پيروزي
جوانمردانه ، مقتدرانه ، مودبانه(!) ، مدبّرانه ، مهندسانه(!) ، ...انه
برزيل هميشه قهرمان رو به ملت غيور و هميشه در صحنه
برزيلي تبريک و تهنيت عرض کرده و از خداوند متعال براي بقيه 31 تيم حاضر در جام
جهاني ، صبر جزيل و جميل مسالت داريم!! (تکبيــــــر! چي گفتم ها!) خلاصه اينکه به
زبون خودمون ، من خيلي خوشحالم و اين پيروزي رو به همه دوستان و طرفداران گرامي
برزيلي (علي الخصوص خوانندگان محترم اين وبلاگ!) تبريک و شادباش ميگم! با اين
پيروزي و قهرماني ، روي خيلي ها کم شد و پوز خيلي از دشمنان اسلام و کفر بر زمين
ماليده شد و مشت محکمي بر دهان استکبار بود. از امروز به مدت يک هفته ، مراسم جشن و
شادي به صرف شام و شيريني در اين وبلاگ برپاست (از آوردن اطفال خودداري شود!). از
همه دعوت ميشود در اين مراسم حضور يابند! به همين مناسبت ،
يک صفحه يادبود(!)
، به صورت گلچيني از
عکسهاي جالب هواداران برزيلي به همراه جملات قصاري(!) از اينجانب ، تهيه شده
است!! (انصافا بعضي از عکسهاش خيلي جالبه ، من که خجالت کشيدم بذارم اينجا!) خلاصه
اينکه همتون خوش باشين ، به حساب من. هرچي هم دلتون ميخواد بخورين و اصلا نگران
پولش هم نباشين!
يه تهديد خيلي جدي: خطاب به اون جماعت 13 نفري که به
من شام باختن! من تصميم دارم تمام شامها رو تا قرون آخر بگيرم! پس بهتره در اسرع
وقت با من تماس بگيرين و نسبت به پرداخت شام خود اقدام کنيد! مگرنه با متخلفان به
صورت قانوني برخورد خواهد شد! يه چشمه بيام: خوشبختانه از تمام اين افراد (البته
غير از يک نفر) انواع عکس در مدلهاي با حجاب و بي حجاب دارم که به خوبي ميشه
باهاشون رسوايي به پا کرد!! تازه داداش آدمش هم دارم ميفرستم سيم ثانيه حالتونو
بگيره!
امروز چه روز خوبي بود! من ساعت 2 امتحان × داشتم! ( اسم نميبرم چون ميگن وبلاگ موش
داره و موش هم ... ) اين دو روز هم هيچي نخونده بودم! (دقيقا هيچي) و تصميم داشتم
امروز صبح بخونم که متاسفانه زياد وقت نشد! ولي يه اتفاقي افتاد که خيلي خوش گذشت!
تقلب؟ نه بابا تقلب کلاس نداره! تقلب مال آدمهاي بيچاره است! (بدبخت خودت تا ديروز
تقلب ميکردي که! تازه فردا هم تقلب ميخواي بکني!) اين مکالمات تلفني بين من و
هادي رو بخونين! البته من خيلي عوضش کردم! چون ما هيچوقت اينجوري با ادب با هم
صحبت نميکنيم و هميشه الطاف و الفاظي رد و بدل ميشه که من خجالت ميکشم اينجا
بنويسم!! :
( ساعت 12 و نيم ، موبايل احسان در مسير رفتن به دانشگاه زنگ ميزند)
احسان: بله؟ هادي: مرض! چطوري عوضي؟
احسان: به! چطوري عنتر!؟ هادي: مرتيکه معلوم هست
کجايي؟ ديشب هرچي زنگ زدم در دسترس نبودي؟ بازم تک خوري؟
احسان: خونه عمه جنابعالي بودم! آخه شوهرش رفته مسافرت!
هادي: ..... احسان: خب حالا چي شده؟ چيزي خوندي؟
حاليته يا بايد بيوفتيم؟ هادي: گوش کن ببين چي ميگم! به
هر وضعيتي شده تا ساعت 1 خودتو ميرسوني دانشگاه! احسان:
چه خبره؟ ميخواي ... ؟ هادي: رييس بزرگ دنبالت ميگرده
شديدا!
(تا اين حد ميتونم بگم که رييس بزرگ يه موجوديه که به علت پول و رفاقت با احسان ،
تقريبا همه کار ميکنه! به معناي واقعي همه کار!)
احسان(درحالي که چشماش داره برق ميزنه و دوربين فقط لبهاي خندانش رو نشون
ميده!): اوووومدم!
(تق! قطع ميکنه و بالهاشو باز ميکنه و تا دانشگاه پرواز ميکنه!)
(دانشگاه ، 45 دقيقه مونده به امتحان ، هادي و احسان داخل يه کلاس خالي ، تند و تند
در حال ورق زدن جزوات و نوشتن يه سري چيزا!)
احسان: مرتيکه برگه دومش رو نداشت! هادي: بابا
شايد خالي بسته و خواسته خودشو چس کنه!؟ احسان: نه بابا
مال اين صحبتها نيست. اگه داشته باشه حتما ميده! هادي:
ولي بازم دمش گرم! اينا رو اگه سر جلسه به من ميدادن ، حتما ميوفتادم!
احسان: ميوفتاديم!!
(نيم ساعت بعد ، داخل کلاسي که امتحان برگزار خواهد شد...)
هادي: اگه اينا نبود چي؟ احسان: من که سفيد ميدم
بلند ميشم! هادي: ... نگو بابا!
(وسط جلسه امتحان ، همه مشغول امتحان هستن ، نيم ساعت ديگه هم بازي شروع ميشه!
احسان و هادي دارن تند و تند از روي يه کاغذايي مينويسن!! بقيه هم به کار خودشون
مشغولن.)
هادي(با صداي يواش): احسان! احسان! احسان: چيه؟
هادي: اين برگه دوم که نداشتيم 2 تا مساله داره ، چه غلطي ميخواي بکني؟
احسان: اونا رو قرار شده آرش بنويسه! نگران نباش! هادي:
آي دمت گرم! استاد: اون عقب کلاس صحبت نباشه! ميام برگه
هاتونو ميگيرم ها! هادي(با صداي خيلي يواش تر): خفه کار
کن بابا!
(هنوز نيم ساعتي از وقت امتحان مونده ولي هادي و احسان ، با يکي دو نفر اختلاف بلند
ميشن! همه يه جورايي چپ چپ نگاه ميکنن! آخه خيلي عجيبه! بعد هم ميرن به سمت آمفي
تئاتر تا بازي رو نگاه کنن!)
هادي: بابا دم اين رييس گرم! از اون مرداي نيک روزگاره!
احسان: آره ، بايد حتما بهش يه حالي بديم. بيخيال اين حرفها! پسر من 13 تا
شام شرط بستم! اگه ببازه دهنم سرويسه! ....
(بعد هم به مدت 2 ساعت اين دو نفر گلوي خودشون رو با داد و فرياد و سوت و عربده و
... تو آمفي تئاتر دانشگاه ، در هنگام بازي برزيل - آلمان پاره ميکنن و آخرش هم
احسان ، خوشحال و خندان و هادي ، ناراحت از باخت آلمان ، ميرن خونه هاشون.)
...
راستي دقت کردين تو نظرخواهي ديروز ، راز
ما نتيجه بازي رو 2 - 0 به نفع برزيل پيش بيني کرده بود!! بابا دمش گرم!
يه چيز خيلي جالب! اون مطلبي که من در مورد جزوه و دانشگاه
نوشته بودم ، يه نفر ازش عکس گرفته و فوروارد کرده به ملت و همينجور داره پخش ميشه!
امروز هم رسيد دست خودم!! خيلي خنديدم! يعني اين نوشته هاي چرت و پرت من اينقدر
ارزش داره که ازش عکس بگيرن و فوروارد هم بکنن؟؟ (با تشکر از
سلاله عزيز)
June 30, 2002 | 17 Comments
اول
از همه يه عذرخواهي خيلي رسمي از همه دوستاني که
ديروز نظرات خوبشون رو نوشتن ، ولي به خاطر يه سري مشکلات داخلي (!) مجبور شدم که
پاکشون کنم. به خدا کسي مطلب بدي ننوشته بود و مشکل اصلي مطلب من بود! اميدوارم
دوستان منو به بزرگي خودشون ببخشن. چون من براي تک تک نظراتي که مينويسين خيلي
احترام قائلم و به اندازه مطالب وبلاگم دوستشون دارم. چون از هر کدوم يه چيزي ياد
ميگيرم. من اونو نوشته بودم که يه سري سوء تفاهمات برطرف بشه ولي متاسفانه (و خيلي
متاسفانه) نتيجه عکس گرفتم. و خلاصه اصلا پشيمون شدم و اون پاراگراف ديروز رو با يه
شعر عوض کردم. من خيلي از اين شعر خوشم مياد چون حس ميکنم اينو واسه من
گفتن. بگذريم...
بعد از اينکه ديروز
سينا مطلبي تو وبلاگش در مورد برداشتن آگهي
BlogSpot صحبت کرد ، نعداد زيادي
نامه (11 عدد) به من فرستادن و در مورد نحوه اين کار سوال کرده بودن. اولا اصلا کار
شاقي نيست و برداشتن اون آگهي هم هنري نيست. از نطر شرعي ، عرفي ، ديني ، علمي ،
وجداني ، مرامي و اينترنتي هم کار درستي نيست. اما خب من هم آدم درستکاري نيستم!!
من قبلا کنار وبلاگم نوشته بودم که اگه کارت اعتباري معتبر داشتم ، حتما پولشون رو
ميدادم. ولي دلم نميخواد زيبايي اينجا به خاطر اون تبليغ از بين بره. در ضمن به
اونايي که اين کار رو ميکنن بگم که مسووليت اين کار با خودتونه ها! يه قسمتي تو
تمام ثبت نامهاي اينترنتي هست که هيچکي (از جمله خودم) معمولا نميخونه و همه دنبال
دکمه I Agree و يا I Accept
مگرديم! يه جورايي يه تعهد نامه محسوب ميشه. توي اين تعهدنامه
BlogSpot نوشته که برداشتن اين تبليغ مجاز نيست. پس اگه فردا وبلاگتون رو
پاک کردن نگيد اين احسان دوست نابابه ها! بعضي وقتها غير از رفيق بد
، ذغال خوب هم باعث انحراف ميشه!
(البته من تاحالا نشنيدم وبلاگي پاک شده باشه! فکر ميکنم قبلش يه خبري ميدن)
ديروز تو وبلاگ سلمان
، در مورد Credit Card و نحوه گرفتن يه همچين کارتي تو
ايران ، مطالب خيلي خوب و مفيدي نوشته بود. البته تنها چيزي که آدم رو به شک
ميندازه و ميمونه که اين کارتها رو بخره يا نه ، مساله اعتماد است. آخه
لامصب اينقدر تو اين مملکت رند و کلک و کلاه بردار پيدا ميشه که آدم نميتونه به
همين راحتي به کسي اعتماد کنه! بابا ايراني جماعت از آب کره ميگيرن! حيف اين همه
استعداد که تو راههاي خلاف ميره! خوشبختانه من مادرم داره
Credit Card درست حسابي ميگيره و من بدجوري افتاده تو کلم که پول اين
BlogSpot رو بدم! شايد هم زد به سرم و رفتم يه سايت زدم!
هنوز خودم مردد هستم. چون نميدونم غير از وبلاگ ، چي ميتونم تو اين سايت داشته
باشم. الان اکثر افرادي هم که سايت دارن (بين وبلاگرها) ، تقريبا قسمت وبلاگش به
صورت فعال است. و بقيه سايت ثابته. يا حتي اصلا صفحه اولش هم ساخته نشده.
يه اعتراف و عذر خواهي:
وبلاگ سلمان جزو
اولين وبلاگهايي بود که من شناختم و از اون روزاي اول معمولا بهش سر ميزدم و از
مطالب خيلي خوبي که مينوشت استفاده ميکردم. بنا به يه سري روايات معتبر ، ميگن اين
اولين وبلاگ فارسي بوده (حتي قبل از حسين درخشان) اگه کسي در اين زمينه مطمئنه که
بگه ما هم بدونيم. الان فهميدم که من اسم وبلاگش رو تو ليست مورد علاقه
نياوردم. همينجا از آقا سلمان عزيز عذر خواهي ميکنم. بي توجهي از من بوده!
بعد از امتحانا که يه دستي به سر و روي اينجا کشيدم ، حتما اضافه خواهم کرد. پس تا
چهارشنبه اينجا رو به همين صورت که هست تحمل کنيد.
(امروز که همش شد عذر خواهي!!)
دو جاي خيلي معتبر هست (من فعلا اين دو تا رو ميشناسم) ، که تقريبا کل اينترنت رو
هر روز آرشيو ميکنن!! يکي سايت معروف
Google که تقريبا تمام صفحاتي وب (که
در اين سايت ثبت شدن) به صورت Cache در بانک هاي
اطلاعاتي و سرورهاي اون قرار داره. البته بعد از يه مدت اين صفحات
Cache شده عوض ميشن. تنها افرادي هم که حق حذف صفحه يا
صفحاتي از اين مرجع بزرگ رو دارن ، FBI يا مقامات امنيتي
آمريکا هستند.
دومي سايت معروف Archive.org
است که در اصطلاح به InternetArchive معروفه و فکر ميکنم
معتبرترين هم باشه! خوبي اين سايت هم اينه که تمام تغييرات سايتها و صفحات اونا رو
در طول مدت زمان هم ثبت ميکنه. يعني از همون لحظه اي که يه سايت ثبت ميشه. متاسفانه
وبلاگهايي که روي BlogSpot هستند جزو اين آرشيو نيستن.
چون ثبت شده نيستن. (البته بايد براي ما ايرانيها که هميشه نگران
Logging هستيم ، بگم خوشبختانه!) اگه احيانا دنبال يه
سايت يا مطلبي هستين که الان از روي سايت اصلي پاک شده ، به احتمال زياد ميتونين
اينجا پيدا کنيد. من هم چيزاي خيلي جالبي توش يدا کردم. مثل
صفحه اول
گوگل در سال 1998 و همچنين
Hotmail در سال 1996 که يه جورايي واسه
Microsoft با
اين همه شهرت و ادعا ، آبروريزيه! يه چيز جالب ديگه هم توش پيدا کردم!
اولين
صفحه سايت حسين درخشان در سال 2000 ! (اميدوارم خود حسين اينجا رو بخونه و
خاطرات گذشته براش زنده بشه!)
کار با اين سايت هم خيلي آسونه ، فقط کافيه اسم اون سايتي رو که در نظر دارين ، در
جاي مربوطه وارد کنيد. بعدش تو يه ليست کوتاه يا بلند ، تمام تغييرات اين سايت رو
در زمانهاي مختلف نشون ميده! چيزاي جالبي توش ميشه پيدا کرد. اگه به سايت جالبي بر
خوردين اينجا هم اعلام کنيد. ممنون.
فردا (يکشنبه) روز موعوده! مبارزه بسيار سخت برزيل قهرمان
با آلمان! به اميد قهرماني برزيل و کسب پنجمين جام حهاني! اگه برزيل قهرمان نشه من
بايد به علت باخت مبلغ بسيار زيادي شام(!) از ايران فرار کنم! برزيليهاي عزيز دعا
کنيد!
June 29, 2002 | 34 Comments
عکس
امروز رو آقا سهيل از وبلاگ زيباي
يادداشتهاي يه پسر ايروني براي من فرستاده بود! خيلي عکس جالبيه! اميدوارم همه
شخصيتهاي عکس رو هم خوب بشناسين! دستش درد نکنه. بقيه هم لطفا اگه عکس جالبي داشتين
بفرستين.(فقط تکراري نباشه)
دو تا توضيح کوچيک: اون مطلبي که ديروز به نقل از مادرم نوشتم ، دقيقا نقل
قول مادرم بود و از جاي ديگه يا توي يه فايل Flash نديده
بودم. چون حقيقتش اونقدر وقت ندارم و در ضمن خوشم نمياد اينجا مطالب دروغي و ساختگي
بنويسم. دوم اينکه اين دو روزه من يه کم درگير هستم. يکشنبه و دوشنبه و چهارشنبه هم
3 تا امتحان نسبتا سخت دارم که تاحالا سر کلاسهاشون هم نرفتم! واسه همين يه جورايي
بيغ تشريف دارم و بايد يه کم درس بخونم. واسه همين اگه لوگو جديد فرستادين ، ممکنه
ديرتر بذارم. البته متاسفانه صفحه من خيلي سنگين شده و بايد يه فکري به حال لوگو ها
بکنم. يه ايده توپ هم افتاده تو کله من و چند تا از دوستام که تا بعد از امتحانها
نميتونم کاري بکنم. البته يه جورايي بين خودمون باشه(!!) ولي اميدوارم اين امتحانها
هيچ وقت تموم نشه!! چون من واسه بعد از امتحانها به 100 نفري قول دادم! نميدونم اون
موقع چه بهونه اي بيارم!
امشب خيلي خسته ام و حال درست نوشتن نيست! (يکي نيست بگه مگه هرشب چه جوري
مينويسي؟!) امروز يه دونه ديگه از جلسات
کاپوچينويي بود! جاي همه خالي ، خيلي خوش گذشت! هر سري بهتر از دفعه پيش ميشه.
من فکر ميکنم تا چند هفته ديگه بي خيال
کاپوچينو بشيم و فقط هفته اي يه بار قرار بذاريم و بريم بخنديم! راستي
امروز يکي ميگفت که اين لندکروزرهاي سياه رنگ خوشگل و ماماني متعلق به
نيروي انتظامي نيستن! اگه کسي ميدونه اينا مال کجا هستن ، لطفا اين
پايين بنويسه.
ايني که الان ميگم ممکنه خيلي قديمي باشه ولي من تازه ديدمش. اين حوادث 11
سپتامبر آمريکا باعث طلاق هم شده! اين يکي ماجراش خيلي جالبه! يه بنده خدايي که
زن هم داشته و محل کارش تو طبقه 103 يکي از اين برجهاي دو قلو بوده ، صبح همون روز
از زنش خداحافظي ميکنه و ميگه که ميرم سر کار! ولي ميره خونه دوست دخترش و راديو
تلويزيون هم که خاموش بوده و خلاصه ... !! طرفهاي ظهر که اين برجها رو خراب ميکنن و
خلاصه اين وقايع پيش مياد ، خانوم که نگران شوهرش بوده زنگ ميزنه به موبايل مرده تا
ببينه اتفاقي براش افتاده يا نه!؟ مرده هم خيلي راحت گوشي رو بر ميداره! زنش با
تعجب ميپرسه تو الان کجايي؟ اونم خيلي راحت جواب ميده تو دفتر کارم عزيزم!!
اصل اين مطلب (يه تيکه
از يه روزنامه که Scan شده) به همراه دو تا عکس جالب در
مورد يادبودي که به جاي اين برجها ساختن (يه ستون نوري که تا اون بالا بالا ها
رفته!) گذاشتم تو اين صفحه.
دوست دارم بعدا اين صفحه رو کامل کنم. چون در مورد اين برجها و حوادث 11 سپتامبر
عکسهاي جالب زيادي هست.
از دست عزيزان چه بگويم ، گله اي نيست،
گر هم گله اي هست ، دگر حوصله اي نيست،
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم،
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست...
موفق باشيد.
June 28, 2002 | 11 Comments
اينم از عکسهاييه که شاهين
دلتنگستان فرستاده بود. عکسهاش هم مثل خودش باحاله! عکسها که نبايد هميشه فلسفي
و بامعني باشن! بابا کاش همه اين آدم باحالا تهران بودن که ميشد از نزديک
ببينينشون. (چرا نميگم کاش من خارج بودم که اينا رو ببينم!؟) ولي آخه انصافا آدم
اينجا رو ول کنه کجا بره؟ با همه محدوديتها ، سختيها ، بگير و ببندها ، حرف و
حديثها و پاژروها و لندکروزهاي مشکي مدل 2002 آدم کجا
بره؟ فکر کنم همه تهرانيهاي قضيه اين ماشينهاي شيک و آخرين مدل رو شنيدن. اونايي هم
که خارج هستن ، بگم که جديدا تعداد زيادي از اين ماشينها در اختيار نيروي انتظامي
(همون کميته سابق) قرار گرفته. تو اين ماشينها همه چي پيدا ميشه. از باتوم و بيسيم
و تفنگ و فشنگ گرفته تا سرباز و افسر و درجه دار و سرهنگ و قاضي و ... به
همراه کلاههاي کج! يه جورايي شبيه اين گروههاي ضربت فيلمهاي خارجي! خلاصه اينکه اين
عده وظيفه خطير و مقدس گير دادن به جووناي مملکت رو عهده دار هستن تا يه وقت پسري
با دختري راه نره يا يه وقت دختر تنهايي که سر و وضع مناسبي نداره جايي ديده نشه.
البته مشخصه که اينا از رو دلسوزي اين کارها رو ميکنن و ميخوان جووناي مملکت
سرگرم باشن! با اينکه من عقده اي هر شب خواب يه همچين ماشينهاي آخرين مدلي رو
ميبينم ولي خدا از اين مدلشون (که توش همه چي پيدا ميشه) نصيبتون نکنه! ما که
خوشبختانه هنوز بي نصيب هستيم ولي شنيديم که هر کي از دوستان نصيبش شده ، از زندگي
بيزار شده! خيلي جالبه ، در عرض نيم ساعت و تو همون ماشين آخرين مدل دادگاه
هم تشکيل ميشه و قاضي هم حکم صادر ميکنه و بعضي وقتها حکم هم اجرا
ميشه. قابل توجه اينکه هيچ شوخي هم در کار نيست و اين افراد وظيفه شناس کار خودشون
رو خيلي خوب و محترم ميدونن. انصافا اگه شرکت تويوتا يا ميتسوبيشي
ميدونست که يه روز ماشينهاش به اين منظور استفاده ميشه ، شايد اصلا کارخونه هم
تاسيس نميکردن! اي خدا آخه حيف اين ماشينها نيست که زير پاي اينا باشه؟ من صاحب نظر
نيستم و بلد نيستم اداي صاحب نظرها رو در بيارم ، ولي به نظر من اين شيوه برخورد با
آدم (حتي حيوان) صحيح نيست. جووناي اين مملکت گل و بلبل اگه برن بميرن بيشتر بهشون
خوش ميگذره تا بخوان با دوست يا احيانا نامزدشون خوش بگذرونن. (ترجيح ميدم بيشتر از
اين نظر ندم) فقط من اون جمله اولم رو پس ميگيرم: اين دوستاي خارجي همونجا بمونن ،
ايشالا اگه عمري بود(!) يه روز ما بتونيم بيايم اونجا ببينيمشون!
مادر من امروز يه لحظه رفت رو منبر و يه مطلب جالبي در مورد عمر
آدمها گفت. (ناخودآگاه ياد مطالب شاهين
دلتنگستان افتادم!) حيفم اومد
اينجا ننويسم. البته اين شايد يکي از معدود مطالب اينجوري مادر من بود! آخه اصلا
اهل اين صحبتها نيست! حالا بشنويد چند کلمه از مادر داماد! (بر وزن عروس) البته من
يه کم جمله بنديشو عوض کردم که قشنگتر به نظر بياد:
روزاي اول آفرينش بود ، خدا هم سخت مشغول بود! البته به آدم نرسيده بو د و
هنوز داشت حيوون درست ميکرد. نوبت ميمون بود. بعد از
اينکه کامل خلقش کرد ، خدا برگشت بهش گفت من 40 سال بهت عمر دادم. ميمون گفت
چيکار کنم تو اين 40 سال؟ خدا بهش گفت تا ميتوني ورجه وورجه کني و خوش باشي و بگي و
بخندي و بزني تو سر ملت و اينو اونو مسخره کني و خلاصه به شادي و شيطنت مشغول باشي.
ميمون گفت: اين خيلي زياده! خدا هم 20 سالش رو کم کرد. نوبت
خر رسيد. اينم خدا بهش 40 سال عمر داد و توضيح داد که
تو اين 40 سال بايد سخت کار کني و بار ببري و واسه يه لقمه نون مثل خر(!) جون بکني
و از صبح تا شب بيرون مشغول فعاليت و کار باشي! خره هم که يه جورايي کفش
بريده بود گفت خيلي زياده و خدا 20 سال اينم کم کرد! نوبت سگ
رسيد. مثل قبليها خدا بهش گفت که تو اين 40 سال عمري که من بهت ميدم بايد دايم
نگهبان خونه باشي و مراقب دور بر باشي و هر چند وقت يه بار هم مثل سگ(!) پاچه بگيري
و پارس کني و به همه گير بدي! سگ هم ناراضي بود و گفت خيلي زياده و خدا هم
20 سالشو کم کرد!
همينجور روزاي خلقت گذشت و نوبت آدم رسيد. اين آدم
طمعکار بدبخت! خدا بعد از اينکه کارش تموم شد بهش گفت ، من بهت 20 سال عمر ميدم تا
تو اين مدت با شرافت و بزرگي و آقايي ، در کمال رفاه و راحتي درست مثل يه آدم(!)
زندگي کني. هر چي هم که بخواي مهيا باشه. آدم هم که ديد انگار خيلي خوبه
خلاصه طمع کرد و گفت خيلي کمه و من بيشتر ميخوام! خدا هم برداشت 20 سال عمر
ميمون رو که حذف کرده بود به آدم داد. ولي اين آدم هميشه ناراضي
بازم کمش بود و گفت من بيشتر ميخوام! خدا هم اون 20 سال عمر خر رو بهش اضافه
کرد!! ولي مگه اين آدم راضي مشد! اصلا هم تشکر تو کارش نبود! خلاصه اينکه
بازم طمع کرد و خدا که اصرار آدم رو ديد ، اون 20 سال سگ رو هم بهش
داد! به اين ترتيب بود که عمر آدم حدود 80 سال شد!
حالا من تو اين فکر بودم اگه همون 20 سال رو عين آدم زندگي ميکرديم چي ميشد
مگه؟ حالا درسته اون 20 سال ميمون که دوران جواني و خوش ميگذره ، ولي هميشه
زود تموم ميشه! و اون 20 سال خره که آدمو پير ميکنه و از زندگي بيزار و
مجبوره 20 سال ديگه هم مثل سگ زندگي کنه! البته يه سري خيلي خودشون رو تحويل
ميگيرن و فکر ميکنن همه 80 سال رو مثل آدم زندگي ميکنن! ولي آقا من واقع گرا هستم و
هموني رو که هست قبول دارم! اگه نظري هم داشتين لطفا بگين.
June 27, 2002 | 15 Comments
پيروزي
مقتدرانه برزيل قهرمان رو به تمامي فوتبالدوستان جهان
تبريک عرض ميکنم! به من يکي که خيلي چسبيد. آخه من براي قهرماني برزيل تاحالا سر 12
تا شام شرط بستم!! که اگه قهرمان بشه چه شود! و خداي نکرده ، زبونم لال ، گوش شيطون
کر ، يه وقت قهرمان نشه ، بايد از اين مملکت فرار کنم! راستي من ديروز هرچي فکر
کردم يادم نيومد. ولي الان ميگم که عکس ديروز رو دوست خوبم از
وبلاگ سايه فرستاده بود. که خوشبختانه يا
متاسفانه اينم جزو اون 12 نفره! خدا خودش به خير کنه! خدا ميدونه تا يکشنبه اين 12
نفر ، چند نفر ميشن!
بزنم به تخته اين نظرخواهي من خودش يه پا وبلاگ شده! که بعضي مطالبش خيلي قشنگه.
آقا بهنام که فکر کنم بيشتر از
وبلاگ خودش وقت ميذاره و کلي مولتي مديا مينويسه! شاهين
دلتنگستان هم که جملاتي مينويسه که
آدم هر چند بار ميخونه خسته نميشه! بقيه هم عالي مينويسن از همه ممنونم. راستي
پريروز تولد شاهين بود! من اگه
وبلاگشو نميخوندم که نميفهميدم! بابا من زبونم مو در آورد! لطفا يه گوشه وبلاگ
تاريخ تولدتون رو بنويسين.
يک افتخار ملي!! همونجور که ميدونين
Blogdex
مشهور ترين فهرست وبلاگهاست. ديروز ، توي 25 وبلاگ برتري که تو صفحه اول معرفي کرده
بود( از بين 13345 سايت! البته سيستم انتخابش اينجوريه که از روي تعداد لينکهاي که
به اين وبلاگها بوده بهشون امتياز ميده) ، خيلي هاشون ايراني بودن. رتبه اول با
پرشين بلاگ بود. رتبه دوم هم با يکي از وبلاگهاي خودم(!) بود (قالبهاي
فارسي). رتبه چهارم حسين درخشان و رتبه ششم
هم باز مال خودم. (همين وبلاگ). خيلي کيف کردم. جالب اينکه باز از روي همين صفحه ،
چند تا خارجي که وبلاگهاي من رو ديده بودن ، بهم نامه فرستادن و چيزاي جالبي نوشته
بودن! يه وبلاگ آلماني هم (يا شايد هم
هلندي) چند خط از قالبهاي فارسي رو با تعجب نوشته بود و در موردش توضيح داده
بود. (اگه کسي آلماني بلده لطفا
اين مطلبش رو بخونه و معنيش رو تو نظرخواهي بنويسه.
ممنون) جالب اينکه همينجا و چند جاي ديگه هم
کاپوچينو رو ديده بودن و کلي ازش تعريف
کرده بودن! (فکر نميکنم از مطالبش چيزي فهميده باشن) آدم يه جورايي بين المللي حال
ميکنه!!
قيافه
قسمت معرفي (?Who Am I)
رو عوض کردم. هنري شد! اين همون طرح لامپي بود که گفتم. مطمئنا از اون طرح ساده
قبلي بهتر شده ، ولي خوب بازم اگه اشکالي به فکرتون رسيد بگين. اونايي که به طراحي
و HTML وارد هستن ، به لينکهاي اونجا و افکتي که بعد از
رفتن Mouse روي اونا ايجاد ميشه دقت کنيد. خيلي جالبه و
کلي به درد ميخوره. فقط لطفا به من نامه نفرستين ، چون با ديدن سورس اون صفحه متوجه
ميشين که چيکار کردم. يه افکت هم روي لوگوهاي پايين صفحه گذاشتم. اونم جالبه و ديگه
نيازي به استفاده از دو تا عکس نيست. اين دو تا افکت ، روي
Windows XP به بهترين حالت ديده ميشه. در ضمن نظراتي رو که ملت اونجا نوشتن
بخونين. بعضيهاش خيلي جالبه! (همه چي که جالب شد!)
قول داده بودم در مورد ديشب بنويسم. شايد واستون جالب باشه. چون واسه خود من
که خيلي جالب بود. ديشب ما (من و چند تا از بچه هاي کاپوچينو) خونه
سينا مطلبي مهمون بوديم. ابراهيم
نبوي هم (همون
nabavionline خودمون) براي ديدن ما اومد. مثل اينکه خيلي
تحويل گرفته بود ما رو! چون خود سينا ميگفت از صد تا قولي که ميده ممکنه به ده تا
بيشتر عمل نکنه! يه جمع خيلي خوب و صميمي. (يه جورايي خيلي صميمي!) ابراهيم نبوي هم
همونطور که حدس ميزدم خيلي آدم باحالي بود. من فکر ميکردم الان به خاطر شهرتي که
داره خيلي بايد خودشو بگيره ولي اينقدر با ما شوخي ميکرد و خنديديم که اصلا اين
مساله حس نشد. کلي خوش گذشت و جاي همه خالي. يه مصاحبه کاپوچينويي هم با ابراهيم
نبوي کرديم که قراره هفته ديگه بذاريم تو کاپوچينو. يه سري سوالهاي کاپوچينويي. کلي
هم در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسي باهاش صحبت کرديم. خيلي خوشم اومد! چون دقيقا مثل
من فکر ميکرد! ميگفت برام مهم نيست يه نوشته منو چند نفر بخونن. به خاطر لذتي که از
اين نوشتن ميبرم ، اين کار رو ادامه ميدم و اگه زماني ويزيتورهاي سايتم به صفر هم
برسه بازم ناراحت نميشم چون من از نوشتن لذت ميبرم. ميگفت خيلي دوست دارم يه وبلاگ
درست کنم و اون چيزايي رو که دوست دارم توش بنويسم. (به من ميگفت يکي برام درست
کن!) کلي وبلاگها و وبلاگ نويسها رو تحويل گرفت. تمام اينا رو تو اون مصاحبه
ميتونين بخونين. کلي حرفهاي ديگه هم زديم! چند تا هم عکس گرفتيم که نميشه گذاشت
اينجا! همسر سينا هم کلي زحمت کشيده بود و شام مهمونشون بوديم. تا حدوداي 12 اونجا
بوديم. از يه چيز نبوي اصلا خوشم نيومد: متاسفانه قرمزته است! آخه من آبي
هستم!
از وقتي اين وبلاگ رو ساختم ، با خيليها آشنا شدم. آدمهاي معروف و عادي ، پير و
جوان ، بزرگ و کوچيک ، زن و مرد ، دختر و پسر ، ... کلي دوستهاي جديد پيدا کردم ،
کلي آدمهاي جديد ديدم ، کلي آدمها منو تحويل گرفتن ، کلي ملت بهم حال دادن ، کلي از
وقت آزادي که دارم پاي کامپيوتر ميگذره ، کلي براي آدمهاي ديگه وقت گذاشتم ، کلي
درس نخوندم(!) ، کلي از دانشگاه زدم(!) ، کلي... ولي نکته مهم اينه که الان خيلي
راضي هستم. چون ممکنه با درست نکردن وبلاگ ، يه مقدار وقت آزاد بيشتري داشته
باشم ولي امکان نداشت هيچ کدوم از فرصتهايي رو که الان دارم، بدست بيارم! چقدر خوبه
آدم از يه کاري که ميکنه اينقدر راضي باشه. الان هر سه نفرمون راضي هستيم. هم
Me ، هم Myself و هم
Ehsan ! بعدا حتما در مورد اين 3 شخصيت خواهم نوشت.
June 26, 2002 | 20 Comments
ظاهرا
بايد هر عکسي که اينجا ميذارم ، قبلش هم يه توضيح بدم که کسي بد برداشت نکنه! عکس
امروز رو هم خيلي وقت پيش براي من فرستادن ولي من تو شک بودم که اينجا بذارم يا نه.
در موردش هم يه چند خطي نوشتم ولي ترجيح دادم از دکمه محبوب
Delete استفاده کنم. حالا شما در مورد هر گوشه عکس که
خواستين يه چند خط بنويسين. (من نميدونم چرا هروقت
مينويسم که لطفا نظر بدين نتيجه عکس داره! اما هروقت که چيزي نميگم ، 20 تا نظر
رديف ميشه!)
با اينکه با اين لوگو ها صفحه من خيلي سنگين شده (حدود 60k)
ولي خودم خوشم اومد. ميگن تا زور بالا سر ما نباشه نميشه. حالا مثلا من اگه
مينوشتم: " بچه ها لطفا در اوقات بيکاري يه لوگو درست کنيد. " اونوقت شايد خودم هم
درست نميکردم! ولي الان چه سه سوت همه کار با فتوشاپ و اين چيزا رو ياد گرفتن! چند
تا وبلاگ ديگه هم ديدم که از اين لوگوهايي که من ساختم يا براي من فرستادن ،
استفاده کردن. خوشبختانه داره جا ميفته.
من الان ساعت حدود 3 بعدازظهره که اين مطلب رو مينويسم. چون امشب يه جاي جالب مهمون
هستيم (يعني براي من جالبه). حالا اگه بهم اجازه دادن که در موردش فردا خواهم نوشت.
اگر نه هم که هيچ.(هِچ!) البته مطلب رو بعد از اينکه برگشتم خونه (اگه برگشتي در
کار باشه) Publish خواهم کرد.
حالا اينم از ضعيفه و مرد زندگيش! يه
وبلاگ تازه تاسيس که يه زن و شوهر (از نوع مجازي) مينويسن! خودشون گفتن: " ... اين
بلاگ محصول تراوشات دو مغز معلوله ... " نوع نوشتنشون هم به اسم
وبلاگشون خيلي مياد و کلي جالبه! جالب اينکه منم ميشناسن! بخونيد و اگه فهميديد
نويسنده هاش کيا هستن ، به من هم بگين! البته من نويسنده هاشو خيلي دوست دارم!!
امروز
فيلم Malena
رو ديدم. اين فيلم محشره! هر چي تو تعريف از اين فيلم بگم کمه! اين فيلم
ايتاليايي است که اسکار هم گرفت. زني (Monica
Bellucci) که شوهرش ميره جنگ(جنگ جهاني) و خبر مرگش رو ميارن. خلاصه اينکه تنها
ميشه و از طرفي چون خوشگل ترين دختر شهر هم بوده (انصافا خيلي خوشگله! قراره
تو قسمت دوم فيلم Matrix هم بازي کنه. عجب فيلمي بشه اين
Matrix 2) خلاصه کلي حرف و حديث پشت سرشه. يه پسري هم که
تازه پشت لبش سبز شده و سنش خيلي کمه ، بدجوري تو کف اين دختره ، تا اونجا که هميشه
روياي اين دختر تو ذهنشه و 24 ساعته مراقب کارها و رفتارشه و از اينکه مردم شهر
اينقدر پشت اين دختر حرف ميزنن و آزارش ميدن ناراحت ميشه. يه روز هم يکي يه نامه
دروغي براي باباي دختره مينويسه که دخترت جي جي (!) شده! خلاصه دختر بدخت که از
خونه باباش هم رونده شده بوده مجبور ميشه واسه سير شدن ، تن به کارهاي اسمشو نبر
بده! البته بعد از يه مدتي اينکاره ميشه و ... بعد از پيروزي متفقين ، ملت (زنهاي
شهر) ، اين زن رو حسابي کتک ميزنن و از شهر ميندازن بيرون! شوهر اين زن که ظاهرا
زنده مونده بوده برميگرده شهر و ... بابا اگه بخوام همه فيلم رو تعريف کنم که يه
کتاب بايد بنويسم! آخه تمام دقايق اين فيلم قشنگه!
اونايي که اين فيلم رو ديدن ، من از يه جاي فيلم بيش از حد خوشم اومد! يه جايي پسره
از بس که تو کف مونده بود ، غش ميکنه! مادرش فکر ميکرده که شيطان رفته تو جلد بچش و
ميبردش کليسا و واسش دعا ميخونن. ولي باباش که خيلي خوب درد پسرشو ميدونسته ، پسرشو
ميبره يه جايي (جي جي خونه!) و يه پولي ميده که خلاصه پسر اينقدر تو کف نباشه و يه
چند تا متخصص(!) حالشو جا بيارن! قربون باباهاي چيزفهم! يه بابا چقدر ميتونه باحال
باشه که از اين لطفها در حق پسرش بکنه! دمش گرم! (از اين بهتر نميتونم توضيح بدم ،
براي درک بهتر مطلب ، حتما فيلم رو ببينين!)
ديروز وبلاگ زهير معصوميان
روميخوندم. نوشته بود " ... ديگه احسان اون احسان يك ماه پيش نيست. اون احسان دوست
داشتني كه هر شب وبلاگشو ميخوندم ، وبلاگش يه جوري شده ، نوشته هاش هم همينطور ديگه
اون احسان نيست يه جورايي عوض شده.عكس هاش رو كه ديگه نگو ... " متاسفانه يکي ديگه
از دوستانم هم اينو بهم گفته بود. بدجوري من رفتم تو فکر. باور کنيد من خيلي سعي
ميکنم هرچي که خودم دلم ميخواد بنويسم و براي مردم ننويسم و از کسي خط
نگيرم. نميدونم چقدر تاحالا موفق بودم.
يه اعتراف کوچيک بکنم. شايد خيلي عجيب باشه ولي من از
وقتي که دارم وبلاگ مينويسم يه جورايي حس ميکنم که عمرم کند تر ميگذره!!! آخه يه
جورايي با اين هر روز نوشتن ، دارم روزهاي عمرم رو ميشمارم. يعني اينکه به تک تکشون
دارم توجه ميکنم. شايد اين يکي از مهمترين فوايد وبلاگ براي من بوده تا حالا.
ديروز به طور اتفاقي به آمار اينجا سر زدم! يه جورايي کفم بريد! آخه خيلي
زياد شده! حالا دلايل زيادي ميتونه داشته باشه اما من از يه ديد ديگه (بابا
اينکاره!!) ميخوام به اين مساله نگاه کنم. اين فوتباليستهاي معروف (آخه يکي نيست به
اين احسان بگه آخه مرتيکه تو حالا مگه چقدر معروفي که اينقدر هم ناز ميکني) رو
ديدين وقتي به روزهاي اوج خودشون ميرسن ، واسه اينکه خودشون رو خراب نکنن و اون
خاطره ، ابهت و محبوبيتي که در نظر مردم دارن ، حفظ بشه ، تو همون روزهاي اوجشون از
فوتبال ميکشن کنار. چون اينجور کنار کشيدن رو به کنار کشيدن تدريجي ، مجبورانه و به
قول معروف فراموشي ترجيح ميدن. شايد کار درست رو اونا ميکنن. با توجه به اين مساله
و اون پاراگراف قبلي که نوشتم ، شايد منم اگه تو همين روزهاي اوج اين وبلاگ بکشم
کنار بهتر باشه. ( خواننده اين مطلب: پسره جلف اينقدر چس کلاس نذار و بشين
عين بچه آدم وبلاگتو بنويس. تا دو نفر تحويلش ميگيرن خودشو گم ميکنه! بچه ننه بي
جنبه!)
June 25, 2002 | 34 Comments
شاهين
دلتنگستان چند تا عکس خيلي جالب براي من فرستاده که من ميخوام به
تدريج بذارم اينجا. اين از اولي و قابل توجه اينکه خودش ذکر کرده بود از اين يکي عکس
خيلي خوشش مياد! بين خودمون باشه ولي منم خيلي خوشم مياد! فقط بريد تو بحر وضعيت
اين توپهاي بولينگ! اميدوارم همه اين عکس
رو بفهمن.
امروز امتحان اخلاق بود. نميدونم کسي ديروز واسه امتحان من دعا هم کرد يا نه ولي
بايد به اونايي که دعا کردن بگم که بريد يه فکري به حال خودتون بکنين!! چون
متاسفانه اصلا خوب ندادم! (منظورم امتحانه ها!) نميدونم من با اين درسهاي عمومي چه
مشکلي دارم که نميتونم حفظشون کنم. تاحالا هم به خاطر اين درسها خيلي معدلم اومده
پايين. بابا جون ، خدا يکي ، منم مسلمان ، همه اينا هم که تو 12 سال مدرسه خونديم قبول!
چرا بايد اينا دوباره تو دانشگاه تکرار بشه؟ تازه واسه رشته هاي فني مهندسي!؟ اگه
باز هم اخلاق رو بيوفتم بهتره برم بميرم...
از اين ضرب المثل خيلي بدم مياد ولي متاسفانه بدجوري واقعي و درسته!
از دل برود ، هر آنکه از ديده رود.
چون امتحان رو خراب کردم و خلاصه حالم رو گرفته واسه همين حس درست حسابي نوشتن
نيست. به جاش امروز يه کم اطلاع رساني ميکنم. البته از اين مدل وبلاگ نويسي
(معرفي سايت و اطلاع رساني) زياد خوشم نمياد:
يه وبلاگ خوب: جاوا: موسيقي ، سينما و عکاسي (من نميدونم حکمت اين اسم چيه!؟) که
تقريبا از همه چي مينويسه. علي جباري ، نويسنده اين وبلاگ يه برنامه نويس جاوا است
و يه گوشه از هنر خودش رو تو قسمت سمت راست وبلاگش (منوهاي جمع شونده) نشون داده.
من از اين تکنيکش خيلي خوشم اومد. ظاهر وبلاگش هم خيلي مرتب ، منظم ، ساده و
زيباست. خلاصه اينکه دمش گرم! لوگو هم ازش گرفتم گذاشتم اين کنار.
گنجينه اشعار قابل جستجو: يه سايت پيدا کردم که مجموعه اشعار حافظ ، فردوسي ، سعدي
، ... و به صورت متن (متاسفانه يونيکد نيست!) و از همه مهمتر با قابليت جستجو در
اشعار. ظاهر خيلي جالبي هم داره و به موضوع سايت خيلي مياد. البته خيلي پيغام خطاي
جاوا ميده ولي دستشون درد نکنه. انصافا زحمت کشيدن. فکر ميکنم اين اولين سايتي باشه
که مجموعه اين اشعار رو به صورت متن جمع آوري کرده. به نظر من اگه رو اين سايت کار
بشه ، از اون سايتهاي خوب و معتبر و مرجع در زمينه شعر فارسي ميشه.
قابل توجه تمامي هکرها ، مردم آزار ها ، افراد بيکار ، ملت کنجکاو و هميشه در
اينترنت ، وبگردان عزيز و
...
بالاخره کليد خاموش کردن اينترنت(!) رو پيدا کردم! با زدن اين کليد تمام اينترنت رو
ميتونين خاموش کنيد و فاتحه همه سايتهاي معروف مثل ياهو و آمازون و ... رو بخونين
بره! يه بار امتحان کنيد. من که خودم امروز چند باري کل اينترنت رو خاموش کردم. کار
خيلي جالبيه! يه جورايي آدم احساس آرامش ميکنه! هيچ مدل ويروس و چيزي در کار نيست.
(توضيح: مردم آزاري زياد کار خوبي نيست پس واسه روشن شدن مجدد اينترنت و فعاليت
دوباره چندصد ميليون سايت ، از Alt + F4 استفاده کنيد.)
828 عدد وبلاگ فارسي فعال و غير فعال! خدا زيادشون
کنه ولي انصافا آخرش چي؟ ليست تمام اين 828 وبلاگ رو ميتونين تو
اين فايل text
ببينين. (به نقل از خاطرات)
يافتم!! بالاخره
آخر اين اينترنت لعنتي رو پيدا کردم. هرکي هم تاحالا بهتون گفته
اينترنت آخر نداره دروغ گفته. باور نداريد خودتون بريد ببينيد. در ضمن به توصيه اي
که تو اون صفحه نوشته عمل کنيد. شايد چند سالي از زندگي لذت بردين. انصافا بعضي
وقتها همين تکنولوژي پدر آدمها رو در مياره ها! اگه اين کامپيوتر و اينترنت نبود من
هر روز ميرفتم استخر. کلي هم هيکل مند(!) ميشدم! چند تا ديگه از اين آخر اينترنت ها
پيدا کردم. جالبه ( اين و
اين )
شماره سوم کاپوچينو امشب ميره رو آنتن!
البته اگه دوستان به موقع اين مطالب رو برسونن! فکر کنم امشب از اون شبهاست که تا
صبح بايد بيدار باشم!
تا يکشنبه امتحان ندارم. تصميم گرفتم اين چند روز يه کم درس بخونم تا وقت کم نيارم.
البته ميدونم باز همش ميمونه واسه شب آخر! ما شب امتحاني بار اومديم.
June 24, 2002 | 11 Comments
تا
سوء تفاهم نشده من يه توضيح بدم. من تصميم نداشتم اين عکس رو بذارم اينجا ولي اين
عکس مثل خيلي ازعکسهاي ديگه ، از طريق email ، واسه من
Forward شد. و بعد از کمي تفکر(!) به اين نتيجه رسيدم که
n -1 نفر ديگه هم اين عکس رو ديدن و با من ميشن
n نفر. پس گذاشتن اين عکس تو اينجا زياد فرقي نخواهد
کرد. در ضمن قصد هيچگونه افشاگري ، رسواگري ، توهين و ... ندارم و مطمئنا اين عکس
مال سالهاي قبل از انقلابه. حالا نکته اين عکس چيه؟ تو اون مردهايي که نشستن و دارن
دست ميزنن ، نفر سوم از سمت چپ رو شناسايي کنيد!! اون
خانمي هم که داره ميرقصه و همه رفتن تو کف(!) ناديا است. قبل از اينکه اسمشو
بگم ، مجددا اضافه ميکنم که من به شدت استقلالي هستم! اين
علي پروين خودمونه! به همراه اين عکس ، دو تا
ديگه هم بود که تو يکي ، علي پروين و بهروز وثوقي بودن و تو اون يکي هم علي
پروين و ناصر حجازي و ستار (خواننده) بودن. من اينو انتخاب کردم. اگه
کسي بقيه عکسها رو هم ميخواد ، گذاشتم تو
اين صفحه.
يکي از دوستاي من يه وبلاگ درست کرده به اسم
من و مون ، زير اين آسمون! يه وبلاگ
که ظاهرا دو نفر (من + مون) مينويسن. البته چون تو وبلاگش هيچ اسمي از خودش نبرده
منم گفتم اسمي ازش نبرم بهتره ولي اينجوري يکي رو معرفي کردن به خدا خيلي سخته!
عکسهايي هم از زلزله ديروز گذاشته. من در دوران دانشگاه با اين دوست خوب آشنا شدم و
اون قديما يه Club تو ياهو با اون و
امير و ... داشتيم. البته اون
club الان ديگه مرده! راستي کي ميشه يه روز من بگم: " يه
زماني يه وبلاگ داشتم ، البته اون وبلاگ الان ديگه مرده! "
مثل اينکه من تاحالا عربي مينوشتم. اينم ترجمه فارسي: اين دوستاني که اسمشون اين
کنار رديف شده ، لوگو ، فقط 88 در 31 ، کمتر از 5k
و انيميشن نباشه. زودتر هم برسونين که آخر هفته من همه لينکها رو بر ميدارم. (البته
اگه واسه کسي مهمه).
يه ماجراي تعريف کنم يه کم به حماقت ما (من و هادي) قبطه بخورين! امروز
امتحان زبان تخصصي داشتيم. ديشب هم که تا حدوداي 2 بيدار بودم. من با اينکه
ميدونستم امتحان ساعت 2 بعدازظهره ولي صبح ناخودآگاه ساعت 8 از خواب پريدم و يه
لحظه گفتم نکنه امتحان صبح باشه و من اشتباه کنم! فوري به هادي زنگ زدم. ديدم اي
داد بيداد! هادي تو راهه! داره ميره دانشگاه ، واسه امتحان زبان تخصصي. هادي هم
خودش مطمئن نبود. گفت: " من که الان تو راهم ولي خودتو برسون يه وقت ممکنه امتحان
صبح باشه! " بعد از اينکه قطع کردم ياد
امير خودمون افتادم. بيچاره چند ترم پيش فکر ميکرد امتحان پاسکال ساعت 2
بعدازظهره. واسه همين در کمال خونسردي نهارشو خورد و اومد دانشگاه. ولي وقتي رسيد ،
فهميد امتحان ساعت 9 بوده و الان ديگه ملالي نيست جز يه صفر کوچولو! از رويا که
اومدم بيرون با عجله يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم و ساعت حدود 8 و نيم زدم بيرون!
حالا چجوري خودمو تا 9 ميرسوندم دانشگاه خدا ميدونه! چند بار خواستم از اين موتور
کرايه اي ها سوار بشم ولي ديدم سالم بمونم بهتره تا جنازه ام برسه دانشگاه.(يه بار
حتما اندر احوالات اين موتورها خواهم نوشت) خلاصه اينکه با هر جون کندني بود حدود 9
خودمو رسوندم دانشگاه. ديدم هادي هم جلوتر از من داره راه ميره ، صداش کردم و با هم
رفتيم سمت تابلو اعلانات. قيافه ما جلوي تابلو ديدني بود. هرچي فحش اول صبحي به
ذهنم ميرسيد به هادي دادم! ولي بجاش تا ساعت 2 درس خونديم!!! زبان هم آسون بود و هم
بلد بودم. هادي هم که بيغ (بيق؟) ، خلاصه اين امتحان من فقط ميرسوندم!
فردا (دوشنبه ساعت 1 بعدازظهر) امتحان اخلاق دارم. دو ترم پيش ان درس رو با
7 افتادم(!) و هرچي به استادش التماس کردم نمره نداد. اون ترم مشروط هم شدم. خلاصه
بيخيالش شدم تا الان. ترا به خدا هرکي به هر زبون و ديني که بلده براي من دعا
کنه که دوباره نيوفتم. من هنوز حکمت اين درسهاي عمومي رو نميدونم. پاس کردن اين
درسها واسه من جدّا عذابه. دلمون خوش بود ديگه دانشگاه از اين درسهاي حفظي نداريم.
اما اگه خدا بخواد(!) اين آخريشه.
June 23, 2002 | 21 Comments
اول از همه در مورد عکس امروز بگم که به چشمان خود اعتماد کنيد! من عمدا اين عکس رو
اينجوري (عريض) کردم! چون به نظرم اينطوري قشنگتر اومد! به تمام اسپانيايي
هاي عزيز ، طرفداران مورينتز
خوشگله! ، کليه دوستان و آشنايان ، اين باخت بسيار ناجوانمردانه و ناعادلانه رو
تسليت ميگم! نميدونم جريان چيه ولي اين جام جهاني که تاحالا همش بر وفق مراد من
بوده! در ضمن بابا نامرديه ديگه! بيچاره کره اين همه خرج کرده ، اونوقت
نبايد بياد بالا؟ راستي ، آرشيو کامل عکسهاي بازيها
اينجا و تماشاچيهاي جام
جهاني اينجاست.
اونايي که از وبلاگ حسين درخشان ميان اينجا و
دنبال يه مطلبي در مورد جزوه و دانشجو ميگردن ، اون
مطلب الان رفته
اينجا.
يه توضيح در مورد لوگو: من از لوگوهاي خودم خوشم
مياد. الان هم وقت نميشه بيشتر روش کار کنم. اگه کسي خواست ميتونه استفاده کنه ، در
آينده هم واسه عوض کردنش من فايلش رو عوض ميکنم و نيازي به تغييري از طرف شما نيست.
تاحالا چند نفري واسه من لوگو فرستادن. حالا چند تا قانون:
از 5k بيشتر نباشه ، انيميشن نباشه و لطفا اونايي که
بلدن خودشون (با
سليقه خودشون که مثل مال من زشت نشه!) درست کنن ، چون من فعلا وقت ندارم.
نميدونم فهميدين يا نه ولي مثل اينکه امروز صبح ساعت حدود 7 و نيم ، يه زلزله به
قدرت 5.5 ريشتر ، به مرکزيت قزوين اومد. متاسفانه صدها نفر از ساکنين مناطق
بين قزوين و همدان هم جون خودشون رو از دست دادن. خدا همشونو بيامرزه.
مثل اينکه تو تهران هم حس ميشده.
يه تيکه تخصصي برم رو منبر! (فکر کنم اين اولين
باره که اينجا در مورد تخصص خودم (بابا متخصص!) ، مهندسي عمران حرف ميزنم!)
ولي به زبون خيلي ساده و محض اطلاع اونا که نميدونن بگم ، اعداد و ارقام و محاسبات
بر اساس آيين نامه زلزله ايران ، يراي طراحي يه ساختمان يا سازه هاي ديگه ، در برابر
زلزله اي در حدود 7 و نيم ريشتر (کم و زيادش الان دقيق يادم نيست ولي ميدونم بر
اساس قويترين زلزله که تاحالا تو ايران اومده) ، درنظر گرفته شده و از نظر مقايسه
با آيين نامه هاي معتبر جهان (امريکا و کانادا و ...) فرق چنداني نداره. در ضمن طبق
ضوابط شهرداري و ... رعايت اين قوانين در محاسبات سازه اي اجباريه. کمابيش هم
محاسبه ميشه ، ولي مشکل اساسي و اصلي که اين خطاهاي خيلي کوچيک رو هم ميپوشونه ،
کيفيت بسيار پايين اجرا و عدم ضمانت اجراييه! خلاصه اينکه بدبخت مهندس
زور ميزنه و محاسبه ميکنه ، ولي خدا ميدونه که پيمانکار تا چه حد وجدان به خرج
ميده! و اگه يه زلزله نسبتا قوي تو تهران بياد ، هيچي بي خيال ، اصلا خدا کنه
نياد!!! (يه لحظه حس مهندس بازي من گل کرد خواستم دو کلمه افاضات کنم!) حالا بماند
که تو پروژه هاي خيلي بزرگ هم چقدر از اين اشکالات وجود داره که اگه تو بعضيها مثل
سد کرخه ، من خودم به چشم نديده بودم باورم نميشد!
امروز امتحان اقتصاد مهندسي بود و متاسفانه زوج متقلب من ، هادي ، اين درس
رو نگرفته بود! ولي خب سر جلسه ، خيلي زود زوجهاي موقت (صيغه!) زيادي پيدا کردم و
از 7 تا سوال 3 تا رو خودم نوشتم (البته 3 بار! چون وظيفه ايجاب ميکرد!) و بقيه هم
از مرتضي و آرش گرفتم! البته انصافا آسون بود ، اما ميگن احتياط شرط عقله!
به ميمنت اينکه امتحان رو خوب داده بودم(!) ، به خودم جايزه دادم(!) و عصري فيلم
Star Wars: Episode II - Attack of the
Clones رو ديدم. آي
چه حالي ميده اين فيلمهاي روز آمريکا رو تو خونه ميبيني! يه داستان به شدت
علمي تخيلي ، که مثل هميشه يه ماجراي عشقي هم قاطيشه! اما انصافا اين سنگين ترين و
شايد پرخرج ترين فيلمي بود که تاحالا ديدم!
George Lucas
بزرگ ، هرکاري که دلش ميخواست با کامپيوتر کرده بود و خيلي هم طبيعي به نظر ميرسيد. من
از اين مدل فيلمها که ديگه بيش از حد خالي بندي هستن زياد خوشم نمياد ، واسه همين
هم به کسي توصيه نميکنم. اما اگه دنبال جلوه هاي ويژه (از قويترين نوعش!) هستين ،
اين فيلم رو دريابين.
June 22, 2002 | 17 Comments
پيروزي مقتدرانه و قهرمانانه برزيل عزيز را به تمام
دوستان ، آشنايان ، طرفداران و حتي مخالفان اين تيم تبريک عرض ميکنم! خلاصه اينکه
اين برزيل قهرمانه! البته ما هنوز دست به دعا هستيم. اين عکس رو هم عمدا گذاشتم
اينجا ، تا بگم اونايي که چشم ديدن برزيل رو ندارن و طرفدار تيمهايي مثل ايتاليا
و آرژانتين هستن (فقط به خاطر چند تا بازيکن خوش تيپ اين تيمها!) برزيل از
اين چيزاي خوب هم داره. تازه از اين بهتراش رو هم داره که من نميتونم بذارم اينجا!
دلتون بسوزه!
طرفداران تيم هاي حاضر در جام جهاني!
يه سري از شخصيتهاي معروف ، در قالب طرفداران تيمهاي حاضر در جام جهاني ، عکسهاشون
به صورت کارتهايي در
اينجا جمع شده. (به ازاي هر تيم يه کارت. مثلا Britney
Spears به عنوان طرفدار آمريکا با يه عکس خوشگل!) توصيه ميکنم حتما ببينين.
خالي از لطف نيست. در ضمن زير 18 سال اونجا رو نبينن که ممکنه کار دست خودشون بدن.
البته يکي نيست بگه ما که بالاي 18 سال هستيم چه فرقي داريم که ممکنه کار دست
خودمون نديم!؟!؟!؟
قابل توجه حسين درخشان و اون دوستاني که ميخواستن
وبلاگ به زبان انگليسي بزنن. اين سايتي که اين کارتها رو روش ميبينين مال يه ايراني
به اسم احمد انوري است.(فکر ميکنم از بچه هاي شريف باشه که الان در بلاد
فرنگ مشغول تحصيل هستن و به قول معروف يکي از مغزهاي فرار کرده! البته کارهاي فني
زيادي هم تو پندار کرده ، حالا الان وقت
نميشه ولي بعدا که اطلاعاتم کامل شد در موردش حتما مينويسم ولي اگه کسي ايشون رو
بهتر ميشناسه تو نظرخواهي چند خط بنويسه) ايشون يه
وبلاگ به زبان انگليسي هم داره که فکر
ميکنم کلي هم پر طرفدار باشه و در مورد اخبار تکنولوژي ، تجارت ، اقتصاد و ...
مينويسه. من تقريبا هر روز ميخونمش. يه سري بهش بزنين.
به قول پرستو:
و خداوند درس را آفريد...!
راستي من قرار بود وبلاگ زن نوشت رو
که پرستو مينويسه اينجا معرفي کنم ، ولي الان وبلاگش کلي معروف شده و فکر
کنم ديگه اون بايد منو معرفي کنه! ايشون تو اين وبلاگِ خوب ، در مورد مسائل زنان در
ايران مينويسه. موضوع خيلي خوب و پرطرفداري که تاحالا هيچ وبلاگي ، منحصرا به اين
موضوع اشاره نکرده بود. البته پرستو در زمينه مسائل زنان ، به خصوص از لحاظ
مطبوعاتي ، تقريبا يه حرفه اي حساب ميشه و روي نوشته هاي وبلاگش کاملا ميشه حساب
کرد. با آرزوي موفقيت براي اين دوست خوب.
اين دوران امتحانها ، به احتمال زياد اينجا همش از ماجراهاي تقلب من و هادي و بقيه
دوستان ميخونيد! البته اگه ما رو در حين تقلب نگيرن!
June 21, 2002 | 23 Comments
ديشب دقيقا 5 دقيقه بعد از اينکه مطلبم رو گذاشتم اينجا ، طبق عادت و از روي علاقه
رفتم سراغ وبلاگ پينکفلويديش! ديدم
ديگه اون صفحه سياه نيومد. چون قيافه وبلاگش رو اساسي تغيير داده بود. آخرين مطلبش
رو هم نوشت و رفت: Page not found. با اينکه 3 کلمه
بيشتر نيست ولي فکر کنم يه کتاب معني پشتشه! از خودش شرح وقايا رو شنيدم و با اينکه
ميدونستم ديگه همه چي تمومه ولي هنوز تو وبلاگش دکمه Refresh
رو ميزدم. الان هم که شده :
gOOd bYe bLue skY. من فقط ميتونم بگم متاسفم.
يه خبر داغ بگم که شايد هيچ کس غير از خودم ندونه!!
اون هکر که يه حالي هم به کاپوچينو
داده بود به من نامه فرستاد و خواسته اينجا اعلام کنم که فردا (جمعه) ساعت 10 صبح ،
سايت Persianblog.com
را هک خواهد کرد! حالا چقدر راست گفته باشه ديگه با خودش. هيچ قضاوتي هم در مورد
کارش نميکنم!
راستي يه مشکل اساسي که اين
Persianblog داره اينه که وقتي
اول آدرس بلاگهاي اونجا از www استفاده کني ، به جاي اون
وبلاگ ، صفحه اول خود پرشين بلاگ رو مياره! کاش مسوولان اون سايت اينجا رو بخونن و
زود اصلاحش کنن. البته اگه فردا ساعت 10 صبح سايتي مونده باشه!!
توجه! توجه! توجه!
حسين درخشان يه کار خوبي کرد و 3 تا لوگو
براي خودش درست کرد. منم همين کار رو کردم و گذاشتم اين کنار.
پس لطفا افرادي که ميخوان تو وبلاگشون به من لينک بدن از يکي از اين لوگو ها
استفاده کنن. فقط کافيه اون متني رو که زير هر لوگو ديده ميشه ، تو
Template وبلاگشون در جاي مناسب قرار بدن. من يه فکري به
ذهنم رسيد و تصميم گرفتم اين فرهنگ لوگو داشتن رو تو وبلاگها جا بندازم.
البته خيلي مشکله! رو همين حساب از الان به مدت يک هفته
به تمام افرادي که لينکشون رو اون کنار گذاشتم و يه سري افراد ديگه که ميخوام به
اون ليست اضافه کنم (خودم بهشون اطلاع ميدم) ميخوام که يه دونه
لوگوي خوشگل (دقيقا در اندازه استاندارد
88x31) براي خودشون درست کنن و براي من بفرستن. من خودم
يه جا رو وب Upload خواهم کرد. اونايي هم که بلد نيستن
(اينو خودم تشخيص ميدم ولي باز هم تو نظرخواهي بنويسين لطفا) به مرور زمان خودم
درست خواهم کرد. پس اين دوستان اگه ديدين تو ليست کنار نيستين بدونين که بايد لوگو
بفرستيد. (البته اگه واستون مهمه). ممکنه يه کم صفحات وبلاگها اينجوري سنگينتر بشه
(در حد چند کيلوبايت) ولي به زيبايي و کلاس کار(!) مي ارزه!!
براي نمونه خودم يکي براي خورشيد
خانوم درست کردم. لوگوي حسين درخشان و زهير معصوميان هم که آماده بود.
عمو حميد يه
نظرسنجي تو وبلاگش براي انتخاب برنده جام جهاني راه انداخته ، حتما
برين و تو اين نظرخواهي شرکت کنين تا ببينيم تيم قهرمان از نظر جماعت وبلاگي کدوم
خواهد بود. من قبلا گفتم اونجا هم راي دادم ، باز هم ميگم برزيل قهرمانه! به
اميد موفقيت برزيل عزيز در بازي حساس فردا!
دو تا خبر اينترنتي:
AudioGalaxy ، سايت محبوب من و چندين ميليون آدم ديگه ،
چند روز پيش سرورهاش (Server) رو خاموش کرد! چقدر حيف... دليلش هم همون مشکلات هميشگي کپي رايت و اين چيزا که
Napster معروف رو از پا در آورد! بازم ايران خودمون که
کپي رايت نداره. من از مخالفان درجه يک کپي رايت هستم! اصل خبر رو ميتونين
اينجا
بخونين. يه جا هم واسه
جمع کردن امضا ، براي حمايت از اين سايت درست شده. البته
تاحالا اين امضاها (چه در اين مورد چه در موارد ديگه) چه فايده اي داشته نميدونم!
سايت بازيهاي جام جهاني امسال ، که
توسط Yahoo حمايت
ميشه ، با چنان ترافيک عظيمي مواجه شده (60 ميليون بيننده در روز!!! تقريبا نزديک
به آمار وبلاگ من!) که ياهو مجبور ميشه روز اول مسابقات ، بعد از بازي فرانسه سنگال
، که به علت اين هجوم بيش از انتظار ، که سرعت سايت خيلي پايين اومده بود ، تمام
سرورهاي مربوط به اين سايت رو Upgrade کنه! حتما ميدونين
ولي بازم من ميگم که تو اين سايت بازي به صورت مستقيم به وسيله متن ، عکس و ويديو
گزارش ميشه و بسته به سرعت اينترنتي که دارين ميشه از هر کدومش استفاده کرد! اين سايت
در 4 روز اول 165 ميليون بيننده داشته! ولي سايت المپيک 2000 سيدني ، در طول کل مدت
بازيها ، فقط 230 ميليون بيننده داشت. تو اين قرارداد چنديدن ميليون پوندي که با فيفا بسته ، از الان سايت بازييهاي
جام جهاني 2006 آلمان هم دست ياهو خواهد بود. يه
جورايي با اين کار قدرت خودش رو به رخ همه شرکتهاي اينترنتي کشونده!
June 20, 2002 | 23 Comments
قول داده بودم به مرور زمان قوانين مهم ، پايه و اصلي دانشگاه رو اينجا بگم ، تا
قشر فرهيخته دانشجو(!!!) بتونن از اين قوانين به خوبي استفاده کنن! چند روز پيش
قانون آسانسور رو گفتم ولي يه جورايي همه جا صدق نميکرد. امروز يه قانون ميگم
که تقريبا عمومي تره!
قانون جزوه
موجودات روي زمين (در اينجا منظور دانشجويان است) به دو دسته اصلي تقسيم ميشوند.
دسته اول
يعني افرادي که جزوه مي نويسند ، به دو
مجموعه پسر و دختر تقسيم ميشوند.
اگر پسر باشند به 3 گروه تقسيم ميشوند:
گروه 1: افرادي درسخوان (ظريفي ميگفت: طيف ارزشي
جامعه!) که جزوه را براي خود و رضاي خدا مينويسند. تا در مطالعات درسي که هرشب به
مدت
چندين ساعت است ، درسها را دوره کنند. اين گروه مرجع خوبي براي طالبان علم و
دانش هستند. متاسفانه ، از آنجاييکه جزوه اين افراد دائما دست به دست ميچرخد و گاهي
چندصد نسخه از روي آنها کپي ميشود ، لذا ممکن است جزوه از کيفيت لازم بيفتد و گاها
خود اين افراد شب امتحان جزوه اي براي مطالعه نداشته باشند. در اين نوع جزوه ها
ممکن است يک يا چند رنگ خودکار به کار رود. جمعيت اين گروه خيلي کم است. (منبع معتبر)
گروه 2: افرادي که باز هم جزوه را براي خود نوشته و
معمولا قبل از امتحانها ، از آن استفاده ميکنند. در اين نوع جزوه ها معمولا يک رنگ
خودکار بيشتر به کار نميرود. جمعيت اين گروه نسبتا زياد است.
گروه 3: افرادي که در گويش عمومي جامعه به گلديس ،
گلنواز ، عنکفِ دختر(!) ، ... شناخته ميشوند. و جزوات را براي اينکه روزي به يکي از
دخترها بدهند ، با دقت و ظرافت تمام مينويسند. در اين نوع جزوات از حداکثر رنگهاي
ممکن (در بعضي روايتها تا 12 رنگ!) به همراه لاک غلط گيري و جوهر پاک کن ، استفاده
ميشود. اين گروه اگر به مقصود خود نرسند ممکن است دچار افسردگي شديد شده و ديگر
دانشگاه نروند! جمعيت اين گروه بسيار کم است.
و اگر دختر باشند به 3 گروه تقسيم ميشوند:
گروه 1: دقيقا مثل گروه 1 از دسته اول (پسر). وضعيت
ظاهري اين گروه از قانون دوم ترموديناميک (اين قانون ميگويد: دختر يا خوشگل ميشه يا درسخون!) تبعيت
ميکند. در فرصتي مناسب به بقيه قوانين ترموديناميک هم پرداخته خواهد شد.
گروه 2: مثل گروه 2 از دسته اول (پسر) ، با اين تفاوت
که اگر نويسنده از وضعيت ظاهري خوبي برخوردار باشد ، حتما جزو منابع معتبر به حساب
خواهد آمد. عده اي پسر هيز(حيز؟) ، دائما به دنبال اين گروه و جزوات آنها خواهند بود!
با اينکه حتي ممکن است اين جزوات با يک رنگ و روي کاغذ باطله نوشته شده باشد!
اکثريت جمعيت با اين گروه است.
گروه 3: برعکس گروه 3 از دسته اول (پسر) ، جزوه را به
اين اميد مينويسند که روزي يکي از پسران ، از آنها جزوه طلب کند ، در آنصورت جزوه
را به همراه مجموعه تمرينات ، سوالهاي اضافي ، چند کتاب کمک آموزشي ، چند لبخند ،
کلي ادا ، اشاره و هزار اميد و آرزو ، ميدهند. اکثر اين موارد به دوستي ، نوشتن چند
پروژه به صورت مشترک و نهايتا تشکيل خانواده مي انجامد!! اين گروه نيز اگر در
دوران دانشگاه به مقصود خود نرسند ممکن است دچار افسردگي شديد شده و ترک تحصيل
نمايند! جمعيت اين گروه خيلي کم است.
دسته دوم
يعني افرادي که جزوه نمي نويسند ، به دو
مجموعه پسر و دختر تقسيم ميشوند.
اگر پسر باشند به 3 گروه تقسيم ميشوند.
گروه 1: جزوه براي آنها اهميتي ندارد و مستقيما از
کتابهاي مربوط به درس (با اينکه سخت ترين راه است) استفاده ميکنند. بدينوسيله نيازي
به منت کشي و جستجو براي جزوات ندارند. با اينکه اين افراد ، در آينده خودکفا
خواهند شد ولي دليلي ندارد که حتما افرادي موفق هم بشوند. جمعيت اين گروه کم
است.
گروه 2: هميشه به اميد يکي از گروههاي 1 دسته اول
هستند. مشخص است که هدف نهايي افراد اين گروه همان درس خواندن است ، منتها با کمي
منت و جستجوي اضافه. اين افراد با اين زندگي وابسته و انگلي خود ، ممکن است در
آينده موفق شوند ، ولي اگر در يک جزيره تنها باشند ، روز اول خواهند مُرد! جمعيت
اين گروه زياد است.
گروه 3: افرادي سودجو ، فرصت طلب ، نان به نرخ روز
خور و شايد هم زرنگ
هستند. لذا کيفيت فرد جزوه نويس از خود جزوه ها مهمتر است و در بين دختران جامعه دسته اول
، به دنبال بهترينها هستند! حال ممکن است اين جزوه ناقص يا خراب يا پر از اشتباه
باشد ولي به کمال و کيفيت نويسنده آن مي ارزد! اهداف نهايي اين افراد بسيار است ولي
مطمئنا درس جزو اين اهداف نخواهد بود. از آنجاييکه اين گروه به شکست در اين موارد
عادت کرده ، لذا هرگز از رو نخواهد رفت! جمعيت اين گروه کم نيست! (متاسفانه يا
خوشبختانه من جزو اين گروه هستم!)
و اگر دختر باشند به 3 گروه تقسيم ميشوند.
گروه 1: تقريبا مثل گروه 1 از دسته دوم (پسر)
گروه 2: تقريبا مثل گروه 2 از دسته دوم (پسر)
گروه 3: اين گروه هم مثل گروه 3 از دسته دوم (پسر)
هستند. با اين تفاوت که معمولا اهداف شيطاني در پس پرده است و با چند لبخند ، ناز ،
کرشمه ، ادا و حرفهاي دوپهلو ، عقل و هوش را از گروه 1 و 2 و 3 دسته اول
(پسر) ميبرند. پسرها در اين موارد ، حتي حاضر ميشوند که خودشان از جزوه کپي شده
استفاده کنند و اصل جزوه را به اين گروه بدهند! بيچاره به پسرهاي اين گروه! شب
امتحان به جاي درس خواندن مشغول رويا بافي شده و سر کلاسها هم تمام حواسشان به
حرکات افراد اين گروه است. و هر حرف از طرف آنها را 100 جور مختلف برداشت کرده و
تفسير ميکنند! افراد اين گروه معمولا در آينده موفق هستند و با استفاده از بعضي
نعمتهاي خدادادي به استثمار قشر رقيق الاراده(!) و ضعيف القلب(!!) ميپردازند!
(خدا نصيب نکنه!) جمعيت اين گروه خيلي کم است.
نتيجه گيري: جزوه ميتواند هم نوشته شود هم نوشته نشود. ولي منفعت جزوه ننوشتن از
زحمت جزوه نوشتن خيلي بيشتر است!
دعا: پروردگارا... تمامي گروهها و دسته ها را به هدفشان برسان. افراد گروه 3 از
دسته دوم (پسر) را زودتر و بيشتر به مقصودشان برسان. بر موجودات تنهاخور و تک پَر
لعنت و عذاب بفرست. آمين.
* مثلا من قرار شد اين روزا که ميخوام درس بخونم ، کمتر بنويسم! بيچاره عمّه بي
زبون من!
June 19, 2002 | 15 Comments
از شنبه امتحانهاي دانشگاه شروع ميشه! تا روز 12 تير 6 تا امتحان
دارم. 3 تا تو سه روز اول و بقيه هم روزهاي آخره. از همين الان دلم گرفته! اين چند
روز بايد درس بخونم. درسي رو که يه ترم حتي لاشو وا نکردم و سر کلاس هم نرفتم بايد
تو 2 هفته بخونم. واسه همين ممکنه کمتر بنويسم و نامه ها رو ديرتر جواب بدم. اصلا
از امتحان خوشم نمياد. تنها چيزي که در مورد امتحان ازش لذت ميبرم ، هيجان تقلبه!
يادم نمياد امتحاني رو بدون تقلب داده باشم. اولين باري هم که موقع تقلب منو گرفتن
کلاس چهرم دبستان بودم. (وقتي احسان کوچک بود!) تو يه کاغذ ، معني بعضي از شعارهاي هفته آخر کتاب ديني (يه
سري حديث و آيه) نوشته بودم. و موقع امتحان باز کردم و از روش نوشتم! يهو خانم معلم
قرآن که اسمش الان يادم نيست ، ديد و بهم گفت چي تو دستته؟ منم اونو بين زانو هام
قايم کردم و گفتم هيچي! خلاصه ما رو ميخواستن از امتحان محروم کنن! نميدونم چرا
گريه نکردم. آخرش معلمم برگش گفت چرا تو گريه نميکني؟ اگه گريه نکني نميذارم امتحان
بدي و رفوزه ميشي! منم گريه کردم. خيلي زياد! اونم منو بخشيد. شايد اگه اون روز از
امتحان محروم ميشدم ديگه تکرار نميکردم! ولي از اون روز ، تقريبا تمام امتحانها رو
تقلب کردم! (چه پسر خوب و مثبتي!!)
اين عکس رو هم به مناسبت گريه اون روز گذاشتم اينجا!
يه کشف خيلي بزرگ!! من يکي از دوستان دوران دبيرستانم رو لابلاي اين وبلاگها پيدا
کردم! خيلي حال کردم و کفم بريد! تاحالا شديم 4 تا انرژي اتمي! حالا ماجراي اين کشف بماند. باز هم براي چندمين
بار به اين نتيجه رسيدم که دنيا (مخصوصا تهران) خيلي کوچيکتر از اونيه که فکر
ميکنيم! محمد رضا فرخي از دوستان
خيلي خوب دبيرستان که 4 سال با هم همکلاس بوديم و حدود
4 ماه ، شبانه روز توي يه آپارتمان به همراه 11 نفر ديگه براي کنکور درس ميخونديم!
دلم خيلي تنگ شد و ياد خاطرات اون روزهاي خوب افتادم! کاش فقط يکي از اون روزا
دوباره تکرار ميشد! اون خنده ها ، دعواها ، شاديها ، غمها ...
اينم يه کشف ديگه: وبلاگ راز ما از اونور دنيا ، وبلاگ دوست قديمي دوران
دانشگاهش (سارا پري) رو پيدا کرده!
شرط ميبندم يه روز يه وبلاگ پيدا ميکنم که بعد از کلي خوندنش ميفهمم بابا اين وبلاگ
داداش خودمه! يا مثلا وبلاگ بابام بوده!! پس لطفا از فک و فاميلها اگه کسي وبلاگ منو ميخونه لطفا خودش بگه!
عجب وضعيتيه ها!! امروز عصر با
امير به يه علتي ، بلند شديم رفتيم
ميدون 7 تير. بعدشم امير رفت خونشون و منم رفتم ميدون ونک. بعدشم من رفتم خونمون.
ولي کاش نميرفيتم اونجا. چون خيلي سخته آدم يه تصميم اساسي گرفته باشه و حالا مجبور باشه
توش تجديد نظر کنه! کاش يکي ميتونست منو راهنمايي کنه! (شرمنده اگه کسي چيزي
نقهميد!)
فيلم زيباي قاتلين بالفطره يا همون
Natural Born Killers
رو براي بار دوم ولي با کيفيت و صداي عالي ديدم! انصافا اين فيلم در صحنه هاش يه
شاهکاره! البته بگذريم که خشونت فيلم بيش از حد زياده. من اين اصطلاحات سينمايي رو
دقيق نميدونم ولي يه جورايي استفاده از رنگها ، تصويرهاي زمينه ، سياه و سفيد شدن و
چپ و راست کردن دوربينش خيلي جالبه. تقريبا از اين لحاظ عجيبترين فيلمي که تاحالا
ديده بودم! هرکي يه برداشتي از فيلم داره. لطفا اگه اين فيلم رو ديدين برداشت و
نظرتون رو در مورد فيلم بنويسين.
حالا يه سوال: کسي جايي رو تو تهران واسه کرايه يا
احيانا خريد DVD ميشناسه؟ البته به قيمت مناسب ديگه! اگه
کسي هم خودش DVD داره يه خبري به من بده که ثواب داره.
ممنون.
مهسا خانم هم يه وبلاگ درست کردن! "
در يکي فرياد زيستن ... " انصافا من که معني اين اسم رو نفهميدم! البته من اصلا
ايشون رو نميشناسم. فقط نميدونم چرا تصميم گرفتم اينجا معرفيش کنم! (قابل توجه
امير آقا!)
به همه ايتاليايي هاي عزيز تسليت ميگم! اين جام واقعا سراسر شگفتي بود! ولي من که
کيف کردم. قبلا گفتم ، برزيلي هستم و اين ستارگان فوتبال جهان (رونالدو ، ريوالدو ،
رونالدينيو ، روبرتو کارلوس ، دنيلسون ، ... ) حيفه که براي بار پنجم قهرمان نشن!
بازي روز جمعه (برزيل - انگليس) عجب تماشايي خواهد بود!
* نميدونم چرا مطالب اين چند روز اخير اصلا به دلم
نميشينه. (به اين ميگن کلاس کاذب! بر وزن سقف کاذب! يه تيکه ناب عمراني!!)
June 18, 2002 | 17 Comments
اول
از همه يه خبر داغ ، شايد هم تاحالا فهميده باشين. ولي منم ميگم.
BBC البته بخش (English) با
چند نفر مصاحبه
کرده و تحت يه مقاله با عنوان
Web Gives A Voice To Iraninan Women منتشر کرده. حتما يه سر بزنين و
بخونين. تو اون مقاله هم اسم چند تا وبلاگ ديگه از جمله
خورشيد خانوم و
پينکفلويديش ، به عنوان وبلاگهاي
ايراني ، برده شده. من
خيلي کيف کردم وقتي اين مطلب رو ديدم. بلکه بقييه دنيا هم ببينن و بفهمن ايراني ها
همچين هم که فکر ميکنن عقب مونده نيستن و حرفهايي واسه گفتن دارن. آقا
کوروش هم
لينک فارسي
اين مصاحبه و مقاله رو به من داد. ممنونم.
آقا حامد بنايي يه اشکال از وبلاگ من
گرفته ، که البته خودم هم قبول دارم. گفته که مطالب طولاني هستن و آدم خسته ميشه که
بخونه. ممنون از اين دوست خوب. فقط منم يه چيزي بگم در دفاع از خودم. من روزي يه
مطلب مينويسم و تو اين يه مطلب تمام حرفهاي اون روز خودم رو ميزنم. ولي بعضي ها مثل
خود حامد يا حسين درخشان ، با اينکه مطالبشون دو سه خط بيشتر نيست
ولي روزي چند تا مطلب مينويسن ، که اگه يه مقايسه کنيم ، حجم مطالب تقريبا مساوي
ميشه!! غير از اينه؟
يه چيز جالب. امروز يه نامه از طرف يه شرکتي به اسم
توان نت (Tavan.net)
اومد. توش يه اکانت اينترنت 5 ساعته رايگان به عنوان تست بود. و نوشته بود در ازاي
تبليغ براي اين شرکت ، اينترنت ماهيانه رايگان به من ميدن!! خلاصه من خيلي خوشم
اومد. يک ساعت هم با اينترنتش وصل شدم ، بار اول گرفت و سرعتش هم خوب بود. فقط
اميدوارم چون تست بود اينجوري نباشه. تصميم گرفتم اصلا
Background وبلاگم رو هم آرم اون شرکت کنم!!! تبليغ از اين بهتر؟ اما از
شوخي گذشته ازشون ميخوام يه Logo يا چيزي درست کنن. بلکه
يه کم با کلاس بشه تبليغ کرد! از دوستان وبلاگ نويس هم اگه کسي ميخواد از قرارداد
اينترنت رايگان در ازاي تبليغ وبلاگي استفاده کنه ، با
اين شرکت تماس بگيره. کار جالبي کرده.
شماره
دوم کاپوچينو منتشر شد. من چند تا آرم
يا همون Logo درست کردم. اونا رو تو
اين آدرس گذاشتم. زير هر لوگو هم
کد مربوطه رو نوشتم. پس اون دوستاني که ميخوان به اين نشريه لينک بدن ، فقط کافيه
کد اون لوگو رو که دوست دارن ، يه گوشه وبلاگشون Copy / Paste
کنن. ممنون.
در ادامه اون مطلب ديروز که در مورد Divx بود ، يه سايت
معرفي ميکنم به اسم
Divx-Digest.com که تقريبا همه جور اطلاعات در مورد
Divx و Mpeg4 داره. از انواع سايتهاي مرتبط گرفته
تا جاهايي واسه پيدا کردن اين جور فايلها و ...
لطفا نظرخواهي ديروز من رو دوباره نگاه کنيد. يکي به اسم اميد بهرامي چند خط
نوشته. اين همون دوست خوبيه که صفحه اول
کاپوچينو رو عوض کرده بود. يا به اصطلاح Hack کرده
بود! تو نظري هم که نوشته کلي به من لطف کرده. البته خب شايد درست نوشته! من هم
اونجا ، هم اينجا ، ازش عاجزانه ميخوام که اين
کاپوچينو رو خراب نکنه. چون کاري هم از
دست من بر نمياد و اشکال از امنيت کم اون Host است.
راستي در مورد عکس امروز حتما نظر بنويسين!!!
June 17, 2002 | 14 Comments
در
مورد مطلب ديروز هم از همه کساني که نظرات و جملات خوب خودشون رو نوشته بودن
ممنونم. خيلي استفاده کردم. از اين تيکه هاي وبلاگ که يه جورايي از نظرات وتجربيت
ديگران استفاده ميکني خيلي خوشم مياد. يه چيز جالب. يکي (شايد براي خنده) به من
نامه فرستاده بود:
سوال: رمز موفقيت شما در وبلاگتون چي بوده که اينقدر
پرطرفدار شده؟!
جواب: والا من فکر نميکنم روزي حدود 300 تا بيننده
خيلي پرطرفدار باشه ، تازه از کجا معلوم همه اينا که ميان اينجا ، از اين وبلاگ
خوششون مياد؟ من حدس ميزنم ، در کل حدود 20 نفر (که معمولا نظر هم مينويسن) از اين
وبلاگ خوششون بياد و بقيه هم احتمالا راه گم ميکنن و سر از اينجا در ميارن! ولي
حالا چون سوال شما بي جواب نمونده باشه ، رمز موفقيت من اينه: دکمه
B رو چند ثانيه نگه ميداري ، بعدش دوبار جلو + دوبار عقب
+ A !!! (به سبک بازي Mortal Combat
تو سگا (Sega) و کامپيوتر! من که عاشق اين بازي بودم!
يادش به خير...)
من يه اخلاق عجيب غريبي دارم. خدا نکنه به کسي (مخصوصا اگه از دوستانم باشه) حرفي
بزنم يا قولي بدم. شده از کار و زندگي خودم ميزنم تا بدقولي نکنم و به حرفي که زدم
عمل کنم. چون متاسفانه فکر ميکنم که مردم رو حرفهاي من حساب باز ميکنن. شايد خب
اشتباه فکر ميکنم و زياد از حد حساسيت نشون ميدم. اينا همش يه طرف ، برعکس همين
قضيه وقتي يکي بهم يه قولي ميده يا حرفي ميزنه و بهش عمل نميکنه يا دير و زود ميکنه
خيلي زور به فشارم مياد و عصباني ميشم. چون انتظار دارم بقيه هم مثل من متعهد باشن
و رو حرفهايي که ميزنن واستن. ولي مثل اينکه اشتباه ميکنم. شايد اگه منم نسبت به
بقيه يه کم(يا شايد هم زياد) بد قول بشم ، ديگه از بدقولي بقيه عصباني نشم. ولي آخه
ميگن هر آنچه بر خود نمي پسندي ، بر ديگران هم نپسند! من آخرش نميدونم چيکار کنم.
شما چي فکر ميکنين؟
دوست ندارم تو وبلاگم زياد تخصصي بنويسم. چون متخصص نيستم. اما بعضي وقتها چيزي
پيش بياد و بلد باشم ميگم.
پريروز يکي از دوستان تو قسمت نظرخواهي در مورد متن فيلمها يا به اصطلاح همون
ديالوگ يا زيرنويسهاي اون سوال کرده بود. منم قول دادم که راهنمايي کنم. جديدا
(حدود يک سال فکر کنم) يه فرمت ويديويي اومده ، که فايلهاي ويديويي با کيفيت بهتر و
حجم کمتر ذخيره ميشن و کلي محاسن فني ديگه داره و به علت حجم کمي که دارن ، روي
اينترنت زياد استفاده ميشه. که به فرمت DIVX معروفه.
اطلاعات کامل در مورد اين فرمت ، يا در مورد Codec ها و
Player هاي اين مدل فايلها رو از سايت خودش
divx.com بگيرين.
پسوند (Extension) اين فايلها هم معمولا
divx. يا همون avi. است. اکثر
فيلمهاي موجود روي اينترنت ، مخصوصا اينا که تو اين سايتهاي
File Sharing پيدا ميشه به اين فرمت هستن. واسه مقايسه بگم که يه فيلم کامل
( که در فرمت قديمي mpeg در حدود 1.3
گيگابايت ميشه) با اين فرمت در حدود 500 مگابايت خواهد بود. با همون کيفيت و
يا شايد هم بهتر! نکته خوب اين مدل فايلها ، کيفيت صوتي بهتر ، و قابليتهاي مختلف
در پخش صوت و تصويره. از همه مهمتر اينکه ، Player هاي
اين فايلها ، مثل فيلمهاي DVD قابليت پخش زير نويس هم
داره. يعني شما فايل محتوي زيرنويس فيلم رو به برنامه ميدين و خودش با توجه به
زمانبندي موجود در فايل محتوي زيرنويس ، اقدام به پخش خواهد کرد.
حالا يه راه واسه پيدا کردن متن(ديالوگ فيلمها) استفاده از همين فايلهاي زيرنويسه.
جالب اينکه اين فايلها به چندين زبان مختلف(غير از فارسي!!!) تو اينترنت وجود داره.
يکي از بهترين و کاملترين سايتهايي که من تاحالا در اين زمينه پيدا کردم ، سايت
divxsubtitles.net
است. که فقط بايد قبل از استفاده ، ثبت نام کنيد.(چند لحظه بيشتر طول نميکشه) بعدش
ميتونين متن فيلم رو به چندين زبان(حداقل 10 زبان) جستجو کنيد. بعضي وقتها واسه
پيدا کردن يه جمله خاص تو يه فيلم يا حتي کل متن فيلم خيلي کمک ميکنه. در اين زمينه
کافيه تو سايت Google
، کلماتي مثل subtitle و divx
رو جستجو کنيد.
اگه در اين مورد يا در مورد Divx سوالي داشتين لطفا تو
نظرخواهي بنويسين و نامه نفرستين تا بقيه هم بخونن. اگه بلد بودم حتما جواب ميدم.
توضيح: اين دوستمون (شخصي به نام ويزيتور) متن
فيلم Panic Room رو خواسته بود ولي من هرچي گشتم نتونستم
پيدا کنم. در صورتي که متن فيلم
Spider Man که جديدتر هم
هست به حدود 10 زبان بود!!
راستي اونا که براي email از
Yahoo استفاده ميکنن ، اين سايت به
تازگي ، ميخواد قيافه mail رو عوض کنه(همونجور که ميخواد
قيافه خود سايتش رو هم عوض کنه) ، و فعلا يه Beta گذاشته
واسه تست. من امروز رفتم به حالت Beta ، خيلي قشنگ و خوب
شده. جالب اينکه براي تمام دستورات Short cut درست کرده
و تازه کار با Address Book و
Calendar هم خيلي آسونتر شده. واسه رفتن به حالت Beta
کافيه تو صفحه اصلي mail ، روي يه لينک که به صورت بزرگ
و وسط صفحه هست و نوشته Preview the new
Yahoo! mail کليک کنيد. بعدش با يه Flash
يه تور آموزشي داره ، و همونجا متونين Upgrade کنيد. با
اين ويژگي که هروقت خوشتون نيومد ميتونين دوباره به حالت اول برگردين. امتحانش ضرري
نداره و يه لحظه بيشتر طول نميکشه.
June 16, 2002 | 19 Comments
الان
تقريبا يه هفته ميشه که ميخوام يه مطلبي رو بنويسم ولي هي کار پيش مياد.
هفته پيش از يکي از دوستاي قديمي دبيرستان با خبر شدم. ولي کاش با خبر نميشدم و مثل
قبل بيخبر ميموندم. از اون موقع تاحالا هر وقت يادم ميوفته خودمو لعنت ميکنم. دوست
دارم يه داستان بگم. از اون داستان ها که متاسفانه واقعيه! مطمئنم که از اين افراد
(همسن و سال خودم) که اينجا رو ميخونن اين داستان رو تاحالا تجربه نکردن. در ضمن من
چون از اين مدل داستانها خوشم مياد ، واسه همين اين مدلي مينويسم. ولي چون داستان
نويسي و اين چيزا بلد نيستم اصلا خوب از آب در نمياد. ( تاحالا غير از کتاب کدوي
قلقل زن و بيست هزار فرسنگ زير دريا داستان ديگه اي رو تا آخر نخوندم!!)
يکي بود يکي ديگه هم بود ولي غير از اين دو تا و خدا فعلا کس ديگه اي مهم نبود.
يه پسره بود. اسم اين پسر بد بود. در کنار
خانواده با هم زندگي ميکردن. وضع ماليشون خوب بود. البته خيلي خوب هم نبود و به
خاطر فراز و نشيبهاي زندگي هميشه مشکلات مالي داشتن. پدرش جزو مديران ارشد يکي از
شرکتهاي بزرگ دولتي بود. مادرش هم کار ميکرد و از لحاظ فعاليت کاري و تجاري ، چند
تا مرد رو ميذاشت تو جيبش. بد هميشه از زندگيش ناراضي بود. هميش