد از اون هرچي پول درآورده باشي ميشه امتياز بازيتون. البته
منظور از روز ، معني واقعي اون نيست. هر سفر که از شهري به شهر ديگه انجام بشه ، يه
روز ميگذره. قيمتها هم روز به روز و از شهري به شهر ديگه تغيير ميکنه و بعد از چند
بار بازي يه سري منطقهاي بازي مياد دستتون. در صورتي که خود نويسنده هاي بازي معتقد
هستن کل بازي بر اساس شانس و اتفاق است و از هيچ قانون خاصي تبعيت نميکنه! يه سري
چيزاي جالب هم داره و اونم اينه که ميتوني از چند تا نزول خور بزرگ هم وام بگيري تا
معاملات کلان انجام بدي. اين وامها بهره هم داره. واسه همين اينکه چه موقع و از کي
پول نزول کني خيلي مهمه! يه سري خبرچين هم هستن که هر چند وفت يه بار خبرهايي از
برنامه هاي آينده پليس براي دستگيري قاچاقچيان و يا جمع آوري نوع خاصي از
مواد(هرويين ، کوکايين ، اسيد ، Crack و ... ) بهت ميگن.
يه ويژگي خوب هم داره. وقتي که مدت بازي (همون دوره چند روزه) به پايان ميرسه با
توجه به پول باقيمانده ، يه کد چند حرفي(32 يا 64 حرفي) ميگيري و ميري تو سايتش و
به اسم خودت ثبت ميکني و با بقيه به رقابت ميپردازي. يادمه اون موقعها که بازي
ميکردم ، رکورد بازيهاي 15 و 30 و 60 روزه ، بين ايرانيها مال خودم بود! حيف که کل
سيستم امتياز بندي بازيهاشو عوض کردن مگرنه اسم منو(e_poison)
ميتونستين اونجا ببينين. ويژگيهاي جالب ديگه اي هم داره که اگه بخوام همشو اينجا
بنويسم صبح ميشه! نويسنده اين بازي انصافا مخش کار ميکرده! دروغ چرا ولي اين بازي
منو بدجوري از زندگي انداخته بود و بدتر از همه اينکه چون دوران امتحانات پايان ترم
کشفش کرده بودم واسه همين اون ترم مشروط شدم!!! يادم نميره وقتي بعضي وقتها چند
ساعت مينشستم پاش و بعد از بعضي معاملات که سود کلاني هم به جيب ميزدم ، از خوشحالي
ميپريدم هوا! بعضي وقتها هم که خيلي ضرر ميکردم ، کم مونده بود بزنم کامپيوتر رو
داغون کنم! يه هيجان خيلي کاذب که به خاطر اقتصادي بودن موضوعش من بدجوري عاشقشم.
يه جورايي آدم حس قاچاقچي بودن ميگيردش و فکر ميکنه الان چه خبره. نميدونم چرا يهو
ياد اون بازي افتادم! اون موقعها آخرين نسخه Dope Wars 2.0
بود. ولي الان که دوباره سرزدم فهميدم که نسخه هاي جديدش 2.2
هم اومده! دوباره داره ميزنه سرم که برم
Download
کنم و بشينم به بازي کردن! ديگه اونوقت ممکنه از گرسنگي يا تشنگي بميرم! يا اينکه
چشمام از بس که به مانيتور خيره ميشم کور بشه! به عنوان يه دوست ناباب يا
شايد هم ناياب توصيه ميکنم بريد يه بار اين بازي رو امتحان کنيد. اگه خوشتون
اومد به من هم بگين که يه چند باري هم شرطي بازي کنيم.
جالب اينه که پايه و اساس بازي (خريد و فروش مواد مخدر) خيلي منفيه و اگه سيگاري
هم باشي ، بخاطر فعاليت زياد مغزي در حين بازي ، ناخوداگاه چند پاکت سيگار ميکشي!
پس اگه سيگاري هستين ، قبل از سروع بازي هرچي سيگاره از دورتون دور کنيد! مگرنه
ممکنه به آخر بازي نرسيد!
تصميم گرفتم از اين به بعد در مورد بازيهاي کامپيوتري هم بنويسم. چون حقيقتش
اينه که من خيلي بازي ميکنم!
راستي به احتمال زياد فردا يا شنبه يه فيلم توپ و جديد که اين روزا کلي هم
غوغا به پا کرده مياد دستم و بعد از اينکه ديدم در موردش خواهم نوشت. تا دل اونايي
که نميتونن ببينن آب بشه!
May 30, 2002 | 10 Comments
از
قيافه اينجا (همين وبلاگ خودم) خيلي خوشم مياد. خب اگه خوشم نميومد که اين شکلي
درستش نميکردم! ولي کم کم داره واسه خودم خسته کننده ميشه. چند تا ايده خوب به ذهنم
رسيده و واسه همين تصميم گرفتم قيافه اينجا رو به شدت(!) عوض کنم. البته يه چند روز
ديگه که يه کم سرم خلوت شد. شکر خدا تنها صاحب اين وبلاگ هم خودم هستم و لازم نيست
از ده نفر ديگه تاييد بگيرم که خوب شده يا نه! سليقه دو تا برادر همخون ممکنه زمين
تا آسمون فرق داشته باشه ، حالا چه برسه به اينکه بخواي نظر 10 نفر ديگه هم جلب
کني. اما اينجا ديگه مال خودمه و اختيار همه چي هم دست خودمه!
اول تصميم داشتم قبل از تغيير قيافه ، از همه نظرخواهي کنم. ولي الان تصميم گرفتم
که يهو تغيير بدم ولي قبلش ميگم که چه شکلي خواهد شد. ميخوام توي طرح جديد مطالب رو
به خط سفيد روي يه زمينه سفيد تر بنويسم! تا ديگه چيز خاصي ديده نشه. اونوقت هرچي
دلم خواست مينويسم. از فحش و بد و بيراه گرفته تا مطالب عاشقانه و غير مجاز!!!
عکسها رو هم اشتباه آدرس ميدم تا فقط يه ضربدر کوچيک قرمز ديده بشه. قشنگ ميشه ها ،
نه؟
جديدا مد شده که ملت ميشينن فکر ميکنن و وبلاگهاي ابتکاري ميزنن. مثل انواع
وبلاگهاي عمومي و غير عمومي و قالبهاي فارسي(!) و گزارش وبلاگها و گلچين وبلاگها و
جارچي و سورچي و هيچي و ... حالا منم واسه اينکه کم نياورده باشم ميخوام يه
وبلاگ جديد درست کنم که عمرا کسي تا حالا درست کرده باشه! يه وبلاگ به خط
بريل براي افراد نابينا! فکر ميکنم کلي هم طرفدار خواهد داشت. خدايا به
همه دو تا چشم دادي ، کاش به همشون هم درست ديدن رو ياد ميدادي. يا حداقل چشم سومي
هم واسه ديدنِ همديگر و اطرافيان ميدادي!
يه خواهش و تقاضاي جدي:
اگه اينجا رو ميخونين حتما
اين مطلب امير رو هم بخونين. دستش درد نکنه. خيلي جالب نوشته و به نکته خيلي
خوبي اشاره کرده! اگه نظري هم داشتين حتما اينجا هم بنويسين. ممنونم.
امروز تو تاکسي نشسته بودم و راديو روشن بود. ميگفت به خاطر آلودگي زيادي که
هواي تهران داره ، هر کودک تهراني انگار روزي 3 تا 4 نخ سيگار ميکشه! يعني اينکه
ضرر اين آلودگي با ضرر روزي 4 نخ سيگار برابره! خدا آخر و عاقبت همه ما تهرانيها رو
به خير کنه.غير از من ، سه مرد و يک دختر هم تو تاکسي بودن. به محض تموم شدن اين
مطلب راديو ، يهو همه (البته غير از دختره) صاحب نظر شدن و مسووليت تفسير اين خبر
رو به عهده گرفتن. همون بين راننده تاکسي يه حرف خيلي خوبي زد که با عقايد و سوالات
من در مورد عدالت خدا ميخونه! گفت:
" آخه اين چه حکمنيه؟ چه عدالتيه؟ که ما بايد توي بدترين کشور دنيا به دنيا
اومده باشيم و زندگي کنيم؟ و يکي تو آمريکا در کمال رفاه به دنيا اومده باشه؟ تازه
توي بدترين نقطه از بدترين شهرِ اين بدترين کشور زندگي کنيم؟ (بعدش توضيح
داد که خونش جنوبي ترين نقطه تهرانه ، يه جايي زير پونز نقشه! يا شايد هم اصلا رو
نقشه نباشه) تازه از همه اينا گذشته ، بدترين شغل دنيا هم داشته باشيم؟
(راننده تاکسي) "
يه کم که فکر کردم ديدم بيچاره زياد بيراه نميگه. کشوري که با اين همه ثروت ملي و
خدادادي جزو بدهکارترين و بدبخت ترين کشورهاست و تازه غير از اينها ، انواع اقسام
تهمتهاي بين المللي از قبيل تروريسم هم بهش ميزنن. يه عده هم در حال غارت اين
ثروتها هستن. تازه کودکان هم که روزي 4 نخ سيگار ميکشن! آرزو به دل موندم که تو
سايتهاي مهتبر ، يه بار هم اسمي از ايران باشه! هر کشوري که به ذهنت برسه از
بورگينافاسو و ساحل عاج گرفته تا قبايل شاخ آفريقا که هنوز با دود به هم پيغام ميدن
، اسمشون تو ليست هست جز ايران! چرا؟ چون تحريم بين المللي هستيم! بعدش ميگن چرا
اين مغزهاي ما فرار ميکنن؟
خودمونيم ها اين استقلال بدجوري آبروي من رو جلو دوست
و آشنا برد! اين پرسپوليسيها هم چه الکي حال ميکنن! آخه بابا جون اگه خودتون اول
ميشدين و ما رو برده بودين يه چيزي! آخه اين چه لطفي داره که با استفاده از باخت ما
، قهرمان ميشين؟ همچنان به شدت آبيته!
May 29, 2002 | 14 Comments
هنوز
فرصت نکردم اين قالبهاي فارسي رو Update کنم. همش
هم تقصير خودمه! الکي خودمو درگير کردم. يکي نيست بگه نونت کمه؟ ، آبت کمه؟ ديگه
کارهاي کامپيوتري واسه چي ميکني؟ پسر جاي اين جنگولک بازي ها برو فکر نون باش که
خربزه آبه! قول ميدم براي روز پنج شنبه Update بشه! يه
چيز جالب اينکه اون مجموعه قالبهاي فارسي روزي 80-90 تا بيننده داره!! يعني تقريبا
بيننده هاش از عموم وبلاگهاي موجود بيشتره! ايشالا اونايي که سر ميزنن استفاده هم
ببرن.
امروز داشتم وبلاگ ويشکا رو ميخوندم. اين
دوست خوب در مورد داستان دانشگاه من ،
مطلب خوبي نوشته که توصيه ميکنم بخونين. نميدونم چرا هنوز اسم خودش رو تو ليست
وبلاگهاي فارسي ثبت نکرده؟ البته من که آدرس وبلاگشو دارم. اونايي که ندارن مشکل
خودشونه!
براي بار هزارم به يه نتيجه مهم رسيدم! هر وقت به نيت کلاس و درس
مياي دانشگاه هيچ کدوم از کلاسها تشکيل نخواهد شد! ولي وقتي از روي عادت مياي
دانشگاه ، اونوقت همه کلاسها سر ساعت تشکيل ميشن و کلي هم خسته کننده ميشه! دقيقا
برنامه امروز من! تصميم داشتم امروز برم سر کلاسها! ولي از 5 تا کلاسي که داشتم 4
تاشون تشکيل نشد و يکي هم حضور و غياب نکرد! البته خب بد هم نشد و من به يه سري
کارها رسيدم.
عصري با چند تا از بچه ها داشتيم ميرفتيم خونه. توي جمعي که بوديم ، همگي حداقل يه
ترم ديگه مهمان دانشگاه هستيم! و جالب اينکه از اين جمع درس نخون ، همه کار ميکنيم
و به قول يکي از بچه ها يه کم زود گشنه شديم و به فکر شکم افتاديم. چهارراه
وليعصر تا ميدان وليعصر رو پياده ميرفتيم. يکي حرف قشنگي زد:
- ديگه انگيزه اي واسه دانشگاه اومدن ندارم!
- چرا؟
- آخه انگيزه ام امسال فارغ التحصيل ميشه!
نميدونم منظورشو گرفتين يا نه ولي ما که تا خود ميدان وليعصر ميخنديديم! راستي
ها... من خيلي ها رو ميشناسم که فقط به خاطر فلان دختر سر فلان کلاس ميرن! هيچ کاري
هم نميکنن! يه مثل قديمي هست که ميگه دانشجو جماعت بايد تو مدت دانشگاه حتما جزو
يکي از اين گروه ها باشه:
گروه اول رو دانشجويان واقعي تشکيل ميدن يعني اونايي
که درس ميخونن و واسه همين منظور اومدن دانشگاه. معمولا هم کار ديگه اي نميکنن! اين
گروه نه سود ميکنه نه ضرر. چون وظيفه يه دانشجو همينه.
گروه دوم افرادي که ميرن تو کارهاي سياسي و صنفي و
معمولا از درس (و احيانا زندگي) ميوفتن. اين عده يه مقدار کلشون داغه و فکر ميکنن
زنده باد و مرده باد اونا دردي رو دوا ميکنه. اين گروه به نظر من ضرر ميکنه.
گروه سوم که بيشتر دنبال دختر بازي هستن و به قول
معروف انگيزه اصليشون از دانشگاه همينه. البته در بين دخترها هم هستن افرادي که
واسه پيدا کردن شوهر اومدن دانشگاه (توروخدا نگين اينجوري نيست ، يه کم دور و ورتون
رو با دقت ببينين) ممکنه درسخون هم باشن. اين گروه به نظر من سود ميکنه!
گروه چهارم که من جزو اين گروه هستم. تو دانشگاه هيچ
غلطي نميکنن و کمتر به درس و کلاس و دختر و اين چيزا توجه ميکنن و بيشتر بيرون
دانشگاه و دنبال پول درآوردن هستن. اين گروه حتما درس نميخونن. تنها سودي هم
که ميکنن يه جورايي فرار از سربازي و گرفتن مدرکه. چون اين عده کار رو به دانشگاه
ترجيح ميدن. نميخوام تعريف کنم ولي جالب اينکه افراد اين گروه معمولا در زمينه هاي
اقتصادي موفق ميشن و زود تر از سه گروه ديگه ، دستشون ميره تو جيب خودشون! اين گروه
از اونجايي که معمولا افرادي قالتاق(قالطاق؟) و کلک هستن ، سر امتحانها از گروه اول
، مواقعي که کارشون جايي گير ميکنه از گروه دوم و در اوقات خوشگذراني از گروه سوم
استفاده بهينه ميکنن!
نتيجه گيري منطقي: گروه چهارم ميتونه وجود نداشته باشه و وجودش شرط کافيه.
اما وجود گروههاي اول و دوم و سوم براي گروه چهارم شرط لازمه!
نتيجه گيري اجتماعي: دانشگاه براي همه گروهها محل خوبي است و هر گروه به
فراخور حال خود از آن استفاده بهينه ميکند.
نتيجه گيري اخلاقي: کار گروه اول ، هم از نظر عقلي ، هم شرعي و هم عرفي
پسنديده است. کار گروه دوم فقط از لحاظ شرعي ، کار گروه سوم از لحاظ عرفي و کار
گروه چهرم از لحاظ غير عقلي(!) پسنديده است!
نتيجه گيري فلسفي: گروه به مجموعه اي از دانشجويان سودجو گفته ميشود.
که در صورت عدم سود و منفعت ، گروهي تشکيل نخواهد شد.
May 28, 2002 | 12 Comments
از
همه دوستاني که mail فرستاده بودن معذرت ميخوام.
چون يه کم اين روزا گرفتار بودم ، دير جواب دادم. ولي امروز به همشون جواب دادم.
متاسفانه يا خوشبختانه ، اکثر نامه هايي که به من ميرسه حاوي سوالات و اشکالات
تکنيکي است. که به نظر من جواب دادن به اونا از جواب دادن به نامه هاي شخصي خيلي
سخت تره!
من امروز خيلي خوشحال بودم! خودم هم نميدونم چرا! بعضي روزها اينجوري ميشم.
البته يه دليل خيلي مهم هم داشت. آخه يه موقعيت خيلي خوب شغلي واسه من جور شده. يه
نفر به من يه پيشنهاد کار خيلي خوب کرده. صاحب يکي از اين شرکتهاي پيمانکاري خصوصي
که پروژه هاي بزرگ دولتي يا شهرداري رو انجام ميدن. امروز که رفته بودم پيشش، کلي
منو تجويل گرفت و خودم هم حال کردم. آخه معمولا اين جور جاها که ميري ، به علت سن
کم و بالتبع تجربه کاري کمتر ، آدمو خيلي دست پايين ميگيرن! ولي اين يکي کلي بهم
حال داد. البته چون از طرف يکي ديگه معرفي شده بودم. از اون کارهاي توپ و نون و آب
داره! که به احتمال زياد عاقبت هم داشته باشه. خلاصه اينکه اگه مشکلي پيش نياد و
همه چي بر وفق مراد من پيش بره ، تا آخر اين ماه ميشم مسوول پروژه ساخت دو تا
برج (مربوط به وزارت دارايي) واقع در منطقه سعادت آباد. نميدونم
يارو رو من چه حسابي باز کرده ولي خودم فکر ميکنم از عهده اين کار بر بيام. اين
ميشه گفت بهترين کار جدي و رسمي منه که به احتمال زياد حقوق و مزاياي خوبي
خواهد داشت. فکر کنم کم کم دارم به آرزوهام ميرسم! البته هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده و
فقط صحبت شده و اين پشنهادات لفظا به من شده ، ولي من از همين حالا کلي
خوشحالم! من عاشق کار کردنم. خدا کنه که رديف شه...
من ماشين ندارم. از اونجايي هم که در روز چند جا ميرم واسه همين معمولا با
تاکسي ميرم اينور و اونور. قبلا (چند سال پيش در دوران دبيرستان) معمولا با
اتوبوس ميرفتم. چون هم ارزون بود و هم غير از مدرسه رفتن کاري نداشتم. البته
دوران دبيرستان سرويس هم داشتيم. حتما تاحالا سوار تاکسي شدين. من تاحالا نشده تو
به تاکسي بشينم و توش بحثي غير از سياسي بشه! (البته اگه بحثي باشه) اصلا انگار اين
جور بحثها تو تاکسي ميطلبه! من خودم اصلا تو اين بحثها شرکت نميکنم و فقط به حرفهاي
مردم گوش ميدم. واقعا حرفهاي خوبي ميزنن. حرفهايي که اگه مسوولان مملکت يه
کم توجه ميکردن ، الان در جايگاه بهتري بوديم. مهم نيست يارو چند سالشه ، پيره يا
جوون ، زنه يا مرد ، دکتره يا مهندسه يا بيسواد ، هر وقت بحثي شروع ميشه ، همه
خودشون رو صاحب نظر ميدونن و هرچي به ذهنشون ميرسه ميگن. انصافا هم بعضيها حرفهاي
قشنگي ميزنن. اگه دولت تو تاکسي ها ميکروفون کار ميذاشت و يه سري حرفهاي مردم رو
گوش ميکردن و تجزيه تجليل ميکردن و رو اين حرفها يه کم برنامه ريزي ميکردن ،
راهکارهاي خيلي خوبي پيدا ميکردن! البته تقريبا 90 درصد اين حرفها در مخالفت با
دولت و همراه با فحش و بد و بيراهه. که خب اين نشان از ميزان رضايت مردم است. البته
به نظر من تو همه جاي دنيا و در هر نوع حکومتي ، مخالف پيدا ميشه. ولي معمولا تعداد
اين مخالفان سرنوشت اون حکومت رو تعيين ميکنه!
مادرم يه ماجرايي تعريف کرد در مورد پسر يکي از دوستاش. پسره همسن و ساله منه. جلوي
خونه تو ماشين منتظر مادرش بوده. حالا از سر جووني يا هرچيز ديگه صداي ضبط
رو هم زياد کرده بوده. برادران نيروي انتظامي سر ميرسن و به اين پسر گير
ميدن که چرا صداي ضبط رو بلند کردي. اين پسر هم که يه همچين گيري واسش عجيب بوده در
مخالفت با اونا ، باهاشون بحث ميکنه. نتيجه اينکه اين ماموران محترم ، بدون اينکه
به پسر فرصت بدن که به مادرش اطلاع بده ، خودش و ماشينش رو بازداشت ميکنن و با
خودشون ميبرن. (مطمئنا به زور!) نتيجه اينکه پسره شب تو کلانتري آب خنک ميخوره و
ماشين هم تا يک ماه (5 تير ماه) توقيفه و بايد بخوابه! کلي هم جريمه نقدي به خاطر
به همراه داشتن نوارهاي موسيقي غير مجاز! (راستي من آخرش نفهميدم چه آهنگي مجازه
و چه آهنگي غير مجاز؟ آخه تقريبا بيشتر اين آهنگهاي معروف خارجي ، به صورت
بدون کلام از راديو پيام پخش ميشه!) اينم از آزاديهاي فردي در اين
مملکت گل و بلبل! حالا بگين چرا ميزان مخالفان در بحثهاي داخل تاکسيها زياده!
نظرتون در مورد يه همچين وبلاگي چيه؟
بيشتر به درد اونايي ميخوره که ميخوان انگليسي هم بنويسن يا اينکه با يکي به بحث
بشينن(دو تا وبلاگ فارسي) يا هر دليل ديگه! چند وقت پيش آقا شاهين
دلتنگستان در مورد امکان ايجاد يه
همچين وبلاگي (دو وبلاگ جداگانه در يک صفحه که ميتونه نويسنده هاشون هم يکي نباشه)
از من سوال کرد و من در جوابش اينو ساختم. الان دوباره ياد اين افتادم و خواستم
بذارم اينجا شايد کسي خوشش اومد. (مطالبش الکيه ها)
May 27, 2002 | 8 Comments
يه
توضيح کاملا کاربردي:
من تو قالبهاي فارسي از ملت خواسته بودم که اگه ميخوان يه سيستم نظرخواهي
فارسي داشته باشن (مثل وبلاگ خودم که امکان انتخاب زبان فارسي / انگليسي داشته
باشه) ، به من mail بزنن. از اون روز خيلي ها در
موردش سوالاتي پرسيدن. واسه همين تصميم گرفتم که يه قالب ساده و حتي المقدور زيبا ،
با اين ويژگيها ، تو YACCS بذارم تا هرکي دلش خواست
استفاده کنه. واسه همين بريد تو تمپليتهاي YACCS و يه
قالب به اسم Persian Template رو پيدا کنيد و واسه
خودتون کپي کنيد. (کپي کردن قالب از ويژگيهاي YACCS
است.) هر تغييري هم که دلتون خواست روش بدين.
اين چند روزه خيلي گرفتارم و اصلا فرصت نميکنم وبلاگ بخونم. همينکه اينجا بنويسم
خيليه! ولي به هر حال وبلاگ دوستام رو هر دفعه چک ميکنم. امير يه چند روزي
بود که نمينوشت. بالاخره دست به کيبورد شد و نقدي بر
اين
مطلب پريروز من نوشت. توصيه ميکنم حتما بخونيد.
اينجاست. تقريبا برعکس من نوشته. يه سيستم نظرخواهي هم واسه وبلاگش درست کردم.
اگه نظري داشتين حتما همونجا بنويسين.
حال مادربزرگم (مادرِ پدرم) خوب نيست و بيمارستان بستري شده. حدود 80 سالشه. يه
جورايي بابام داره ديوونه ميشه! مادربزرگم ، نوراني ترين و بهترين زني بوده که تو
کل عمرم ديدم. به اندازه مادرم دوستش دارم. ما بي بي صداش ميکنيم. (البته
سيّده هم هست) اميدوارم زودتر حالش خوب بشه. حالا بعدا سر فرصت يه اشاره اي به
زندگي اين پيرزن مهربون ميکنم. واقعا چقدر زندگي آدمها با هم فرق ميکنه!
بعضي از اين وبلاگهايي که نويسنده هاشون خارج از ايران زندگي ميکنن رو ميخونم ،
متوجه ميشم که بدون استثنا دارن از دوري و دلتنگي و ... ناله ميکنن.
البته خب حق هم دارن. هيچ جا خونه و کشور خود آدم نميشه. همه اين آدمها يه سري
دلايل منطقي داشتن که بلند شدن رفتن. تو اين فکر بودم اگه اين ايرانيهاي مقيم خارج
از کشور ، اگه حداقل به خاطر دل تنگشون هم که شده بر ميگشتن و اين مملکت رو
ميساختن (حالا يا با نظام موجود يا با يه نظام و حکومت ديگه) اونوقت واسه خودمون
ابرقدرتي ميشديم! نميدونم تا حالا اينجا
رو ديدين يا نه! اين سايت يه انجمني متشکل از ايرانيهاي موفق و برتر در زمينه
کامپيوتره که تقريبا همشون جزو مديران صنعت کامپيوتر آمريکا هستن. يعني تمام گردن
کلفتهاي کامپيوتر آمريکا و جهان که ايراني هستن. از جمله آقاي
اميد کردستاني که
از مديران ارشد سايت Google
است و آقاي فرزاد
ناظم که از مديران ارشد سايت
Yahoo هست. آقاي
کوروش هادوي مدير يکي از
شرکتهاي بزرگ کامپيوتري تو آمريکا و جزو مديران ارشد در صنعت IT
که اتفاقا فاميل يکي از دوستان نزديک منم هست. همچنين
آقاي اميديار موسس و مدير سايت معروف
ebay که در زمينه فروش
online جزو بهترينها و موفق ترينهاست! خدا ميدونه چند تا
از مديران سازمانهاي معروفي مثل NASA يا همين
MicroSoft ايراني هستن! بخوام همشون رو بگم صبح
ميشه! ليست نسبتا کاملي از اين افراد (البته فقط مديران ارشد) به همراه پست و
مقامشون
اينجاست. تعدادشون هم کم نيست. من شرط ميبندم اگه اين افراد تو ايران فعاليت
ميکردن(البته به همون صورتي که الان تو آمريکا فعاليت ميکنن) اونوقت آمريکايي ها
بايد آنتن ماهواره ميذاشتن تا کانالهاي ما رو ببينن و زبان رسمي اينترنت فارسي
ميشد! باعث تاسف نيست؟
من خودم جزو افرادي هستم که علاقه اي به رفتن از اين مملکت ندارم. يه جورايي ايران
رو بهترين جا واسه پول در آوردن ميدونم. چون قانون نداره! کجاي دنيا يکي ميتونه يه
شبه ميلياردر بشه؟ يه مثال بزنم. يه زميني تو خيابون مژده تو نياوران ، قبل از (کار
سند و محضرش روز 25 اسفند تموم شد) عيد خريديم متري 850 تومان. اگه در جريان باشين
، بعد از عيد يه دگرگوني عجيب غريبي تو وضعيت قيمت زمين و ساختمون ايجاد شد. که
البته ميگن عمدي بوده و زير سر يه عده خاص بوده و از اين حرفها... خلاصه اينکه روز
21 فروردين بدون چک و چونه اين زمين رو متري يک ميليون و 200 هزار تومن از ما
ميخريدن! يعني با توجه به متراژ زمين در عرض يک ماه تعطيلات عيد که تقريبا تمام
ايران تعطيله و عملا نميشه کاسبي کرد ، حدود 40 ميليون تومان سود داشت! کجاي دنيا
ميشه به اين راحتي پول درآورد؟! ميدونين که به اين ميگن اقتصاد بيمار! البته اين
نکته هم بايد مد نظر داشت که سکه هميشه دو رو داره و ممکنه هميشه برنده نباشي و
بعضي وقتها هم بازنده بشي. خدايا خودت آخر و عاقبت اين مملکت رو به خير کن!
May 26, 2002 | 5 Comments
من
فکر ميکردم در مورد مطلب ديروز بيشتر از اين حرفها نظر بدين. به هر حال از اونايي
که نظر دادن خيلي ممنونم. يه نفر هم کل موضوع رو برده بود زير سوال که چرا ما هميشه
دنبال يه مقصر ميگرديم تا تقصير رو بندازيم گردنش؟ وقتي يه کم فکر کردم ديدم راست
ميگه. چرا ما هميشه ميخوايم از اينکه خودمون مقصر هستيم فرار کنيم؟ البته يه چيزي
رو من بگم. از نظر بعضيها شايد دانشگاههاي ما در وضعيت مطلوبي باشن. ولي خب من وقتي
اينجا رو با کشورهاي ديگه و دانشگاههاي اونجا مقايسه ميکنم. حتي کشورهاي آسيايي
(حالا ديگه چه برسه به اروپا و آمريکا) ، ميبينم ما اصلا در حد و اندازه هاي خودمون
نيستيم. يعني بايد دانشگاههاي ما خيلي بهتر از اين حرفها باشه. و دليل اصلي اين
مشکل هم ضعف مديريتي است. شايد يه سري بگن که کمبود بودجه نميذاره که مديران و
مسوولين دانشگاهي کار مثبتي بکنن. اما من با چند خط ديگه از اون داستان خيلي راحت
واستون موضوع رو روشن ميکنم. واسه همينه که ديروز نوشتم قصه ما به آخر نرسيد! خيلي
دوست داشتم که اسمها و بعضي کلمات توي داسان رو راحت توضيح ميدادم ولي به يه سري
دلايل ترجيح ميدم بيشتر از اين ننويسم.
اين پسر قصه ما تو يکي از دانشگاههاي خيلي خوب کشور درس ميخونه. دانشگاهي که
شايد از لحاظ بعضي امکانات ، تک باشه! پسره همون ترمهاي اول فهميد که چند تا
آزمايشگاه تو اين دانشگاه هست که شرکتهاي بزرگ کشورش براي تست بعضي محصولات خودشون
ناگزيرن به اين آزمايشگاه مراجعه کنن. چون دستگاههاي موجود در هيچ کجاي ديگه تو اين
کشور پهناور پيدا نميشه. يکي دو ترم که گذشت ، پسره فهميد که هزينه هر کدوم از اين
آزمايشهاي ساده حدود چندين ميليون تومانه! يعني در آمد هر کدوم از اين آزمايشگاهها
در يک ماه ، بعضي وقتها از بودجه کل دانشگاه هم بيشتر ميشه! فهميد که يکي از
افتخارات دانشگاهشون بازگشت دوباره تمام بودجه از طرف دانشگاه به دولته! يعني اينکه
نه تنها از اين درآمدها استفاده مثبتي نميشه ، بلکه بودجه اختصاصي از طرف دولت هم
برگشت داده ميشه! حالا خدا ميدونه اين وسط چه افرادي که صاحب خونه و ماشين نميشن!
...
متاسفانه اين قصه سر دراز دارد. که فعلا تا همينجا داشته باشين. نظري هم داشتين
بگين.
با خواهرم تو آشپزخونه بوديم که ناخوداگاه يه شعري رو با خودم زمزمه کردم! همون
لحظه اون هم همين شعر رو زمزمه کرد! يعني خلاصه اينکه همصدا خونديمش! بعدش يهو اومد
جلوي من و با انگشت چند بار پيشوني من رو فشار داد! گفتم چرا اين کار رو ميکني؟
گفت: " آخه هر وقت دو تا دختر يهو يه چيزي رو با هم بگن ، هرکي زودتر با انگشت
اشاره پيشوني اون يکي رو فشار بده ، شوهرش خوش تيپ تر ميشه!!! " گفتم: "من که دختر
نيستم؟" گفتش: " من که هستم! " نيم ساعت فقط داشتم ميخنديدم! راستي ها اين دختر ها
چه چيزايي تو ذهنشونه! از همون بچگي هم تيپ و قيافه پسر واسشون مهمه! تازه واسش
رقابت هم ميکنن!
صبح پيش يکي از دوستاي خيلي خوبم بودم. خيلي وقت بود (حدود 1 سال و نيم) که نديده
بودمش. خلاصه از ديدنش خيلي خوشحال شدم. ولي از سرگذشتي که تو اين يک سال و نيم
داشته خيلي ناراحت شدم. متاسفانه اين دوستم از اون آدمهاست که معمولا در برابر
بديهاي ديگران کوتاه مياد و هميشه به ضرر خودش تصميم ميگيره. منم تقريبا همينجوري
هستم و اين خيلي بده. خيلي دلم ميخواست که ميتونستم يه جوري کمکش کنم. بعضي وقتها
از اينکه ميبينم يکي يه مشکلي داره و از دست من کاري بر نمياد ، بهم خيلي فشار
مياد. خودمو يه جورايي مسوول ميدونم که حتما به طرف کمک کنم. مخصوصا اگه طرف يکي از
بهترين دوستام باشه.
امشب اصلا تصميم نداشتم چيزي بنويسم. چون چيزي تو ذهنم نبود. ولي همينکه اين صفحه
رو براي تايپ وا کردم و دستامو گذاشتم رو کيبورد ، کلمات پشت هم رديف شدن. واسه
خودم که خيلي جالب بود.
يک نتيجه گيري وبلاگي:
اگه وبلاگ يکي رو روزي هزار بار هم بخوني ، تا طرف رو از نزديک نبيني فايده نداره و
اون شناخت و احساس لازم فقط از طريق چشم منتقل ميشه ، نه از طريق کلمات. من که خودم
اينطوري هستم. يعني با ديدن مستقيم طرف خيلي چيزا در موردش ميفهمم.
May 25, 2002 | 9 Comments
به
محض اينکه اين عکس رو ديدم تصميم گرفتم واسه مطلب امروز انتخابش کنم. ولي بعدش که
يه کم فکر کردم ديدم ميتونم در موردش هم بنويسم. واسه همين تصميم گرفتم يه داستان
تعريف کنم. يه داستان از يه زندگي چند ساله. از زندگي يه دانشجو. از دانشجويي که
ديگه داره درسش تموم ميشه. از درسي که مثل عادت شده. از عادتي که شايد ترکش خيلي
آسون باشه! پس چرا ميگن ترک عادت مرضه و سخته؟
يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون ، خيلي هاي ديگه هم بودن. ولي هيچکي مثل خدا
نميشه. يه کشوري بود وسط يه قاره کهن. کشوري که جزو اولين تمدنها بود. کشوري که پر
از دانشمند و شاعر بود. تو اين کشور يه شهري بود که بهش ميگفتن پايتخت. پايتختي که
تقريبا حق همه شهرها رو خورده بود. جمعيت زيادي تو اين شهر زندگي ميکرد. بين اون
چند ميليون آدم ، يه پسري بود که سال آخر دبيرستان بود. از اون موقعي که مدرسه رو
شناخته بود ، يادشه که باباش همش ميگفت پسرم درس بخون که تنها راه موفقيت همينه.
پسره دوست داشت موفق بشه. واسه همين درس ميخوند. همه همين کار رو ميکردن. دبيرستان
که داشت تموم ميشد ، فهميد که بابا تازه اول راهه. بايد بره دانشگاه. چون باباش بهش
گفته بود راه موفقيت ، ادامه تحصيله. البته خودش درس خوندن رو دوست نداشت. خودش از
کارکردن خوشش ميومد. ولي بايد ميرفت دانشگاه.
تقريبا همه همين کار رو ميکردن. 12 سال زور زده بود تا ديپلم گرفته
بود. ميگفتن علم بهتر از
ثروت است. تو کشورش مدرک تحصيلي جلوتر از خود آدم راه ميره! نشست به درس
خوندن.
کنکور داد. دوست داشت بره معماري بخونه. ميخواست از اين دنياي رياضي يه کم
بياد بيرون و از ذوق سليقه اي که داره ، استفاده کنه. ولي بعد از نتيجه کنکور فهميد
که علاقه مهمترين ميار انتخابش نيست. حرف اول و آخر رو نمره ميزنه. از رشته اي که
قبول شده بود راضي بود. روز اولي که رفت دانشگاه ، خيلي چيزا تو ذهنش بود. فکر
ميکرد الان همه کساني که تو دانشگاه هستن شاخ دارن. فکر ميکرد که دانشگاه با
دبيرستان خيلي خيلي فرق داره. شنيده بود تو دانشگاه دختر ها و پسرها با هم تو يه
کلاس ميشينن. فکر ميکرد بغل يه دختر نشستن ، اونم سر کلاس درس چقدر بايد جالب باشه.
فکر ميکرد اگه يه روز درس نخونه ديگه موفق نميشه.
يه ترم گذشت. چيزايي جديدي فهميد و فکرهاي قبليشو عوض کرد. فهميد اينجا ، تو
دانشگاه ، هر روز دخترها و پسرها فقط همديگرو ميبينن. فهميد که اگه يه روز با يه
دختر ، حتي واسه يه مورد درسي صحبت کني ، 10 تا چشم دنبالته و بهت نگاه چپ ميکنن.
فهميد بعضي دخترها وقتي ميرن دانشگاه عوض ميشن. قهميد وقتي از روي ادب و شايد عادت
به يه دختر سلام کني ، ممکنه دختره جوابش رو نده! يه سري قوانين پايه و کاربردي رو
هم ياد گرفت. از جمله: "دختر يا درسخون ميشه يا خوشگل" که البته مثل تمام قوانين
دنيا استثنا هم داره. فهميد که اينجا ديگه زنگ واسه کلاس رفتن نميزنن! آخه اصلا
ناظم نداره! پس ميشه بعضي وقتها چند دقيقه ديرتر رفت سر کلاس.
يه ترم ديگه گذشت. ديگه چشمهاش دخترها رو تو دانشگاه نميديدن. چون از جو دانشگاه و
روابطي که بين دختر و پسر حاکم بود بدش اومده بود. ميگفتن بايد دانشگاهها اسلامي
باشه! ميگفتن بريد خدا رو شکر کنيد که تو دانشگاه آزاد راهروي پسرها از دخترها
جداست! چند تا دانشگاه ديگه رو هم ديده بود و نتيجه گرفته بود تقريبا مال خودش از
همه لحاظ بهترينه. فهميد بعضي از کلاسها حضور و غياب نميکنن. پس ميشه روزهايي که
کار واجبي پيش مياد ، سر کلاس نري. ولي بعدش ميرفت و جزوه اون جلسه رو ميگرفت.
ترم سوم شد. درس خوندن داشت سخت ميشد. ولي خوب پسره هم چيزهاي جديدي فهميده بود.
فهميد که بعضي از استادا با اينکه حضور و غياب ميکنن ولي ميشه يه جلسه که کار واجب
داري غيبت کني. ولي ديگه اون کلاسهايي که حضور و غياب نداشت رو مرتب نميرفت. فهميد
که واسه نمره گرفتن راههاي ديگه اي هم هست. تقلب رو از دوران دبستان بلد بود و
هميشه سر امتحان ها تقلب ميکرد. ولي راه آسونتري هم بود. فهميد که بعد از اعلام
نمره ها ميشه هنوز به افزايش نمره ها اميدوار باشي. کم کم داشت اون معناهايي که از
دانشگاه تو ذهنش بود ، از بين ميرفت. تحقيق؟ پژوهش؟ يادگيري؟ اختراع؟ اين کلمات
ديگه به دانشگاه ربطي نداشت. باباش بهش گفته بود دانشجو ها آدمهاي فقيري هستن! از
باباش ماشين ميخواست. بعضي از دوستاش ماشين داشتن. کوچه جلوي دانشگاهشون هر روز مثل
نمايشگاه ماشين بود. ماشينهاي مختلف و رنگارنگ! کم کم داشت نظرش نسبت به علم و ثروت
عوض ميشد.
ترم چهار و پنج هم گذشت. فهميد بعضي از درسها رو هم ميشه افتاد. ميشه ترم بعد گرفت.
ديگه مثل مدرسه نيست که کارنامه ببري خونه و بابات نمره هاتو ببينه و امضاشون کنه!
ديگه سر کلاسهايي که حضور و غياب نداشت ، نميرفت. فقط آخر ترم ميرفت و جزوه درس رو
ميگرفت. فهميد ميشه سر کلاسهايي که حضور و غياب دارن بيشتر غيبت کرد. فهميد حتما
لازم نيست يه درس رو خوب ياد بگيري تا پاس کني. حتي بعضي از درسها رو بدون ياد
گرفتن هم ميشد پاس کرد. ديگه امتحان بدون تقلب اصلا حال نميداد. از جلسات امتحان به
خاطر هيجاني که داشت خوشش اومده بود. ديگه واسش مهم نبود که يه درس رو حتما پاس
کنه. چون ترم بعد ، دوباره ميشد بگيريش. تازه با استاد صحبت ميکردي که چون ترم قبل
اين درس رو داشتي ، اين ترم ديگه سر کلاسش نري! فهميد ميشه بيشتر از چهار سال هم تو
دانشگاه موند و
ليسانس گرفت.
ترم شش و هفت هم گذشت. فهميد ميشه مشروط هم شد. فهميد ميشه درسها رو فقط پاس کرد!
فهميد ميشه چند بار مشروط شد! ديگه سر کلاسهايي هم که حضور و غياب اجباري بود
نميرفت. راهشو ياد گرفته بود. کافي بود با استادش صحبت کني. فهميد که تنها راه نمره
گرفتن درس خوندن ، تقلب يا صحبت با استاد نيست! فهميد ميشه بعضي وقتها قبل از
امتحان سوالها رو داشت! فهميد وقتي استاد نمره ها رو رد ميکنه ، باز هم ميشه نمره
عوض کرد! تقريبا نظرش نسبت به علم و ثروت عوض شده بود. فهميد دليلي نداره حتما درس
بخوني تا بهت مدرک بدن. فهميد که اگه درس هم نخوني بازم مهندس ميشي. فهميد تو اين
مملکت مهم ورود به دانشگاهه و بعدش همه چي حله!
الان ترم هشته. ديگه همه چي رو خوب ميدونه. نکته اي در مورد دانشگاه نيست که ازش
بيخبر باشه. فهميده که ميشه يه ترم تقريبا سر هيچ کلاسي نرفت. زماني که وقتش آزاد
ميشه و کارهاش سبک ميشه يه سري هم به دانشگاه ميزنه. ولي کلاس نميره و با دوستاش که
مثل خودش همه چي رو فهميدن خوش ميگذرونه! کار واسش مهمتر از درس شده. چون نيازش به
ثروت بيشتر از علمه. دقيقا ميدونه که چطوري با چند ميليون پول ميشه رفت تو يکي از
بهترين دانشگاههاي تهران. ميدونه که چه جوري بدون کنکور هم ميشه دانشگاه رفت.
ميدونه که چطور بدون درس خوندن هم ميشه دانشگاه رو تموم کرد. ميدونه که چطور حتي
بدون دانشگاه رفتن هم ميشه مدرک مهندسي گرفت! چون همين ثروت کليد همه ايناست. چون
ميدونه که هرکسي يه قيمتي داره. فهميده که تو کشورش ، ثروت خيلي بهتر از
علم است.
ولي تصميم گرفته که امسال واسه
فوق ليسانس بخونه ، مثل کنکور. چون ديگه اين ليسانسي که اين همه زور زده تا
بگيره ، بي ارزش شده. خدا ميدونه ، شايد تا اون موقع واسه فوق ليسانس هم همين وضعيت
تکرار بشه! با همه اين تفاسير از دانشگاه خوشش مياد. چون به بهانه دانشگاه هميشه در
کنار دوستاشه.
قصه ما به سر نرسيد. کلاغه هم مثل هميشه هنوز به خونش نرسيده.
خيلي از شماها دانشجو هستين يا بودين و ماجراهاي پسره داستان ما رو خودتون حس کردين
و درک ميکنين. واقعا مايه تاسفه که يه همچين داستاني واقعي باشه.
راستي به نظر شما مقصر کيه؟ به نظر شما علم
بهتره يا ثروت؟
May 24, 2002 | 16 Comments
جاي
همه خالي امروز رفته بوديم کاشان. خيلي خوش گذشت. آقا
بابک عزيز هم با ما بود. الان هم که
دارم اينا رو مينويسم نيم ساعته رسيديم. تصميم نداشتم امروز بنويسم ولي ديدم هنوز
ساعت از 12 نگذشته ، ميشه واسه امروز( که همين الان شد ديروز!) مطلب نوشت. متاسفانه
چون از صبح زديم و رقصيديم و هي اينور اونور رفتيم واسه همين دارم ميميرم از خستگي
و چند خط(!) بيشتر نمينويسم.
نميدونم تاحالا رفتين کاشان يا نه. ساعت حدود 9 (که خيلي دير بود) از اينجا يعني
تهران راه افتاديم. حدود 4 ساعت رفت و 4 ساعت برگشت. مجموعا هم حدود 4 ساعت بيرون
از ماشين بوديم. واسه ناهار ، يه بازديد از کارگاههاي گلاب گيري ، بازديد از
موزه و حمام فين کاشان و يه چرخي هم تو بازار قديمي کاشان زديم. من
خودم بار دومم بود که ميرفتم کاشان ولي اون بار اول رو اصلا يادم نمياد. اين کارگاه
هاي گلاب گيري به نظر من چيز خاصي نداشتن. يه باغ گل ، که چون ما دير رسيده بوديم و
گلها رو صبح ميچينند ، فقط بوته هاي سبز ديده ميشد. به همراه يه سري ديگ و وسايل
گرفتن گلاب. بازار کاشان هم که هيچ چيزي نداشت. (حالا اگه داشت هم يکي نيست بگه تو
اصلا چيزي ميخريدي!؟) موزه و حمام فين جالب بود. تو هر کدوم از اين مکانها هم از
اونجايي که بايد اراذل بودن خودمون رو نشون ميداديم ، کلي آبروريزي و شلوغکاري
ميکرديم. باور ندارين از
بابک بپرسين. بعد هم برگشتيم و
ساعت حدود 11 شب رسيديم تهران و الان هم که در خدمت شما هستم! من خودم دوربين نبرده
بودم ولي عکسهاي که بچه ها گرفتن اگه مورد جالبي داشت ميذارم اينجا. صادقانه بگم که
موقع برگشت به اين نتيجه رسيديم که اين کاشان اين همه ارزش نداشت که به خاطرش 8
ساعت تو ماشين باشي. ولي تنها دليلي که ما رفتيم ، در جمع دوستان بودن و خوش گذشتن
بود. تا اونجاکه ، از مدت طولاني اين مسير 8 ساعته ، با اينکه همه تو اتوبوس سر پا
بوديم و ميزديم و ميرقصيديم ، چيزي نفهميديم!
آقا به من يکي که خيلي خوش گذشت و هيچ مشکلي نبود ولي بعضي وقتها (مثل امروز و براي
يکي از دوستان) يه جمله باعث رنجش ميشه. ميگن: " بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي."
خلاصه اينکه سفر ، هميشه تجربيات خوبي براي آدم مياره. البته اين تجربه رو من خيلي
وقت پيش ، شايد تو اولين جمع دوستان که بوديم ، کسب کردم. نتيجه اين تجربه تو يه
ضرب المثل خيلي قديمي خلاصه ميشه. و مصداق اونم تو يه جمعهايي که يه عده دختر و
پسر هستن و بعضيها ميخوان براي جلب توجه و يا يه سري استفاده هاي شخصي ، پا بذارن
رو سر رفيقاشون! ميگه:
" با هم برينيد ، ولي به هم نرينيد! "
از اينکه اين ضرب المثل يه مقدار غير بهداشتيه معذرت ميخوام. حتما تاحالا اين حالت
براتون اتفاق افتاده که تو يه جمع يه نفر ميخواد براي نشون دادن خود ، يا باحال
جلوه دادن جلوي يه دختر(يا حتي پسر) ، راضي ميشه با يه کلمه رفيق صميميش رو ضايع
کنه! البته از اين اتفاقها زياد ميوفته و خوشبختانه من از يه همچين عادتي متنفرم و
ترجيح ميدم جلوي چند نفر جلوه اي نداشته باشم ولي هواي رفيقم رو داشته باشم. اگه
نظري داشتين بگين.
May 23, 2002 | 8 Comments
نميدونم
نظرات دوستان رو در مورد عکس ديروز خوندين يا نه ولي خيلي جالب بود. از همه باحالتر
، آقا
بهنام يه چند بيت شعر قشنگ گفته
بود. دست همه درد نکنه.
فردا با برو بچ ميريم کاشان. آخه از طرف دانشگاه از اين تورهاي يه روزه
قمصر کاشان گذاشتن. متاسفانه واسه فردا خيلي کار دارم ولي از اونجايي هم که هر
سري با دوستان اين اردوها خيلي خوش گذشته ، دارم زور ميزنم که يه سري کارها رو
انجام بدم تا فردا بتونم برم. قراره شب حدوداي 10 تهران باشيم و سعي ميکنم که فردا
بنويسم ولي اگه دير شد ديگه شرمنده. دروغ چرا ولي ما نه واسه کاشان ديدن ميريم و نه
واسه ديدن
گلاب گيري و اين چيزا! دليل اصلي دور هم بودن با دوستانه. به قول يکي ،
کافيه بگن يه برنامه تفريحي واسه يه عده دختر و پسر هست ، حالا مهم نيست کجا باشه ،
وسط کوير باشه يا تو دل جنگلهاي شمال ، همه با کله ميرن. از بس که ما جوونهاي
ايراني تفريحات متنوع (البته به صورت شرعي مجاز) داريم! دلمون خوشه که ما هم
جوون هستيم!
من از ساعت حدود 3 تا حالا پاي کامپيوتر نشستم. البته يه چند تا تلفن هم بينش بود.
امروز زود اومدم خونه. بايد يه سري چيزها رو درست کنم. به نظر خودم هم کارهاي سختي
هستن. چون الگو که نباشه و بخواي از خودت بسازي ، پدرت در مياد تا اوني که تو ذهنته
رو صفحه پياده بشه. حالا آماده که شدن همينجا بهشون لينک ميدم و از شما هم حتما نظر
ميخوام.
فکر کنم هرکي که اينجا رو ميخونه حتما ميدونه chat
چيه و تا حالا chat هم کرده. من
خيلي وقته که Chat کردن رو ترک کردم. قبلا يه
مقدار در موردش حرف زدم. ديگه الان غير از يه سري دوستان ، که واقعا ميشناسمشون ،
با کسي زياد chat نميکنم. آخه يه جورايي در مورد
chat دچار ياس فلسفي شدم و ديگه نتونستم از توش
در بيام واسه همين ترجيح دادم ترکش کنم! تا وقتي ميشه با يکي رو در رو يا حداقل با
تلفن صحبت کرد ديگه چرا بشيني پاي کامپيوتر و با هزار زور و بدبختي ، حرف نيم ساعته
رو دو ساعت تايپ کني!! ديروز يکي يه حرف خيلي جالبي زد. که من کفم بريد و اولش
باورم نشد:
ميگفت: " بيشتر وقهتا دوستم (دختر) بهم زنگ ميزنه که online
بشو تا با هم chat کنيم!! "
ميگفت: " ما دوتاييمون chat رو خيلي دوست داريم! "
يکي ميشه به من بگه که تو اين chat کردن چه سر و نکته اي
هست که من نتونستم درکش کنم؟ در ضمن واسه شفاي همه مريضها هم دعا کنيد که ثواب
داره!
يه مطلب پارکينگي ديگه! اين بار آقا رضا نوشته.
بريد بخونيد و هر کي ديگه هم نوشت به من خبر بده لطفا.
اين مطلب رو چند روز بود که ميخواستم بنويسم ولي هر سري فراموش ميکردم. خلاصه تصميم
گرفتم امروز ديگه بنويسم.
چند روز پيش ، خيابون جردن ، به همراه بابام و توي ماشين ، نزديکيهاي غروب.
خيابون جردن و خاصيتشو ديگه تقريبا همه ميدونن. واسه اونا که شايد يه عمري از اين
مملکت دور بودن بگم که ، يه خيابون دو طرفه و نه زياد طولاني ، تو يکي از بهترين
مناطق مايه دار نشين(!) تهران ، يه شيب نسبي هم داره. نميدونم چرا ولي اين خيابون
يه جورايي شده محل خوشگذروني يه عده جوون. البته همين الان بگم که من هم بعضي وقتها
جزو همين جوونا بودم. واسه همين به خوب و بد بودنش اصلا کاري ندارم. به همين دليل
از ساعت حدود 5 عصر تا نصفه شب (مخصوصا شبهاي جمعه و روزهاي تعطيل) ، اين خيابون يه
ترافيک کاذبي پيدا ميکنه ، کساني هم که تو اين خيابون هستن ، عموما از اين ترافيک
شکايتي ندارن ، چون به هر حال لازمه اون خوشگذروني همين ترافيکه! يه مشت ملت بيکار
، ماشينهاي آخرين مدل باباشون يا خودشونو بر ميدارن و هي از يه طرف خيابون ميرن
بالا و از طرف ديگه ميان پايين. البته يه عده هم تو اين وضعيت کاسبي ميکنن و از
همين ترافيک درآمد دارن!!! اميدوارم اونايي که نميدونن مفهوم رو گرفته باشن ، چون
بيشتر از اين توضيح نميدم.
ما واسه يه کاري اومده بوديم ، تازه وقتي با بابات تو ماشين باشي نميشه کار بدي
بکني! بابام که تقريبا تمام حواسش رفته بود به يه دختره که تو يه ماشين
BMW مشکي به همراه سگش ، هي ويراژ ميداد و صد
تا ماشين رو به دنبال خودش از اين ور به اون ور ميبرد. به قول پسر داييم ، دختره از
اون تيکه هاي بين المللي بود! که يهو صداي يه تصادف چند دفعه شنيده شد. خيلي نزديک
بود. فهميديم که يه ماشين جلوتر از ما ، دو تا پرايد دارن هي از بغل ميمالن
به هم و ميخوان از هم سبقت بگيرن. ما اول فکر کرديم دعوا شده. البته اين مدل دعوا
رو هم تاحالا نديده بوديم. ولي بعدش ديديم چه دعواي مسخره اي ميتونه باشه!؟ آخه
سرنشينهاي اون دو تا ماشين داشتن ميخنديدن! خلاصه يه کم که بيشتر دقت کرديم فهميديم
که ماشين جلوي اونا يه اُپل (Opel) آبي
رنگه که دو تا دختر خيلي خوشگل توش نشستن و اين دو تا پرايد دارن يه جورايي با هم
رقابت ميکنن که يکي جلو بزنه و بره بغل اون اپل جلويي! ممکنه دليلهاي ديگه اي هم
داشتن و ما بيخبر بوديم. تو اين عمر بي برکت ، همه مدل کل کل و شوخي رو ديده بودم
غير از اين يکي! دلم ميخواست برم بگيرم حسابي اونا رو بزنم که بابا حيف اين ماشين
نيست دارين از بغل ميمالين به هم؟! من بدبخت دارم زور ميزنم و صد جا ميرم دنبال کار
که يه ماشين بخرم ، بعدش اينا راحت دارن يه دونه سالمشو خراب ميکنن! خدايا به همه
عقل سالم بده! قضاوت اين ماجرا هم با خودتون!
May 22, 2002 | 15 Comments