مثل
اينکه اين جورابه ديروزي خيلي بو ميداد و صداي همه رو در آورده! بابا از بوي جوراب
شاکي شدين ديگه چرا با هم دعوا ميکنين؟ قرار شد با صلح و صميميت ، مسالمت آميز
نظرات خوبتون رو بنويسين. من تک تک نظرات رو ميخونم. بعضي ها رو هم چند بار ميخونم.
چون پشت هر کدوم از اونا يه نفر آدم باعقل و هوش نشسته. تا حالا هم از اين نظراتي
که تو اين وبلاگ دادين خيلي استفاده ها کردم. (تا الان 2950 نظر!! پوز ميزنيم!!
نبود!؟) در ضمن من نميخوام مثل وبلاگ حسين IP ها رو
نمايان کنم. چون دلم ميخواد هرکي هرچي دلش ميخواد بنويسه. ولي به نظر من بد بيراه
نوشتن بي نام زياد هنر نيست! يه نکته جالب هم بگم اوني (البته فقط همون شخص) که بين
نظرات دوست عزيزم کاوه ، چند تا نظر نوشته بود ، IP اش
از ايران بود!! و دم از زندگي در فرنگ ميزد و واسه ملت تعيين تکليف ميکرد. و بقيه
بي نام ها از ولايات فرنگ بودن!
عکس امروز از طرف وبلاگ خوب برداشت دوم
رسيده. عکس جالبيه! همشون عينک خارجي زدن! راستي چرا تو اين فيلمها و نمايشهاي
تلويزيوني و اين چيزا وقتي ميخوان بگن طرف خارجيه ، حتما عينک دودي ميزنه!؟
و اما يه سري نتيجه گيري و نکته در مورد بحث ديروز (اينا نظرات شخصي خودمه ، منم
آدمي نيستم که الان نظراتم مهم باشه و يکي مثل همه شما هستم) بعد از خوندن حرفهاي
خوبتون اينا به نظرم اومدن:
1. شاهين درست ميگه: هر جا دنيا
بري آسمون همون رنگه. (من الان نگاه کردم ، سياه بود. آخه اينجا شبه!)
2. من اگه مرجان و يه مقدار (خيلي
کم) اخلاق و رفتارش رو نديده بودم ، هيچوقت ازش اين نقل قول رو نميکردم. من به شخصه
از لحاظ کلاس و رفتار و اعمال و اين چيزا قبولش دارم و از خيلي از خارجي ها هم
خارجي تره. پس چراغ قرمز و اين چيزا صدق نميکنه.
3. اگه کسي در پيشرفته بودن و سطح بالاي زندگي تو آمريکا و کانادا و کشورهاي
اروپايي (نسبت به ايران) شک داره ، يه فکري به حال خودش بکنه. با اين وضعيت من
مطمئنم گدا و توالت شور اونجا ها هم از همتاي ايرانيش بالاتره.
4. بعيد ميدونم کسي رو از اين مملکت انداخته باشن بيرون که مجبور بشه بره اونجا
کارهاي سطح پايين بکنه و تقريبا همه با اختيار خودشون رفتن (البته بيشتر فرار
کردن!!)
5. تو تمام ممالک دنيا ، مشکل و بدبختي و مخالفت وجود داره و مدينه فاضله نداريم.
ولي خب ميزان و نوع مشکلات فرق ميکنه!
6. اون افرادي که الان رفتن اونور آب و دارن آه و ناله ميکنن به نظر من خيلي بيخود
کردن رفتن و زندگيشون رو الکي تباه کردن! عين آدم برگردن و اينجا زندگيشونو کنن. به
هر حال تو ايران با همه مشکلاتي که داره ميتونستن بهتر زندگي کنن. کسي که تمام
زندگيش رو ميفروشه و ميره اونجا و همچنان به قول دوستان توالت ميشوره ، تو ايران هم
بود کاري نميتونست بکنه!
7. اونايي که تو ايران نميتونن ديگه زندگي کنن ، ناخواسته دارن بين بد و
بدتر انتخاب انجام ميدن!
8. ندا هم خوب ميگه: ... هر انسانی با توجه
با خواستهها و توقعات مختلفی به خارج از کشور میآد، حالا اگه اين خواسته ها تأمين
بشه، پس احساس رضايت میکنه واگه نه احساس نارضايتی ...
9. کاوه هم عالي ميگه: ... از اين کلاس بازي هاي افراطي وجود نداره پس با
خيال راحت ميري رستوران توالت هم ميشوري زندگيت رو هم ميکني. کسي هم نيست حرف در
بياره و نه کسي کار رو عار حساب ميکنه. اگه براي خودت ارزش بيشتري قائلي درس ميخوني
يه شغل بهتر ميگيري ...
10. من به شخصه موقعيت رفتن رو ندارم (خدمت مقدس سربازي!) ولي در همه صورت ايران و
تهران رو دوست دارم ، به هزار دليل و به هيچ وجه حاضر نيستم برم يه جا ديگه و از
صفر شروع کنم. ولي اگه زماني موقعيتش رو داشته باشم حتما يه سر ميرم ، تا ببينم چي
به چيه و نديده از دنيا نرم!
11. بابا مگه توالت شوري چشه؟ اينم يه شغله ديگه! همه اگه رييس بشن پس کي ميخواد
توالتها رو بشوره؟ به نظر من همه شغلها مهترمن!! شده قضيه اون موضوع انشا که مجيد
تو سريال قصه هاي مجيد نوشت. (يه چيزي تو اين مايه ها بود) " به نظر شما چه کسي
مهمترين شغل را دارد؟" اونم نوشته بود " مرده شور! " و خيلي قشنگ دليل آورده بود که
اگه مرده شور نبود ، همه مرده ها ميموندن رو زمين و تمام دنيا رو بو ميگرفت و خلاصه
نميشد زندگي کرد! توالت شور هم همين وضعيت رو داره! بابا توالت شوري شغلي است بسيار
شريف! ( به نقل از بيانيه انجمن حمايت از شغلهاي حياتي ولي بدنام!)
12. يه خواهش. من شايد در مورد بعضي ها بنويسم. اينجا وبلاگ منه. پس لطفا بد و
بيراه ، فحش ، متلک ، تيکه و هر کلام گهرباري که دارين به من نسبت بدين نه به شخص
ديگه اي. من پوستم کلفته و همه رو قبول ميکنم. خلاصه اونايي که فحش تو گلوشون گير
ميکنه ، به من بدن.
13. نظر هرکي برخاسته از عقل و فکر و شعور همون فرده ، اگه يکي خوب مينويسه مال
اينه حرفاي خوب تو سرشه ، اوني هم که بد و بيراه مينويسه مال اينه که اين چيزا تو
فکرشه. لطفا با هم دعوا نکنين. (شدم عين اين بابا ها که بچه هاشونو دعوا ميکنن!)
14. خودمونيم ها! رکورد زدين! تاحالا اينجا نظرات بالاي 60 تا نرفته بود که رفت!
امروز خيلي خوب بود. يکي حرف خوبي ميزد ، کاش ميشد بعضي لحظات خوب رو متوقف کرد و
نهايت استفاده رو ازش برد. کاش آدم تمام روزاي زندگيش خوب بود. البته اونوقت ديگه
قدر روزهاي خوب رو نميدونست! پس تصحيح ميکنيم. کاش هر چند روز يه بار ، يه روز بد
هم باشه!
ميخواستم در مورد چند تا فيلم که ديدم بنويسم ولي ديگه زياد ميشه. يه کم رفتم بالا
منبر تا فضل و فضولات بريزم بيرون! از طرفي هم قول دادم زياد ننويسم.
قابل توجه تمام علاقه مندان PhotoShop ، زهير معصوميان
يه آموزش فتوشاپ
Online زده که به نظر من خيلي خيلي خوبه و کلي آموزنده هستش. من به شخصه
خيلي استفاده ميبرم. يه سر بزنين پشيمون نميشين. همه چي هم به زبون فارسي با شکل و
عکس و مثال. (ميدونم اينو يه کم دير معرفي کردم ولي ماهي رو هر موقع از آب بگيري
.... گرفتي ديگه!)
August 31, 2002 | 48 Comments
اين
عکس جوراب سوراخ رو دختر ايراني
فرستاده. من هيچوقت جوراب به اين ضخيمي نميپوشم ولي تا دلتون بخواد جوراب سوراخ
دارم!
خواهش ميکنم نظراتتون رو به صورت سليس و روان بنويسين که من بي سواد هم بفهمم و کسي
با کنايه و اين چيزا ننويسه که من چيزي ازش نميفهمم. نظر کسي هم پاک نميکنم واسه
همين هرچه ميخواهد دل تنگتون بگين. اونبار يکي يه حرف جالبي ميزد. ميگفت وبلاگ من
مخاطب خاص داره و من فقط واسه يه نفر مينويسم. حالا کنارش بقيه هم ميان ميخونن و
استفاده ميکنن. خيلي واسم جالب بود. ولي وبلاگ من مخاطب خاص نداره و خوشبختانه
اينقدر پررو هستم که حرفم رو رودررو بزنم و نيام تو وبلاگم بنويسم. ولي يه سري که
منو بيرون از وبلاگ ميشناسن ، ميان اينجا رو ميخونن چون واسشون جالبه که من چيکار
ميکنم و چي ميگم! من هم خوشبختانه با کسي رودربايسي ندارم اينجا. با خيال راحت هرچي
بخوام مينويسم.
اون روز يکي ميگفت که توي وبلاگها مخالف زياد داري و جزو فلان گروه هستي و با ما
نيستي و از اين چيزا! من از همين جا اعلام ميکنم که جزو هيچ دسته و گروهي نيستم.
هرجا که حال بکنم همونجا ميرم. واسم هم مهم نيست که فلاني جزو چه گروه وبلاگيه يا
با کيا ميگرده و اين حرفها! ماشالا اينقدر هم پشت آدم حرف در ميارن که حد نداره!
يکي دو بار منو يه ChatRoom تو Yahoo
دعوت کردن ، چيزايي از آدم ميپرسيدن و آمارهايي ميدادن که آدم شاخ در مياورد! بابا
تورو خدا دست بردارين از اين خاله زنک بازيها!
BlogSpot جديدا اقدام به ارايه سرويس جديدي به اسم
BlogSpot
Plus کرده که با امکانات 25 و 100 مگابايت فضا روي وب و امکان ارتباط از
طريق FTP و اين چيزا. اگه به اون لينک برين ، مشخصات
دقيقش رو با مقايسه با سرويسهاي ديگه نوشته. البته قيمتهايي که داده خيلي زياده و
آدم خودش بره يه فضا بگيره خيلي از اين ارزون تر ميشه. تازه با کلي امکانات.
حالا اينا زياد مهم نيست. يه نکته اي که اونجا چشم منو گرفت و من تاحالا نديده بودم
، يه قسمتي بود به اسم Transfer که واسه سرويس رايگان
(هميني که اکثر ماها داريم) نوشته 250 مگابايت. حالا من نميدونم منظور از اين چيه؟
در ماه؟ اگه در ماه باشه که فکر کنم خيلي کم باشه. چون من با يه حساب سرانگشتي به
اين نتيجه رسيدم که يه وبلاگ که صفحه اولش حدود 50K حجم
داشته باشه و روزي 200 نفر بازديد کننده ، ماهي 300 مگابايت
Transfer خواهد داشت! (اميدوارم اشتباه حساب نکرده باشم). نتيجه اينکه آقا
از BlogSpot شديدا بوي گند پول مياد!! اين داستان
Offline ديده نشدن وبلاگها هم که جديدا راه افتاده و
نميدونم دليلش چيه!؟ کسي ميدونه؟
من خودم به شخصه اصلا عادت ندارم که Online بخونم. حتي
Email ها رو هم Offline جواب
ميدم. اصلا آدم يه جورايي استرس داره و خيالش راحت نيست! چون هم تلفن اشغاله و هم
پول تلفن داره ميره و هم اگه اينترنت پولي داشته باشي ، بايد بابت اون پول بدي!
روزي هزار بار به اين خارجيها که با خيال راحت به منبع لايزال وصل هستن حسوديم
ميشه!! خدايا يا ما رو ببر خارج يا اينترنت اونا رو بيار ايران! تا کي آخه با اين
وضع زندگي کنيم!؟
هيچ وقت آرزو نداشتم که شغل و پست و مقام دولتي داشته باشم. چون روزي هزار تا فحش و
لقب دزد و حروم خور از مردم ميشنوم. ولي هميشه دلم ميخواسته يه نقشي تو وضعيت
اينترنت و انفورماتيک ايران داشتم. چون به شدت درک ميکنم که ملت چي ميکشن! (يکي
نيست بگه حالا مثلا دردها و مشکلات اصلي مردم حل شده که تو ميخواي واسشون اينترنت
رديف کني؟)
امروز داشتم وبلاگ مرمرو رو
ميخوندم. تقريبا ماهي يک مطلب مينويسه!! مرجان و حسين چند وقتي تهران بودن و چند
باري تونستيم خدمتشون باشيم. يه مطلب تو تهران نوشته و يکي هم بعد از اينکه برگشته
کانادا. اون قسمتهايي که بيشتر منظورمه پررنگ کردم:
" چقدر تو اين شهر غريبم. بعد از دوسال که برگشتم انگار ديگه اين همون شهر سابق
نيست که دوسش داشتم و نمي خواستم برم تورنتو . شايد هم شهرو دوست نداشتم آدماشو
دوست داشتم. حالا همه اون آدما خارج رفتن هيچکس ايران نيست ومن تنهام تو اين شهر.
همه جا پر از دود همه سيگار می کشن اصلا فرديت آدمها مهم نيست همه مريضن انگار
جون آدما اينجا ارزش نداره. دارم روزا رو می شمرم که برگردم. "
" خدا رو شکر بالاخره برگشتيم به سر خونه و زندگی خودمون. از وقتی دوباره برگشتم
تورنتو قدر زندگی اينجا رو صد برابر می دونم. مردم آروم و مودب, همه جا تر تميز ,
کسی با آدم دعوا نداره و از همه مهمتر کسی حق نداره تو محيط سر بسته سيگار بکشه
يعنی در کل اينجا انسان بودن آدم بيشتر قابل احترامه. "
من با اينکه ايراني زندگي ميکنم و شايد مثلا بايد الان جبهه مخالف بگيرم ولي به شدت
باهاش موافق هستم. متاسفانه تو اين مملکت تنها چيزي که وجود نداره حقوق فردي و
اوليه زندگي و انسانه. اگه از دوستاني که اينجا زندگي ميکنن و غير از ايناييه که
مرجان نوشته ، بنويسين. عمدا از مطالب مرجان استفاده کردم چون فکر ميکنم يه شاهده
که هر دو طرف رو ديده و من هم خودشو چند جا از نزديک ديدم. راستي ها دلمون خوشه ما
هم زندگي ميکنيم!
اي بابا!
چند نفر آدم جمع ميشن که با هم يه کاري رو انجام بدن. پايه و اساس اين تجمع هم
رفاقت بوده. ولي الان بعضيها نداي جدايي سر دادن و جدا شدن و رفتن. انگار نه انگار
که اين همه مدت با هم بودن!
به قول يکي از بچه ها ، رفاقتها بدجوري بوي جوراب گرفته!
August 30, 2002 | 66 Comments
اين
عکس رو پرستو فرستاده. خيلي غم
انگيزاننده است!! ولي خب احساس کردم به روز مادر بخوره! آهنگ وبلاگ
آيدا رو هم که بذارم رو وبلاگم ديگه همه چي
کامل ميشه و يه چند تا شيشه آبغوره از کنار وبلاگم در مياد. (شايد هم اين نقاشي
باشه. خودم دقيق نميدونم)
ديروز هيچکي در مورد عکس اين بچه بدبخت هيچي ننوشت و همه داشتن براي ما دستورات
بهداشتي و دوستانه و روشهاي مبارزه با ايدز و اين چيزا رو مينوشتن و ما رو مورد
الطافشون قرار ميدادن. خب ديگه دوستان به فکر ما هستن.
قبل از تعريف ادامه ماجراي ديروز دو تا نکته بگم. اول اينکه تمام ماجراي ديروز
واقعي بود و من هيچي از خودم در نياورده بودم. در ضمن از شما هم خواسته بودم که
نتيجه گيري نادرست نکنيد. اينم ادامه ماجراي ديروز:
(بعد از نيم ساعت جستجوي بي نتيجه!)
من: رسيديم آخر خيابون ... . هيچي نبود که؟
امير: شايد سر کارمون گذاشتن؟ از اينا بر مياد ها!
من: نه بابا! بعيد ميدونم. اگه سرکارمون گذاشته باشن که کلي الان دارن بهمون
ميخندن!
(چون نتيجه اي نگرفتيم يه زنگ زديم تا بازم مطمئن بشم سرکار نيستيم.)
من: سلام. ما الان خونه عفافيم. خيلي داره خوش ميگذره!
همون صداي لطيف: جدي؟ تونيستين پيداش کنين؟ خب دقيق بگو چجوريه ها. از همه
جاش برام بگو!
من: گرفتي ما رو؟ بابا اينجا هيچي نيست. يکي سرکارمون گذاشته!
...
در فاصله 5 دقيقه حدود 20 تا تماس تلفني بين افراد مختلف برقرار ميشه. آخرش بازم با
ما تماس گرفته ميشه.
همون صداي لطيف: ببين به خدا من هم از اينا (!!) پرسيدم و بهشون همين آدرس
رو دادن!
من: اي بابا! حالا من هيچي! جواب اين امير رو که با خودم کشوندم اينجا و به
اين نيت اومده چي بدم؟ چجوري راضي نگهش دارم!؟
...
(پايان مکالمات تلفني)
ماجرا رو واسه امير تعريف ميکنم. متاسفانه اين قسمت نوار مکالمات به شدت پيچيده و
نميشه يه سري کلمات گهربار رو نوشت!
... $@ @#$% #$^% !~`*7 %&!!! ....
(زندگي خيلي سخت شده ها! آدم واسه اينکه دوستشو راضي نگه داره چه کارها که
نبايد بکنه! اي بسوزه پدر اين مرام و معرفت! که هرچي ميکشم از همين مرامه!!)
خلاصه اينکه ما هيچي پيدا نميکنيم و مايوس بر ميگرديم به طرف خونه. سر راه
از پارک دانشجو رد ميشيم و دوباره سرحال ميشيم. چيکار ميشه کرد. ميگن زندگي پر از
لحظات شاد و غمناکه!
خداشاهده من قصد آزار ندارم و نميخوام مطلب سرکاري بنويسم. فقط عمدا ماجراي ديروز
رو دو قسمت کردم چون دوست داشتم عکس العمل خيلي ها رو ببينم. اونايي که وبلاگم رو
براي اين ميخونن تا بفهمن من چيکار ميکنم و خلاصه اهل نظر و اين چيزا نيستن و
خودشون هم وبلاگ ندارن. تعدادشون هم کمه. و جوابهاي لازم خودم رو هم گرفتم!! من از
امير و پرستو هم خواستم که ماجرا رو
سربسته بنويسن.
امروز تولد حضرت فاطمه و روز مادر و روز زن و ... (کلي مناسبت ديگه) بود. اوليش رو
به تمام مسلمانان تبريک ميگم. دوميش رو به همه مادرهاي ايراني (آخه روز مادر
خارجيها يه روز ديگست) ، سوميش هم به تمام زنها! راستي اي جماعت
فمينيست! يادتون باشه که روز زن
داريم و کلي تحويلتون ميگيريم ولي روز مرد نداريم ها! اين واقعا نامرديه!! بعد بگين
مردها بد هستن! حالا ما هنوز پدر نشديم که به اميد روز پدر باشيم! (يکي نيست بگه
حالا مثلا خيلي مرد شدي!؟)
ميخواستم امروز به مناسبت روز مادر ، در مورد مادر خودم زياد بنويسم ولي به يه سري
دلايل منصرف شدم. مادر من از اون زنهاست که نميتونه خونه بشينه و بايد کار کنه.
(نميدونم چرا!) خوشبختانه به دليل مشکلات مالي نيست که رفته باشه سر کار. ولي از
اون موقع که من يادمه ، من (ما) بيشتر دو تا پدر داشتيم تا يک مادر و يک پدر. خيلي
ها مادرشون تمام روز خونه هستن و خيلي از کارهاشون رو مادرشون انجام ميده. ولي من
هيچوقت اينو تجربه نکردم. (نميدونم درسته بگم از اين نعمت محروم بودم يا نه!)
ماشالا اين مادر من هم اينقدر فعاله که تقريبا تمام وقت مشغوله. يکي دو سال هم ميشه
که مثل اينکه ايران واسش کوچيک شده و بعضي کارهاش خارجه و هي ميره سفر. بگذريم
نميخوام وارد جزئيات بشم....
ميدونم از لحاظ وظايف مادري کلي زحمت کشيده. اينقدر که الان سه تا بچه سالم و سرحال
بزرگ کرده. کلي هم بالاتر از وظيفه خودش عمل کرده. فکر ميکنم که هيچوقت نميتونم
زحماتش رو جبران کنم فقط اميدوارم از من راضي باشه... (چه غيرتي شد اين پاراگراف!)
خبرنامه
کاپوچينو هم رديف شد. کافيه روي اين لوگو بزنين و بريد اونجا توضيحاتش رو بخونيد و
ثبت نام کنيد. بعدش يه نامه خوش آمد گويي مياد و بعدش هم هر هفته ، چکيده اي از
کاپوچينو براتون فرستاده ميشه. اگه کاپوچينو رو ميخونين ، حتما تو اين خبرنامه ثبت
نام کنيد. نامه اي هم که مياد به صورت HTML است.
August 29, 2002 | 30 Comments
من
به خدا نه اهل قزوين هستم نه شهرضا. تا هفت جد و آبادمون هم به اونجاها نميرسه. ولي
خب بعضي از عکسهايي که از بچه ها گرفته شده واقعا جالبن و آدم رو براي چند لحظه
ميبره تو حال و هواي قزوين! عکس امروز رو حميد جون فرستاده.
ببينم شما از کجا به اين نتيجه رسيدن که من دورم رو الکي شلوغ کردم و هزار تا کار
دارم که به هيچ کدومش نميرسم؟ والا مشکل من چيز ديگه است. يعني در اصل دو تا مشکل
دارم. يکي که مشکلات تحتاني است و نميشه کاريش کرد و جزو لاينحل زندگي منه! دومين
مشکل هم اينه که من يه کم زيادي رفيق باز هستم و تقريبا تمام وقتهاي مفيد من با
دوستام سپري ميشه. ماشالا اينقدر هم دوست زياد دارم که کم نميارم. اين مشکل هم خودم
ترجيح ميدم حل نکنم. چون اگه دوستام رو از زندگيم يه کم بکشم بيرون ديگه حرفي واسه
گفتن ندارم و بايد برم بميرم!
تصميم کبري (2)
از اين به بعد ديگه زياد نمينويسم. البته واقعيتش رو بخواين من روزي 1-2 ساعت براي
اين وبلاگ وقت صرف ميکنم که فکر ميکنم زياد هم نباشه ولي ترجيح ميدم بکنمش روزي نيم
ساعت. به جاش حداقل چيزاي خوب بنويسم. البته ممکنه يه روز حرفهاي خوب زياد باشن و
طولاني بشه...
يه ياد آوري هم بکنم که تصميم کبري (1) هم در مورد اين بود که شايد هر روز ننويسم.
در مورد اسم کبري هم بگم که خونه منو کبري صدا ميکنن.
يک تجربه!!!!!!!
تا حالا همه شما از خانه عفاف فقط شنيدين نه!؟ خب من و امير امروز...
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که موبايل زنگ زد. بعد از احوالپرسي: (البته با اندکي
تلخيص و يه کمکي هم آب و تابش ميدم اينجا. مگرنه اون لحظه اينقدر تعجب کرده بودم که
فکرم هم کار نميکرد!)
صداي لطيف: يه خونه عفاف پيدا کردم!
من: گرفتي ما رو؟ من و بابام خودمون رنگ فروشي داريم ها. مردم رو رنگ
ميکنيم.
صداي لطيف: نه بابا. منبع موثقه! خيابون ... پايين تر از چهارراه ... کنار
تالار ... نزديک همون پارک ... ! کاملا رسمي و قانوني ، به اسم ... ! فقط اشتباهي
نري تو پارک!
من (درحالي که از تعجب هر کدوم از چشمام 4 تا شاخ درآوردن):
نــــــــــــــه!!؟؟!؟!؟ {بعد از چند لحظه مکث! تازه ميفهمم موضوع چيه! آب دهنم رو
غورت ميدم} اون پارک که پاتوق خودمه ، بهش واردم.
صداي لطيف: به خدا راست ميگم. حالا ميخوام بري يه سر و گوشي آب بدي. جون
ميده واسه گزارش هاتون! من و ... (يه جنس لطيف ديگه) خودمون ميخوايم فردا بريم!
من: گزارش کدومه بابا! شانس يه بار در خونه آدم رو ميزنه! شناسنامه پيشم
نيست! با کارت دانشجويي ميشه رفت!؟
...
سه تا سوت ميزنم و با عجله امير رو ميگيرم. بعد از احوالپرسي:
من: يه جايي ميخوام بياي ولي نه نبايد بگي باشه؟
صداي زمخت: نه!!
من: جون جدت ناز نکن. جاي خوبيه ها! اينقده خوبـــــه!
صداي زمخت: من الان Office (!) هستم. بگو زودتر
چيه؟ کار دارم ميخوام برم خونه
... &@# !@^
#^ %$ &
...
صداي زمخت: ببين من کارت دانشجويي همراهمه. نهار نخوردم ولي خب بيخيال. سر
ساعت 3 و نيم اونجا باشي ها!
من: باشه! چاکريم. دافظ!! (خداحافظ)
ساعت 3:45 و مثل هميشه من دير رسيدم و بعد از چند تا فحش کوچيک ميريم به آدرس مورد
نظر!
من: اينم از خيابون ... خب حالا چيکار کنيم؟ من که روم نميشه از کسي بپرسم!
امير: منم روم نميشه! خب از اول خيابون شروع ميکنيم تا پيداش کنيم.
(در حين جستجو)
...
امير: امشب ميرم خونه با افتخار ميگم بابا من ديگه مرد شدم!
من: {خنده} حسابشو بکن مثلا فرداي روزگار ميري اونجا تو صف آشنا ببيني! خيلي
ضايع ميشه ها! ولي چه صفي ميشه جلوش! عين شهرک آزمايش بايد از شب بخوابي تو صف!
...
ماجراي بالا عين حقيقت است و غير از حقيقت چيزي نيست. از اينجا به بعدش رو ديگه روم
نميشه بنويسم. شرمنده! ولي لطفا نتيجه گيري نادرست نفرماييد!! اگه تا
فردا جرات پيدا کردم بقيه ماجرا هم ميگم! اگه نه که به نظر من خانه عفاف خيلي خوب
است!!
راستي اينم يه شاهد که نگين
الکي نوشتم اينا رو!!
نظرات امروز شما رو در مورد اين مطلب آخر به شدت خواهم خوند!
August 28, 2002 | 37 Comments
عکس
امروز رو تا حالا n نفر واسه من فرستادن. آخرين نفر هم
شايان عزيز ، نويسنده خوب روزنگار
تورنتو بود. با تشکر از همه مخصوصا شايان تورنتويي! تو توضيحي که واسه عکس
اومده ، اين رو برنده فلان جايزه عکاسي اعلام کرده و از اين چيزا! به نظر شما اين
عکس واقعيه؟ من که شک دارم!
ديشب که کلي دير خوابيدم ، امروز هم زود بيدار شدم که برم دنبال بدبختيهاي خودم.
ظهر هم رفتم دانشگاه و استاد محترم تا ساعت 5 نيومدن و دست از پا درازتر برگشتم
خونه. يه پروژه خيلي سنگين با يه استاد خيلي سنگين تر و گير تر ، از اونا که از مو
ماست ميگيره ، مهلت تحويل پروژه امروز بوده ، نکته خيلي مهم هم اينکه من اين پروژه
رو با هادي گرفتم ، هادي يکي از دوستان که تقريبا دست من رو تو دودره بازي
از پشت بسته! و خلاصه اينکه دو سه هفته ديگه هم کار داريم. اين درس رو نبايد بيوفتم
، چون اگه بيوفتم مشروط ميشم ، اگه مشروط بشم کلي گرفتاري ايجاد ميشه و تازه چوب خط
مشروطي هم به شدت پر شده!
حالا ميدونين من اين وسط چيکار ميکنم؟ الان دارم در بدر دنبال يه خاک مرغوب ميگردم
، از نوع رس باشه بهتره ، بعدش هم اينکه يه پيشنهاد و همفکري هم از شما ميخوام. به
نظر شما از آب استفاده کنم و گل درست کنم ، يا اينکه همون خاک خشک خوبه؟ به هر حال
هدف ، استعمال اين خاک يا گل براي ريختن بر سر مبارک بنده است. البته گل رو نميريزن
و معمولا گل ميگيرن! پيشنهادات سازنده ديگر هم در زمينه رهايي از مشکلات عديده اين
چند روز اخير شديدا استقبال ميشود.
شما وقتي خيلي اعصابتون خورد باشه و زورتون به هيچ جا نرسه و دستتون از همه جا
کوتاهه و جلو چشمهاي خودتون دارين يه درس رو ميوفتين (البته نصف مشکل از کاليبر
بالاي خودم و هادي هم بوده ها! اما فعلا استاد درس آدم بدي است!) براي خالي کردن
حرصتون چيکار ميکنين؟
راستي تابستونا اصلا دانشگاه حال نميده! چون اولا اراذل و اوباش نيستن که خوش بگذره
، ديگه اينگه موجود لطيف ديده نميشه! خدا رو شکر که ترم تابستون ندارم.
يه اعترافي بکنم. دو هفته پيش ميخواستم اينو بنويسم.
به خود آيدا هم هنوز نگفتم ، ولي من وقتي ميام روي خط ، اول ميرم
WinAmp رو خفه ميکنم بعدش ميرم
وبلاگ آيدا بعدش صداي
Speaker رو زياد ميکنم ، بعدش هم شديدا ميرم تو حس! (بابا احساسات!) بد جوري
آهنگش باحاله. البته اين جمله به اين معني نيست که وبلاگشو نخونم ، از مطالبش هم
استفاده ميبرم. ولي وبلاگ آيدا رو با صداي بلند دريابيد. به ما گفتن که نويد پيچ و
مهره زحمت اين آهنگ رو کشيده! به هر حال با تشکر از عوامل مختلف اين برنامه!
ما که به نوبه خود استفاده ميبريم! يه چيز هم بگم فقط فحش ندين ولي من هنوز
نميدونم اين Carpe Diem يعني چي؟! خدا اين آيدا و وبلاگش
و آهنگ وبلاگشو از ما نگيره!
نميدونم
با ديدن اين عکس چي مياد تو ذهنتون ، ولي اين عکس يکي از آخرين نمونه هاي تکنولوژي
موبايل است. خلاصه اينکه آخرين نکته اي که داره اينه که عينک هم هست.
روش کليک کنيد تا يه سري عکس از يه
سري وسايل ارتباطي جالب ببينين. اينا رو با email واسه
من فرستادن و چون من خودم از اين چيزا خيلي خوشم مياد ، يه جا جمعشون کردم تا شما
هم ببينين. شايد خوشتون بياد.
واقعا باعث تاسفه که يه همچين چيزايي در اومده ، اونوقت تو ايران هنوز دارن سيم
کارت (Sim Card) موبايل رو به قيمت خون باباشون ميفروشن.
تازه روز به روز بالا ميره که پايين نميره. از لحاظ سرويس و امکانات و هم که
افتضاحه. واسه اينکه خواننده هاي خارجي هم حساب بياد دستشون بگم که قيمت يه سيم
کارت موبايل تو ايران حدود 750 هزار تومان است!! تازه با کمترين امکانات (تقريبا
صفر!) مثلا سرويس SMS که جزو پيش پا افتاده ترين امکانات
يه موبايله ، هنوز تو ايران فعال نيست! تازه واسه سرويسهاي ديگه موبايل هم (مثل
Wap يا email يا اينترنت و
GPS و ... ) هيچ خبري نيست. فقط بايد توش الو الو کني!
همين و بس! تازه اگه آنتن بده! تمام اين امکانات هم انحصارا دست دولته و يه جورايي
هيچ رقابتي وجود نداره (نميذارن وجود داشته باشه! چه منبع درآمدي از اين بهتر!؟) يه
چيزي تو مايه هاي " هميني که هست! " اونوقت ببينين اونور دنيا چه خبره! تازه ما
شنيديم تو بلاد کفر سيم کارت و اين چيزا رو روي گوشي و با کلي امکانات ديگه با قيمت
خيلي کم يا حتي رايگان (فقط هزينه مکالمات گرفته ميشه) n
تا شرکت مختلف ارايه ميدن! (اگه ميشه در خارجيها در اين مورد يه چند کلمه بنويسن ما
هم بدونيم)
علي عسگري ، يکي از دوستان خيلي خوب و
قديمي ، يه ستون داره تو کاپوچينو به
اسم نثر سوخته که به نظر من يکي از بهترين ستونهاي اين نشريه قهوه اي است!
هر سري داستانهاش بهتر از دفعه قبليه. داستان اين هفته ،
فرنگيس ، رو
حتما بخونين. البته بين خودمون باشه که اين علي آقا هر هفته ناز ميکنه و ميخواد
ديگه ننويسه و من بدخت نازشو ميکشم و مجبورم يه شب از کارم تو پارک دانشجو بزنم و
برم خونه علي اينا! ولي آقا اين پارک دانشجو خوب درآمد داره ها! بيخود نيست بعضي از
اين خانومهاي محترم ميزنن تو کار تجارت و کاسب ميشن ها! راستي آدرس پارک دانشجوهاي
خارج هم تو نظرخواهي بنويسين که بچه هاي اونور آبي هم يه درآمد شرافتمندانه داشته
باشن و بتونن رو پاي خودشون واستن!
عموحميد هم رفته قاطي بزرگان و صاحب خونه
شده. بابا دات کام!! چيکار ميشه کرد ديگه! مايه داريه و هزار درد! کاش من هم يه کم
از اين پولها داشتم و دات کام ميشدم. ديگه منت اين BlogSpot
هم بالا سرمون نبود.
چندروزه باز email جواب ندادم. يه چند تايي هم بايد لينک
به اين کنار اضافه کنم. از جمله شبح
و هميشک و چند تاي ديگه که فراموش کرده
بودم.
August 27, 2002 | 28 Comments
ديگه
حال خودم هم از اون سه نفر که داشتن راه ميرفتن بهم ميخوره! (عکس ديروز) واسه همين
با اينکه الان ساعت حدود 4 شده و خوابم مياد شديد ولي بيدار موندم چند کلمه بنويسم!
چيکار کنم ديگه ، با اينکه شما از مطالب اينجا خوشتون نمياد و عکسهاش مهمه ولي خب
من مطالب رو واسه خودم مينويسم ، عکسهاش هم مال شما! (چه بچه سخاوتمندي!)
اين عکس رو شايد تاحالا ديده باشين. خلاصه اگه تکراريه شرمنده! من اينو قبلا ديده
بودم ولي ديروز باز هم برام فرستادن و زيرش يه مطلب از ابراهيم نبوي بود. يه سري
تست بود. اگه روي عکس کليک کنين بزرگ و کاملش رو ميبينين.
خيلي جالبه! اگه کسي هم هنوز نکته عکس رو نگرفته ، به وسيله اي که توي دست اون آقاي
سمت راستي ديده ميشه دقت کنه!! يه کم آشناست!! در موردش چند کلمه بنويسين!
ديروز
از صبح خونه بودم. الان هم دور و برم پر از نقشه هاي جورواجوره و دارم ميزنم تو سر خودم.
مگه تموم ميشه اين وامونده! يه عدد هم اگه يه جا اشتباه کني تا آخرش همش خراب ميشه.
اوني که ديروز از تعريف "متره و برآورد" ايراد گرفت ميدونه چه دردسريه! تا ظهري همه چي خوب بود. اين چند روزه هم که ملت رفتن مسافرت و شام و نهار درست حسابي
در کار نيست ، تا موقعي که گرسنگي بهم فشار نياره نميرم سراغ غذا! خدا پدر مخترع
Microwave رو بيامرزه! شايد هم يارو درد من رو داشته. سه
سوت غذا توش رديف ميشه! البته ميگن غذاي ايراني بايد جا بيوفته و روي گاز پخته بشه
و از اين حرفها! ولي وقتي غذا مال هفته قبل باشه تکليف چيه؟
کاپوچينوي دوازدهم هم در اومد. دروغ
چرا ولي قرار نبود ديگه در بياد ولي يه سري تغييرات انجام شد و قراره مدلش عوض شه و
از دوستان جديد کمک گرفته بشه. آخه چند تا از دوستان قبلي ، ترجيح دادن ديگه با ما
همراه نباشن. قبلا هر کي ناز ميکرد که بره ، خودم کلي منتش رو ميکشيدم که بمونه ،
بقيه هم همين کار رو ميکردن. ولي ديگه خسته شديم. اختيار هرکي با خودشه. بعضي از
اين دوستان ميگن ، شرايط عوض شده! خلاصه مثل اينکه نميتونن خودشون رو با شرايط جديد
تطبيق بدن! يه سري ميگن کاپوچينو داره زرد ميشه! ولي من همه چي رو همون قهوه اي و
سنگين که بود ميبينم! يه سري هم ميگن کاپوچينو داره سرد ميشه و ديگه مثل اولش داغ
نيست! اينو ديگه من بي تقصيرم! من به شخصه هرچي ميتونستم زور زدم تا اونجا که به من
مربوطه ، داغ بمونه!
اين هفته جاي مصاحبه ، بچه هاي خود کاپوچينو با هم مصاحبه کردن! با اين تفاوت که
سوال مشترک و واحده ،
تو اين کاپوچينو چه خبره؟؟ تقريبا همه از زبون خودشون جواب دادن. به نظر من از
شماها اگه کسي از کاپوچينو خوشش مياد ، اين قسمت رو حتما بخونه! حرفهاي جالبي زده
شده که شايد تاحالا از هيچ کدوم از اين بچه ها نشنيده باشين. فردا در مورد بقيه
قسمتهاي اين شماره کاپوچينو هم خواهم نوشت.
امشب فکر کنم آخرين شبي بود که پيام
رو ميديدم. به همين مناسبت شام رفته بوديم بيرون.
خداداد و نيما (noaa
يا nooha يا ... ما که نفهميديم اسمش چيه! من که نيما
صداش ميکنم) هم با ما بودن. به همراه
خورشيد خانوم و پينکفلويديش ،
علي پيروز ملقب به علي ديجيتال! اول
رفتيم يه جا که بيشتر از 6 نفر نميشد بري! خب ما 7 تا بوديم! پاشديم رفتيم يه جا
ديگه! خيلي با پيام و خداداد خنديديم! جفتشون از اون پسرهاي توپ هستن. صحبت از
گارسون (همون پيشخدمت خودمون) رستوران چيلي هم شد! همون که اون شب من و پيام تو نخش
بوديم! من آمارش رو در آورده بودم و فهميديم که طرف نامزد داره! جفتمون افسرده
شديم! بعد از شام که اومديم بيرون ، يکي بود که بادکنک ميفروخت! نميدونم اين وقت شب
، کدوم بچه اي بيرونه که بادکنک بخره!؟ بادکنکهاش شکلهاي خيلي خيلي جالبي داشتن!!!
من که روم نميشه اينجا بنويسم! فقط اينو بگم که روم به ديوار (ديفال) موارد استعمال
زيادي داشتن! به قول خداداد شگفتيهاي بدن انسان و علم پزشکي بودن! واسه يک ساعت
سوژه خنده ما شده بود! چند بار هم ماشين نيروي انتظامي جلومون واستاد ولي وقتي ديد
ما ذاتا يه تخته کم داريم ، خودش بيخيال شد! پيام دو روز ديگه برميگرده اونور آب و
ديگه خدا ميدونه کي دوباره ببينيمش.
خودمونيم ها... من اين پيام رو خيلي کمه که ميشناسم ولي تو اين مدت اينقدر باهاش
حال کردم که نگو. خداداد هم همينطور! جفتشون توپ هستن انصافا! (فکرهاي پارک شهري
نزنه به سر کسي ها!) چرا اين آدمهاي باحال بايد برن اونور دنيا سالي يه بار
ببينيمشون!؟
امروز يه چيزي شنيدم دلم کباب شد! همين آقا نيماي گل ، خارجه به دنيا اومده ولي خب
ايرانيه! خيلي وقت هم بوده که اينورا نيومده بوده ، يه روز يه مسيري رو براي اولين
بار با يه آژانس ميره. آژانس هم نامردي نميکنه ، 8500 تومان ازش ميگيره! در صورتيکه
ديگه نهايت کرايه تو تهران ، اگه دور شهر هم بزني ميشه 3000 تومان! از اون راننده
هاي پدرسوخته بوده ها! ديده اين طفلي غريبه ، حسابي تيغش زده رفته! از اين اتفاقات
زياد شنيدم!
راستي امروز علي ميگفت که خرداديان (همون که خوب ميرقصه!) تو باشگاه بدنسازي که علي
ميره عضوه. (بيخود نيست که بهش ميگم علي آرنولد اينا!) اگه در جريان باشين ميدونين
که خرداديان بيچاره در بدو ورود به ايران دستگير ميشه و زنداني. ولي مشروط آزاد
ميشه و بچه ها ميگفتن مجازاتش اين ميشه که :
به مدت 10 سال ممنوع الخروجه و بايد ايران بمونه و حق شرکت در مراسم عروسي (غير از
مراسم خانوادگي) رو نداره!!
بند دوم واسه يه نفر که ميرقصه خيلي بده! يه چيزي تو مايه هاي همون زندانه ديگه!
ولي رو بند اول فکر کنين! يعني عملا ايران يه جوري قفس محسوب ميشه که واسه مجازات
ملت ، اونا رو تو اين قفس حبس ميکنن! چقدر بده ها! البته دروغ چرا ولي الان من و
خيلي از جوونهاي ديگه که نميتونبم از مملکت خارج بشيم يه جورايي زنداني محسوب ميشيم
ديگه!
توي اروپا مرزها رو بر ميدارن و بدون ويزا ميشه به 10-12 تا کشور خوب مسافرت کرد ،
اونوقت ما کجاييم!!؟؟
August 25, 2002 | 29 Comments
عکس امروز از طرف مسعود عزيز از آنسوي آبها فرستاده شده!
جملات گهربارتون در مورد عکس فراموش نشه! خيلي دوست دارم مسعود رو
از نزديک ببينم بايد از اون بچه هاي باحال روزگار باشه. يه بار يه عکس برام فرستاد.
قبل از اينکه عکسها Load بشه من متن نامه اش رو خوندم.
نوشته بود من دو تا گاو دارم که تو ماشينم نگهداريشون ميکنم! اينم عکسشون! اينو که
خوندم چشمام چهار تا شاخ درآورد! يا شاخهام چهارتا چشم در آوردن ، تا اينکه بالاخره عکس ديده شد! و به قول
نيما ، از زور
خنده خودمو خيس کردم! (بابا ديگه اينقدر هم خنده نداره!) خواستم عکس رو بذارم اينجا ولي ديدم لطفش به اينه که اول اين
متن خونده بشه بعدش عکس ديده بشه. حالا که اينا رو خوندين برين
اينجا گاوهاي مسعود
خان هم ببينين!
اين مطلب به نظر من يکي از قشنگترين تعريفها از وبلاگ است ، که از
وبلاگ سايه
انتخاب کردم:
" وبلاگهاي هر كدوم ما مثل پنجره هايي مي مونند كه دنيا رو ازشون تماشا مي كنيم
.اگه وبلاگ مي نويسيم براي اينه كه دلمون مي خواد بقيه هم بدونن از پنجره ما دنيا
چه شكليه. اگه وبلاگ مي خونيم ، براي اينه كه بدونيم از پنجره بقيه دنيا چه شكليه.
مثلا من الان مي دونم كه از پنجره
شاهين دنيا
همه چيزش فيلسوفانه است. از پنجره
بهزاد دنيا
قشنگه و دوست داشتني. از پنجره
رضا همه
چيزدنيا معصومانه است. از پنجره
احسان دنيا پر از
شور ونشاطه. از پنجره
خورشيد
خانوم دنيا لطيف و دل نازكه. از پنجره
پرستو حق
گرفتنيه. از پنجره هدر
دنيا خيلي وسيعه وازپنجره
شبح دنيا
خيلي عميقه.
از پنجره بعضيها همه چيز سياسيه. از پنجره بعضيها همه چيز شعره. از پنجره بعضيها
همه چيز دروغه.
... "
البته هدفش از اين حرفهايي که نوشته بود چيز ديگه اي بود ولي من از اين تيکه اش
خيلي خوشم اومد.
عنکبوت هم يه طبقه بندي از وبلاگها کرده
(بعضي از حرفهاش سخت بود و من زياد نفهميدم) من رو جزو وبلاگهاي تعاملي يا
Intractive آورده (اين اصطلاحات از خودشه و من غلط بکنم
از اين حرفهاي قلمبه سلمبه بزنم!) آخر هم گفته اون روز آفرينش اشتباه شده و بايد
اسم وبلاگ من رو ميذاشتن : You, Ehsan & Friends ! چه
ميدونم والا! حتما همينه که ميگن ديگه!
والا من وبلاگم رو اواسط اسفند سال 80 با حدود 60 بيننده در روز اول شروع کردم. (من
که خوب ادعا ميکنم. اينم بگم که من اولين وبلاگ نويس کل عالم بودم و حسين و سلمان
چند سال بعد از من تازه با اينترنت آشنا شدن. پدر تمام وبلاگهاي فارسي هم هستم.
راستي مادر وبلاگهاي فارسي کيه؟ من باهاش يه کار کوچولو دارم!!) اين 60 نفر هم
تقريبا تمام دوستان اينترنتي من بودن که اولا هيچ کدوم وبلاگ نداشتن و من از طريق
يک Email اونا رو با وبلاگ خودم (و اصلا وبلاگ) آشنا
کردم. همون روز اول هم دلايل وبلاگ نويسي
خودم هم گفتم. با اينکه دلم ميخواست براي خودم بنويسم ولي فهميدم که اين تفکرم
اشتباهه. خلاصه اينکه عکس و نظرخواهي و تعداد بيننده و اين چيزا همه دست به دست هم
دادن يه کم مدل نوشته ها عوض شد. ولي هنوز هم چيزايي رو که خودم دوست دارم مينويسم.
نه چيزايي رو که شما دوست دارين! هر کدوم از شما هم اگه منو بيرون وبلاگ و از نزديک
ديده باشين ميفهمين که هيچ فرقي با اين نوشته ها ندارم و اينجوري فکر ميکنم و
اينجوري حرف ميزنم و خلاصه اصل با کپي برابر است! با اين تفکر هم که چون گرفتار
هستيم و سرمون شلوغه ، به وبلاگ نميرسيم به شدت مخالفم. چون ميگم آدم بايد يه کاري
رو که ازش لذت ميبره انجام بده. يه قانون هم واسه خودم گذاشتم و اونم اينکه به محض
اينکه از وبلاگ نويسي زده بشم يا خسته بشم يا لذت نبرم ، ديگه نمينويسم.
اينم
از لوگوي امير! اينو آرش نصفه نيمه
ساخته ، نميدونم ميتونين لوگو رو به وضوح ببينين يا نه. حيف که واضح نيست مگرنه
ايده خيلي توپيه! عکس يه خر که دو تا بال هم در آورده و شده خرمگس! راستي حتما
ميدونين که مگس به رشتي ميشه " پرويز " و خر مگس هم ميشه " پرويز ترکه! " حالا ديگه
بماند که به اين مگس سبز ها چي ميگن!
اينم
از اخبار وبلاگي پيام که قولش رو داده
بود. (به صورت Flash و حدود 670 کيلوبايت) انصافا پسرم
استعداد به خرج داده ها! اين پيام تو اون مملکت غريب داره تلف ميشه. البته فعلا
ايرانه.
طبق معمول هم تيکه خودش رو به من انداخته! ولي به خدا هيچ خبري نيست. الکي پشت من
حرف در نيارين. آدمها خب بعضي وقتها خر ميشن ديگه. بعضي وقتها هم پشيمون! بعضي
وقتها هم جفتش با هم!
سه شنبه بايد يه پروژه خيلي کلفت دانشگاه رو تحويل بدم و تا از اول تابستون تا الان
فقط 10 درصد کار رو انجام دادم. درسته که شب امتحاني هستم ولي به خدا پروژه خيلي
سنگينه. اگه مهلتش تمديد نشه ديگه واويلا! نميدونم از درسهاي ما چيزي ميفهمين يا نه
(البته از الان گفته باشم که دانشجويان کامپيوتر حق ندارن بفهمن ها!) ولي خلاصه اسم
درسش " متره و برآورد پروژه " است. يه درس آسون و پر استفاده ولي خيلي حجيم. تو اين
درس تمام محاسبات و برآوردهاي مالي قبل يا بعد از انجام يک پروژه بايد حساب بشه!
يعني از يه دونه ميخ گرفته تا اين جرثقيل هاي بزرگ (Tower Crane)
که براي برج سازي استفاده ميشه! يه چيزي تو مايه هاي روز حساب که ميگن همه چي رو
حساب ميکنن! و هيچي از قلم نميوفته! البته ناگفته نماند که اين قسمت کار (يعني متره
کردن پروژه و تهيه صورت وضعيت و گزارشهاي مالي) بهترين مرحله براي انواع اختلاسهاي
مالي پنهان و توافقي و چاپيدن و کلاه گذاشتن سر کارفرما است. (که تو پروژه هاي بزرگ
معمولا دولت کارفرما خواهد بود و مشاور و پيمانکار و بعضي اوقات ناظر ، خيلي راحت
با هم تباني ميکنن و اين پول بي زبون رو ميکشن بالا!)
August 24, 2002 | 44 Comments
عکس
امروز به نظر خودم خيلي باحاله. نظر شما چيه؟ حال داشتين در موردش چند کلمه
بنويسين.
بابا من به خدا ديگه اينقدر بيکار نيستم که بشينم با عکسها ور برم تا چشم و دماغشون
کج و راست بشه و اين چيزا. الکي دختر مردم رو (هميني که عکسش اينجا بود) بد نام
کردين.
دقت کردين بعضي کلمات مثل چيز چقدر با معني هستن. ما که هرجا با دوستان هستيم نسبت
به اين کلمه و بعضي کلمات که در هنگام داد و ستد (!) استقاده ميشه مشکل داريم!
خلاصه اينکه در هنگام استفاده از کلمات نهايت دقت خودتون رو به خرج بدين. ضرر نداره
ها! امروز خواستم بگم يه چيزي رو من به کسي دادم ، چون اعصابم خورد بود يه کم با
عجله گفتم و جلوي 11 نفر ديگه گفتم: " من به خدا تاحالا n
بار دادم! " اينو که گفتم ملت از دختر و پسر زدن زير خنده و خلاصه من هم که ديدم
سوتي شده مجبور شدم از استقامت خودم مايه بزرام و پاي اونو بکشم وسط! آخه از وقتي
هم که اين قضيه پارک دانشجو مطرح شده ، حرفهاي من مدل ديگه اي برداشت ميشه! بيخود
نيست که اين قديميها ميگن بايد حرف رو اول به تعداد دندونها جويد بعدش داد بيرون!
(چه مسخره!)
پيام چرنديات رو بالاخره ديدم. عجب
پسر توپيه! خيلي باهاش حال کردم. حيف که هفته پيش خيلي درگير بودم و اصلا وقت نکردم
ببينمش. ما که خارج برو نيستيم ولي خدا رو شکر که اينا ميان ايران و ميشه از نزديک
ديدشون. پيام يه سوغاتي ويژه هم واسه من آورده بود که خيلي باهاش حال کردم. از اين
کلاههاي Cap که روش نوشته بود: Me,
Myself & Ehsan خيلي جالبه. حالا به محض اينکه دوربين گيرم بياد يه عکس ازش
ميگيرم و ميذارم اينجا تا شما هم ببينين. رنگ کلاه هم سبزه. يه چيزي مثل سبز
همينجا. پيام اين کلاه رو اون ور آب سفارش داده و خلاصه اينکه (خارج)
Made In Kharej است. همه اين چيزا يه طرف اينکه به ياد
من بوده و وقت گذاشته و اينو واسه من آورده يه طرف! دمش گرم! و فقط ميتونم بگم پيام
جان متشکرم و خيلي دوستت دارم! (البته خارج از پارک دانشجو!)
پيام يه اخبار وبلاگي خيلي توپ (به صورت Flash) درست
کرده که متاسفانه فعلا لينکش مشکل داره. به محض اينکه رديف شد لينک ميدم بريد
ببينيد و حال کنيد.
امروز تولد علي پيروز مشبک بود! همون که
قديما بهش ميگفتيم علي آرنولد اينا! ماشالا هر روز هم استخر ميره و خلاصه هيکل
ورزشکاريه. خورشيد خانوم يه
برنامه شام + تولد رديف کرده بود. توي رستوران چيلي (Chili)
توي تخت طاووس (بين اميراتابک و مفتح) و من بار اولم بود ميرفتم اونجا. خلاصه خيلي
باحال بود. خداداد و دوستش هم با ما
بودن. يه دوست خارجي (ايراني الاصل) و باحال به اسم نيما هم با ما بود. حدود
15 تا ديوونه تو اون رستوران مثلا با کلاس! اول از همه از رستوران بگم که يه چيزي
تو مايه هاي جام جم بود با همون غذاهاي عجيب غريب ولي رديف و خوشمزه با قيمتهاي
نجومي. آدمهايي هم که توش بودن از غذاهاش رديف تر و عجيب تر! من و پيام که از شام
خوردن افتاده بوديم و يه جورايي آرتروز گردن گرفته بوديم! نميشد يه دقيقه رو غذا
متمرکز شد! از بس که نکته انحرافي ميومد و ميرفت. يه مورد خيلي جالبي که من
اينجا ديدم و هيچ جاي ديگه نديده بودم ، وجود پيشخدمتهاي دختر و البته خوشگل بود!
به همراه همون تعداد پيشخدمت مرد. يکيشون هم بدجوري چشم من و پيام رو گرفته بود
البته يارو هم کلي نخ ميداد! بهتره بگم طناب ميداد! ملت دوربين دار هم که هي فرت و
فرت عکس و فيلم ميگرفتن. من و پيام هم همش از Background
ها فيلم ميگرفتيم! صاحب رستوران آشنا در اومده بود و کلي به ما تخفيف نداد!
بيخيال همه اينا! فقط سوغاتي پيام رو بچسب. خيلي توپه!
امروز جلسه کاپوچينو بود!
راستي يه ويژگي به اين کاپوچينو اضافه کرديم و اونم اينکه تو هرصفحه به لينک هست به
اسم " نسخه قابل چاپ " با زدن روي اون ، مطلب اون صفحه به صورت ساده نمايش داده
ميشه و ميشه بدون دردسر ازش پرينت گرفت.
امشب ديگه بيشتر از اين مغزم نميکشه و خسته شدم. حقيقتش نميخواستم بنوسم ولي ديدم
حيفه در مورد پيام و اون کلاه باحال و ماجراي تولد چيزي نگم!
August 23, 2002 | 28 Comments
عکس
امروز رو پرنسس(!) فرستاده. اونجور هم
که خودش توضيح داده ، عکس يک شطرنج باز 6 ساله (فکر کنم آمريکايي) که چند تايي هم
مدال و ... آورده. فقط برين تو کف ژستش! غم انگيزناک بودن عکس ديروز هم تقصير من
نيست و به اوني که فرستاده بود گير بدين!! در ضمن يه خواهش. اونايي که عکس ميفرستن
، ترجيحا هم اندازه يا بزرگتر از عکسهاي اينجا باشه. چون اگه کوچيک باشه نميشه
گذاشت اينجا. يعني ميشه ولي خوب نميشه.
اگه هنوز کسي با ديدن اين کاپوچينو
مشکل داره بگه لطفا. مخصوصا اون ور آبي ها! امروز پيش خودم فکر ميکردم بيشترين کلمه
اي که من تاحالا تو اين وبلاگ استفاده کردم چي بوده؟ فکر ميزنم کلمه کاپوچينو بوده!
در مورد گزارشي هم که از اين مسابقه رباتهاي مين ياب قول داده بودم ، به علت کم
کاري عکاس محترم (همون امير خودمون
بابا) يه مقدار تاخير افتاده. آخه گزارش بدون عکس که فايده نداره. خدايا بعد از
ماشين ، يه دونه دوربين ديجيتال برسون.
ديشب اخبار کانال 6 يه تحليل و بحثي در مورد طرح جديد آموزش عالي داشت. خلاصه اين
طرح اينه که ميخوان يه تعداد ورودي پولي (غير کنکوري) براي دانشگاههاي دولتي درنظر
بگيرن. هدفشون هم ايجاد امکان تحصيل براي همه و از اين حرفهاست. همون هدفي که قبل
از تاسيس دانشگاه آزاد بهونه کردن و بعدش هم به چه اهدافي که نرسيدن! به قول يکي از
کارشناسهاي همين برنامه ، فقط جمعيت بيکار رو يه 4 سالي مشغول کردن و از اين راه
پول در آوردن! اين طرح جديد هم همچين جديد نيست. چون کاري بوده که تاحالا و به صورت
غير قانوني و رابطه اي تو دانشگاههاي دولتي و رشته هاي مختلف انجام ميشده و ميشه و
فقط الان ميخوان اين مورد رو علني و قانوني کنن. مطمئن هستم دير يا زود ،
دانشگاههاي دولتي هم شهريه خواهند گرفت و يه بدبخت بي پولي که بخواد درس بخونه بايد
بره بميره! بجاش قشر تحصيل کرده پولداري خواهيم داشت و همه دستشون تو جيب باباهاشون
ميره. شکر خدا از ما گذشت. اون از جرايم و قانونهاي عجيب غريب مالياتي (مالياتهايي
که به صورت درصدي روي تمام محصولات هست! اميدوارم منظورم رو بفهمين!) اون از اين
وضعيت اقتصادي نابسامان و بچاپ بچاپ يه عده ، وضعيت نفت و گاز و برق و اينا هم که
بماند. حالا از فردا نوبت دانشگاه هاست. يه روزي ميرسه که ملت صبحها بايد برن يه
جايي يه پولي بريزن چون دارن زندگي ميکنن. البته ميدونم تو اين شرايط هم هيچکي صداش
در نمياد و تنها شکايت مردم شايد از اين باشه که چرا تعداد باجه هاي پرداخت پول کمه
و بايد الکي تو صف واستيم!؟ بگذريم... يکي نيست بگه تو (احسان) صاحب نظري؟ ،
اينکاره اي؟ دو کلمه جامعه شناسي بلدي؟ از سياست چيزي بلدي؟ ديگه واسه چي از اين
حرفهاي بي ناموسي ميزني؟ منم جواب ميدم هيچ کدوم از اينها نيستم ولي وضعيت جامعه رو
از نزديک ميبينم و حس ميکنم و دلم به حال اين مردم بدبخت (از جمله خودم) ميسوزه.
اون دنيا کي ميخواد حق اين ملت رو بده؟
ظهري در خدمت آقا نويد گل بوديم. هموني
که مهره نيست(!) فقط نميدونم چرا ميگه ما؟! يه پسر توپ و باحال. مرد شماره يک تمام
ISP هاي دنيا با بيش از يک قرن تجربه. ولي از شوخي گذشته
پسر باحاليه. تعريفش رو از امير شنيده بودم ولي خب شنيدن کي بود مانند ديدين؟ خلاصه
اينکه چشم ما گرفته بودش! (بازم دارم ميرم تو حال و هواي پارک دانشجو ها!) کلي هم
از اتاقهاي مخفيشون حرف زد. قراره از اين به بعد بيشتر ببينمش. خدا آخر و عاقبت اين
ديدارها رو به خير کنه!
امروز عصري يه دوست خوب و مهربون(!) ، سايه
(البته اسم وبلاگش سايه است و اسم خودش نيست ولي من به اسم سايه نام ميبرم!) ، دست
من رو گرفت و برد سر کلاس کامپيوتر. منم
محمدرضا رو با خودم بردم. انصافا دوست به اين ميگن ها! حالا شما هي بياين تيکه
بندازين که تو از کامپيوتر چيزي حاليت نيست و بايد بري سر ساختمون بوق بزني و ...
انصافا کدومتون منو برد سر کلاس؟ آدم بايد دوستاشو همين موقعها بشناسه ديگه! کلاس
جالبي بود. البته تعداد خيلي کم بود و آب و هواي نسبتا معتدلي داشت ولي خب من به دو
دليل رفتم. اوليش که مهمتر بود ديدن همين دوست بود. دوميش هم اينکه ببينم اين
کامپيوتر که ميگن چي هست!؟ خوردنيه؟ پوشيدنيه؟ تو جيب جا ميشه؟ دستتو ببري تو جيبت
، ماستي ميشه؟ البته ما طبق معمول دير رسيديم و همه سر کلاس بودن. ولي به سبک
دانشگاه خودمون سرمون رو انداختيم پايين و رفتيم تو. بعد از کلاس يه خوش و بشي با
هم کرديم و هر کي رفت خونشون. اين تيکه آخر از من و محمدرضا بعيد بود! اينهمه مثبت؟
تو راه (اتوبان چمران فکر کنم) به طور کاملا اتفاقي ماشين سايه رو ديديم و کلي
ماجراي خنده دار پيش اومد! من همينجا اعلام ميکنم که اين سايه خانم يه نهار به من
بدهکاره و هنوز نداده ها! خدا تعداد اين دوستاي خوب رو زياد کنه.
اين وبلاگ که تاحالا همش خير و برکت بوده و غير از بي خوابي و دندون درد ، ضرري به
من نرسونده و فعلا از دستش راضي هستم! به کمک اين وبلاگ هم کلي دوست جديد پيدا کردم
و کلي آدمها رو شناختم و فهميدم کي به کيه!
August 22, 2002 | 36 Comments
عکس
قشنگ امروز رو نيماي عزيز فرستاده. دستش
درد نکنه. آدم رو ياد غربت و ترک وطن ميندازه! حتما خواننده هاي خارجي در اين زمينه
يه کتاب حرف دارن. شکر خدا من يکي هنوز به اين درد غربت دچار نشدم! شايدم اين عکس
هيچ ربطي به غربت نداره. حال داشتين در موردش دو کلمه بنويسين.
اين مساله درست ديده نشدن کاپوچينو
خيلي براي من جالبه. اينايي که از نظر فني وارد هستن يه دو خط بنويسن ما بفهميم
مشکل يا نکته چيه؟ ما سرور اين کاپوچينو رو عوض کرديم ولي واسه يه مدت که ديروز
تموم شد ، سرور قبلي رو به صورت پشتيبان واسه اين سرور جديده گذاشته بوديم. البته
ديروز تمام DNS ها عوض شدن و همه چي از روي سرور جديد
بايد ديده بشه. اما جالبه که اين ISP هاي زپرتي ايراني ،
معمولا همون لحظه تغييرات رو نشون ميدن. (البته موقع تغيير DNS
ها معمولا 24 ساعت طول ميکشه که تغييرات در تمام دنيا انجام بشه! و من منظورم اين
نيست) خلاصه اينکه الان هر دو DNS روي سرور جديد هستند و
بايد درست نشون بده. اگه درست نشون نميده حتما بگين. اگه کسي هم علتش رو ميدونه بگه
ما هم بدونيم. البته من حدث ميزنم که بعضي از ISP ها
ميرن سراغ سرور قديمي چون IP هاشون به هم نزديکه (اولين
عدد IP قبلي 64 بود که به صورت Back
Up بود و الان ديگه نيست و اين جديده با 212 شروع ميشه.
Ping بفرماييد!) ولي اگه بازم اين مشکل بود بگين. با اينکه فکر نميکنم کاري
از من بر بياد! يکي يه چيز جالبي نوشته بود ، اينکه تو مملکتشون ، حدود جمعه سايت
Update ميشه. ما تاحالا فکر ميکرديم ايران از همه عقب
تره ولي مثل اينکه از خيلي ها هم جلوتره!
در راستاي اين اختلاف فازهاي اينترنتي ، مثل اينکه BlogSpot
هم همين مشکل رو پيدا کرده!!! آخه من چند روز پيش به طور مفصل غلط کردم و بحث رو
تموم کردم و رفت پي کارش ولي خبرش با چند روز اختلاف تازه به بعضيها رسيده و نشستن
(شايد هم سرپا!) واسش جواب نوشتن! راستي کسي در ايراني بودن من و خلق و خوي ايراني
من شک کرده؟ ساده ترين نمونه برداشتن غير قانون آگهي بالاي اين صفحه! من از کارهاي
غير قانوني خوشم مياد و از مخالفان کپي رايت هستم.
نيازمنديها: (ممکنه هيچ ربطي به مطالب بالا نداشته باشه ها. پس لطفا نتيجه
گيري نفرماييد.)
1. پماد سوختگي موضعي.
2. قطره استريل چشمي براي افزايش سوي چشم و بهتر ديدن!
3. ماشين واسه خودم.
4. سلامتي شما.
اين همه آدم واسه خودشون ادعا ميکنن و پوزشون ميخوره. خب منم واسه خودم ادعا کردم و
خيلي راحت پوزم خورد. مگه من آدم نيستم؟ در راستاي وجود سايتهاي
PHP فارسي ، دوست خوبم دو تا معرفي کرد.
يکي کتابخانه ديجيتال دانشگاه
شريف و يکي هم سايت کوچه که الان کار نميکنه. حتما غير از اين بازم هست. معلم فيزيک
دوستم ميگه: " ادعا × معلومات = مقدار ثابت " من خودم ميدونم که معلومات زيادي
ندارم و در برابر درياي معلومات اساتيد مسلم علم رايانه(!) ، يه قطره هم نيست. پس
حتما ادعاي خيلي زيادي دارم. از معلم فيزيک دوستم که اينو بهم ياد داد ممنونم. کاش
ما هم از اين معلمهاي خوب داشتيم که بهمون درس زندگي ميدادن.
يه نکته خيلي جدي: من وقتي از يکي خوشم بياد و باهاش احساس راحتي کنم ، اين جرات رو
به خودم ميدم که بهش گير بدم و سر به سرش بذارم اميدوارم کسي به دل نگيره.
چند شب پيش يه کنسرت مشترک ابي و داريوش تو محله بقلي
احمد اينا بوده. احمد و
شاهين هم با هم رفته بودن و ما فقط
تعريفش رو توي وبلاگ احمد خونديم. ولي
آلبوم عکسهايي که از خودشون و
اين برنامه گرفتن جالبه. يه سر بزنيد. اميدوارم هميشه بهشون خوش ميگذره. خدايا
مشکلات همه دلتنگهاي عالم رو زودتر حل کن. از ما که کاري جز دعا بر نمياد.
داشتم
اين مطلب پژمان رو ميخوندم.(يه کم طولانيه) اول از همه که دلم گرفت شديد. بعدش
هم رفتم تو خاطرات بچگي هاي خودم. به ياد کمبودها و غم و غصه هايي که اون موقعها
منو آزار ميداد. منم اون موقعها خيلي دلم ميخواست فضانورد بشم. بعدش نظرم عوض شد و
تصميم گرفتم خلبان بشم. خيلي از خلباني و هواپيما خوشم ميومد و مياد. ولي يه کم که
گذشت و فهميدم اي بابا تو اين مملکت جا واسه اين آرزوها نيست. نون شب واجب تره.
پژمان هم به همين نتيجه رسيد. ولي چند تا پاراگراف آخرش آدم رو از حس در مياره. اما
اون نيمچه حسي هم که مونده بود با صداي زنگ تلفن پريد! بر هر چي نشعه (نعشه؟) پرونه
، لعنت!
يه سوال: شما بچه که بودين دوست داشتين چيکاره بشين؟؟
و احيانا چرا نشدين؟
اين وبلاگ بازيهاي کامپيوتري هم داره
کم کم جا ميوفته. دست نويسندش درد نکنه. البته کاش روزي يه بازي رو به طور کامل
ترجيحا با يکي دو تا عکس و يه سري لينک مفيد (مثل رمز و عکسها و فيلمها و
Update ها و ...) معرفي کنه. شايد در آينده اينم شد يه
GameSpot فارسي!
البته اين وبلاگ اگه يه نفره اداره بشه خيلي سخته. چون يه نفر نميتونه روزي يه بازي
بکنه يا ببينه. من تو اين فکر هستم که يه وبلاگ جمعي درست کنم و اول از همه نويسنده
همين وبلاگ موجود رو بکنم مسوولش و يه چند نفري که دوست دارن فقط در مورد بازي
بنويسن ، توش فعاليت کنن. البته يه کم منظم. حالا اگه کسي از خواننده هاي اينجا
حاضر به همکاري هست بگه. البته اين همش يه ايده هست و من هنوز با نويسنده اين وبلاگ
قبلي صحبت نکردم ولي لطفا اون هم نظرشو بنويسه. در ضمن يه کم هم بايد با مشکلات
تحتاني خودم هم کنار بيام.
* دو شبه بزنم به تخته دارم زود مينويسم و شبها هم زود ميخوابم. مسواک هم که ميزنم.
کاش همه مشکلات زندگي همين دو سه تا بود و اينقدر راحت حل ميشد....
August 21, 2002 | 45 Comments
ديشب
حدود 4 و نيم بود که کار اين کاپوچينو
(تقريبا) تموم شد. خلاصه اينکه ديدم اگه بخوام وبلاگ هم بنويسم ديگه نميشه خوابيد!
واسه همين خودم و کامپيوترم رو خاموش کردم. از پريروز که من گفتم عکس ندارم ، تا
حالا کلي عکس واسم فرستادن که به نوبت ازشون استفاده ميکنم. از همه ممنونم. دنبال
يه نفر هم ميگردم که به اين نامه هاي بي جواب من جواب بده! يه نفر
Webmaster هم واسه وبلاگم پيدا کنم و يکي هم که برام
مطلب بنويسه. اونوقت مثل قبل زندگي شيرين ميشه! در ضمن لطفا تو اين نظرخواهي با هم
دعوا نکنين و در کمال صلح و آرامش بدون ، اونجا در کنار هم زندگي کنين!
عکس امروز رو هم هومن عزيز فرستاده. البته
هم تو تهران 24 و هم تو سايت Iranina بوده. يه نکته اي
هم گفته که فردا در موردش مينويسم. امروز خيلي مطلبم زياد شد.
کاپوچينو هم رفت رو آنتن. مطالب جالبي
داره. اون گزارشي هم که قولش رو ديده بودم ، در مورد
دوستان و دوستداران
پارک دانشجو(!) ، با قلم شيواي علي
خودمون ، تهيه شد. يه
مصاحبه هم با
نيوشا توکليان (عکاس) شده ، که يه عکس توش داره ماااااااااااه! صبحها قبل از اينکه
از خونه برين بيرون ، يه نگاه بکنين تا شب شارژ خواهيد بود! واسه همين بود ديشب
خواب از سرم پريده بود.
اين چه وضعشه؟ عجبا! ما تا کي بايد اينو بخوينم؟ No
Money, No Honey, No Funny
آقاي قاضي (شاهين) تو هم داري شلوغ ميکني ها! بيا عين بچه آدم وبلاگتو بنويس که من
چند روزيه بدخواب شدم.
اگه ميخواين مثل من از خنده پاي کامپيوتر ولو بشين ،
اين مطلب امير رو در مورد من و email هاي من بخونين.
من که کلي خنديدم. راست و دروغش هم از خودش بپرسين! مطلب آخرش هم واقعيه و واسه منم
سواله!!
امروز خيلي قر و قاطي بود! همه کار کردم! صبح که رفتم اين مجموعه انقلاب. البته ما
واسه ورزش ذهني رفته بوديم و از ورزش جسمي خبري نبود. ولي آدم اين ورزشکاران رو
ميبينه بدجوري دلش شاد ميشه! لامصب اونجا سالن مد است يا مجموعه ورزشي؟ خدا زيادشون
کنه! اين يه هفته اخير و بعد از اون قضيه پارک دانشجو ميخواستم مسير زندگي رو عوض
کنم ولي باز امروز با ديدن اين ورزشکاران عزيز ، به شک افتادم! کارمون که اونجا
تموم شد ، ظهر شده بود و منم گشنه! خونه هم کسي نيست که غذا درست کنه. پول هم
نداشتم که چيزي بخرم. ولي خدا خودش نهار رسوند. حالا ميگم.
توي نمايشگاه بين المللي ، مسابقات رباتهاي مين ياب
برگزار ميشه. اين مسابقات جديدا تو ايران جدي گرفته ميشه و خيلي هم خوبه. بيشتر بچه
هاي مکانيک و برق هستن. مسابقات در چند سطح (چند نوع زمين) مختلف برگزار ميشه. حدود
95 تيم شرکت کردن و هر تيم يه ربات درست کرده که روي چند نوع زمين بايد بگرده و مين
هاي جنگي پيدا کنه. (اينجا قوطي هاي پلاستيکي و کنسرو). حيف که دوربين نداشتم مگرنه
حتما يه گزارش تصويري تهيه ميکردم تا خارجيها هم ببينين. چون خودم خيلي خوشم اومده
بود. يه جورايي 95 تا تيم خلاق و پرتلاش که با تمام کمبود امکانات يه چيزايي ساخته
بودن شاهکار. صحنه هايي اونجا آدم ميديد که کف ميکرد. نخير اينجوري نميشه. فردا
روز آخرشه و ميرم يه سري عکس ميگيرم و گزارش مينويسم. چون خودم از اين همه تلاش
خوشم اومده بود. اينا در اصل مغزهاي فرار نکرده اي بودن که هنوز يا فرصت فرار پيدا
نکردن يا اينکه فکر فرار ندارن! يه تيم هم از مالزي اومده بود. يه چيز جالب ، اونم
اينکه امکانات تيم مالزي يه جورايي اندازه مجموع تيمهاي ايراني بود! آدم دلش
ميسوزه! اين همه استعداد و امکانات صفر!
در حاشيه نمايشگاه:
امير خودمون هم از مسوولين رده بالاي
اين برنامه هست و منم دوست امير. خلاصه اينکه يه نهار توپ خوردم! آب و حواي
نمايشگاه و سالن مسابقات به شدت بد بود. يه همچين وضعيتي تو نمايشگاه بين المللي که
شهره عام و خاصه ، حتي منشي هاي غرفه ها و مسوولين ، بي سابقه بود! دو تا دليل اصلي
به ذهنم ميرسه. اول اينکه طبق يکي از قوانين مهم فيزيک ، " دختر يا خوشگل ميشه يا
درسخون " و کسي که ربات ميسازه بايد درس بخونه و کلي تلاش و اين حرفا. دوم هم اينکه
حضور دانشجويان دانشگاه محترم آزاد خيلي کمرنگ بود! ولي به جاش يه خبرنگار عکاس
اومده بود که نصف سالن رو از خود بيخود کرده بود! من و امير هم به نوبه خود استفاده
ميبرديم!!
امروز عصري در محضر علي جباري عزيز و
دوستشون بوديم و استفاده برديم. جالب اينکه دوستش هم دانشجوي کامپيوتر بود و ما از
کمبود مدرک و اسم به شدت رنج ميبرديم! به جاش ما هم همش از دوستاي خارجيمون
(افغاني) ميگفتيم تا کم نياريم و چيزي گفته باشيم و اونا هم در اين مورد نتونن نظري
بدن!
اين چند روزه چند تا فيلم ديدم. راستي تا يادم نرفته اون بازي
Medal of Honor رو من به شدت دوست ميدارم و قبل از اين
GTA III مشغول اون بودم. به شکر خدا تموم شد. بهترين بازي جنگي که تا بحال
داشتم.
UnFaithfull:
يه فيلم اعصاب خورد کن (به نظر من) و يه فيلم خيلي قشنگ (به نظر بقيه). داستان زني
(Diane Lane) که روزها ميرفته
خونه يه مرد ديگه و خلاصه مشغول بودن. شوهر(Richard
Gere) اين زن يه جورايي شک ميکنه و واسه زنش جاسوس ميزاره و مطمئن ميشه و
ميره اون يکي مرده رو ميکشه و آخرش هم باز با هم خوب ميشن و خيلي مسخره تصميم
ميگيرن برن يه جا گم و گور بشن و با يه اسم جديد زندگي کنن! انگار نه انگار اينهمه
اتفاق افتاده! يا ما زيادي غيرتي هستيم يا اينا زيادي بي رگ! راستي اين فيلم به شدت
بي حجابه ها!
Minority Report:
يه فيلم توپ از Steven
Spielberg با بازي Tom Cruise
که من کلي باهاش حال کردم. چون موهاشو کوتاه کرده بود! (پارک دانشجو!) ماجراي يه
گروه (فکر کنم پليس) که با يه سري پيشگويي ها از طرف سه تا موجود عجيب غريب(!) ، از
جناياتي که قراره اتفاق بيوفته با خبر ميشن و تحقيق و نتيجه گيري ميکنن و سعي ميکنن
از اين جنايت جلوگيري بکنن و عامل جنايت رو دستگير کنن. يه روز متوجه ميشن که يکي
از همين ماموران PreCrime خودش قراره يکي رو بکشه و اين
مامور (Tom Cruise) سعي ميکنه که از اين جنايت جلوگيري
کنه.... اين فيلمي که من داشتم کيفيت صداش آشغال بود و چيز زيادي نفهميدم و دنبال
يه نسخه خوبش هستم. اين فيلم رو حتما ببينين. من با فيلمهاي اين کارگردان بزرگ خيلي
حال ميکنم. آخرين فيلمي هم که ازش ديدم هوش مصنوعي (Artificial
Inteligence) بود. اونم خيلي توپ بود. (تو اين وبلاگ همه چي توپه!!)
WindTalkers:
يه فيلم جنگي تمام عيار و عالي از
John Woo و با بازي
Nicolas Cage. فيلم پر از
صحنه هاي احساسي و تکان دهنده و دلخراشه و کلي بالاش خرج شده و جلوه هاي ويژه داره
هزار تا. داستان يه گروهان جنگي آمريکايي تو جنگ جهاني دوم که دو نفر
CodeTalker که به رمز (زبون محلي خودشون) صحبت ميکنن و
تحت فرماندهي Nicolas Cage هستن ، با اين نکته که اون کدهايي که بلدن از جونشون
مهمتره و بايد حفظ بشه. کارشون هم اينه که وقتي مقرهاي دشمن رو ميبينن به صورت رمز
به توپ و هواپيماهاي خودي گرا ميدن تا مواضع دشمن (نيروهاي ژاپني) رو بزنن... اگه
فيلم Saving Private Ryan رو
ديدين و خوشتون اومده ، ديدن اين فيلم هم به شدت توصيه ميشه. من که جفتشو ديدم از
نظرم هردوشون توپ هستن. البته اگه کيفيت بهتر اين فيلم رو ببينم شايد نظرم عوض شه.
آخه اون Saving Private Ryan رو روي DVD ديدم و زندگي
کردم.
No Mercy
و The Sum
of All Fears رو هم ديدم ولي زياد خوشم نيومد.
اگه هر کدوم از اين فيلمها رو ديدن و نظري دارين در موردشون ، حتما بنويسيد. ممنون.
August 20, 2002 | 44 Comments
من بالاخره نفهميدم اين عکسها ديده ميشه يا نه؟ حتي از توي نظرات شما آمار هم گرفتم
مساوي در اومد!! خلاصه اينکه من نميدونم اشکال کار از کجاست!؟ يه چيزي اين عکس
امروز رو من يه جاي جديد گذاشتم. اگه کسي نميبينه حتما بگه. يکي بود که معمولا
عکسهاي خيلي خوبي براي من ميفرستاد ولي الان يه چند وقتيه ديگه نميفرسته. واسه همين
کفگير من خورده به ته ديگ. قبلا هم گفتم. اين عکسها رو من از يه آرشيو انتخاب
نميکنم. بلکه يا شما ميفرستين يا من از ولگردي تو وب پيدا ميکنم. عکس امروز رو هم
سياوش نوجوان نفرستاده! ممنون
از اين دوست خوب!
يه نکته خيلي مهم. من چند روزيه که اصلا خونه نيستم و معمولا شبها واسه نوشتن مشق
شب (معادل فارسي وبلاگ البته از نظر من) ميام خونه. يعني اينکه اگه اين وبلاگ نبود شايد همون
بيرون ميخوابيدم و به قول معروف در سطح شهر زندگي ميکنم! خلاصه اينکه روزي يکي دو
ساعت بيشتر پشت کامپيوتر نيستم و از اين مدت ، يک ساعت مال وبلاگ نوشتنه و يک ساعت
ديگه هم مال بازي که در موردش مينويسم. اين همه اراجيف يعني اينکه نزديک به هزار تا
نامه جواب داده نشده دارم و شرمنده اون دوستاني هستم که نامه دادن و من هنوز جواب
ندادم و لطفا نامه يادآوري و اين چيزا نفرستين. من به همشون جواب ميدم.
يکي از دلايلي که من کامپيوتر خريدم اين بود که عشق بازي داشتم. و از بازيهاي آتاري
خسته شده بودم. آخه ديگه همشون رو تا ته حفظ بودم و مزه نميداد. خلاصه اينکه بازي
جزو ارکان اصلي کامپيوتر منه! همه نوع بازي هم ميکنم. Adventure
و Strategy ، اتومبيل راني ، بزن بزن! ، بکش بکش!
خلاصه همه مدلش! اين چند روزه هم شديدا درگير اين بازي
GTA III
يا همون Grand Auto Theft III هستم. بازي خيلي توپيه ولي
يه سيستم توپ هم ميخواد. يه چيز ضد حال و مسخره هم بگم. من اين همه پول بالاي اين
کارت گرافيکي جديده دادم (GeForce 2 MX 400 - 64MB) ولي
با بعضي از بازيها از جمله همين بازي سازگار نيست. و اين بازي رو دارم با کارت
گرافيکي اون يکي کامپيوتر که الان به داداشم رسيده (ATI 128
Rage - 16 MB) ميکنم. واقعا زور داره نه؟!
راستي چه خوب بود يه نفر اينکاره ، يعني اهل بازي ، يه وبلاگ واسه اون درست ميکرد و
فقط در مورد بازي مينوشت و نه مثل بعضي از وبلاگها که در مورد يه موضوع خاص ميخوان
بنويسن ولي 10 مطلب در ميون! شايد خودم خر شدم و درست کردم! راستي اگه کسي در اين
مورد پيشنهادي داره بگه.
يه سوال ديگه ، اينجا کسي اهل بازي هست؟ اگه آره الان مشغول چه بازي هستين و اگه
حال داشتين يه دو کلمه در موردش بنويسين تا اگه خوبه ، من و بقيه اينکاره ها بريم
بخريمش و يه چند ساعتي در روز از زندگي بيوفتيم!
امروز 27 مرداد ، روز ترافيک بود!! به سبک کاپوچينو:{خنده شديد جمع!!!} نميدونم با
شنيدن کلمه ترافيک چه مفهومي مياد تو ذهنتون ، ولي توي درس مهندسي ترافيک (يکي از
درسهاي رشته عمران) اين کلمه به معني جابجايي يه وسيله نقليه از يه نقطه به نقطه
ديگه ، گفته ميشه. يعني اينکه اين مفهومي که ما تو ذهنمون هست و ميگيم ترافيک بود و
دير رسيدم به شدت غلطه! (يه لحظه خيلي شبيه معلم ها شدم! نه؟) بگذريم. امروز با
محمد رضا بيرون بوديم. ساعت حدود 7 بعدازظهر ، تقاطع بزرگراه مدرس و همت ، البته
اين تقاطع غير همسطحه. حدود نيم ساعت ماشين فقط 100 متر جلو رفت. هر روز اين ساعت
همين وضعه. يعني اگه از بالا نگاه کني تمام اتوبانهايي که اين تقاطع رو تشکيل ميدن
، مثل يه پارکينگ بزرگ ديده ميشه. جالب اينه که تمام نقاط شهر در اين ساعت همين وضع
رو داره! من نميدونم کي اين مشکلات ميخواد حل بشه و هيچ نظري هم در بهبود اين وضع
ندارم. به دليل زير:
اين خبر رو از روزنامه همشهري روز 5 مرداد عينا مينويسم. جملات داخل { } هم ، فضل و
فضولات خودمه!
ايسنا: در حال حاضر تقريبا 2 ميليون و 500 هزار اتومبيل در سطح شهر تهران تردد
ميکنند و اين در حالي است که مساحت کل تهران 700 کيلومتر مربع است!!! {يه چيزي تو
مايه هاي همون که ميگن سوزن بندازي پايين نمياد!}
کل زمان فعال بودن تمام اتومبيلها به غير از وسايل نقليه عمومي در تهران ، روزانه
19 ميليون 500 هزار ساعت و زمان غير فعال اما روشن بودن اتومبيلهاي غير عمومي 25
ميليون ساعت است!!
{يعني اينکه اين ماشين ها بيش از نصف زماني رو که روشن هستن ، بي حرکت هستن! که
بشتر اين زمان تو ترافيکه!
بعضيها که اونور آب هستن ، هي ميگن بيام اينور ببينمت و ال کنيم و بل
کنيم و ... ولي وقتي ميان اينجا صداشون در نمياد. البته خب اگه منم دختر بودم شايد
هر شب با هم بيرون بوديم و کلي همديگه رو ميديديم!
August 18, 2002 | 58 Comments
اون
پاراگراف ديروز من مثل اينکه خيلي دردناک شد! عکس ديروز هم که يه جورايي جدايي و
تنهايي و اين چيزا بود! خلاصه با يه پارچه سياه هم ديروز کامل ميشد! البته کسي نبود
که مرده باشه. خواستم خودم برم بميرم ولي ديدم اين چيزا ديگه طرفدار نداره. خلاصه
هر چي بود ديروز بود و گذشت! عکس امروز رو هم
بانو جون فرستاده. براي بار چندم بگم که به خدا عکسهايي که ميفرستين خيلي خوبه
ولي تا من بد سليقه نپسندم ، نميشه!
اگه ميخواين بدونين وقتي چند تا وبلاگر و غير وبلاگر ، به همراه حضور دو تا خبرنگار
رسمي و با تجربه و يک مجله خارجي به اسم Childs ، تعدادي
ميز و صندلي و چند تا شيشه آب معدني چي ميشه ، يه نگاهي به
اينجا بندازين. يه عکس تو مطلب آخرش
گذاشته. جالبه. گذارش لحظه به لحظه هم
اينجا بخونين.(همين الان بگم من اين برنامه رو نذاشته بودم و فقط دعوت شده
بودم.)
اين همه تاحالا راهنما و اين چيزا در مورد وبلاگ ساختن نوشته شده. ولي اين بهترين
راهنمايي است که تاحالا نوشته شده: چگونه يک وبلاگ
فارسي نسازيم!
وبلاگ يه گاز سيب سرخ از اون اولين وبلاگهايي
بود که پيدا کردم و اون موقعها که وبلاگ نداشتم و زندگي روال عادي خودش رو طي ميکرد
، من مرتب ميخوندمش. ولي خيلي وقت بود نديده بودمش و امروز از طريق
وبلاگ سلمان که هر
روز ميخونمش ، بازم پيداش کردم.
امشب با امير از مجتمع آرين تو
ميرداماد تا ميدان ولي عصر پياده اومديم! اول خواستم بگم که مثل دو تا مرد با هم
حرف ميزديم ، بعدش ديدم نه ما مرد هستيم نه حرفامون مردونه بود! از اين کارهاي
ديوونه بازي هم معمولا زياد ميکنيم! از نمايشگاه تا ميدان ونک ، از سر قلهک تا
خيابان مطهري ، از درکه تا پارک وي ، ... در حين راه رفتن و حرف زدن هم از مناظر
اطراف استفاده ميکنيم! يعني 3 تا کار همزمان انجام ميديم! به اين ميگن
Multi Tasking ، کاري که MicroSoft
خودش رو کشت تا تو XP ايجاد کرد ، ما هر روز انجام
ميديم! باز هم بگين اين دانشجوهاي غير کامپيوتر بي استعداد هستن!
خاطرات خوب و بد هم زياد داريم. يه بار يادمه داشتيم از نمايشگاه ميومديم. از پارک
وي تا ونک رو پياده ميرفتيم ، بعدش عين گاو سرمون رو انداختيم پايين و رفتيم
دانشگاه خواجه نصير شاه توت خورديم. کلي هم خوش گذشت! دانشگاه رو واسه همين چيزا
ساختن ديگه! بعدش که امير رفت خونه ، يکي از بدترين روزهاي عمرش شد! چون نامه
مشروطي از طرف دانشگاه رسيده بود دست باباش! بلايي که چند ماه بعدش هم سر من
اومد. و به اين نتيجه رسيديم که چون زيادي بهمون خوش گذشته بود بايد از دماغ يکيمون
در ميومد ديگه!
امروز هم سر تخت طاووس رفتيم ساندويچ هايدا و شام خورديم. با يه پسرک گل فروش
(حدودا 10 ساله) هم رفيق شديم و شام رو با هم خورديم و بعدش هم کلي با هم عکس
انداختيم! اونم يه شاخه گل به امير هديه داد! البته همه گلهاش بسته بود! عکسهاش دست
اميره. اگه خوب بود ميزارم اينجا ببينيد. (ديوونه که شاخ و دم نداره ، اسمش يا امير
ميشه يا احسان!)
زندگي دوباره سخت شده اساسي. آخه برادر و خواهرم رفتن مشهد. شام و نهار معمولا با
خواهرم بود و کارهاي خونه رو اون ميکرد. ولي الان اگه خودم چيزي درست نکنم از
گرسنگي ميميرم! يکي از اين وبلاگرها اگه آشپزي خوبي داره يه چند روز بياد خونه ما
که يه گرسنه رو از خطر مرگ نجات داده! مطمئنا غير از غذا درست کردن ، کارهاي خيلي
خوب ديگه اي هم ميشه انجام داد ها!
آقا
هرچي دستتونه بذارين زمين (حتي کيبورد و Mouse رو ديگه
چه برسه به آب) و برين اين هفته نامه برقي ايران رو بخونين و بهش لينک بدين
که نيم عمرتون فنا نشه! يه شوخي خيلي باحال با اين کاپوچينوي خودمون که انصافا حرف
نداره. من که با مطالبش حال کردم. اگه ستونهاي کاپوچينو رو خونده باشين ميفهمين که
مطالب اين نشريه بيربط نيست. اين که چه کسي اين کار رو کرده يا چه افرادي توش
مينويسن هيچ اطلاعاتي در دست نيست! من هم غير از يه سري کمکهاي فني هيچ نقشي
نداشتم. ولي از اين خوشحالم که کاپوچينو اينقدر معروف شده که واسش طنز و بدل ساختن
و خواهند ساخت!! دم همشون گرم!
چند تا فيلم اين دو هفته ديدم که الان خيلي خسته هستم (از بس که راه رفتم ديگه!) و
بعدا در موردش مينويسم. قابل توجه بعضيها
، يکيش هم Minority Report بود.
راستي يه سوال مسخره! اين وبلاگ من ديگه Offline ديده
نميشه. کسي ميدونه علتش چيه؟
دروغ چرا ، اين قضيه پارک شهر و پارک دانشجو بدجوري فکر منو مشغول کرده!!!! شايد
اصلا مسير زندگيم عوض بشه! کار که عار نيست! در ضمن اين گزارش و اين چيزا کاملا
واقعي بود. حالا کاملش که يه جا رفت رو آنتن بهش ميلينکم که ببينين.
August 17, 2002 | 43 Comments
اين
عکس ديروز رو من حدود 2 ماه بود که داشتم ولي هر روز که ميخواستم بذارمش بيخيال
ميشدم. آخه فکر ميکردم ملت خوششون نياد. چون همونجور که اين کنار هم نوشتم قراره
عکسهاي اينجا خوشايند باشه. ولي خب خوب استقبال شد و فهميدم درد همه تو همين لب و
اين چيزاست! البته درد خودم هم هميناست! مگه من آدم نيستم؟ يکي بود يه مدت عکسهاي
خوبي ميفرستاد ولي چند وقتيه ديگه نميفرسته. راستي يه چند روزي ممکنه عکسهاي آرشيو
اينجا ديده نشه. آخه اين عکسها رو من روي فضايي که
کوروش عزيز (که عکس امروز هم خودش
فرستاده) در اختيارم گذاشته استفاده کنم و اونجا داره يه سري تغييرات انجام ميشه.
در ضمن تصميم گرفتم که مجموعه عکسهاي تاحالا رو تو يه جا جداگونه بذارم تا اگه کسي
ميخواد همشونو يه جا ببينه بتونه. آخه ميدونم طرفدارهاي اين عکسها خيلي بيشتر از
خود وبلاگه.
امروز جلسه کاپوچينو بود. من نميخواستم
چيزي در موردش بنويسم. ولي خب يه سري اتفاقات افتاد و دلم ميخواد همچنان بر سر حرف
خودم باشم. (اينجا وبلاگ خودمه و هرچي دلم ميخواد مينويسم. چون اين وبلاگ يه جورايي
روز شمار زندگي من شده و ميخوام چند وفت ديگه که اومدم دوباره بخونمش ياد اين
خاطرات بيوفتم و کيف کنم. حتي خاطرات بدش. مگه تقصير منه که وبلاگم پر خواننده
شده؟) من يکي دو هفته بود خودم رو گرفته بودم. آخه فکر ميکردم اين زحمتي که واسه
کاپوچينو ميکشم الکيه و دوستان اون جور که بايد زحمت نميکشن. ولي امروز وقتي حرفهاي
بقيه رو شنيدم از خودم خجالت کشيدم. وقتي حرفهاي نيما و سامان و پرستو و علي و محمد
رضا و ... رو شنيدم بيشتر خجالت کشيدم. وقتي ديدم اونا هم وقت ميذارن و به مدل
خودشون زحمت ميکشن و بعدش من اينجوري ميگم و مينويسم ناراحت شدم. اول خواستم يه کم
جبهه بگيرم و مثل بعضيها فقط حرف خودم رو بزنم ولي ديدم خب اينجوري که منم ميشم مثل
اونا. پس تصميم گرفتم از خر شيطون بيام پايين و اين رفتار بچه گانه رو ترک کنم و
کارم رو بکنم. بهتر از قبل. نميدونم شما از بيرون چجوري نگاه ميکنين ولي بخدا دور
هم جمع کردن يه سري آدم واسه يه کار جمعي ، اونم تو ايران ، خيلي شاهکاره! باور
ندارين امتحان کنيد! يه دو تا نکته هم در مورد کاپوچينو بگم:
1. من به زودي يه خبرنامه (NewsLetter) واسه کاپوچينو
درست ميکنم. به اين صورت که شما ميرين يه جا آدرس email
رو ميدين و بعدش هر سه شنبه يه چکيده از کاپوچينو براتون فرستاده ميشه و از اونجا
ميتونين مطلب مورد علاقه رو انتخاب کنين. اگه کسي در اين مورد پيشنهادي داره بگه.
2. اگه دقت کرده باشين دو سه هفته اي ميشه که يه قسمت واسه پايين کاپوچينو درست شده
که يه جورايي هم مطالب دسته بندي شده و عنوان دار هستن. حالا يه بار اين دسته بندي
ها رو ببينين. اگه کسي هست که بتونه در هر يک از اون دسته ها فعاليت کنه (تهيه مطلب
و عکس و ... ) با من تماس بگيره تا راهنماييش کنم و از کمکش استفاده کنيم. اگه کسي
هم فکر ميکنه يه دسته مطلب جديد بايد اضافه بشه ، مثلا يکي گفته بود يه بخش ورزشي
اضافه کنيد! ، واسه همين حتما با من تماس بگيرين. چون من دوست دارم يه جورايي اين
کاپوچينو از يک طرفه بودن در بياد و بيننده ها فقط بيننده نباشن. البته از الان بگم
که رد و قبول نظر يا مطلب کسي با من نيست و 10 نفر ديگه هم بايد در موردش تصميم
بگيرن. اينا که ميگم فقط يه ايده است ولي مطمئنم اگه از طرف شما استقبال بشه نتيجه
خيلي خوبي خواهد داشت.
چند روز پيش داشتم وبلاگ يک دلتنگ رو ميخوندم. يه هفته ميشد بهش سر نزده بودم. (اون
يه هفته تقريبا به وبلاگهاي ديگه هم سر نزده بودم). هميشه از يک " تو " مينوشت. به
شک افتادم. وقتي با خودش صحبت کردم مطمئن شدم. گفت اون " تو " ديگه رفته! دلم گرفت.
از عکسهاش پرسيدم. گفت ديگه نيست. گفتم پاکشون کردي؟ گفت نه! گفتم پس چي؟ گفت عکسها
سر جاشه ولي اون ديگه سر جاش نيست. بازم دلم گرفت. راستي ها اين چه حکايتيه؟ يه روز
با هم آشنا ميشيم. کلي به هم نزديک ميشيم. همه فکر و ذکرمون ميشه يه چيز. ولي بعد
از يه مدت ...
يه د