من حدس ميزنم يکي

من حدس ميزنم يکي اين Password سيستم نظرخواهي Yaccs من رو پيدا کرده باشه. آخه اين يکي دو روزه مثل اينکه نظراتي که نوشته شده ، يکي دو تاش غيب شده! من خودم روحم هم خبر نداره و اين چند روزه هم وضع اينترنتي من خرابه و خلاصه اصلا نه نامه جواب دادم و نه تونستم در طول روز به اينجا سر بزنم. خلاصه شرمنده. يه نکته ديگه هم بگم ، چون جديدا واسه من ويروس زياد ميفرستن ، گفتم شايد ممکنه از طرف من واسه کسي ويروس بياد! واسه همين اگه نامه بيشتر از 5 کيلوبايت از طرف من داشتين ، ويروسه! من اگه وقت نامه نوشتن داشتم که چند تا نامه هم جواب ميدادم.

امروز چقدر بد بود. از اول تا آخرش. اين روزا وبلاگ من شده همش ناله و زاري ولي همينه که هست. کسي خوشش نمياد نخونه. صبح که يه سر رفتم سر ساختمون و حاجي نيومد. بعدش هم گفتم برم دانشگاه به اين پروژه هاي لعنتي برسم ولي اون دوستم که بايد ميومد ، نيومد! واسه نهار برگشتم خونه و خواستم بشينم فيلم ببينم که بابام اومد و منو فرستاد دنبال نخود سياه. عصر هم که ديگه نگو! من نسبت به 3 تا کلمه هيچ احساسي نداشتم ولي از امروز عصري به بعد متنفر شدم:  مجموعه ورزشي انقلاب ، مدت ، قوطي! بيشتر از اين چيزي نميگم فقط اميدوارم نسل هرچي قوطي از روي زمين نابود بشه! هميشه خداحافظي و اين چيزا سخت بوده ، به قول فيلم John Q نبايد بگي خداحافظ (Goodbye) ، بايد بگي به اميد ديدار (See ya later). نميدونم چرا هرچي در اين مورد مينويسم ، پاکش ميکنم! (شرمنده! کسي از اين جملات چيزي نميفهمه!)
نيست تا حالا همه چي خيلي بر وفق مراد بود با يه گير نيروي انتظامي همه چي کامل شد! ولي قربونش برم خيلي مملکت باحالي داريم. با پول ميشه همه کار کرد و يه جورايي حلال همه مشکلات است. هيچ شگرد و شيوه خاصي هم نداره و خوشبختانه همه چي از قبل تعيين و حل شده است. فقط کافيه يه کم استعداد به خرج بدي. حالا اينا تقريبا طبيعيه. من موندم ديگه چونه زدن سر ميزان پول چه معني داره! برگشته به من ميگه گدابازي در نيار بيشتر بده! آخه يکي نيست بهش بگه مرتيکه پول مفت و تازه حرام ميخوري ، ديگه چونه زدن نداره! شب هم که داشتم ميرفتم خونه ، تاکسي که سوارش بوديم يه جا يه چراغ قرمز رد کرد. جايي که سالي يه باز هم افسر راهنمايي نيست. يهو صداي آژير اومد و نگو موتور پليس پشتمون بود. راننده زد بقل و رفت خدمت سرکار! جريمه رد کردن چراغ فکر ميکنم 5 هزار تومن باشه ، بعد از چند ثانيه برگشت و خندان گفت: بابا اين بيچاره هم بايد پول شامش در بياد يا نه! گفتم چقدر؟ گفت يه چوب! گفتم: کوفتش بشه! خدا خودش آخر و عاقبت ما رو به خير کنه! شرمنده من اين چندروزه يه کم اعصابم خورده و به همه گير ميدم.
نميدونم تاحالا اين باشگاه انقلاب رفتين يا نه! بابا خيلي آب و هواي خوبي داره به خدا! نميدونم اين آب و حوا ها ميان چيکار کنن اونجا؟ چون با اين تيپ و قيافه ، نميشه حتي نرمش هم کرد! ولي ايشالا خدا زيادشون کنه! اصلا من از طرفداران ورزش و ورزشکاران هستم!
فردا ميخواستم با امير و بچه ها برم درکه ولي منصرف شدم. يادمه قبل از اينکه بريم دانشگاه ، همون تابستون بعد از مدرسه ها هر پنجشنبه ميرفتيم کوه. اون قديما خيلي حال ميداد و خوش ميگذشت. ولي تو اين چند سال يکي دو بار رفتم و نظرم نسبت به هرچي کوه بود ، برگشت! شده يه پا خانه عفاف!
راستي دو نکته در مورد خانه عفاف ، اول اينکه خدا رو شکر بالاخره يه معادل مودب واسه واژه شنيع ولي مستعمل جي جي و جي جي خونه پيدا شد. ديگه اينکه اگه بندهاي اين طرح رو خونده باشين يکيش در مورد دانشجويان و لزوم استفاده اونا از اين امکانات است! من حدس ميزنم حتما يه تخفيف دانشجويي هم در نظر ميگيرن و هر سال جاي بن کتاب ، بن عفاف هم ميدن! و خلاصه کلي تسهيلات به دانشجوها ميدن! چه عجب بالاخره يه جا دانشجوها رو تحويل گرفتن! اونوقت احتمالا متقاضي شرکت در کنکور چندين برابر ميشه. کارت دانشجويي که سالي يه بار هم به درد نميخوره ، قيمت طلا پيدا ميکنه! حالا باز بگين دانشگاه بده! من به احتمال زياد (نزديک به چند درصد!) يه نظرسنجي از آحاد ملت ، در مورد اين طرح مينويسم!

امروز هم خيلي پراکنده نوشتم! بذاريد به حساب مشکلات داخلي من!  ولي تو نظرخواهي هرچي دلتون ميخواد بنويسين! در مورد عکس يا مثلا ديشب شام چي خوردين؟ يا اينکه دوست دارين در آينده چيکاره بشيد؟ اگر هم در مورد همشون بنويسين که چه بهتر. نظراتي که در مورد عکس ديروز نوشتين خيلي باحال بود! دست همه درد نکنه.
* در مورد نظرخواهي در مورد فيلم ديروز مطالب جالبي نوشتين. من هم که نظرات رو خوندم تصميم گرفتم با توجه به پيشنهاد عليرضا هر چند روز يه نظرخواهي در مورد يه فيلم راه بندازم البته فيلمهايي که ترجيحا همه ديده باشن ، البته اگه استقبال بشه. فکر کنم کار جالبي ميشه. اگه در اين مورد هم نظري داشتين بگين. (امروز که همش شد نظرخواهي!)

July 31, 2002 | 27 Comments

ساعت 12 ظهر از

ساعت 12 ظهر از خواب بيدار شدم! آخه تا اونجا که يادمه حدود 4 و نيم بود که خوابيدم و از لج خودم تصميم گرفتم که امروز نرم دنبال کار و زندگي و بگيرم بخوابم. خيلي خوب بود. به نظر من بعضي وقتها بد نيست (خيلي هم خوبه) که بيخيال همه چي بشه! به قول فيلم ماتريکس ، Pull the plug کني و بيخيال همه چي! باز هوس اين فيلم رو کردم! لامصب نميدونم اين فيلم چي داره که بعد از n بار ديدن باز هم ميخوام ببينمش! عکس امروز رو روناک فرستاده. واقعا عکسهايي که ميفرسته قشنگه. تا تيکه ننداختين بگم که من اين روناک رو به خدا نميشناسم. حتي باهاش chat هم نکردم. ولي از عکسهاش خوشم مياد.

اين عکس منو برد به حدود 10 سال پيش. اون موقعها من زندگيم تو کوچه و خيابون بود و همش دنبال بازي و فوتبال. آخه اون موقع هنوز کامپيوتر نداشتم و يه آتاري قراضه بود که ديگه تمام بازيهاشو (هواپيما ، بکس ، دزد و پليس ، ماشين) چشم بسته تا ته ميرفتم واسه همين تو خونه بند نميشدم. هر روز عصر و جمعه ها ساعت 6 صبح ، ميرفتيم فوتبال. بازي من هم نسبتا خوب بود. هميشه سر نوشابه بازي ميکرديم و اکثر مواقع برنده بوديم. اولها که زياد امکانات نبود به سنگ و آجر دروازه ميذاشتيم و گل کوچيک بازي ميکرديم. بعد از يه مدت با بچه هاي بلوک (يه ساختمون بزرگ 4 طبقه 16 واحدي بود) رو هم پول گذاشتيم و يه مقدار لوله از يه جا که داشتن گازکشي ميکردن بلند کرديم و داديم که جوش بدن به هم و دو تا تير دروازه درست کرديم. چه دوران خوبي بود. هنوز اسم دوستام يادمه ، علي ، فرشيد ، سامان ، حميد ، مهدي ، يه حميد ديگه و ... يکي دو سال بعد خونمون رو عوض کرديم و ديگه يادم نمياد با بچه هاي محل فوتبال بازي کرده باشم. شايد هم هيچوقت ديگه بازي نکنم.
خودمونيم ها اين چند روزه چقدر وبلاگ من احساساتي شده! يه کم بايد بزنم تو سرش که مدلش عوض بشه...

زياد حال و حوصله مطلب نوشتن ندارم و به قول معروف مطلبم نمياد. بجاش اين چند روزه چند تا فيلم ديدم. به قول امير نه ريش بلند دارم نه موي بلند و نه سيگار ميکشم! تازه حرفهاي قلمبه سلمبه هم که نميزنم. پس اصلا بهم نمياد منتقد سينمايي باشم! ولي خب اينا که مينويسم نظرات شخصي خودمه.

Birthday Girl: يه فيلم (2001) نسبتا جالب با بازي Nicole Kidman  و Ben Chaplin که تو اين فيلم نقش يه دختر روسي رو بازي ميکنه. داستان فيلم هم ماجراي يه پسري (Ben Chaplin) که مسوول گاو صندوق بانک مرکزي شهره و توي يکي از اين سايتهاي اينترنتي يه دوست خارجي پيدا ميکنه و دعوتش ميکنه پيش خودش به انگليس. اين دوست خارجي (Nicole Kidman) در اصل يه کلاه بردار بوده که با کمک دوستاش ، اين جور افراد رو خر ميکردن و پولشون رو بالا ميکشيدن. اين يکي هم چون پول نداشته مجبورش ميکنن که گاوصندوق بانک رو بزنه. بعد از کلي ماجرا پسره ميفهمه که دختره حامله شده و دختره هم ديگه نميتونه پسره رو دو در کنه و ... به نظر من فيلم جالبيه و ارزش يه بار ديدن رو داره.
پيام اخلاقي فيلم: دوستيهاي اينترنتي عاقبت نداره!!!

Heat : يه فيلم (1995) توپ با بازي Robert De Niro و Al Pacino که تا حالا چند بار ديده بودمش ولي نه با اين کيفيت. ماجراي فيلم داستان يه گروه تبه کار (Robert De Niro و دوستان) که بانک ميزنن و آدم ميکشن و کارهاي بد ميکنن و يه پليس باهوش (Al Pacino) هم با وجود انبوه مشکلات خانوادگي مياد به جنگ با اونا... به نظر من تعريف کردن داستانش خيلي سخته ، چون نميشه هيچ جاش رو خلاصه کرد. ولي من از تيپ و مدل ريشهاي اين Robert De Niro خيلي خوشم مياد!

Cahnging Lanes: يه فيلم (2002) با بازي Samuel L. Jackson و Ben Affleck که ماجراي جالب و جديدي داره. دو نفر که هر دو بايد صبح به دو تا دادگاه برسن. يکي (Ben Affleck) براي يه پرونده مالي اداري ، اون يکي هم (Samuel L. Jackson) به خاطر اينکه زنش درخواست طلاق و جدايي مرد از بچه ها رو کرده بود. ولي تو راه رفتن به دادگاه ، اين دو نفر با هم تصادف ميکنن و در حين تعويض مدارک بيمه ، Ben Affleck يه پرونده که  مدرک معتبري هم بوده رو پيش Samuel L. Jackson جا ميذاره و با عجله ميره و تو دادگاه به علت عدم ارايه مدرک راي تقريبا به ضررش ميشه. از اونور Samuel L. Jackson هم دير به دادگاه ميرسه و خلاصه راي دادگاه به ضررش ميشه و از روي لج پرونده رو به Ben Affleck نميده و کلي بلا سر همديگه ميارن و ... اين فيلم رو ببينيد. فيلمبرداري جالبي داره و اکثر صحنه ها انگار با هندي کم فيلمبرداري شده و حرکات و زواياي دوربين خيلي جالبه.

در مورد فيلمها کسي نظري داشت بنويسه. يه چند کلمه اي در مورد عکس بنويسيد ، ثواب داره!

July 30, 2002 | 31 Comments

باز هم امشب کاپوچينو

باز هم امشب کاپوچينو بايد درست ميکردم ، باز هم اينا دير مطلب دادن ، باز هم پدر من در اومد ، باز هم شرمنده سه تا عمه محترمم شدم ، باز هم اعصابم خورده ، باز هم دارم وبلاگم رو که بيشتر از هر سايتي دوستش دارم دير مينويسم ، باز هم يه تصميم با خودم گرفتم ولي اين بار جدي! آخه اين بچه هاي کاپوچينو دوست ندارن من اينجا از مشکلات بگم ولي اينجا وبلاگمه و دلم ميخواد مينوسم. اما ديگه از گله و زاري خبري نيست. چون اين هفته آخري بود که کاپوچينو درست ميکردم. آخه بهشون اولتيماتوم داده بودم اگه يه روز قبل مطالب رو به من ندين من قهر ميکنم و ناز ميکنم و عشوه خرکي و کسي نميتونه ناز منو بخره! البته اگه يهو يه قيمت خفن بدن شايد بازم خر بشم ولي اين تو بميري ديگه از اون تو بميري ها نيست.
اينا حرفهاي خودم بود. اما به کاپوچينو حتما سر بزنين. آخه يه جورايي مدلش عوض شده و 9 تا قسمت جديد بهش اضافه شده و کلي پر بار شده. کيفيت مطالب هم تا حدودي رفته بالا. خلاصه اينکه اگه مثل من نيستين و از کاپوچينو خوشتون مياد يه فنجان بخوريد تا سرد نشده. من همچنان همون آب رو ترجيح ميدم!
عکس قشنگ امروز رو سهيل عزيز فرستاده. عکس خيلي باحالي بالاي وبلاگش داره. امروز که وبلاگش رو ميخوندم ديدم نوشته رفته فيلم Minority Report رو ديده! بدجوري بهش حسوديم شد. آخه هنوز نتونستم اين فيلم رو پيدا کنم.

الان اعصابم خورده و به همه گير ميدم. از نظر من (يکي نيست بگه نظر تو مگه چه ارزشي داره؟) و از نظر خيلي از آدمهاي اينکاره (اين شد يه چيزي) يه سايت بايد تمام و کمال باشه. يعني سايتي که يه گوشه يا همش نوشته باشه Under Construction سايت نيست. چون يه جورايي ، بيننده با ديدن اين جمله ديگه به سايت سر نميزنه. اين از روي آمار هم ثابت شده. يه نکته ديگه هم که معمولا بهش توجه ميشه مربوط به تگهاي Meta و قسمت Title يه صفحه هستش. در مورد تگهاي بايد بگم که من چيزايي تو بعضي سايتهاي دولتي و رسمي (ايراني) ديدم که جرات نميکنم در موردشون اينجا بنويسم. در مورد Title هم وقتي ديدين يه صفحه نوشته New Page 1 بدونين طراحش يا چيزي بلد نبوده يا اينکه بچه اش رو گاز بوده ، يا اينکه اين صفحه رو تو اتوبوس و در مسير رفتن به سر کار درست کرده! (منظور از title همون کلمه يا کلماتي که در سمت چپ نوار بالاي اينترنت اکسپلورر ديده ميشه. مثلا مال من نوشته Me, Myslef & Ehsan)
قبلا به عنوان مثال سايت مخابرات رو مثال زدم. چند وقت پيشها هم که سر زدم ديدم هنوز درستش نکردن! امروز داشتم تو سايت ITIran.com که مثلا تنها سايت IT در ايران است و خلاصه يعني آخر تکنولوژي و اينترنت و ... در ايران ، ميچرخيدم. متوجه شدم تقريبا نصف صفحات اين سايت اين مشکل رو داره! کافيه به صفحه اول اين سايت بريد. در اونجا دو رديف مطلب وجود داره ، تمام لينکهاي سمت چپ که به صفحات جديد ختم ميشوند (مثل اين) اين مشکل رو دارن! بابا رو قيافه سايت که اصلا وقت نذاشتين. ميگيم محتوا مهمتر بود! به اين نکات پيش پا افتاده توجه کنيد. فکر کنم يه کم زشت باشه. سايت امروز هم همين مشکل رو داره. يه چند تا (حدود 4200 تا) هم تقريبا مرتبط با ايران اينجا هست. حدود يک ميليون و شصت هزار تا هم در کل اينترنت هست! اينجا ببينيد.
* من وقتي که اين مطلب رو نوشتم اين وضعيت بود. حالا ممکنه اينجا رو بخونن و اصلاحش کنن. (اميدوارم)

حتما اين ماجراي شهر نو رو شنيدين. ببخشيد خانه عفاف! امروز داشتم فکر ميکردم من ممکنه پولش رو نداشته باشم ولي ميرم باهاشون صحبت ميکنم و يه سايت توپ براشون درست ميکنم بلکه با من رايگان حساب کنن. ولي کار خيلي خوبي کردن. ميدونين چقدر ايجاد شغل ميشه! کلي ملت بي زبون و بي عرضه هم به يه نوايي ميرسن! شايد هم يه کم ترافيک اين خيابون ولي عصر و جردن و روبروي پارک قيطريه و ... کمتر شد. راستي کاش زودتر مظنه قيمت هم بدن که مردم از الان پس انداز کنن و پول کنار بذارن. ولي چي ميشه ها! مثلا تو تلويزيون هم تبليغ کنن و قيمت بدن! واي چه جوکي ميشه! خدايا خودت آخر و عاقبت اين مملکت و مردمش رو خير کن!

راستي در مورد اون سوال لاک زدن ، شوشو يه توضيح جالب نوشته. حتما بخونيد شايد وسوسه شدين که لاک بزنين. ممنون از اين دوست خوب. البته يکي دو نفر هم تو نظرخواهي جالب نوشتن. دستشون درد نکنه.

امروز طبق عادت رفتم به وبلاگ کوروش (دريا و کوه) سر بزنم. يه آهنگ گذاشته بود تو وبلاگش که بدجوري منو برد تو حس! آهنگ کي اشکاتو پاک ميکنه ابي (البته به صورت midi). ياد خيلي از خاطرات گذشته افتادم. ياد دوستاي قديمي و خوبم (پسر) ياد اونايي که باهاشون تو مدرسه هم کلاس بودم. دوستايي که شايد هيچوقت ديگه نتونيم دور هم جمع بشيم. ياد اون روزاي خوب که واسه کنکور درس ميخونديم. اون شبهايي که اين آهنگ رو ميخونديم. اون دعواهايي که با هم ميکرديم. کارهايي که شايد الان ديگه حوصله انجامش رو نداشته باشم همه از کنکور عذاب کشيدن ولي ما بهمون خيلي خوش گذشت. باور ندارين از محمد رضا بپرسين. اين يکي دو روزه هم که اعصابم خورد بود. اين ايده وبلاگ گمنام هم افتاده بود تو ذهنم خلاصه اين فايل رو انداختم تو winamp و هي چرخيد و چرخيد. بعدش رفتم يه دونه وبلاگ ساختم و خودمو توش خالي کردم. البته ميدونم کار احمقانه اي و فايده اي نداره. کوروش آخه مگه آزار داري با احساسات مردم بازي ميکني؟؟ مگه خودت احساسات نداري؟؟ اصل آهنگ ميگه کي اشکاتو پاک ميکنه ، شبا که گريه داري ... ولي من که بلد نيستم گريه کنم. شايد اصلا اشک ندارم!

July 29, 2002 | 36 Comments

يه نکته بگم. اين

يه نکته بگم. اين مسافرت شمال رو من آدمهاشو انتخاب نکردم و غير از چند تا از دوستاي نزديکم که اصلا وبلاگ هم ندارن و چند نفر ديگه که ديروز اسم بردم و نيومدن ، شخص ديگه اي رو دعوت نکردم و خلاصه اينکه انتخاب و اولويتي در کار نبوده. در ضمن اين مسافرت قرار بود کاپوچينويي باشه که تصميم گرفتن تعدادش رو زياد کنن. اما با اين تفاسير نيماي عصيان يه سري افشاگري جالب کرده که حتما بخونيد. راستي نويسنده وبلاگ درد و دلهاي يک بسيجي يه مسافرت مشهد ميخواد راه بندازه. منم اينجا اعلام کردم که اونايي که ميخوان برن حتما باهاش تماس بگيرن.
از اين عکس امروز خيلي خوشم مياد. يادتون باشه يه بار يه سوالي کردم ولي زياد ملت تحويل نگرفتن. اين بود که دخترها وقتي لاک ميزنن چه احساسي دارن؟ آخه اگه دقت کرده باشين اولا خيلي دوست دارن اظهارش کنن و ديگه اينکه در هر حالتي ممکنه لاک بزنن! حتي موقع chat کردن!

در راستاي بحث آهنگهاي جوادي ، پريروز (مطلب قبلي) آقا مسعود بازم يه مطلب قشنگ تو نظرخواهي نوشت. منم يک کم ميچسبونم بهش و ميذارم اينجا. راستي تو اين نظرخواهي همه چي پيدا ميشه! از شير مرغ تا جون آدميزاد!

آهنگ جواتي ، فضاي جوادآلود و جواد يساري:

آهنگ جواتی رو باید توی فضای مناسبش شنید ، اونایی که با جواد یساری مخالفین ، این فضا رو تصور کنین:

پیکان 58 جوانان

نمای بیرون: رنگ سبز سیر (قرمز گوجه يا زرد قناري يا اگه جديد و پلاک ليزري بود سفيد يخچالي هم ميشه!) ، دور گلگیرها استیل، شاسی ماشین خوابیده، رینگ اسپرت، لاستیک پهن، قسمت بالای شیشه جلو دودی شده یا رنگ سبز کمرنگه، چراغ مه شکن، اگزوز دوشاخه استیل با زنجیر آویزون بدون صدا خفه کن

نمای داخل: روکش صندلیها قرمز، ارتفاع صندلیهای جلو کم ، پشتی صندلی بالا ، دتده کوتاه ، سر دنده گل منگلی ، روکش فرمون نارنجی ، زیر فرمون یه تیکه پارچه سبز گره خورده ، یه مشت سیم و فیوز هم زده بیرون ، داشبورد چوبی براق، کلید داشبورد آویزون به قفل با یه جاکلیدی قلبی ، يه دونه از اين کارتهاي تلفن ژاپني که عکس يه زن و مرد کنار ساحل همديگرو بقل کردن روي جاسيگاري جلوي ماشين ، آینه پهن ، یه طرف آینه دماسنج چسبیده ، یه ورش یه ساعت کامپیوتری که نیم ساعت عقبه ، یه تسبیح از آینه آویزون شده ، اسکناسهای لوله شده که توی سوراخهای جلوی داشبورد فرو شدن ، یه قبض جریمه جلوی شیشه ، بقیه قبضها روی آفتابگیر بالای سر راننده با کش بسته شدن ، سمت شاگرد آفتاب گير نداره ، شیشه بالابر فقط سمت راننده ، یه دونه شیشه بالابر توی داشبورد ، یه پیچ گوشتی دسته زرد فرو رفته به صورت اریب تو در سمت مسافر ، یکی تو در سمت راننده ، کمربند ایمنی لوله شده یا اینکه به رخت آویز بالای صندلی عقب بسته شده ، سقف ماشین قسمت بالای سر راننده سیاه و لکه ، دو تا باند خربزه ای پایونیر عقب ، دو تا دایره ای جلو ، دو تا از اين تيوتر کوچيکها بالاي شيشه جلو در طرفين ، سیستم پخش فوق پيشرفته پايونير يا کنوود با کنترل از راه دور که پلاستیک روش هنوز برداشته نشده (قیمت سیستم صوتی به اندازه خود ماشینه) ، سرعت سنج و عقربه دور موتور کار نمیکنن ، راننده با پشت مو و سبیل ، پیرهن چارخونه طوسی ، زیرش تی شرت سبز ، شلوار شیش جیب گشاد با کمربند پهن ، کفش سفید یا دمپایی ابري ، ساعت مچی سیکو پنج ، سیگار دست چپ ، دست چپ به طور کامل از پنجره بیرون.

ديد از ناظر بيروني: يه ماشين که مثل اين هوندا سيويک جديدا خوابيده کف خيابون و هي لايي ميکشه و به جاي بوق ازش صداي عجيب غريب در مياد (صداي واق واق سگ ، صداي خروس ، صداي يه نفر در حال زور زدن ، صداي يه زن در حال جيغ زدن ، صداي ترمز ناگهاني ، بوقهاي 11-10 بنزي که روي کاميون ميذارن و انواع اقسام صداهاي ناهنجار ، باور کنيد تک تک اين بوقهايي که اسم بردم رو من شنيدم) ، صداي تيس تيس ريزي که مدام از سيستم صوتي ماشين شنيده ميشه (در بعضي موارد اين صدا به اوبس اوبس هم تبديل ميشه)

ديد از ناظر داخلي: معمولا ناظرهاي داخلي تو بحر زيور آلات داخلي ماشين هستن و اکثرا از صداي گوشخراش ضبط چيزي نميشنون و بعضي وقتها از ترس صندلي رو محکم فشار ميدن.

حالا خدا وکیلی بگین چیزی به جز جواد یساری تو این شرایط میشه گوش داد؟

آقا دروغ چرا ولي من از اون آدمهايي هستم که حاضرم بيشتر از قيمت خود ماشين براي سيستم صوتيش پول خرج کنم! آخه عشق اين چيزا دارم. البته زياد خوشم نمياد صدا بلند کنم ولي دوست دارم بهترين و قويترين سيستم ممکن رو ببندم! يکي نيست بگه تو اول برو خود خر رو بخر بعدا برو سراغ پالنش!

حيف که نميخوام اينجا خصوصي بنويسم. يعني ميخوام ولي نميشه! دلم پره ولي چون از وقتي که بيننده هاي اينجا زياد شده ديگه نميتونم با خيال راحت بعضي از حرفهاي دلم رو بنويسم ، تصميم گرفتم برم يه وبلاگ گمنام درست کنم. تا بتونم هرچي که واقعا دلم ميخواد توش بنويسم. حرفهاي بد و خوب. فقط واسه اينکه خودم رو خالي کنم. اميدوارم کسي نتونه پيداش کنه! الان ميگن اين پسره ديوونه شده! مگه نبودم؟

July 28, 2002 | 35 Comments

ديشب ميخواستم مطلب بنويسم

ديشب ميخواستم مطلب بنويسم ولي وقتي رسيدم خونه نتونستم طاقت بيارم و گرفتم خوابيدم. اول از همه اين افراد توي عکس رو معرفي ميکنم. اين تنها عکسي بود که با خيال راحت ميتونستم بذارم اينجا:
از راست به چپ دوست خيلي خوبم آرش (زياد اهل اينترنت نيست) ، حاجي (راننده اتوبوس) ، دوست خوبم مهدي (اصلا اينترنت به گروه خونش نميخوره) ، مهدي (شاگرد شوفر اتوبوس). اوني هم که وسط همه خم شده خودم (احسان) هستم. حالا حکمت اين عکس...
من خيلي دلم ميخواست که يه برنامه شمال راه بندازم و به قول معروف سرم درد ميکنه واسه اين کارها و برنامه ها و تا جايي که بتونم از خودم مايه ميذارم. خلاصه اينکه با چند نفر صحبت کردم و پايه هاي اصلي جور شدن. البته اين سري يه جورايي قبل از سفر اعصابم خورد شد. آخه برنامه ريزي و آمار گيري و اين چيزا با من بود و تا حدود 12 نصف شب روز پنج شنبه حدود 40-45 نفر ميخواستن بيان و تازه اين تعداد هم چند روز گذشته صد بار عوض شده بودن! خلاصه اينکه به يه چند نفري که شديدا پايه اومدن بودن ، نه گفته بودم. آخه ظرفيت اتوبوس 37 نفر بود. به بچه ها گفته بودم که نهار خودشون بيارن تا هزينه سفر هم يه کم کمتر بشه ولي آخرش طاقتم نگرفت و پنج شنبه شب با کمک محمد رضا رفتم دنبال خريد جوجه و بساط که واسه نهار تو جنگل کباب کنيم و يه کم بيشتر خوش بگذره. قرار ما صبح ساعت 5 و نيم بود. با هزار تا دعا و صلوات بالاخره بچه ها تا ساعت 6 و ربح جمع شدن و در اين لحظه بود که حسابي زور به فشارم اومد! آخه دوستان خوشقول کم لطفي کرده بودن و فقط 32 نفر اومده بودن و من از کسي پول نگرفته بودم و کل اتوبوس رو دربست کرايه کرده بودم! تازه به خيلي از دوستام هم جواب نه گفته بودم. ولي اينا زود فراموش شد. چون از لحظه حرکت تا موقع برگشت همش خنده و بزن و برقص بود و حسابي خوش گذشت. آدمهاي خوبي هم اومده بودن:
آرش و مهدي و شبير که از دوستاي قديمي خودم بودن. امير بيچاره در بستر بيماري با مرگ دست و پنجه ميزد و نتونست بياد! خورشيد خانوم و پينک فلويديش اين زوج جدايي ناپذير ، محمد رضا و پرستو ، علي عسگري و عليرضا ، حسين درخشان به همراه دوستش شاهين و مرجان ، علي پيروز و دو تا از دوستاش به اسمهاي حسام و علي ، نيما و دو تا از دوستاش به اسمهاي سامان و فاروق ، بابک و خسرو و گيتا ، نيماي سايت پندار و امير قويدل و امين رجايي به همراه دو تا از دوستاش به اسمهاي نادر و کيان ، آرش سايت آينه ، امير حسابدار ، آشنا چهره غريب ، نفيسه دوست خوب و عکاس حرفه اي ، دوست خوبمون نادر. (فکر نکنم کسي از قلم افتاده باشه!!)
من دوست داشتم خيلي هاي ديگه هم با ما بودن! يکي که از کاپوچينو خوشش نميومد! ، يکي عروسي دوستش بود ، يکي که تولدش بود ، يکي که باباش نميذاشت ، اين يکي هم بهش اجازه ندادن ، خيلي ها در دسترس نبودن ، به يه سري هم به خاطر اينکه ظرفيت اسمي پر شده بود نه گفته بودم! سينا هم که براش مشکل پيش اومده بود. به موبايل شاهين دلتنگستان و پژمان يه وجبي هم هرچي زنگ زدم ميگفت مشترک مورد نظر خارج ميباشد! خلاصه نشد که بشه!
دلم ميخواست همه سفر رو بنويسم ولي بيخيال شدم. فقط هر مدل ديوونه بازي که انتظار ميرفت و نميرفت ، داخل و خارج ماشين انجام شد و همينجا خدا رو هزار مرتبه شکر ميکنم که کسي بهمون گير نداد! وقتي يه اتوبوس وسط جاده عباس آباد بزنه کنار و يه عده پسر و دختر بريزن پايين و بزن برقص راه بندازن ، اونم کنار جاده چي ميشه! رفتنه از مسير عباس آباد رفتيم و يه جا تو جنگل نهار خورديم. وسايلمون زياد کامل نبود ولي جوجه کبابش خوب شد. بعدش هم رفتيم تا لب دريا و از مسير جاده چالوس برگشتيم. موقع برگشت مثل هميشه پليس يادش رفته بود که ورودي جاده چالوس رو از کرج ببنده و خلاصه اينکه يه جا نرسيده به کندوان ماشينها به هم رسيده بودن و حدود 2 ساعت تمام ماشينها بي حرکت مونده بودن. متاسفانه اکثر هفته ها همين وضعه. بچه ها آخرش خسته شده بودن ديگه. بعد از اينکه جاده وا شد يه فيلم گذاشتيم و تا نزديک کرج همه تو بحر فيلم بودن و من هم از فرصت استفاده کردم و خوابيدم! آخه داشتم يه جورايي ميمردم از سردرد و حسابي خسته شده بودم. آخه خوشبختانه يا متاسفانه کارها گردن خودم افتاده بود. هوا هم برعکس هفته هاي قبل آفتاب نبود و بعضي وقتها يه نمه بارون هم ميزد. البته گرم بود. اتوبوس از اين ولوو هاي توريستي بود و سيستم تهويه و کولر و بساط صوتي تصويري رديفي داشت. (جالب اينکه خود راننده همش جواد يساري و هميرا و چند تا نوار ترکي داشت!! مطلب قبلي رو بخونين...)
برو بچه ها که اينترنتي باشن (بعضي از خارجيهاشون ديگه خود اينترنت بودن!) ، حتما تکنولوژي زده هم هستن و تا دلتون بخواد انواع اقسام دوربينهاي ديجيتال و عادي پيدا ميشد! اين ملت هنر مند هم فِرت و فِرت عکس ميگرفتن و دوربينهاشونو ميکشيدن به رخ همديگه! من گدا هم که دوربين ديجيتال امير رو گرفته بودم ولي خودم که اصلا وقت نميکردم و دادم عليرضا و گفتم هر جا ديدي خوبه اون دکمه مشکي رو فشار بده!
حدوداي 12 خسته و کوفته رسيديم تهران ولي مثل همه سفرهاي شمال خوش گذشت و من يکي که راضي بودم. خيلي تلاش کردم که به بقيه هم خوش بگذره و همه چي تقريبا روبراه باشه. نميدونم چقدر موفق بودم و چقدر به بقيه خوش گذشت. به هر حال تو اين برنامه هاي جمعي همه چي صد درصد مطابق ميل آدم که نميشه. با اينکه خيلي خسته شدم اما اولين نفري که واسه برنامه بعدي اقدام ميکنه بازم خودم هستم.
به احتمال زياد تک تک اين افرادي که نام بردم ، ماجراي ديروز رو از زبون خودشون و تو وبلاگشون به صورت تصويري مينويسن. پس اگه خواستين به اونا هم سر بزنين.
من خودم يه گزارش تصويري از اين مسافرت هم درست کردم ولي چون احساس کردم شايد بعضيها نخوان عکسشون بره رو آنتن ، واسه همين بهش لينک نميدم تا اجازه بگيرم. هرکي هم تونست خودش پيدا کنه ، به بقيه نگه لطفا!

راستي اون مطلب ديروز آقا مسعود رو ميخوام يه کم کامل تر کنم و فردا بذارم تو وبلاگم. پس از الان تا فردا کسي حق نداره ازش استفاده کنه! (چقدر هم ملت از من حساب ميبرن! بعضي وقتها که اين جملات کپي رايت رو زير بعضي از وبلاگها ميبينم ميزنم زير خنده!) اين وبلاگ کاکتوس هم بخونيد. جديدا گير داده به من و چند نفر ديگه و جالب مينويسه.

July 27, 2002 | 41 Comments

امروز يه وبلاگي که

امروز يه وبلاگي که ظاهرا تازه تاسيس هم بود ميخودنم، يه چند خطي در مورد من نوشته بود و از من به عنوان کسي که اخبار وبلاگستان رو ميده ، نام برده بود... آي زور به فشارم اومد که نگو! حالا ممکنه بعضي وقتها در مورد يه وبلاگ که خوشم اومده نوشتم ولي هيچوقت دوست نداشتم اينجا اخبار بنويسم و اين چيزا! بگذريم...
من همه مدل آهنگ گوش ميکنم. از فرنگي گرفته تا سنتي! با کلاس و جواد! بعضي وقتها ميبينم يه سري ميشينن در مورد فلان آهنگ فلان خواننده خارجي بحث ميکنن و خلاصه يه جورايي خودشون رو اِندِ (ende) کلاس ميدونن. حالا که اينجوريه ، من از همينجا اعلام ميکنم که کاملا بي کلاس و جواد و جوات و منيژه و ... هستم. چون اين آهنگهاي دامبولي رو به آهنگهاي خارجکي و به قول بعضيها با کلاس ترجيح ميدم و باهاشون بيشتر حال ميکنم. آخه مثلا تا وقتي جواد يساري و عباس قادري و جلال همتي هستن (چه عتيقه هايي هم مثال زدم!) ، من رو چه به پينک فلويد و اين قرطي بازيها!! دروغ چرا اين winamp من هم اکثر اوقات داره ايراني پخش ميکنه. هر مدل تيکه هم دوست دارين بندازين.
نميدونم تا چه حد به شانس و قضا و قدر و اين چيزا اعتقاد داريد. امروز چند جا ميخواستم برم و همه با تاکسي. از شانس من همش به جاي تاکسي و خطي ، از اين سواري هاي مسافر کش بود. از اين تريپهاي پيکان جوانان ، شيشه دودي و رينگ اسپورت. تا اينجا چيزي نبود ولي جالب اين بود که هر سه تا ماشين يه نوار گذاشته بودن و جالبتر اينکه من که سوار ميشدم به يه آهنگ ميرسيد!
ليلا فروهر: چي صدا کنم تو رو ، تو که ار گل بهتري...
ممکنه معني خاصي داشته باشه!!؟؟

باز هم براي بار چندم ميگم که اين سبک نوشتن (مطلب پايين) از من نيست و من اينا رو با تقليد از نوشته هاي ديگه مينويسم. حالا نميدونم خوب از آب در مياد يا نه...

اندر احوالات شيخ الرئيس ابو علي سينا مطلبي

آن قامتي افراشته ، آن جمال و جلال را داشته ، آن شرف را از نامش اعتبار ، آن اعتبار عالم بر وجودش قرار ، آن شير بيشه تحقيق ، آن شجاع وبگرد صدّيق. يگانه مرد عالم جرايد ، خاصه در تمام ظرايف و زوايد ، يه هر جريده مُسبّبي ، مولانا و مرادنا ابو علي سينا مُطلّبي.
گويند شيخ از اهالي طهران بود ، ذوالقدر و الامتنان. در تمامي ديار وبلاگستان ، قدرت و اعتبار و مقام او را کسي طاقت نبود ، چنان که اصحاب البلوگ ورا شيخ الرئيس ناميدند و بدين سان ، نيکو لقب همي گشت.
از کرامات شيخ ما اينست که وي روزگاري از براي دل خود مينوشت ، روزي ز سر شوق دوستان را به ضيافت گرد همي آورد و سنگ بناي جريده کاغذ اخبار نهاده شد و صنعت جريده را به بلاد عرب و عجم انتقال همي داد ، از مصر و عثماني تا خاور دور ، تمام عالم بي نياز گردانيد. روزنامه از القاب وي مشتق گرديد و بدين راه سيم و زر اندوخت و نعم المطلوب.
آورده اند شيخنا به صبح اندر که از منزل بيرون شدي ، دفتر روزنامه ها طي کردي ، زير سايه درختي ، نان و انگوري مهيا و قيلوله اي کوتاه ، عزم کار کردي و جوياي لقمه ناني طيّب و هو خير الرازقين. دير زماني بدين منوال همي گذشت و شيخ را روزي به خلوت انديشيدن گرفت. ديناري کثير براي زمستان اندوخته بود ، به يکباره شوريده حال به بازار شد. کامبيوتري ابتياع نمود و باقي عمر در کنار آن سکني گزيد. در حالات نشستن شيخ در پس آن آمده است که ميزي ساخت مرتفع به يک وجب و چهار انگشت ، بي نياز از صندلي به شيوه چين باستان بر روي زمين مينشست ، چهار زانو و وبگردي ميکرد.
نقل است که درويشي در آن ميان از او پرسيد که " عشق چيست؟ " گفت: " امروز بيني و فردا و پس فردا "  آن روزش روزنامه بستند و ديگر روز وبلاگ ساخت و سوم روزش وبلاگ نوشت؛ يعني عشق اين است. روزي نگذشت که تمامي ياران و اصحاب همي کردند و حياتي نو در وبلاگستان راه انداختند ، چنان که سام فرزانه از ترسهايش نوشت و اميد معماريان کنجي بر گزيد.
شيخ را پسري بود شهره شهور ، در هنگام تولد بر سر اسم او بحث بالا گرفت و گروهي وبگردک و گروه ديگرد وبگردچه انتخاب کرده بودند. شيخ همگان را فرياد سر داد: خاموش مانيد و بدين سان فرزند ماني نام گرفت.
گويند در اوقات پايان حيات ، هفتاد و هفت وبلاگ و روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و سالنامه و فصلنامه ، مديريت مينمود و انبوه کثيري از نصايح او سربلند. وصيت همي نمود مر دوستان را ، که پس از او ، در کنار آرامگاه يک روزنامه فروشي و يک کافي نت احداث همي گردد. روزي که به بهانه وبگردي ، ترک منزل کرده بود ، در وب گم گشت و ديگر باز نيامد... و مشيت الهي بود لن يتغيّر...

July 25, 2002 | 41 Comments

تو نظرخواهي ديروز يه

تو نظرخواهي ديروز يه آدم خيرخواه پيدا شد و يه چيزي نوشت که من ميخواستم پاکش کنم ولي بيخيال شدم. فقط دو تا خواهش. اول اينکه لطفا بحث سياسي تو نظرخواهي راه نندازين که من اگه ببينم داره از حد خارج ميشه پاکشون ميکنم. ديگه اينکه لطفا به مقدسات توهين نکنيد. درسته حالا يه سري مطالب من جنبه طنز داره ولي به خدا مسلمون هستم و يه سري اعتقادات براي خودم دارم. دليلي هم نميبينم در اين مورد اينجا توضيحي بدم. پس اگه کسي هم چيزي ميگه ، چه موافق چه مخالف از قول خودش بگه و با مسجد جمکران و ... شوخي نکنه. ممنون.

آقا اين وبلاگ يه جورايي وقايع التفاقيه هم هست! و من اين مدل نوشتن رو (به صورت کنترل شده) دوست دارم. در مورد حسين هم اگه يه سر به وبلاگ انگليسيش بزنيد ، خودش اعلام کرده بود. در ضمن من بدون اجازه در مورد کسي نمينويسم. ولي حالا در راستاي اينکه ديروز به من گير دادن که اينقدر ننويس کجا بودي و خوش گذشت و اين حرفها ، خب جاي همه پر! من امشب اصلا جاي خوبي مهمون نبودم و اصلا هم خوش نگذشت و اصلا هم شام خوشمزه نبود ، اصلا هم حرفهاي خوب نزديم ، يه آقاي online هم از اين بلندگوهاي خوشگل واسه کامپيوترش نداره ، تازه مانيتورش هم 17 اينچ نيست ، تازه اصلا هم ما رو تحويل نگرفت ، تازه ... (به قول مشهدي ها والچُپّه!!)

يه سري نکات تو طراحي يه سايت هست که معمولا به علت عجله فراموش ميشه. ولي به خدا واسه يه سايت رسمي و احيانا دولتي افت داره که هنوز Title سايتش به صورت default هستش و مثلا New Page 1 يا Untitled 1  ديده ميشه!

بيبينيد اين کاکتوس چي نوشته ، يه شوخي خيلي جالب با چند تا وبلاگ کرده ، البته از اون مطلبي که در مورد من نوشته بود زياد نخنديدم ، ميتونست خيلي باحال تر و خنده دار تر بنويسه. ولي اون مطلبي که در مورد نازبانو نوشته بود توووووپ بود! من که کلي خنديدم.خدا عمرش بده ، اول همين مطلبش هم يه جمله نوشته ، که فکر کنم دقيقا به منظورش رسيد!

امروز تهران (البته بعضي قسمتها) يه کم قيافه اش فرق داشت.  قدم به قدم ايستگاه صلواتي گذاشته بودن و شربت ميدادن ، يه سري وانت و کاميون هم تو خيابون ميرفتن و نوحه پخش ميکردن ، آدم ناخودآگاه ياد دوران جنگ مي افتاد ، موشک بارونها ، قايم شدن تو زيرزمينها و پناهگاهها ، باز هم داشتن شهيد مياوردن ، شهيد هايي که اگه اين مدت (حدود 20 سال) تو سردخونه هم ميموندن ، فکر نکنم چيزي ازشون ميموند. اين سري هم 570 تا عزيز آورده بودن که 570 تا خانواده شايد هنوز اميدي واسه برگشتش اين عزيزان ، چشم به راه بودن. خانواده هايي که امروز همشون سر کوچه ها واستاده بودن. من اصلا نميخوام در مورد حکومت و دولت و نظام و سياستهاي اونا در موقع جنگ و اين چيزا صحبت کنم. من خودم اگه اون موقع شرايطش رو داشتم ، فکر نميکنم جرات اين رو داشتم که برم جونم رو بذارم کف دستم و بجنگم. اين همه آدم رفتن جنگ. يه سري اجباري رفتن ، يه سري هم از روي علاقه ، از روي اعتقادشون. حالا يه سري اعتقادشون دفاع از جان و مال مردم و ميهن بود ، يه عده هم از لحاظ فريضه ديني و اسلامي خودشون رفتن و جنگيدن و همه شهيد شدن. يه عده هم اسير شدن. بعضي هاشون هنوز زنده هستن و خبري ازشون مياد ولي بعضيها حتي خبر شهادتشون هم نيومد. قبل از همه اين صحبتهاي حکومت و دين و آيين ، يه چيزي هست ، مگه اينا همه دوست و آشنا و همسايه و فاميل دور و نزديک ماها بودن؟... تو فاميل ، ما شهيد نداريم ولي دو تا دوست خيلي خوب دارم که پدراشون از فرماندهان ارشد ارتش بودن ، يکيشون دو سه سال پيش پدرش بعد از 14-15 سال اسارت آزاد شد ، اون يکي هم هنوز اميدوارن يه خبري از صليب سرخ در مورد سلامتيش برسه. يه سري هم (به نظر من بدشانس ترين گروه) جانباز و شيميايي و معلول برگشتن و تا آخر عمر محکومن که زجر بکشن. همه ميدونن که جنگ ما نابرابر بود. يکي ميگفت قدرت نظامي عراق ، چه از لحاظ نفرات و چه از نظر تجهيزات 37 به 1 بود. يه جنگ کاملا نابرابر. راستي اين عزيزان به چه گناهي کشته شدن يا اينهمه زجر کشيدن؟ کي ميخواد اون دنيا جوابشون رو بده؟ مگه اينا هم نميتونستن مثل امثال من زندگي خودشون رو کنن؟ من که نقشي نداشتم پس نبايد حرفي هم بزنم و نظري هم نبايد بدم. پس بگذريم...

* مطالب اين چند روز از کيفيت افتاده ولي من همچنان مينويسم! ايشلا فردا يه مطلب خوب تر بنويسم...

راستي من يه چيزي در مورد PersianBlog شنيدم ولي هنوز مدرکي نديدم و نميدونم درسته يا نه! ميگن که اين سايت يه محدوديت 100 کيلوبايت در ماه داره!!! يعني اگه نميتوني 100 کيلوبايت بيشتر تو وبلاگت بنويسي. واسه اين کار بايد يکي از مطالب قبلي رو حذف کنيد. ميگن اين پيغام رو خود سايت ميده. اگه کسي چيزي ميدونه بگه و اگه مدرکي ، لينکي چيزي هم بده خوب ميشه.

July 24, 2002 | 26 Comments

آقا سياوش عزيز (روزهاي

آقا سياوش عزيز (روزهاي نوجواني) يه صفحه درست کرده و تمام لوگوهاي موجود ، به همراه لينک زيرشون گذاشته اونجا. به نظر من کار خيلي خوبي کرده. چون اگه کسي ميخواد به وبلاگي لينک بده فقط کافيه از اون کدهاي اونجا استفاده کنه. سياوش جان دستت طلا. اين سياوش استعداد خوبي داره به نظر من. قيافه وبلاگش هم خودش درست کرده که کلي شيک و با کلاس شده! آدم وقتي بهش سر ميزنه ياد اون جک ميوفته که يارو ميگفت تريپ مشکي رو عشقه!!
امروز از ساعت 3 تا 7 داشتم نامه جواب ميدادم ولي مگه تموم ميشه! اگه به من نامه ميفرستين از 1 دقيقه تا 1 هفته بعد ميتونم جواب بدم.

امشب شام مهمون سينا خان وبگرد بودم. البته زحمت شام با همسر ايشون بود. جاي همه خالي. جد بزرگوار وبلاگهاي فارسي هم به همراه همسرش (مرجان) بود. خيلي آدم باحاليه! آقا الان بگم هر کي هر برداشت منفي و بد از حسين داره به ضمانت من بريزه دور که من کلي خوشم اومد ازش. (يکي نيست بگه کي ميخواد خودتو تضمين کنه!) کلي خوش گذشت. من که تا ميخواستم به حسين نگاه کنم چشمام سبزي (بر وزن سياهي!) ميرفت! آخه يهو ياد اين بالاي سايتش مي افتادم. از هر دري صحبت شد! حسين و مرجان و بقيه هم کلي تيکه در مورد ساخت وبلاگ و اين چيزا به من انداختن. نيوشا توکلي که عکاس معروفيه هم بود و يه دوست خيلي خارجي (هلندي) داشت. حسين و مرجان و نيوشا و اين دوست خارجي (که واسه خودش اسم امير حسين هم انتخاب کرده) و خورشيد خانوم و پينکفلويديش هم که همش خارجکي حرف ميزدن و من و سينا هم به کار خودمون رو ميکرديم! البته خوشبختانه تقريبا ميفهميديم که چي ميگن فقط حواسمون بود يه وقت در مورد ما چيزي نگن. حسين يه دوربين ديجيتال خيلي خارجي هم داشت که همه کار ميکرد. يکي از کارهاي پيش پا افتاده دوربينه عکس گرفتن بود. قيمتش هم خيلي زياد بود ، يه چيزي تو مايه هاي گرون! نميدونم تا حالا اين بازي The Sims رو ديدين يا نه. اين بازي يه جورايي انگار خيلي مود علاقه حسين و سينا است! هر دو کلمه که حرف ميزدن ، يه گريزي هم به اين بازي ميزدن. راستي سينا هم يه مدت مثل خودم معتاد بازي Dope Wars شده بود که يه بار هم در موردش نوشتم. خلاصه اينکه من فکر ميکردم آدم بزرگها بازي نميکنن ولي فهميدم که خيلي ها مثل من هنوز کشته مرده بازي هستن. حسين هم که انگار اينترنتِ خونش اومده بود پايين و اين خطهاي مسخره ايران بهش نميسازه و خلاصه کمبود سرعت تو چشماش موج ميزد. ولي خوب شد! حالا ميفهمه ما بدبخت بيچاره ها چي ميکشيم و با چه زجري وبلاگ مينويسيم...
اگه کسي ميخواد معرفت و مرام رو ياد بگيره بره پيش سينا. هفته پيش من يه لحظه يه چيزي از دهنم در رفت و گفتم منم يه چيزي (چه چيزي!!) ميخوام!  امشب که خونشون رفتيم ديدم برام کنار گذاشته! دستش درد نکنه که دل يه جوون رو شاد کرده!

من ، شاهين و پژمان و چند نفر ديگه رو هم ببينم ديگه خيالم راحت ميشه و سر آسوده بر بالين مي نهم! (بابا ادبيات) البته يه چند نفر ديگه هم دارن تابستون ميان ايران و ميشه از نزديک ملاقاتشون کرد...

* اين دو سه روزه خيلي اينجا بي نظم شده. چند روزه که ميخوام چند تا لوگو اضافه کنم ، قالبهاي فارسي رو تکميل کنم ، يه دستي به سر روي اينجا هم بکشم ولي با يه مشکل عمومي به اسم کمبود وقت مواجه هستم. بايد صبحها يکي دو ساعت زودتر بيدار شم. ايشالا که درست بشه مگرنه بايد کرکره اينجا رو بکشم پايين.

July 23, 2002 | 43 Comments

سلام. (خيلي وقت بود

سلام. (خيلي وقت بود که تو وبلاگم سلام نکرده بودم.) من خيلي اين دو سه روزه گرفتار شدم. البته همش الکيه و خودمو مسخره کردم. بايد يه تصميم جدي بگيرم و يه کم از اين درگيريهاي کاذب بيام بيرون. خلاصه شرمنده اونايي که ميان اينجا و چيزي جديدي نميبينن. يه عالمه نامه دارم که بايد جواب بدم. بايد به يه سري از Comment ها هم جواب بدم. امروز هم متاسفانه نميتونم چيزي بنويسم. ولي يه چيزي دارم که به نظر خودم خيلي جالب و با معني بود. خرمگس عزيز از سفر برگشت. سفري که من خودم اينا (چند تا از دوستانم) رو راه انداختم و منم قرار بود با اينا باشم ولي مثل اينکه قسمت نبود. البته مثل اينکه بيچاره الان بدجوري مريض شده! به قول معروف آب و هواي ايران بهش نميسازه و هنوز عادت نکرده. (فکر کنم ميگن آب به آب شده! چميدونم دقيقش چيه!) خلاصه اينکه دستاور سفرش يه مصاحبه است.. البته پريروز اينو گذاشت تو وبلاگش ولي چون يهو مريض شد اجل بهش فرصت نداد و ديگه نتونست Publish کنه ولي چون وصيت کرده بود ، خودم چند ساعت پيش اين کار رو کردم.

اين مطلب رو من دقيقا از وبلاگ خرمگس نقل ميکنم. حتما بخونيد که اگه نخونيد نيمي از عمرتون بر فنا شده! اگه دوست داشتين اينجا هم نظر بدين. ولي اونجا (يعني وبلاگ خودش) هم حتما بايد نظر بدين.

من (امير) از خارجه امدم! در بدو ورود به علت اهميت اين سفر تاريخي سياسي مذهبي به يارويي با من مصاحبه کرد که مشروح اين گزارش را مشا هده مي کنيد...

يارو: سلام ! به وطن اسلامي خوش آمديد.

من: سلام! خيلي ممنون.

يارو: مي شه ارزيابي کلي خودتون رو از اين سفر بگين؟

من: ما خيلي بد بخت و بيچاره هستيم.

يارو: مي شه واضح تر بگين!؟

من: ببينيد, اولش کلي يه جاي آدم مي سوخت وقتي مي ديدي که اين عرب هاي سوسمار خور اين همه خوش هستند و چه امکاناتي دارند و با وجودي اينکه مثل ما مسلمون هستند چقدر آزاد هستند بعدش که مي ديدي اين سوسمار خورها وقتي مي فهمند ايراني هستي روشونو بر مي گردوندند ديگه به آتش کشيده مي شد آن شريف عضو بدن.

يارو: اي بابا, يعني چي؟!! مگه شما کشور دوست و همسايه سوريه نرفته بودين؟!

من: همسايه بودند ولي من دوستي نديدم.

يارو: پس چي مي گفتي که اونجا دوستاي لبناني پيدا کردي!!

من: آخه به اونا گفتيم يوناني هستيم! نگفتيم ايراني هستيم!

يارو: پس عزت و شرف ايراني چي؟!

من: فکر کنم چند سالي هست که همشو فروختند رفته!

يارو: اونجا شما رو کدوم هتل برده بودند؟

من: آشغالترين جاي ممکن! فکر کنم واسه اين بود که ما خيال کنيم همه جاي سوريه اين مدلي است و کلي به کشور آباد خودمون بباليم.

يارو: لبنان هم رفتين؟! مي گن اونجا خيلي قشنگه.

من: خودت مي گي قشنگه, پس حتماً نرفتيم ديگه!

يارو: راستي مسوولي که همراهتون بود کي کي بودش؟!

من: يه اقاهه بود از طرف نهاد مقام... اسمش مهندس فلاني بودش, يه خورده پرس و جو کرديم فهميديم قبلاً اسمش حاجي فلاني بوده! ولي خوب پيشرفت کرده از درجه حاجيت به مهندسيت رسيده بود.

يارو : شنيدم مراسم عزاداري و نوحه خوني خيلي زيبا بوده است؟ درسته؟!

من: جز اين تخصصي هم مگه داريم؟

يارو: گويا موقع برگشت با اتوبوس اومدين! و از 3 کشور عبور کردين, کدوم مرز بيشتر اذيتتون کردند؟!

من: کشورش رو يادم نيست, ولي آدماش فارسي حرف مي زدند.

يارو: آقا مرسي که جوابم رو دادين, در پايان حرفي نگفته اگه دارين بفرمايين.

من: والا من کوچيکتر از اونم که حرفي بزن ولي جيگرم کبابه واسه اونايي که خارج راستکي ( اروپا و آمريکا ) زندگي مي کنند! اونجا فکر کنم ديگه نشه خالي بست که يوناني هستند!

July 22, 2002 | 21 Comments

عکس امروز رو روناک

عکس امروز رو روناک فرستاده. انصافا عکسهاي قشنگي ميفرسته. البته حقيقتشو بخواين از بين چند تا عکسي که فرستاده من اينو انتخاب کردم! از بس که سليقه عجيب غريبي دارم. خيلي ها واسه من عکس ميفرستن. به خدا من واسم مهم نيست اوني که عکس ميفرسته آشناست يا غريبه ، مهم اينه که خودم به شخصه عکس رو بپسندم! هر مدل تيکه هم که ميخواين بندازين.

اين مطلب ديروز من در مورد کمک به کاپوچينو خيلي بازتاب داشت! امروز وقت نداشتم ولي حتما به تک تک اين افراد نامه ميدم. و حتما يه گزارشي هم در مورد لطف اين دوستان محترم ميدم. باور کنيد منو بد جوري متعجب کرد. فکر نميکردم من و اين کاپوچينو رو اينقدر تحويل بگيرن! اگه بابام بفهمه ميره يه کامپيوتر ديگه برام ميخره! کار به جايي رسيده که علي آقاي سينا اينا (!) گفته اصلا از اين به بعد مطالب روزنامه رو ميدم به صورت رايگان تو کاپوچينو بذارين! خلاصه ممنون از همه. ايشالا تک تک به همه نامه مينويسم و تشکر هم ميکنم.

چند جمله ايهاي کوتاه!!!
* اين پژمان آقاي عزيز يه گير خيلي سه پيچ و باحال به من داده ، من که ميخوندمش داشتم پاي کامپيوتر ملق ميزدم از خنده! مخصوصا اون تيکه آجر پرت کني و عقاب جفنگستان! خدا اين پژمان رو از ما نگيره.
* امروز ميخواستم يه فصل از کتاب التاريخ البلاجر رو که در مورد سينا مطلبي بود ، بنويسم ولي متاسفانه وقت نشد ، آخه راستشو بخواين امروز از صبح بيرون بودم و ساعت 11 شب اومدم خونه.
* اين هواي تهران بدجوري گرم شده! اصلا دَم داره ، تا يه دقيقه ميشيني تو ماشين خيس ميشي. بيچاره اين زن و دختر ها که با اين همه مانتو و روپوش و روسري و بساط چي ميکشن! يه لحظه بذارين مطمئن شم ، آره درسته ، خدايا شکرت که پسر هستم!!
* امروز امير از سفر دور دنيا برگشت. دور دنيا در 10 روز. دروغ چرا ولي دلم براش تنگ شده بود ، البته اين پسره معتاد اينترنت از اونجا هم online ميشد و آمارش ميرسيد.

سايت Google رسما فارسي شد!
بالاخره بهترين و قويترين موتور جستجوي اينترنت (به قول اين اجنبي ها Search Engine) شيرين شد. چون به اين زبان شيرين پارسي مزين شد. (توضيح: ميگن فارسي شکر است!) از Directory گرفته تا Groups و نتايج و همه چي فارسي است. تازه اگه تو تنظيمات اکسپلورر ، زبان رو فارسي انتخاب کرده باشيد ( در XP و 2000) اونوقت با رفتن به آدرس اصلي google صفحه به صورت فارسي باز ميشود. من که رفتم توش خيلي احساس صميميت و رفاقت کردم و هي جاي search کردن ، سلام و عليک و رو بوسي ميکردم. اونم هر سري 10-20 هزار تا جواب ميداد!! البته هنوز اطلاعاتي در مورد تيمي که مسوول قسمت فارسي بود پيدا نکردم. صفحه فارسي سايت Google.
من اين خبر رو امروز از محمد رضا و پاي تلفن شنيدم و چون هنوز وبلاگي رو نخوندم نميدونم غير از وبلاگ خودش جاي ديگه اي هم در اين مورد نوشته شده يا نه.

اين موبايلها خيلي مزخرف شدن. ميگن ايران تنها کشوريه که تلفن ثابتش از موبايلش مفيد تره! راست ميگن به خدا! اگه يه جا وسط شهر باشي پدرت در مياد تا با کسي تماس بگيري ، خدا نکنه کار واجب داشته باشي!! بيشتر مواقع هم اگه Network Busy نباشه ، به صورت اتفاقي يکي از پيغامهاي مشترک مورد نظر در دسترس نيست ، مشترک مورد نظر خاموشه ، مشترک مورد نظر مُرده ، مشترک مورد نظر حوصله شما رو نداره و ... رو ميده يا اينکه اصلا وسط مکالمه قطع ميشه.
من يه بار تو روزنامه (يا ايران بود يا جام جم) خوندم که استاندارد بين المللي موفقيت در برقراري تماس 51 درصده ، که اين رقم در ايران 37 ميباشد. يعني 37 درصد تلاشهاي شما براي برقراري مکالمات موفقيت آميزه! تازه خودشون هم نوشته بودن که اين خيلي خوبه!! حالا تا چه حد درست باشه خدا ميدونه ، آخه يه جمله معروف هست که ميگه 92.3% از تمام آمارهاي موجود دروغي و ساختگيه! (به اين جمله يه کم دقت کنيد!). کاش اين مخابراتي ها به جاي اينکه هي فِرت و فِرت ثبت نام کنن و پول بگيرن ، يه کم هم به سرويس اين شبکه برسن و چند تا آنتن اضافه تو تهران نصب کنن!

July 20, 2002 | 29 Comments

عکس ديروز مال پژمان

عکس ديروز مال پژمان بود. هموني که يه وجب از خاک اينترنت رو مال خودش کرده. ببينم مگه اينترنت خاک داره؟ اصلا مگه وجبيه؟ تنها کسي هم که ديروز تونست درست بگه آقا ناصر عزتي بود که من حدس ميزنم اينو پژمان با هم توطئه کردن! آخه به عقل جن هم نميرسه که اين عکس مال کيه!! خب من هم ديروز کار خودم رو راحت کردم چون حدس ميزدم اين پژمان شيشه خورده داشته باشه و گفتم که صاحب عکس بايد خودش هم مايه بذاره. پس من به عنوان جايزه ، پژمان رو به همراه يک وجب از خاک اينترنت تقديم آقا ناصر ميکنم! اميدوارم که مبارکتون باشه!

در مورد اون بحث ديروز در مورد فرنگ و اين حرفها ، نظرات بقيه رو حتما بخونيد. که حرفهاي خوبي زدن. مخصوصا يکي به اسم Power Girl که به پينگليش هم نوشته. ممنون از همه. از اين تيکه وبلاگم خيلي خوشم مياد. سوالهايي که تو ذهن خودمه رو به بحث ميذارم و از توش خيلي چيزا ياد ميگيرم و شايد ميگيريم.

امروز جلسه کاپوچينو بود. مثل هر هفته و با چند تا مهمان. نميدونم اين نوشتن من در مورد اين جلسات خوبه يا نه ولي خب اينجا وبلاگ خودمه و هرجور دلم بخواد مينويسم (از اين جمله خيلي خوشم مياد) ولي ترجيح ميدم ديگه اسم نبرم. مثل هر هفته ميخنديديم. ولي به من خوش نمي گذشت. چون احساس ميکردم يه سري ناراحت هستن. چون هر هفته قبل از تشکيل جلسه يکي دو نفر با رضايت نميان و بايد ازشون خواهش کرد. چون دوست دلتنگم نيومده بود و هرچي خونشون از صبح زنگ زده بودم نبود. يه جورايي نگرانش هم شده بودم. يه مشکلي که من هيچوفت نتونستم با خودم حلش کنم ، همه فکر ميکنن وقتي يه نفر ميخنده حتما خوشحاله! البته ترجيحا يه همچين احساسي بد نيست. مردم از آدمهاي ناراحت و عبوث و غمگين که خوششون نمياد. بگذريم. اينا مشکلات منه و بايد باهاشون بسازم....

دوست دارم يه توضيحي در مورد کاپوچينو بدم. توضيحي که تاحالا کسي نداده. همونجور که ميدونين راه انداختن يه همچين سايت و بساطي ، هرچي هم دوستانه باشه يه چيزي ميخواد به اسم پول. اونم واسه امکاناتش مثل فضا و اين حرفها. خيلي ها هنوز فکر ميکنن همه اين بساط مفتي درست شده يا حتي يه سري افراد کم لطف ميگن از طرف کجا پول ميگيرين که اين اراجيف رو بنويسيد. در مورد کيفيت مطالب که بايد شماها نظر بدين ولي در مورد مسايل مالي بايد بگم که هزينه اين کار رو ما بين خودمون 10 نفر تقسيم کرديم و خلاصه اينکه بالاي اين بساط از جيبمون پول گذاشتيم و تاحالا هم هيچ سود مالي نداشته و فکر کنم نخواهد داشت! با اون مبلغي که ما ميتونستيم جمع کنيم ، بهترين انتخاب ممکن رو پيدا کرديم. ولي همونجور که ميدونين جديدا خيلي down ميشه. حالا من يه خواهشي دارم. ميدونم نصف خواننده هاي اينجا خارج از ايران زندگي ميکنن و ميدونم خيلي هاشون تو کار کامپيوتر هستن. حالا ميخواستم ببينم کسي ميتونه يه همچين امکاناتي رو به صورت رايگان يا با تخفيف زياد براي ما جور کنه يا نه. البته با اين شرط که هم بشه بهش اعتماد کرد و هم سرويس خوب و بي نقصي باشه. ميدونم ممکنه الان بگين اين پسره چه خوش خوراکه ، ولي خب بعضي وقتها بعضي ها ميتونن کمکهاي خوبي کنن. يکي دو نفر به من قول امکان استفاده از dedicated server رو داده بودن ولي خب من رو فراموش کردن. خلاصه اينکه اگه کسي دستش تو کاره و ميتونه امکاناتي براي من جور کنه (حالا چه به صورت رايگان و چه پولي) با من تماس بگيره. اين همه ملت از من کمک خواستن حالا من از شما کمک ميخوام. بازم ميگم. اگه هزينه اي هم داشته باشه ، در حد امکان ميدم ولي به شرطي که با هزينه هاي موجود اختلاف داشته باشه. مگرنه ديگه نيازي به کمک شما نبود. يه توضيح ديگه هم بدم و اونم اينکه من اين چيزها رو از قول خودم مينويسم و با هيچکدوم از بچه هاي کاپوچينو در اين مورد صحبت نکردم. پس اگه بد و بيراه هم ميگين به من بگين.

امشب خسته هستم و حوصله ندارم و بيشتر از اين نمينويسم. شايد اگه اصلا نمينوشتم بهتر بود. آخه مگه قرار نشد ديگه هر وفت حال و حوصله داشتم بنويسم. راستي يادش به خير ، قديما در مورد عکسهاي اينجا جملات خوبي مينوشتين...

July 19, 2002 | 37 Comments

من بدم نمياد و

من بدم نمياد و فکر ميکنم بتونم که هر روز مثل مطلب ديروز بنويسم ولي قبول کنيد که تکراري که بشه از مزه در مياد و خسته کننده ميشه. ولي هر چند روز يه بار يه گير به يکي بد نيست!  البته اگه يه سري دوستان کم لطف به من انگ دزدي و اين حرفها نچسبونن! حالا خدا رو شکر که من قبلش در مورد اين تيپ نوشته ها توضيح داده بودم. مگرنه معلوم نبود چي مينوشتن! (نظرخواهي ديروز رو ببينيد)
آقا اينجا وبلاگ خودمه و هر عکسي دلم بخواد ميذارم! يه روز با ادب ، يه روز جلف ، يه روز با کلاس ، يه روز مسخره ،  چون قول هم داده بودم اين عکس يکي از اين وبلاگ نويسهاي معروف که داره زور ميزنه! ولي فکر ميکنم که نميدونه چيکار بايد بکنه!  حالا بازم هر کي تونست بگه اين کيه جايزه داره. در ضمن در مورد پرداخت جايزه ، صاحب عکس هم بايد يه کم مايه بذاره! راستي ديگه عکس اين مدلي نفرستيد. اين آخريش بود. چون ميترسم کار به جاهاي باريک بکشه! (من که بدم نمياد!)

نميدونم اين ماجراي نامه سرگشاده نامه اي سرگشاده به مردم ايران از طرف جامعه وبلاگنويسان  انگليسي زبان رو شنيديد يا احيانا ديديد يا نه. دوست خوبم کاوه زحمت ترجمه اين نامه رو کشيده و چه خوب ترجمه کرده. ( کاوه همون دوست خوبيه که زحمت ذخيره فايلهاي قالبهاي فارسي رو کشيد و اون روزهاي اول که امکانات نبود خيلي به من کمک کرد) تقريبا همه از ماجراي اين نامه خوشحال هستن ، خب منم همينطور ولي خب من يه مقدار هم نگران هستم. اونم به خاطر اينکه مطمئنا با همچين نامه اي حساسيت روي وبلاگهاي فارسي خيلي بيشتر ميشه و ممکنه مشکلاتي ايجاد بشه... که من اميدوارم اين فکر من اشتباه باشه!

تاحالا چند تا نامه (بيشتر از 10 تا) از طرف يه سري از دوستان که خارج از ايران زندگي ميکنن ، براي من اومده که يه جورايي خوندن وبلاگ من و بقيه وبلاگنويسهاي ايراني رو بهترين سرگرمي خودشون تو اون ديار غربت (اينجور که خودشون اسم ميبرن) ميدونن. همه اين افراد يه جورايي از يه کمبود عاطفي اظهار ناراحتي و شکايت کردن. شايد خوندن اين وبلاگها هم مزيد بر علت شده و يه جورايي با يادآوري خاطرات خوب خودشون تو ايران و دوستاني که تو ايران داشتن ، خيلي احساس تنهايي کردن. البته من از اين نامه ها اينجور برداشت ميکنم. يه نکته خيلي واسه من جالبه ، تا وقتي که تو ايرانيم ، به آب و آتيش ميزنيم که از اين مملکت فرار کنيم و آزادي مطلق رو اونور آب ميدونيم. بعدش که رفتيم اونور تازه ميفهميم اي بابا ، چرا قدر ايران و دوستانمون رو ندونستيم؟ خودمون رو تنها ميبينيم. شايد بعضيهامون اين وسط ضربه هاي بزرگي هم ببينيم. بالاخره کدومش درسته؟ من خودم از شيفتگان تکنولوژي غرب هستم ولي راستشو بخواين حاضر نيستم دوستان و آشنايان و اين زندگي خوب خودم رو تو ايران ، با اين تکنولوژي يا آزادي عوض کنم. چون احساس ميکنم تو يه کشور غريب تا بخوام دوباره به اين موقعيت امروزم برسم پير شدم رفته... کسي در اين مورد نظري داشت لطفا بنويسه. حتما واسه من و بقيه مفيد خواهد بود. (حالا چه خوانندگان خارجي و چه داخلي)
(البته منظور من در مورد فرار مغزها و اين چيزا نيست ها ، من خودم يه جورايي با اين قضيه فرار مغزها موافقم و فکر ميکنم بعضي از اين افراد با موندن تو ايران دارن به خودشون ظلم ميکنن.) 

امروز کامل خونه بودم. دو تا فيلم ديدم. چند تا فيلم هم در طول هفته ديده بودم. ميخوام يه اشاره کوچيکي بهشون بکنم.
John Q : به نظر من يکي از قشنگترين فيلمهاي سال 2002 با بازي Denzel Washington . که داستان فيلم با يه ماجراي ملموس براي خيلي از ما ايرانيها شروع ميشه ، پسري که از بيماري قلبي رنج ميبره و بيمارستان هم ميگه تا پول ندي از عمل و تعويض قلب و اين حرفها خبري نيست. پدر اين پسر (Denzel Washington)  هم که هيچ مدل نميتونه پول رو تهيه کنه ، يه اسلحه خالي بر ميداره و يه روز يکشنبه (که به قول رئيس پليس مردم کمتر مريض ميشن!) ، يه عده رو توي بيمارستان گروگان ميگيره و ميخواد که پسرش تو ليست گيرندگان قلب قرار بگيره وبيمه پولشون رو بده ، آخر فيلم يه تيکه داره که بدجوري منو گرفت و کم مونده بود اشک آدم رو در بياره ، پدر بعد از اينکه از رسيدن قلب نا اميد ميشه تصميم ميگيره که براي نجات جون پسرش خودش رو بکشه و از دکتر ميخواد که از قلب اون براي پسرش استفاده کنن. همين لحظه شرايط قلبِ زني که تصادف کرده بوده و مرده بوده مناسب در مياد و ...  اين فيلم رو حتما ببينيد.
Amelie : يه فيلم خيلي قشنگ و غير آمريکايي که واقعا ارزش چند بار ديدن رو داره. بعد از فيلم Malena اين قشنگترين فيلم غير آمريکاييه که من خيلي خوشم اومد. اين فيلم از يه زاويه خيلي مختلف و عجيب به زندگي يه دختر نگاه ميکنه. دختري که عادتها و اخلاق خيلي عجيبي داره! يه جورايي همه افراد تو اين فيلم عجيب غريب هستن. من از موسيقي اين فيلم هم خيلي خوشم اومد. اين فيلم رو هم به شدت توصيه ميکنم.
Days of Thunder : فيلمي با ماجرا و داستان مسابقات اتومبيل راني که تاحالا در اين مورد کلي فيلم ساخته شده و به نظر من اگه Tom Cruise و Nicole Kidman توي اين فيلم بازي نميکردن همچين هم ارزش ديدن رو نداشت. اگه دنبال اين دو نفر هستيد که فيلم رو دريابيد ، اگر نه که به جاش بشينيد وبلاگ بخونيد بهتره.
Time Machine : يه فيلم 2002 با يه اسم گول زننده ، که به نظر من خيلي هم بيخود بود. اصلا نميدونم واسه چي يه همچين فيلمي رو ساختن. داستان فيلم بدجوري بي محتوا بود. يه مهندس مکانيک که يه ماشين زمان درست کرده و هي به آينده سفر ميکنه! اصلا مسخره بازيشو در آورده!! چه معني ميده چاخانهاي يه فيلم اينقدر الکي باشه؟ البته اين سليقه منه و يکي از دوستان خوبم که اين فيلم رو بهم داده بود ، کلي خوشش اومده بود!

July 18, 2002 | 43 Comments

يکي از دوستان وبلاگ

يکي از دوستان وبلاگ نويس و معروف (فعلا نميگم دختر يا پسر!) عکس نيمه عريان خودش رو در حين اعمال شاقه براي من فرستاده ولي چون يه کم مدل مطلب امروزم فرق داره ، ترجيح دادم يه روز ديگه ازش استفاده کنم. اين عکس خيلي جالب امروز رو هم روناک فرستاده که به نظر خودم يکي از قشنگ ترين عکسهاييه که من گذاشتم اينجا! ممنون از اين دوست خوب.
راستي ما آدمها چقدر متغير هستيم. (البته اگه من جزو آدمها باشم!) يه روز ناراحت ، يه روز عصباني ، يه روز خوشحال ، يه روز ناراضي ، يه روز شاد و راضي ، يه روز ... از من به همه شما نصيحت از اين زندگي سعي کنيد لذت ببريد. زود اين روزها ميگذره و بعدا غصه ميخوريد. شُکر!

امروز ما يه دفاع تز فوق ليسانس دعوت بودبم. اوني که هر وقت به وبلاگش سر ميزنين داره با آسمون آبي خداحافظي ميکنه(!) اين بار داشت با دانشگاه خداحافظي ميکرد. (قول ميدم همين روزا دوباره بيارمش سر خونه زندگيش). مراسم جالبي بود ، 18 و نيم هم گرفت. مبارکش باشه. بعدش هم هممون رو برد مرکز خريد آرين تو ميرداماد و مهمون کرد. خيلي خوش گذشت. البته اگه گراهام بل همکاري ميکرد و يکي تلفن رو جواب ميداد ، مطمئنم بيشتر خوش ميگذشت! بعدش هم برگشتيم خونه! دوست خوبمون اژدهاي خفته هم با ما بود. ولي چه برگشتني! حساب کنيد وقتي خورشيد خانوم وسط ترافيک ساعت 8 اتوبان همت ويراژ ميده و لايي ميکشه! چي بود! آهاي ملتي که احيانا ادعاي رانندگي و دست فرمونتون ميشه ، اگه جرات دارين يه بار باهاش کورس بندازين تا پوز همتون رو به خاک بماله! ولي خوشبختانه سالم رسيديم...

نميدونم تاحالا از اين تيپ مطالب خوندين يا نه. من خيلي خوشم مياد! بچه جنوب شهر (به خدا اين يکي ديگه پسره!) که يه وبلاگ خيلي جالب و خوندني داره ، بعضي وقتها اينجوري مينويسه. (نميدونم وبلاگ منو ميخونه يا نه ولي ازش ميخوام از لحاظ فني در مورد اين مطلب نظر بده ، چون به نظر من که کلي وارده) البته من خيلي زور زدم که تکراري نشه. خيلي هم دوست دارم يکي در مورد من هم بنويسه. فعلا ديواري کوتاه تر از شاهين گير نياوردم. ولي ميخوام در مورد چند نفر ديگه هم بنويسم.

اندر احوالات همبلاگنا شاهين جهرمي دلتنگستاني

آن چشمانش خمار ، آن داراي عزت و اعتبار ، آن حنجره ها را صدا و آن صدا را ابتدا و آن شرف را انتها ، آن شير مرد بلاگ بالا ، آن علي و اعلا ، آن که در هر سرا و بلاگي لينکش هويدا ، آن در کارش هر خدم و حشم و انساني ، مولانا و مرادنا ، شاهين جهرمي دلتنگستاني.
گويند شيخنا از اهالي جهرم بودي و در فرنگستان منزل همي داشتي و نان اجنبي همي خوردي. قبل از هجرت ، مردي شريفي بودي ، از اهالي تهران ، ذوالجود و الامتنان و در سخاوت و کرم و بذل نظر (اهالي فرنگ comment خطاب ميکنند) خاصه هر دهر بود و شهور هر شهر.  بلاگي خالي از نظرات او يافت مي نشود ، چنان که اصحاب القلوب ورا جواد البلاگ ناميدند ، خالِصا و مُخلِصا له.
از کرامات شيخ ما اينست که ورا دستي در آي بي ام بودي و در آن وادي کفر توفيقي و من الله توفيق. و شيخنا تمامي کليدهاي صفحه کليد را از حفظ همي دانستي و هيچ متني نبود مگر شيخنا آن را به صفحه کليد از بر همي داشت و در آوازه بلاگش ، مرغان آسمان سقوط مي کردند و در خواندن مطالبش ، تمامي اصحاب سکوت ، رضايتمندانه.
آورده اند که در زبان ديار کفر ، اوستادي بود توانا ، چنان که بلاگي به زبان اجنبي همي داشتي و مطالب نوشتي و بلاگ خواندي و باز هم مطالب نوشتي و همچنين مسلسل. وَندر اين وادي ، جمعي از علماي بلاگ را دور خود گرد آوردي و همه را به نگاشتن دستور همي دادي.
در باب سنگ بناي بلاگش آورده اند که شيخنا روزي کاري بهتر نداشتي و همي بيکار ميگشتي ، شلواري کوتاه آستين فراهم آورد قرمز رنگ ، يک دست در ريش انبوه بردي و ديگر دست همي نگاشت. رساله اي تصنيف نمود که در بلاغت و فصاحت آن زبانزد همي بود و در ازاي ديناري کثير ، آن را در لوح الصاق همي نمود - وَسَعَ الله رزقه - زندگي را تنگ يافته و براي دل خود ، دلتنگستان نام داد آن لوح و سرا را. چه فرخنده نامي و چه نيکو پيامي. و پيوسته در کار اصحاب بود و اين والاترين مرحمت بود مر اصحاب و نزديکان را و مي سرود:
هر آنکه جانب بلاگ مرا نگه دارد    خداش در همه حال از بلا نگه دارد
مکتوب است شيخنا در اوقات پايان حيات جهود همي گشتي و همواره شَلام کردي و وصيت همي نمود مر دوستان را که از بلاگش هرچه هست و نيست با وي در مرقدش بگمارند. باشد که ميان وراث و آينده گان و نويسندگان جنگ در نگيرد و به گاه که از ظرايف و لطايف آکنده بود به ديدار حق شتافت و بلاگش نا تمام ، اصحاب همي ميشمردند. اين مشيت الهي بود ، لن يَتغَيَّر...

از کتاب تاريخ بلاگر(التاريخ البلاجر) ميرزا احسان وبلاگ ساز 

* از اين مطلب امروزم خيلي خوشم اومد. مثل اينکه فقط ميخواستم خودمو ضايع کنم و نوشتم شايد هر روز ننويسم!!

July 17, 2002 | 32 Comments

قول داده بودم که

قول داده بودم که بگم عکس لخت ديروز مال کي بود. متاسفانه کسي درست نگفت. اين عکس دوست خوبمون زهير معصوميان بود. البته خودش الکي گفت که اين عکس برادرمه ، ولي من ميدونم بيچاره روش نشده مستقيم بگه که اين عکس خودمه! به هر حال از فردا عکسهاي خودتون رو بدين بذارم اينجا!! مطمئنا عکسهاي دختر خارج از نوبت قرار ميگيرند و زود ميرن رو پرده!! ولي از شوخي گذشته ممنون از آقا زهير عزيز به خاطر عکس خوبي که فرستاد.
راستي من ديروز نگفتم که نمينويسم. گفتم که شايد ديگه هر روز ننويسم. ولي از همه دوستاني که نظرات خوب خودشون رو نوشتن و با راهنماييهاشون به من لطف کردن ممنونم.

اينترنت در ايران يعني Yahoo Messenger و chat ! غير از اينه؟ حالا يه نکته کاربردي... يه چند روزيه که (نميدونم چرا) اکثر افرادي که من باهاشون تماس دارم ، صحبت از خراب شدن اين برنامه و ID خودشون کرده بودن که هروقت Login ميکنن به محض فرستادن پيام براي کسي يا اينکه ديدن Offline Messages يهو قاطي ميکنه و به اصطلاح close ميده و نميتونن از ID خودشون استفاده کنن. من خب چيزي واسه گفتن نداشتم. ولي امروز خودم با اين مشکل مواجه شدم و سريع مهندس بازي در آوردم و رفتم سراغ فايلهاي مربوطه. نتيجه کار اين شد که مينويسم. خودم و بقيه دوستانيکه اين مشکل رو داشتن ، امتحان کردن و مشکلشون حل شد. من حدس ميزدم که به خاطر يک message مشکل دار که يکي (يا هيچکس) فرستاده ، به محض باز کردن اين پيام ، مشکل به وجود مياد. ولي اگه کسي دقيقا ميدونه اين اشکال از چيه لطفا بگه...
براي حل مشکل کافيه به محلي که فايلهاي مربوط به messenger ذخيره شده برين. معمولا در اين آدرس:
Program Files/Yahoo!/messenger/ بعدش يه فايلي به اسم ID.ab رو پيدا کنين. مثلا اگه ID شما در ياهو ehsan باشه ، اسم اون فايل ميشه : ehsan.ab وقتي اون فايل رو پيدا کرديد ، پاکش کنيد. بعد هم login کرده و قاعدتا بايد مشکل حل شده باشه. در آرشيو پيامها (Message Archive) و پيامهاي خط - خاموش(!!) قبلي (offline) هيچ تغييري ايجاد نخواهد شد.

روزي 20-30 تا نامه براي من مياد. دختر و پسر و پير و جوان و ... يه عده سوالهاي فني ميپرسن (حتما فکر ميکنن من بلدم!) يه عده نامه هاي تشکر و تعريف از وبلاگ و مطالب و اين چيزا ميفرستن (که از همه اين دوستان ممنونم) يه سري هم دوست و آشناها هستن و صحبتهاي خودمون ، يه سري هم جديدا بد و بيراه و تهديد و اين چيزا ميفرستن (خدا همه مريضا رو شفاي عاجل عنايت کنه) ، يه سري هم عکس ميفرستن واسه وبلاگ ، بقيه هم تک و توک نامه هاي عجيب غريبه. اين وسط هم روزي چند تا ويروس جديد و قديمي به عنوان چشم روشني اين نامه ها مياد!
چند روز پيش يه نامه براي من اومد ، که بازم به اين نتيجه رسيدم که تهران خيلي کوچيکه! همش خودمونيم ، دوستان و آشنايان! پاراگراف پايين رو بخونيد:

نامه حاوي سلام و احوالپرسي و لطف و تعريف در مورد وبلاگ بود. هيچ سوال فني هم آخرش نبود! آخ که من از خوندن اين نامه ها چقدر لذت ميبرم و با حوصله و کامل بهشون جواب ميدم. مريم ، فرستنده اين نامه بود. ولي وقتي به اسم و فاميل نامه دقت کردم خيلي آشنا اومد. بعد از اينکه به خودش دوباره نامه فرستادم و سوال کردم و جواب داد فهميدم که اي بابا! مريم دختر يکي از اساتيد خيلي خوب دانشکده خودمونه!! قيافه من اون لحظه خيلي ديدني بود. هم قبلا هميشه گفتم و هم به خودش گفتم و هم اينجا مينويسم ، گه پدر ايشون واقعا از اساتيد نمونه دانشگاه حساب ميشه و باور کنيد تنها کسي که من بهش لقب استادي ميتونم بدم.(يکي نيست بگه تو چيکاره اي) تا يادم نرفته بگم که من درسي رو که با ايشون داشتم حدود 5 ترم پيش پاس کردم. البته اونم چه پاس کردني. آخه من 13 شده بودم و اون ترم براي فرار از مشروطي شديدا به نمره احتياج داشتم. رفتم پيش ايشون و اون موقعها هنوز زياد دروغ نميگفتم و مشکل خودم رو در ميون گذاشتم. ايشون هم خيلي راحت پذيرفت! من باورم نميشد. نه دروغي گفتم ، نه التماسي نه چيزي. در نهايت ادب و احترام متقابل. نتيجه اينکه من 18 خواسته بودم و 18 هم شدم. البته بازم بگم که به اين دليل اينقدر از ايشون خوشم نمياد ، بلکه به خاطر کلاس بالا و ادب و ابهت و معلومات و تيپ و قيافه و خلاصه همه چي. يه استاد تمام عيار. خدا به ايشون طول عمر بده.
مريم گلي اسم وبلاگ مريم خانومه که انصافا از لحاظ رنگ بندي من خيلي خوشم اومد. مطالبش هم خيلي جالبه. تو نگاه اول چون حجم مطالب زياد بود فکر نميکردم ، اما خط اول رو که شروع کردم تا آخر صفحه اولش رفتم. جالب اينکه خود مريم هم همکلاسي ما بوده (البته با چند سال اختلاف). اين مساله خيلي واسه من جالب بود!

يه ايده خيلي توپ تو ذهن من و چند نفر از دوستام که خوشبختانه وبلاگ هم ندارن افتاده در مورد يه سايت. که اگه آماده باشه و بگيره شايد مثل بمب صدا کنه و بازار خيلي ها رو کساد کنه. شايد هم يه تغييراتي تو وضعيت کامپيوتر ايران ايجاد کنه. اول خواستم اينجا در موردش بگم ولي چون اين ايده خيلي نو و تازه است ، ترسيدم که ايده رو بدزدن و ديگه نشه کاريش کرد. خوشبختانه امکانات کار هم جور شده. يه گوشه کوچيکش: حدود 20 گيگابايت فضا روي وب! به همراه حمايت از يه جاي خيلي کلفت! البته شايد هم نگيره و همه چي به تاريخ بپيونده! ولي اميدوارم عملي بشه و چون ذوق کرده بودم خواستم اينجا هم بگم!

July 16, 2002 | 21 Comments

اين عکس لخت يکي

اين عکس لخت يکي از وبلاگنويس هاي معروفه! به خدا جدي ميگم. هرکي تونست حدس بزنه اين کيه باور کنيد يه جايزه پيش من داره (البته غير از خود صاحب عکس!)
من يه تصميمي گرفتم:
من تا حالا دوست داشتم هر روز بنويسم. حتي اگه چرت و پرت باشه. ولي تصميم گرفتم از اين به بعد اگه مطلب خوبي نداشتم ، الکي ننويسم. دليل اصليشو خودم نميدونم. شايد چون خسته شدم. شايد چون از وبلاگم خوشم مياد و دلم نميخواد ازش زده بشم. شايد چون چرت و پرت نويسي سودي به حال من و شما نداره. شايد چون امروز يه بار اين صفحه رو با دقت دوباره خوندم. شايد چون .... (البته ممکنه من هر روز مطلب خوبي داشته باشم شايد هم يهو يک هفته چيزي نداشته باشم. در ضمن دلم نمياد عکسهاي خوب رو با مطالب الکي حروم کنم!)

يه نکته خيلي جالب! من از وقتي که اين وبلاگ رو راه انداختم ، وضع دندونهام خيلي خراب شده! شايد يکي اينو بخونه بگه ديگه وبلاگ نويسي رو هرچي تاثير بذاره ، به دندان ها نميتونه ربط داشته باشه. اما توضيح که بدم به من حق ميدين. من چون معمولا شبها مطلب مينويسم و با تنظيم عکس و اين حرفها تا حدود 1 طول ميکشه واسه همين ديگه حس مسواک زدن از سرم ميوفته و حال ندارم ساعت 2 نصف شب برم مسواک بزنم و يه راست ميرم ميخوابم! خلاصه اينکه مسواک بي مسواک! بيچاره دندوناي من!

شماره ششم کاپوچينو رفت رو آنتن! هيچ توضيح اضافه اي نميدم!

من الان بدجوري اعصابم خورده ، فکرم هم اصلا کار نميکنه! اينا رو حيفم مياد ننويسم! (شاهين نظرت در مورد اينا چيه؟ چون تو هم بعضي وقتها اينجوري مينويسي ولي صد برابر بهتر از من!):

* فکر کن چقدر خوب ميشد اگه يه گيتاري داشتم که هم ميخوند و هم مينواخت!
خودش تنهايي! چقدر کيف ميداد.
کاش يه گيتار داشتم که اصلا به من احتياجي نداشت!

* تا موقعي که کچل نکرده بودم فکر ميکردم که موهام فرفريه!
ولي حالا ميبينم که موهام صافه و سرم فرفري!

* يه حموم شلوغ! يه عالمه آدم تو حمومه!
يه عالمه پا براي سنگ پا زدن!
و يه عالمه سر واسه شامپو زدن!
همين الان من يه پشت رو شستم که مطمئنم مال خودم نبود!

اگه حال داشتين لطفا در مورد اين مدل مطالب دو کلمه نظر بدين. اگه بد و بيراه هم خواستين راحت بگين. به من بر نميخوره. ممنون.
شرمنده الان يه کم (خيلي زياد) اعصاب من خورده ، ديگه بيشتر از اين حس نوشتن نيست. فقط از من ميشنويد ، بهترين نوشيدني آب است و بقيشون فقط اعصاب آدم رو خراب ميکنن!

July 15, 2002 | 40 Comments

در جواب همه اونايي

در جواب همه اونايي که ميگن مدل مطالبت عوض شده يا همون احسان قبل نيستي ، خورشيد خانوم از طرف من هم جواب داده:
" ... اگرم چيزی تو نوشته هام عوض شده، حتما زندگيم و افکارم عوض شده که نوشته هام هم اينطوری شده. اينجا وبلاگ خودمه. هر جوری دلم می خواد می نويسم. لزومی هم نداره جلب توجه کنم. اصلا لزومی نداره. بعضی ها ميگن چون خواننده هات يه خورده بيشتره بايد راجع به چيزای مهمتری بنويسی و کمتر چرت و پرت بنويسی. ولی به نظر من اين دو تا هيچ ربطی به هم ندارن. من هر چی دلم بخواد می نويسم. حتی چرت و پرت ... "

در راستاي اينکه نازبانو فيزيک 2 رو با نمره 8 افتاده و در راستاي اينکه خودم حدس ميزنم ممکنه يکي دو تا از درسهامو بيوفتم و در راستاي اينکه اين روزا خيلي از دانشجويان به اين مشکل نمره و امتحان مبتلا هستن و در راستاي اينکه نميدونم اين کلمه در راستاي اينکه قراره چند بار ديگه تکرار بشه ، تصميم گرفتم که يه اشاره اي به مساله امتحان و راههاي نمره گرفتن بکنم. نميدونم خوب از آب در بياد يا نه ولي با استناد به پارارگراف بالا ، همينه که هست! (ترجمه ترکي: بودو که وار!)

قانون امتحان و نمره

توضيحات: بر اساس روابط شيميايي و فيزيکي موجود بين دانشجو و نمره و بر اساس قوانين نگارش ، ادب و نزاکت فارسي ، سه حالت زير را ميتوان در نظر گرفت:

حالت اول: رابطه بين نمره و دانشجو با فعل شدن بيان ميشود. مثال: "... فيزيک دو 17 شدم ، خب بچه ها من برم خونه واسه ترم بعد درس بخونم ... "
اکثر جمعيت اين گروه را دانشجويان واقعي تشکيل ميدهند ، که با تلاش و کوشش ، نمره مطلوب خود را ميشوند!
حالت دوم: رابطه بين نمره و دانشجو با فعل دادن بيان ميشود. مثال: " ... فيزيک 2 بهم داده 8 ! مرتيکه عوضي اصلا راه نميده ... "
اکثر جمعيت اين گروه را دانشجويان ناموفق تشکيل ميدهند که بدون تلاش و کوشش ، نمره نامطلوب به آنها داده ميشود.
حالت سوم: رابطه بين نمره و دانشجو با فعل گرفتن بيان ميشود. مثال: " ... بالاخره اين فيزيک 2 يه دونه 10 گرفتم! دهنم صاف شد ... "
اکثر جمعيت اين گروه را دانشجويان موفق تشکيل ميدهند که با تلاش و کوشش نمره نسبتا مطلوب خود را ميگيرند.

يک اصل: حق گرفتني است ، نه دادني!
نبصره: نمره از حقوق دانشجويان است. پس راههاي اين احقاق حق به شرح زير بيان ميشود:

روش اول: گرفتن نمره قبل از امتحان:
مطالعه درس در طول ترم و (يا) يک هفته فبل از امتحان و (يا) شب امتحان.
اين روش آسان ترين و مطمئن ترين روش ممکن ا