خوشبختانه يا متاسفانه اين

خوشبختانه يا متاسفانه اين SQL سرور کاپوچينو ايراد پيدا کرده و نميشه کاريش کرد و براي اولين بار در 4 ماه گذشته من ميخوام يه دوشنبه زود بخوابم. خدا به باعث و باني اين کار خير بده. اين چند روزه اينقدر که نشستم پاي کامپيوتر ، حالم از هر چي کامپيوتره بهم ميخوره. راستي ها اين همه آدم بدون کامپيوتر دارن زندگيشون رو ميکنن. خب منم مثل يکي از اونا زندگي خودم رو ميکردم و اين يه مورد رو وارد زندگي خودم نميکردم. شايد موفق تر بودم.
اينم يه عکس از يه سرباز خارجي!  بابا بيخود نيست اين خارجيها اينقدر جلو هستن. جنگهاشون هم کلي خوش ميگذره!! (در مورد عکس نظري داريد!؟)

فکر نميکردم در مورد عکس ديروز اينقدر بنويسين. از همه ممنونم. نميخواستم در مورد دوباره بنويسم ولي آقا سهراب عزيز خواسته بود.
نظرات اول رو که خوندم ميخواستم بشينم کلي از خودم دفاع کنم. ولي بعدش چند نفر ديگه اومدن و يه جورايي انگار از طرف من حرف زدن. اين حرفهايي که ديروز نوشتم الکي نبود ، واسه بازارگرمي هم نبود. من دوران جنگ تو يه محيط نظامي بزرگ شدم و دور برم پر بود از اين آدمهاي بزرگ. اونايي که حالا يا به خاطر ايمان يا به خاطر وظيفه ميرفتن پرواز. همشون امثال پدر پيام بودن که ديروز تو نظرخواهي اشاره کرد و تا از پرواز برگردن آدم ميمرد و زنده ميشد.
همه فکر کنم اينو قبول داشته باشين که يه قانون خيلي ساده و مسخره توي جنگ هست. اونم اينکه اگه نَکُشي ، ميکُشَنِت! اين قانون هم به هيچ وجه واسه مسلمان و غير مسلمان و ايراني و عراقي و آمريکايي و ... استثنا و تبصره نداره. پس به کسي که ميره ميجنگه يا دفاع ميکنه نميشه ايراد گرفت که چرا کشتي!؟ حرف من ديروز چيز ديگه اي بود. من ميگفتم عوامل اين جنگها ، چجوري ميخوان جواب بدن!؟ يه بار شاهين يه جمله خيلي قشنگ نوشت. که از روي ديوار دانشگاه خونده بوده :
" به ارتش ملحق شويد تا مستعد ترينِ انسانها را ملاقات کنيد...و همه آنها را بُکُشيد! "

بگذريم...
راستي از اون فيلم نجات سرباز رايان گفتيد. به نظر من بهترين فيلم تاريخ سينماي جنگي همونه. فکر کنم قبلا گفتم. من اين فيلم رو در مدلهاي مختلف ، حدود 10 بار ديدم. (VHS , VCD , DVD ) خيلي دوست دارم يه بار تو سينما ببينم! يه بار تو اين سيستمهاي Home Theathre ديدم با صداي دالبي و هزار تا تکنولوژي خفن ديگه ، آدم احساس ميکنه خودش وسط جنگه!

امروز با خواهرم داشتيم نهار ميخورديم. تازه امسال رفته دبيرستان و خيلي احساس ميکنه بزرگ شده. (درست مثل برادرم که رفته دانشگاه و فکر ميکنه از دو هفته پيش که نتايج کنکور رو دادن تا حالا ، 20 سالي بزرگ شده!!) بهش گفتم دوست داشتي دانشجو بودي الان؟ انگار که دنيا رو بهش داده باشن زود گفت: آره از خدامه! گفتم چه رشته و دانشگاهي؟ گفت: معماري شهيد بهشتي! (از اين رشته خيلي خوشش مياد!) گفتم چرا دوست داري دانشجو باشي؟ گفت آخه دانشجوها همه کار ميتونن بکنن!! گفتم مثلا؟ گفت همه کار ديگه! تازه ديگه لازم نيست 9 ماه از سال درس بخوني. فقط آخر هر ترم شب امتحان ميخوني (مثل اينکه نميخواست جواب بده ، ولي ميگن بچه از بزرگترش تقليد ميکنه همينه! اين منو ديده فکر کرده همه دانشجوها اينجورين!) ازش پرسيدم خب اگه دانشجو نباشي که وقتت آزادتره ، ديگه همون شب امتحان هم نميخواد درس بخوني. گفت: نه نميشه که آدم دانشجو نباشه!!! گفتم: پس اونايي که دانشجو نيستن چي؟ گفت: کسي که دانشجو نباشه بدبخت ميشه. بايد بره بميره!
اينم طرز فکر يه بچه کلاس اول دبيرستان. لامصب يه جو مسخره اي حاکم شده که اگه کسي دانشجو نباشه ديگه جزو آدمها نيست! بايد بره بميره. واسه همينه بعد از کنکور حدود 1 ميليون نفر از جمعيت ايران کم ميشه. چون همشون ميرن که بميرن. جالب اينکه اصلا مهم نيست دانشجوي مثلا برق شريف باشي ، يا آبياري قطره اي گياهان دريايي دانشگاه آزاد واحد علي آباد کتول - مرکز! مهم اينه که بهت بگن دانشجو و يه دونه از اين کلاسورهاي با کلاس هم داشته باشي و هي تو صحبتها بگي آره فردا ميرم دانشگاه ، ديروز تو دانشگاه فلان کرديم ، دانشگاه اِله ، دانشگاه بِله!
البته جديدا موبايل هم به ابزار دانشجويي اضافه شده. چند روز پيش يکي از دوستان پدرم به من ميگفت: " آقا احسان آشنا موبايل داري يه خط واسه دخترم بگيرم؟ " (خودم ميشم خط! آخه دختر خوشگلي داره!)  گفتم: " باشه ميپرسم ، عجله دارين؟ " گفت: " آره ، يه هفته اي هست دانشگاه شروع شده و نميشه بدون موبايل بمونه!!! "

September 30, 2002 | 28 Comments

اين چند روزه هرکي

اين چند روزه هرکي رو آنلاين و آفلاين ميبينم ميگه چقدر نا منظم مينويسي! والا خودم هم خيلي دوست دارم که منظم بنويسم ولي گرفتاري اجازه نميده. معمولا يا هيچ کاري نيست يا وقتي هم کاري هست چند تا چند تا با هم مياد. امروز به يکي email زدم. خيلي دوست دارم بهش جواب مثبت بده. چون نتيجه اش به نفع همه است. البته بين خودمون باشه که من حتي نميدونم اين " يکي " که قراره نامه رو بخونه کي هست!! اميدوارم آدم خوبي باشه! (الان ميگن اين پسره کمبود محبت داره ، واسه همين به غريبه ها ، نامه فدايت شوم ميده! اگه بگم آره ، اشکالي داره!؟)

اول از همه يه توضيحي در مورد اين عکس امروز بدم. سايت MSNBC هر هفته ، عکسهاي خبري برگزيده رو انتخاب ميکنه. اين هم جزو عکسهاي اين هفته بود. توضيح زير عکس دقيقا اين بود:

Haider Kadiem, 21, cries as he reads his father's name from a list of martyrs of the Iraq-Iran war, written on a marble mural at the Martyrs Monument in Baghdad, Iraq, Sept. 23. An estimated one million people were killed on both sides during the eight-year Iraq-Iran war, from 1980 to 1988.

ديگه همتون انگليسي بلدين. ولي خب چون زبان انگليسي من از همتون بهتره ، به طور خلاصه ترجمه ميکنم:
حيدر کاديم ، 21 ساله ، از عراق ، اسم پدرش رو جزو اسامي گروهي از شهيدان جنگ ايران و عراق ، روي يک سنگ يادبود ديده و داره گريه ميکنه. (اينجا بايد بگيم جنگ تحميلي ايران!)
من دوست و آشنا و فک و فاميل شهيد زياد دارم و قصد هيچ جسارتي به مقام مقدس اونا رو ندارم. به نظر من هم اونايي که رفتن و به خاطر ميهن يا به خاطر باور و عقيده اي که داشتن شهيد شدن ، مردان بسيار بزرگي بودن. کاري که خودم شايد اگه در شرايطش باشم هيچوقت جرات انجامش رو نداشته باشم. ولي هنوز خيلي ها فکر ميکنن ايران مظلومترين کشور جهان بود و تو جنگي که با عراق داشت فقط صدام بد بود و ايراني ها فقط شهيد شدن و عراقي ها اصلا انسان نبودن و مردنشون اصلا مهم نبود. چرا هيچوقت اون طرف ماجرا رو تعريف نميکنن؟ درسته که آمريکا پشت عراق بود و بهش سلاح ميداد ولي مگه سربازهاي عراقي هم از آمريکا ميومدن!؟ جنگ هميشه بد بوده و متاسفانه هميشه توي يه جنگ يه عده آدم بيگناه از هر دو طرف ، قرباني تصميمات رهبرانشون ميشن. حالا اسم اين جنگ دفاع مقدس باشه ، يا جنگ تحميلي ، يا تجاوز ، يا هر چيز ديگه... بگذريم. اصلا اينا به من چه مربوطه. ولي ديدم عکس جالبيه خواستم دو کلمه افاضات کنم!
اگه در اين مورد نظري داشتيد حتما بنويسيد.

اين مطلب وبلاگ شيرين کاري رو که در مورد من بود خوندم. بابا يعني من اينقدر همش از معروفيت و اين حرفها مينويسم و ادعاي معروفيت دارم!؟؟ اگه اينجوريه که خودم حالم بهم خورد! در ضمن غلط بکنم ادعا کنم!

چند روزه ميخوام در مورد قيافه جديد وبلاگ حسين درخشان بنويسم ولي يادم ميره. به هر حال پدري گفتن و احترام پدر واجب! از نظر فني و اين حرفها که حرفي ندارم. خودش استاده. ولي از لحاظ آب و رنگ والا اون قبلي يه مقدار ابهت داشت. درسته حالا خيلي ساده بود ولي خب سنگين تر بود. اين يکي رو اگه کسي نشناسه فکر ميکنه صاحب وبلاگ يه دختره. به نظر من اگه نارنجي ها رو به زرد پررنگ متمايل کنه ،  خيلي بهتر ميشه. به هر حال مبارک باشه. البته من و چند نفر ديگه تصميم داشتيم به مناسبت تولد وبلاگش ، به عنوان هديه با يه هواپيماي 747 بزنيم تو وبلاگش و همه چي رو داغون کنيم. بعدش هم بندازيمش تقصير سلمان! ولي پروازهاي فرودگاه مهرآباد مثل هميشه تاخير داشت و نتونستيم به موقع برسيم و ديديم ديگه لطفي نداره.
راستي نميدونم قبلا گفتم يا نه ولي من از اسم سايت حسين خيلي خوشم مياد( Hoder ) . ترکيب جالبي از اسم و فاميل.  بايد کلي شانس داشته باشي و اسم و فاميليت به همديگه بيان! من که هرچي زور زدم نتونستم يه ترکيب خوب از اسم و فاميلم بسازم! هم پدر وبلاگهاست ، هم دات کام ، هم اسم و فاميل خوبي هم داره... بعدش هي ميگن چرا تو پدر نشدي ، خب بابا جون زمان ما امکانات نبود ديگه!
(راستي حسين اين اسم چجوري به ذهنت رسيد؟ مُشَوقِت کي بود!؟ بابا مثلا سالگرد وبلاگته و منم دارم از راه دور باهات مصاحبه وبلاگي ميکنم! تو هم با کلاس تو وبلاگت جواب بده!)

September 29, 2002 | 50 Comments

صبح کله سحر دانشگاه

صبح کله سحر دانشگاه رفتن چه معني ميده!؟ آدم خواب رو از دست بده بره دانشگاه بگه چند منه!؟ خلاصه اينکه 11 و نيم دانشگاه بودم. يه کم حذف و اضافه و بعدش هم رفتم دنبال کارم. اين ترم توي دانشگاه آدم احساس غربت ميکنه! آخه اولا تمام رفيقهاي نزديکت رفتن (77ي ها) از اون ور هم اينقدر که 81ي ثبت نام کردن که حد نداره. همه قيافه ها هم جينگول! اين چه وضعشه!؟ راستي من امروز فهميدم که توي دانشگاه يه چيزي حدود n نفر وبلاگ نويس هست که اين n يه کم زياده! (چي شد!؟!) خلاصه خيلي جالبه! کم توي دانشگاه تابلو بوديم حالا همين مونده وبلاگ ما رو هم شناسايي کنن! تابلو بودن خيلي بده! هر کاري بکني همه ميفهمن!
عکس امروز رو هم زهير و سلاله هر دو فرستادن. من با قيافه دو تا گربه کناري خيلي حال کردم!

امشب خيلي گرفتار بودم و کلي خسته و حس وبلاگ نويسي نيست ولي يه چند تا وبلاگ باحال پيدا کردم که به يه بار ديدنشون ميرزه. يه سر بزنيد شايد مشتريش شديد. من خودم با بعضيهاش خيلي حال کردم. اين وبلاگهايي که سبک جديدي در نوشتن دارن يا يکي رو مسخره ميکنن خيلي جالبن!

ماسمالکوف! (masmalkoof)
نويسنده وبلاگ: قاسم مستملکوف
يه وبلاگ خيلي تازه تاسيس که نميدونم کيه ولي هر کي هست از همه کار من خبر داره! سير تا پيازش هم مينويسه! هر کي ميدونه صاحب اين وبلاگ کيه بگه! ثواب داره! فقط اگه دختر باشه خيلي ميخنديم!

شيمبل! (Shimbal)
نويسنده وبلاگ: شيمبل قيطون!
من با اسم اين وبلاگ و اسم نويسنده اش خيلي حال کردم! بعضي مطالبش هم توپه! اين يکي رو حتما بخونيد. البته يکي دو تا تکراري داره (مثلا اوني که در مورد چيز نوشته) البته اين وبلاگ بوي نويد پيچ و مهره رو ميده. آخه يکي دو گوشه وبلاگ ازش اسم برده شده!

kharmagas
نويسنده وبلاگ: خرمگسِ سگ پشه!
نميدونم اينو واسه امير خودمون ساختن يا نه ولي يه مطلب بيشتر نداره و در مورد خودش نوشته فقط. " من خرم ، يه کمي هم مگس! برام .... " در قسمت معرفي هم نوشته : " ... خرمگسي تنها هستم ، لطفا يه مارمولک با من دوست شه! "

معلم املا
نويسنده وبلاگ: شخصي به اسم پيام
فکر کنم اگه اسم وبلاگش رو يه چيز ديگه انتخاب ميکرد اصلا جالب نبود. يه سر بزنيد تا بگيرين منظورم رو! خيلي دوست دارم بدونم که چقدر واسه نوشتن اين وبلاگ وقت ميذاره. اونجور نوشتن خيلي سخته ها!

شيرين کاري
نويسنده وبلاگ: شيرين کار!
يه بيکاري نشسته واسه يه مطلب وبلاگ پرستو ، يه وبلاگ درست کرده و n تا کتاب رو به طور کامل معرفي کرده! خدايا يه کم از وقتهاي آزاد اين افراد رو بده به ما!

انصافا يه همچين استعدادهايي دارن تلف ميشن. يه فکري به حال اينا بايد کرد. راستي اگه بازم از اين وبلاگهاي جالب سراغ دارين براي توي نظرخواهي بنويسيد . ممنون.

September 28, 2002 | 26 Comments

عکس امروز رو زهرا

عکس امروز رو زهرا و ميدونم که اونجايي (!) هر دو فرستادن. خيلي عکس جالبيه! به نظر شما اون پسر کوچولو چي ديده که اينجوري شده قيافش؟!؟!؟ حتما اينم شنيدين که مگن فلاني اينقدر بهش فشار اومد که يه جاش باد کرد! بي ارتباط به وضعيت اين نوازنده و يه جاييش نيست! شايد واسه همينه که پسره کف کرده! لطفا در موردش بنويسيد.
امروز تو جلسه کاپوچينو ، يه مصاحبه خوب با سينا مطلبي انجام داديم. خسرو و صبا هم اومده بودن. اين بار اول بود که تقريبا بيشترين تعداد اعضا (از نوع ثابت و متغير و دور و نزديک) دور هم جمع بوديم. البته متاسفانه من و محمدرضا وسط مصاحبه بايد ميرفتيم جايي. از محمدرضا که جدا شدم از فرصت استفاده کردم و دوستم رو پيدا کردم و با هم برگشتيم و فهميدم مصاحبه تموم شده و بچه ها رو خيلي محترمانه از هتل اوين انداختن بيرون! ولي اينا از رو نرفتن و ادامه جلسه رو توي هتل آزادي تشکيل دادن! انصافا هفته نامه گاردين هم اين جاهاي با کلاس جلسه ميذاره!؟ خدا رو شکر که از سر اين کاپوچينو ما هم با کلاس شديم!
توي لابي هتل آزادي روي تمام ميزها يه تابلو کوچيک سيگارکشيدن ممنوع گذاشته بودن ولي نميدونم چرا روي ميز ما يه هاله دود جمع شده بود! آخه ميگن از علايم آدمهاي هنرمند و ادبي و باکلاس ، دود و سيگار است! البته مو و ريش بلند هم که جاي خود دارد!!
يه جورايي تو تمام جاهاي معروف تهران تابلو شديم و ديگه هيچ جا راهمون نميدن. چون ميدونن اين جمع اگه يه جا دور هم باشن يا بلند بلند ميخندن يا اينکه هي سر هم داد ميکشن! خلاصه اونجا رو ميريزن بهم! واسم خيلي جالب بود دوستم از کاپوچينو و بچه هاش خوشش اومده بود! فکر ميکردم بدش بياد!

يکي دو هفته پيش چند نفري توي نظرخواهي تابلو کردن که برادر من چي قبول شده و کجا ميره. رفته پيش احسان کيانفر اينا! البته احسان عمرانيه و داداش من برقي. آقا احسان کيانفر من برادرم رو به تو و تو را به خدا ميسپرم! دو سه شب پيش با يه علي که از دوستاي احسان کيانفر هم هست بيرون بوديم و کلي ازش تعريف ميکرديم. حالا دانشگاهها باز شده و تصميم دارم دوباره تورهاي دانشگاهي راه بندازم و با يه پايه مثل امير بريم تمام دانشگاهها بچرخيم و وضعيت کمي و کيفي دانشجويان ورودي سال 81 دانشگاههاي کشور رو برانداز کنيم! خوشبختانه توي تمام دانشگاهها يکي دو نفر آشناي خوب هست. از شماها هم اگه کسي اسم دانشگاهش رو بگه تا بلکه از نزديک زيارتش کنيم خيلي خوب ميشه. (اگه پسر بود ، توي دخترا نفوذ زياد داشته باشه و اگه دختره که دوستاي خوشگل زياد داشته باشه! اجماعا شيشکي!)
چي ميخواستم بگم چي شد! داداش ما قبلا سالي يه بار اونم به زور ماها ميرفت حموم و هر 33 سال يه بار ميرفت سلموني و موهاشو مرتب ميکرد. از شونه و اين چيزا هم به هيچ وجه استفاده نميکرد! ولي از روزي که رفته دانشگاه هر روز صبح نيم ساعت زودتر بيدار ميشه و ميره حموم و بعدش موها رو حسابي سشوار ميکشه و بعدش هم يه من از ژلهاي من رو خالي ميکنه (سوء تفاهم نشه که منظور ژل مو است نه ژل مانيکس!!) و خلاصه اينکه يکي دو ساعت جلوي آينه با تيپش ور ميره!! چند روز پيش سر شام ، خواهرم که امسال وارد دبيرستان شده ، گير داد که تو قبلا ها مرتاض بودي و چي شد يهو عوض شدي؟ مگه تو دانشگاه چه خبره!؟ کسي چيزي نگفت و همه خنديدن! من خواستم روشنش کنم و بهش توضيح بدم ولي بيخيال شدم! حالا خودمونيم اگه تو دانشگاه هم پسر و دختر جدا از هم بودن و مثل دبيرستان بود يکي مثل داداش من اينقدر به خودش ميرسيد!؟

من بعد از خوندن اين نظر از ناديا خانوم (nadia) نيم ساعتي داشتم ميخنديدم:
" من سوم اما فعلا چيزی به ذهنم نمی رسه ... حالا کارت می زنيم تا بعد ... "

تصميم دارم فردا (شنبه) برم دانشگاه و سال تحصيلي جديد رو به طور رسمي براي خودم شروع کنم. هنوز نميدونم چه کلاسها و چه ساعتهايي درس دارم. اميدوارم اين آخرين سال تحصيلي دوران ليسانس من باشه. تازه گوش شيطون کر ميخوام درس بخونم و فوق ليسانس (همون فوقش ليسانس) قبول شم! (ديگه هر سه تا عمه ام مردن اينقدر به جونشون قسم خوردم!) اين مطلب هم از شاهين دلتنگستان واسه ختم کلام نقل ميکنم:

* در باب شب امتحان :
من فردا امتحان دارم، برای همين هم امروز تونستم تمام کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم. کلی اتاقم رو مرتب کردم ، کلی کامپيوترم رو مرتب کردم، با کلی از آدمهای بی ربط تلفنی صحبت کردم، کلی روزنامه و خبر خوندم. کلی از ايميل های عقب افتاده جواب دادم. الان هم بعد از سالها کلی تلويزيون ديدم...خدايا شکرت.

از خودم هم بگم که تقريبا تمام فيلمهاي نديده ، بازيهاي جديد ، کارهاي عقب افتاده ، قرارها با دوستا و ... در شب امتحان انجام ميشه و هميشه همشون خوب نتيجه ميدن. اصولا شب امتحان هر کاري بکني نتيجه ميده غير از درس خوندن!
راستي به نظر شما چرا هميشه اينجوريه!؟

September 27, 2002 | 27 Comments

بالاخره اين ماني کوچولو

بالاخره اين ماني کوچولو رو Offline ديدم. طفلي خيلي کوچيکه!! با اين سن کمش سايت داره! بيخود نميگن علم پيشرفت کرده ها! سينا و همسرش خيلي خوشحال بودن. البته ما از گريه زاريها و اذيتهاي ماني خبري نداريم. ولي انصافا خيلي کار باحالي کردن. شايد بشه به جرات گفت که کوچکترين دارنده سايت اختصاصي در کل اينترنت باشه. کاش سينا يا فرناز يکيشون يه قسمت انگليسي (در حد توضيح) براي اين سايت درست کنه. اونوقت يه جواريي قضيه رو تو سايتها و وبلاگهاي خارجي بنداريم. مطمئنا خيلي از همين سايتهاي خبري خارجي ، به عنوان کوچکترين وبلاگدار در موردش خواهند نوشت. امروز همش من به سينا و فرناز ميگفتم ايشالا عروسيش! ولي تا ته نميگفتم. اينجا ديگه کسي نيست و ميشه حرف رو کامل کرد. " ايشالا عروسيش يه عالمه دختر خوشگل دعوت باشه! "
يه چند تا ديگه از اين مطبوعاتيها و اينکاره ها بودن. والا اسمهاشون رو بلد نيستم. يعني تمام مطبوعاتي ها اينقدر خوشگلن!؟ خدا زيادشون کنه!

عکس امروز هم از اون عکسهاست که آدم رو ميبره تو خاطرات بچگي. البته ناگفته نماند که هيچوقت من  رو اين مدلي تو هوا تاب ندادن! راستي به نظر شما من اين عکس رو به خاطر بچه هه گذاشتم يا به خاطر مادرش!؟

بالاخره بعد از هزار سال نوري (بيسواد سال نوري واحد مسافت است نه زمان!) اين لينکهاي کنار رو درست کردم و يه چندتايي اضافه کردم. اميدوارم کسي از قلم نيوفتاده باشه...

بابا اينايي که قضيه اين عکس رو نگرفتن يه فکري به حال خودشون بکنن! بابا از اين واضحتر؟!؟ همونطور که احسان پريم گفت اين يه تبليغ خارجيه و اصلا ساختگي نيست! تبليغ يه ژل (Lubrication) است. يه چيزي تو مايه هاي روغنکاري که اصطکاک رو کم ميکنه! (تو رو خدا ديگه کسي نپرسه اين ژل به چه درد ميخوره! ايشالا يه جا کارتون گير کنه خودتون ميفهمين چه نعمتيه!!) بعدش اينکه يه اقيانوسي بوده که کنارش يه اسکله ساخته بودن. بعد از ساخت متوجه ميشن اي بابا يه ستون نبايد ساخته ميشد. از اون ور هم ميخواستن از اقيانوس عکس بگيرن واسه همين مجبور ميشن از مجموع{ اون ژل + يه دختر ظاهرا خوشگل + ستون وسطي } يه ترکيب زيبا درست کنن. حالا من اينجا يه مساله واسم سواله که اون ژل رو به ستون زدن يا به جاي ديگه!؟ البته ميگن هر عملي را عکس العملي است. مساوي و در خلاف جهت آن پس همچين فرقي هم نداره!

يه زماني صحبت از طراحي يه سايت خيلي جواد بود. که اين قضيه به خاطر يه سري دلايل براي من در حد همون صحبت باقي موند. اون موقع تو فکر اين بوديم که جوادترين سايت چه قيافه اي ميتونه داشته باشه!؟ ديروز دوست خوبم مسعود يه ايميل زد و يکي از جوادترين سايتهاي موجود رو معرفي کرد. هيچي نميگم فقط به اينجا و اينجا و اينجا يه سري بزنيد و در رنگهاي منو ها و کل ترکيب رنگي سايت يه کم دقت کنيد. در جريان باشيد که اين سايت روزنامه جمهوري اسلامي است!

فرهاد فراهاني ، يکي از دوستاي خوبي که يه زماني وبلاگ هم مينوشت ، الان جزو مغزهاي فرار کرده به حساب مياد و در ديار کفر و ظلم ، مشغول تحصيل و تدريس است. اين آقا فرهاد يه تابستون هم با ما همکلاس دبيرستان بود. از اون مخهاي متحرک که صد برابر من و آدمهاي خنگي مثل من مي ارزه. حالا نکته اينکه فرهاد و شاهين تو يه دانشگاه هستن و همديگر رو هر روز از نزديک ميبينن و تعريفاتش از طريق علي به من رسيد. فرهاد کلي از شاهين تعريف مي کرد و ميگفت از اون باحالهاي روزگاره. کاش ميشد ما هم اين شاهين دلتنگستان رو ببينيم. (به خدا شاهين پسره ها!)

آبي دريا
بالاخره وبلاگ سامان هم رديف شد. سامان دوست خوبي که قسمت طنز کاپوچينو رو مينويسه. ولي تو وبلاگش خبري از طنز نيست. يه جورايي اون روي سکه است! (بابا اصطلاح!) اما انصافا من با چند تا مطلبش خيلي حال کردم. از دست نديد وبلاگشو...

به نظر شما اين زيبا رويان و زيبا پيکران (چه اصطلاحاتي!) واقعا ايراني هستن!؟ بازم بگين ايران بده!! خدايا ما رو از اين فرشتگان زميني بي نصيب مگردان!
(خودمونيم ها! يه چندوقتيه خيلي بي حجاب مينويسم!! لطفا شما با پوشش اسلامي بخونيد!)

September 26, 2002 | 37 Comments

چند شبه که بابام

چند شبه که بابام خيلي گير ميده و هي شبها مياد بالا سرم و ميگه برو بخواب! بعضي وقتها اينقدر گير ميده که تا نخوابم آروم نميشه. خيلي با بابام دعوا ميکنم. از حرفهاي کوچيک گرفته تا داد و فرياد! هم من خيلي دوستش دارم و هم ميدونم اونم منو خيلي دوست داره ولي سر موضوعات کوچيک و مسخره خيلي بحثمون ميشه! البته هر روز اينجوري نيست. بعضي وقتها تا يک ماه خوب هستيم و در کمال صلح و صفا ولي بعضي وقتها هم هر روز دعوا! به خدا خيلي مراعاتش رو ميکنم ولي نميشه. روي بد چيزايي دست ميذاره! شنبه گذشته که مثلا روز پدر هم بود ، همچين بين ما دعوا شد که يه غريبه ميديد فکر ميکرد ما دشمن خوني هستيم! ديشب هم اومد گير داد که چرا تا نصف شب پاي اين لعنتي بيداري! تا موضوع کم مياره گير ميده به درس! خلاصه منم مجبور شدم کاپوچينو رو نصفه ول کنم برم! وب مستر به اين بدبختي ديده بوديد تاحالا!؟

يه مصاحبه عجيب با يه خارجي عجيب تر که ميگن خواننده اپرا هم هست. من که خوندنش رو سعادت نداشتم ببينم. ولي قيافه اش رو از نزديک ديدم و خوب چيزي بود. موهاي بلند و طلايي ، صورت سفيد و چشمهاي روشن و ... يه چيزي تو مايه هاي خيلي دمت گرم!! خلاصه ميشه يه کارهايي کرد. حالا فعلا ايرانه ، شايد يه کاري کرديم! داستان علي عسگري هم آدم رو يه جوري ميکنه! انصافا آدم زير دست و پاي يه پيرمرد بيوفته آخر بد شانسيه ها! کوروش هم مطلب خوبي براي قسمت اينترنت نوشته. گزارش اين شماره رو حتما بخونيد. در مورد همون پيست رالي سرعت مجموعه ورزشي آزادي که قول داده بودم. عکسهاي جالبي هم شده! (آخه کار خودمه و بايد ازشون تعريف کنم ديگه!) بازم از آقا مهدي عزيز که کلي با ما همکاري کرد و ما رو تحويل گرفت ممنونم. به بقيه مطالب هم يه سري بزنيد. بخوام در مورد همشون اينجا بنويسم زياد ميشه. راستي در مورد اين NewsLetter نظري ندارين؟! ظاهرا چند هفته ايه که واسه همه داره درست مياد.

مرکز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي ، يه سايت داره به اسم majlis.ir که شامل بخشهاي مختلفي هست و فکر کنم يه جورايي سايت رسمي مجلس هم باشه. يه قسمت روزنامه الکترونيکي خانه ملت هم داره که شامل اخبار و رويدادها و گزارشهاي مجلس خودمون و مجالس کشورهاي ديگه است. متاسفانه  براي ديدن قسمتهاي فارسي سايت بايد فونت بگيرين. کاش يه کم روي اين سايت وقت گذاشته بشه و با توجه به امکانات مالي که مجلس داره ، در بهينه کردن و فعالتر کردن سايت اقدام بشه.
اما صفحه اول سايت به نظر من قشنگه. يه عکس از ساختمون جديد مجلس که شبيه اهرام ثلاثه مصر است.

از اونجايي که زدم تو کار داستان و ادبيات و خيلي هم اينکاره هستم ، ميخواستم يکي از تکنيکهاي داستان نويسهاي معروف رو بکار ببرم و اونم اينکه بعضي وقتها ، به قسمتهايي از داستانشون اشاره ميکنن و اينجوري کلاسشون چند درجه ميره بالاتر. چيکار ميشه کرد ديگه! ما اينيم!
" ... از الان ميگم هرکي از اين داستانها برداشت شخصي کنه خيلي خيلي خره!!! ... "

يه کم به کاربرد عدد 50 ميليارد دقت کنيد. و مقايسه اينکه هرجا يه معني ميده!! اينا همه از تيکه هاي اخبار روزنامه جام جم امروز (سه شنبه) است.
- فروشگاههاي زنجيره اي شهروند ، با 50 ميليارد ريال ضرر ، در آستانه واگذاري به يک سرمايه گذار خصوصي. (چه بخور بخوري بوده که با اين همه فروش باز هم ضرر کرده!)
- پيش بيني ميشود در سال جاري ، زيان بيمه ايران به 50 ميليارد تومان بالغ شود. (اينم از صنعت بيمه!)
- وزير دفاع آمريکا ، هزينه حمله به عراق را 50 ميليارد دلار اعلام کرد. (خدا بده برکت!)


احسان پريم ديروز يه عکسي واسه من فرستاد که چون بايد بزرگ و واضح باشه تا منظور رو برسونه ، نتونستم بذارم اينجا. ولي بزرگترين و واضحترين حالت ممکن رو گذاشتم اينجا تا ببينيد و نکته عکس رو دريابيد!! اگه کسي هم نکته رو نفهميد تو نظرخواهي بنويسه تا توضيح بدم. البته به احتمال زياد اين عکس ساختگيه. ولي اوني هم که اينو ساخته خيلي مخش کار ميکرده!! من که خيلي خنديدم! با تشکر از احسان پريم عزيز.

خيلي دوست داشتم اين روزا دانشگاه هم ميرفتم ولي وقت نميشه!! به قول يکي از بچه ها: " احسان اوقات فراغت ميره دانشگاه!! "  فکر کنم راست ميگه!

September 24, 2002 | 44 Comments

عکس امروز رو نويسنده

عکس امروز رو نويسنده خوب وبلاگ راز ما فرستاده. آدم وقتي به اين عکس نگاه ميکنه ، به ايران اميدوار ميشه. البته ناگفته نماند که از اين  صحنه ها تو ايران هم زياد ديده ميشه. ولي من تا حالا اينقدر فجيعش رو نديده بودم.
راستي يه وبلاگ نويس خيلي خيلي معروف (يکي مثل امير!!) ، يه وبلاگ نويس معروف ديگه (يکي مثل نازبانو) رو به طور کاملا اتفاقي توي يه جزيره دور افتاده (مثلا کيش) ملاقات ميکنه! من قبلا فکر ميکردم فقط تهران خيلي کوچيکه و جاهايي که انتظار نداري آشنا ميبيني. ولي الان به اين نتيجه رسيدم ايران هم خيلي کوچيکه! ايشالا يه مورد بين المللي هم پيش بياد که بفهميم دنيا هم کوچيکه! (اين يکي ديگه آخرشه ها!)
حتما اون جک معروف رو شنيديدن که ترکه زنگ ميزنه خونه دوستش و لهجه داشته و واسه همين قطع ميکنه دوباره ميگيره. قضيه اون يارو هم که لهجه داشته و مياد تهران تا لهجه اش رو عمل کنه!؟ پس اين آگهي فارسي را بدون لهجه صحبت کنيد رو ببينيد.
يکي دو روز پيش آرش نصفه نيمه ، در مورد يه عرق گير مارک آديداس و ويژگيهاي اون نوشته بود. منم رفتم تو سايتشون و يه کم چرخيدم. يه WallPaper خيلي خوشگل پيدا کردم و انداختم روي Desktop و الان کلي با کلاس شدم.

امروز رفتم دانشگاه تا ببينم چه خبره. ديروز حذف و اضافه ما بود و من وقت نداشتم برم. وقتي رفتم پرينت واحدها رو گرفتم ديدم نصف واحدهام حذف شده! سريع زنگ زدم به هادي گفتم: " چيکار کردي؟! " گفت: " آخه ديدم واحدهات زياده ، گفتم يه کم سبک بشه که به کارهات هم برسي!!! " ما يه جورايي چند تخته کم داريم و از اين لطفها در حق هم زياد ميکنيم. اميدوارم بتونم اين چند تا درس رو که حذف کرده دوباره بگيرم. آخه ميخوام اين ترم تموم بشه و بابام بگه بچه ام مهندس شده!
امروز زياد دانشگاه نموندم و فرصت نشد آب و حواي 81 رو خوب برانداز کنم و آمار بگيرم. ولي به جاش ارازل و اوباش هميشگي رو ديدم! کلي حال کردم و چرت و پرت گفتيم و خنديدم. باور کنيد اگه اين دوستها و خنده ها و چرت و پرتها نبود ، اصلا دوست نداشتم يک دقيقه اضافه تو دانشگاه بمونم.

از اين به بعد ميخوام بعضي وقتها داستانهاي کوتاه بنويسم. آره ديگه چيکار ميشه کرد منم زدم تو کار ادبيات. اين داستانها همشون از خودمه و همشون هم تخيلي هستن و به هيچ وجه حقيقت ندارن و از الان ميگم هرکي از اين داستانها برداشت شخصي کنه خيلي خيلي خره!!! چون همشون دروغ محضه...
يکي بود يکي نبود. يه شهري بود به اسم ابرقو. محل دقيق اين شهر پشت کوه قاف بود. مردم اونجا هنوز با ايما و اشاره با هم صحبت ميکردن و هنوز حتي بلد نبودن که حرف بزنن. چه برسه به نوشتن. ولي يه نفر تو اين شهر بود که هم نوشتن بلد بود و هم خوندن تازه خيلي هم خوب مينوشت. اينقدر خوب که همه کف ميکردن. تازه فيلم هم ميديد و نظرات کارشناسي در مورد فيلمها ميداد و خودش رو از بزرگان و صاحب نظران سينماي يه کشور معروفي به اسم ايران ميدونست. واسه صد تا مجله و روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و سالنامه همزمان روزي دو سه تا مطلب مينوشت. تازه به دوست به اسم فرشاد هم داشت. يه روز همين آدم معروفه چند تا از مردم ابرقو رو دور هم جمع کرد و بهشون ياد داد يه چيزي اختراع شده به اسم اينترنت که خيلي خارجيه. خلاصه نشستن يه هفته نامه وزين ايترنتي زدن. چند سال گذشت. بعدش يهو همين آدم معروفه به اين نتيجه رسيد که اين کاراي پيش پا افتاده واسش کسر شان ميشه و تصميم گرفت ديگه از اين کارها که ممکنه کلاس و اعتبارش رو مياره پايين انجام نده. با مردم شهر ابرقو خداحافظي کرد و بقيه عمر پربرکتش ، تو يه محلي جلوي کوه قاف به زندگي ادامه داد. روحش شاد.
نتيجه گيري: آدمهاي خيلي بزرگ و معروف رو به اين راحتي ها نميشه شناخت.
دعا: خدايا هيچ وقت ما رو با کلاس و صاحب اسم و رسم و قلم نکن که خودمون رو گم کنيم.

يه دوست خيلي قديمي شروع به وبلاگ نويسي کرده. البته خيلي وقته که نديدمش! اسم وبلاگش هم گذاشته پوست انداختن. خب شايد ميخواد تو اين وبلاگ پوست بندازه.  اسم خارجيش هم خيلي سخته البته در مورد معني اون توضيح داده. خوشبختانه طرح وبلاگش تکراري نيست و بالاي وبلاگش يه طرح قشنگ استفاده کرده. يه سري به وبلاگش بزنين. شايد خواننده ثابتش شديد. روز به روز رفيقاي من بيشتر و بيشتر به اين گرداب وبلاگ فرو ميرن. خدا آخر و عاقبت همه رو به خير کنه.

بالاخره امروز دو تا فيلم ديدم. جفتشون به مدت يک هفته روي ميز بودن و وقت نميشد ببينمشون.
Signs : با بازي Mel Gibson . به خاطر فروش و پيش ذهنيتي که از تبليغات در مورد اين فيلم داشتم فکر ميکردم الان يکي از شاهکارهاي سينما رو ميبينم. ولي فهميدم همش تبليغات بود. داستان فيلم که خيلي تکراري بود. ورود موجودات فضايي به زمين. که قبلش با يه سري علامت ، ورود خودشون رو اعلام کرده بودن. ولي يه سري نکات جالب داشت. مثلا تو يه صحنه با يه چراغ قوه خيلي کارهاي قشنگي کرده بود و به نظر من جزو معدود فيلمهايي بود که تمام مدت فيلم يه هيجان و ترس کاذب بر بيننده احاطه داشت و آدم هر لحظه منتظر يه اتفاق عجيب بود.
No Man's Land : يه فيلم خيلي قشنگ غير آمريکايي. به نظر من بعضي از فيلمهاي اروپايي واقعا ديدن داره. اين يکي در مورد جنگ بوسني بود و به يه چيزايي توي جنگ دقت کرده بود که کمتر فيلمي در اين مورد ساخته ميشه. يکي از جنايات صربها اين بوده که زير جنازه ها مينهايي کار ميذاشتن که بعد از کنار رفتن جنازه و آزاد شدن ضامن ، انفجار صورت ميگيره. حالا تو اين فيلم زير يه سرباز که زخمي شده بوده ، يه همچين ميني کار گذاشته ميشه. البته کلي قبل و بعد از اين ماجراهاي جالب هست. مثل دعواهاي دو تا سرباز صرب و بوسنيايي بر سر اينکه کي جنگ رو شروع کرد و ... تلاش دوست اين سرباز زخمي ، سرباز صرب ، خبرنگاران و نيروهاي سازمان ملل و فرماندهان ، که هرکدوم به دنبال هدفي هستن واقعا جالبه. اين فيلم رو حتما ببينيد. تا اونجا که يادمه اين فيلم توي جشنواره کن هم جايزه گرفت.

اين ساعتي که من مطلبم رو نوشتم هنوز کاپوچينو کاملا Update نشده. واسه همين فردا در مورد مطالب اين شماره مينويسم.

September 23, 2002 | 24 Comments

تا يادم نرفته بگم

تا يادم نرفته بگم که زمان و مکان و جزئيات مراسم ختم نويسنده وبلاگ ماه پيشوني رو اينجا گذاشتن. اگه کسي خواست ميتونه بره. خدا به خانواده اين دوست صبر بده.
خورشيد خانوم هم رفت قاطي آدم بزرگها و دات کام شد! سينا هم که از اول بزرگ بود ولي با اين دات کام ديگه کلاسش کامل شد. احسان کيانفر هم همين امروز فرداست  که دات کام بشه و بره قاطي از ما بهترون. ماني کوچولو هم هنوز نيومده بزرگ شده! خدايا پس من کي بزرگ ميشم!؟ نکنه دات کام شدن مد شده؟
امروز همش پاي کامپيوتر بودم و ميزدم تو سر خودم بلکه به يه نتيجه اي برسم. حالا واسه چي بماند. اميدوارم فردا همه چي بر وفق مراد باشه.

اينجور که به من خبر دادن فردا حذف و اضافه دانشگاهه. فکر کنم اينقدر کار داشته باشم که نتونم برم. تازه اصلا حسش نيست. بابا اين نامرديه. دانشگاه يه کم زود شروع شده. من هنوز يکي دو هفته ديگه کار دارم. البته ناگفته نماند که از اون موقع که يادمه ، هيچوقت روز اول مدرسه ، سر کلاس حاضر نبودم!! يه جورايي فکر ميکردم افت داره! الان که در موردش فکر ميکنم خنده ام ميگيره! آخه دوران دانشگاه ، به جاي يه روز ، يه ماه اول رو معمولا نميرم! اين يکي رو نه به خاطر افت داشتن و اين حرفها ، بلکه به خاطر گرفتاريهاي جانبي...
اگه خدا بخواد اين ترم ، ترم آخر خواهد بود. ترم نهم و 9 واحد مونده که گوش شيطون کر ميخوام همشو پاس کنم و تازه واسه فوق هم بشينم به طور جدي بخونم. (جون عمه ام!)
با شروع مدارس و دانشگاهها و فصل تحصيل به احتمال زياد وبلاگستان هم اون فعاليت اين چند ماه اخيرش رو نخواهد داشت. باالتبع منم شايد کمتر بنويسم. آخه مثلا درس دارم (به کلمه مثلا دقت شود) ولي شروع دانشگاه يه خوبي داره ، از اين به بعد مطالبي که مينويسم بيشتر حول مسايل دانشگاه و برو بچ خواهد بود که خودم هم خيلي اينجور نوشتن رو دوست دارم.

کلينيک چشم پزشکان نور ، يه وب سايت علمي تخصصي ، که حاوي اطلاعات بسيار مفيدي در زمينه چشم و چشم پزشکي است. همه تيپ آدم (اينکاره و غير اينکاره) ميتونن استفاده کنن. دستشون درد نکنه که واقعا کار قشنگي کردن. البته فکر کنم قبلا حسين در مورد اين سايت نوشته بود ولي من تازه وب سايتشون رو ديدم. طراحي سايت هم حرف نداره و خيلي زيبا و شيک کار شده. البته متاسفانه اون قسمتي رو که من دوست داشتم ببينم ، هنوز فعال نشده. (قسمت طراحي)
نميدونم پشت اين سايت چه اهدافي هست ولي متاسفانه از اين سايتهاي تخصصي به زبان فارسي نداريم. و شايد اين اولين در اين نوع باشه. شايد هم به علت وجود سايتها انگليسي قوي ، دليلي براي وجود اين سايتها به زبان فارسي نباشه.
به نظر من ، وبلاگ و وبلاگ نويسي مهمترين و موثرترين پديده در گسترش اينترنت به زبان فارسي بود. (کي از تو نظر پرسيد!؟)

September 21, 2002 | 27 Comments

امشب که رفتم روي

امشب که رفتم روي خط ، عمو حميد يه خبر ناراحت کننده داد که بعد از خوندن وبلاگ سينا و حسين و خورشيد خانوم و اين مطلب سايت کلکده ، مطمئن شدم. يه حادثه توي کوه بوده. فکر کنم همه بدونين. خبر درگذشت نويسنده وبلاگ ماهپيشوني. من نديده بودمش ، ولي تا اونجا که يادمه به من نامه فرستاده بود البته يادم نمياد سوال کرده بود يا نامه شخصي بود. واسه من Comment هم ميذاشت. گاهگاهي وبلاگش رو ميخوندم. يه جورايي معصومانه مينوشت. اينجور که ميگن 16 ساله بود.  بعد از شنيدن خبر وقتي به وبلاگش سر زدم ديدم مطلب آخرش هم خيلي غم انگيز بوده. ناخود آگاه رفتم آمار وبلاگش رو ديدم. روزي 30-40 تا بيننده. که از ديروز يهو رفته بالا. کاش خودش هم بود و به يه دليل خوب آمارش ميرفت بالا. حتما خودش هم خوشحال ميشد. دوست داشتم يه عکس مناسب واسه امشب پيدا کنم. از اين بهتر نداشتم. کاش يه عکس از خودش داشتم.
به قول افکار خصوصي ، عجب احساس عجيبيه خوندن وبلاگ يه درگذشته.
روحش شاد...

مهدي ، يکي از خوانندگان خوب وبلاگم ، که از قهرمانان مسابقات اتومبيلراني کشور هستش ، چند روز پيش يه نامه به من داد و من رو براي ديدن آخرين تمرين مسابقات سرعت (که امروز بود) و همچنين مسابقه اصلي که هفته ديگه برگزار ميشه دعوت کرد. بعد از يکي دو تا نامه خلاصه قرار قطعي شد. خود مهدي هم پيشنهاد داد که با بچه هاي کاپوچينو واسه تهيه گزارش ميتوني بياي. فکر خوبي بود. خلاصه اينکه امروز صبح مزاحم اين دوست خوب شديم و کلي ما رو تحويل گرفت و کمک و راهنمايي کرد. خيلي خوشم اومد. همينجا ازش تشکر ميکنم. با اينکه من خودم ماشين ندارم ولي از اون عشق ماشينها هستم و هميشه دلم ميخواست اين مسابقات رو از نزديک ببنيم. چند تا کلاسش رو هر سري از تلويزيون ميديدم. امروز فرصت خوبي شد که از نزديک اين ورزشکاران و قهرمانان رو ببينم. ورزش اتومبيلراني يکي از پرهزينه ترين ورزشهاست که با توجه به نتايج و منافع مالي بسيار ضعيفي که تو ايران داره (تقريبا هيچ!) ، علاقه به اين ورزش ، مهمترين نقش رو بازي ميکنه. مهدي و دوستان خوبش که همه جزو قهرمانان کشوري اين رشته بود حرفهاي خيلي جالبي زدن که من بيشتر از اين نميگم و کاملش رو به احتمال زياد تو گزارش کاپوچينو ميخونين.
يه تصويري از محيط داشته باشيد: مجموعه ورزشي آزادي ، ورودي غربي ، پيست مسابقات اتومبيلراني ، يه عالمه آدم علاقه مند که بيشتر جوون هستن. همه جور تيپ و قيافه هم ديده ميشه ، جالب اينکه تعداد قابل توجهي زن و دختر هم بودن. ولي حواس همه تقريبا به ماشينها بود! صداي موتورهاي تقويت شده ، اگزوزهاي عجيب غريب ، بوي لنتهاي ترمز و ...  يه سيستم صوتي نسبتا قوي هم داشت که ازش آهنگ پخش ميشد. حدث بزنيد چه آهنگي؟! از اين بزن بکوبهاي خارجي؟ نه بابا! اين چيزا ممکنه راننده ها رو منحرف کنه و خداي نکرده دين و ايمانشون رو از دست بدن! صداي عليرضا افتخاري!!! فکر کنم هيچکس به اين آلودگي صوتي گوش نميکرد!
به نظر من يکي از جذاب ترين محيط ها که واسه جذب جوونها ممکنه وجود داشته باشه ولي به خاطر اهميت ناچيزي که به اين ورزش از طرف مقامات داده ميشه ، امکانات در حد بسيار پاييني است. گزارش کاپوچينو رو که قراره در همين مورد نوشته بشه ، به همراه عکس ، از دست ندين.

حدود 12 تهران بوديم. موقع نهار شد ، با يه تلفن يه برنامه رديف چيده شد. يه قول امير به قرار وبلاگي! من و محمدرضا و پرستو ، جاده ميگون ، رستوران شبهاي ميگون ، البته ما شب نرفتيم و ظهر رفتيم. نسبتا شلوغ بود. اينجا پاتوق اسکي بازهاييه که فصل اسکي از شمشک برميگردن و هميشه آب و حواي خيلي خوبي داره هوا هم تقريبا گرم بود ولي آدم رو اذيت نميکرد. حوا هم بد نبود. کمي تا قسمتي ابري ، ولي بعضي قسمتها به شدت آقتابي بود! به من که خيلي خوش گذشت. جاي همه خالي. خيلي دوست داشتم اين چند روز تعطيلي ميرفتم شمال. اما يه کاري دارم که بايد انجام بدم و فعلا از شمال مهمتره. ديروز مهدي پسر عمه ام تلفن زد گفت: " مرتيکه کجايي؟ پاشو بيا ببين شهرک (خزرشهر) چه خبره! از در و ديوار نعمت ميريزه. ويلا هم خاليه. بابا اينا رفتن مشهد.... " يکي از اعضاي مهم بدن ما به شدت سوخت. آخ که هنوز هم ميسوزه و الان دارم سر پا تايپ ميکنم!!

چند روزه ميخوام بنويسم يادم ميره. آهنگ وبلاگ نويد رو از دست ندين. اين فيلمها هم مونده خونمون و اصلا وقت نکردم ببينم. خدا کنه فردا بشه يکي شون رو ديد.
حدود 190 تا نامه جواب داده نشده داشتم. (مربوط به حدود 4 هفته) شايد باور نکنيد ولي ديروز به 104 تاش حواب دادم!!!!! هنوز حدود 90 تا ديگه مونده! به خدا از اين زودتر وقت نميکنم!

September 20, 2002 | 24 Comments

خيلي جالبه! يکي اين

خيلي جالبه! يکي اين همه با ما ادعاي رفاقت ميکرده حالا چشم ديدن ما رو هم نداره و پيغام رسونده که ديگه نميخوام احسان رو ببينم! اي بابا! دنيا محل گذر است ، اينم ميگذره. اميدوارم همه دوستان و دشمنان سالم و سرحال باشن و کار خودشون رو بکنن.

امروز با امير و حميد (برادرش) و محمدرضا رفتيم نمايشگاه. هشتمين نمايشگاه بين المللي علوم الکترونيک و رايانه!! از چند جنبه در مورد نمايشگاه ميشه حرف زد.
جنبه تخصصي: والا من متخصص نيستم و غلط ميکنم نظر بدم!
مکان و زمان: نميدونم ايده ساخت مجموعه نمايشگاه بين المللي مال قبل از انقلابه يا بعدش ولي جزو افتخارات تهران بايد باشه! فقط اگه ميشه يه کم وقتش رو بيشتر کنن.
آب و هوا: آفتاب ، کمي تا قسمتي بدون ابر ، باد ملايم که در بعضي موارد در برخورد با لباسهاي خانومها صحنه هاي قشنگي ايجاد ميکرد! (پسره هيز!!)
آب و حوا: افتضاح!!! ما که چيز خاصي نديديم. حتي اين سري غرفه دارهاي شرکتها هم کم کاري کرده بودن! آخه هر سري که نمايشگاه هست ، کل نمايشگاه يه طرف ، اين خانومها و دخترهايي که تو غرفه ها هستن يه طرف. ولي اگه به اين منظور ميرين نمايشگاه بگم که وفتتون رو تلف نکنيد و بهتره بشينين وبلاگ بخونين!
تراکم: نسبتا شلوغ! آدم با ديدن اين همه متخصص خوشحال ميشه! ولي وقتي ميبينه همه به دنبال گرفتن کيسه و ساکهاي دستي و کاتالوگ و اين چيزا هستن ، نظرش بر ميگرده!
توصيه هاي ايمني: اگه با من ساعت 10 و نيم قرار داشتين ، ساعت 11 زودتر نريد سر قرار.
نتيجه گيري:
يه نکته امير گفت که به نظر من خيلي جالب بود. اگه دقت کنيد ، شرکتهاي ايراني ، يا Case توليد ميکنن يا نرم افزارهاي حسابداري و انبارداري و ... و به عنوان نمايندگي پخش محصولات يه شرکت خارجي هستن. فقط شرکت SystemGroup يه نرم افزار که فکر ميکنم يه چيزي تو مايه هاي Content Management ها باشه که مثلا براي برنامه نويسي سايتهاي دايناميک به درد ميخوره و کار رو آسون ميکنه ، توليد کرده و يکي از مسوولين داشت در موردش صحبت ميکرد ولي ماشالا اينقدر صندلي زياد بود و ما سرپا واستاديم ، وسط صحبتش خسته شديم و رفتيم.
نتيجه گيري امير: اگه يکي رو نخواي ببيني ، حتما ميبيني!
پيشنهاد: علاقمندان و دانشجويان رشته معماري و دکوراسيون اين نمايشگاه رو از دست نديد و حتما يه سر بزنين که خيلي خيلي خوبه. از آرايش غرفه ها گرفته تا دکوراسيون سالنها و ... انصافا شيک درست کرده بودن. هنر تبليغات هم غوغا ميکرد و بعضي طرحها انصافا قشنگ بود.

يه خواهش: اگه از خوانندگان اينجا کسي نمايشگاه غرفه اي چيزي داره تو نظرخواهي بنويسه يا اينکه نامه بفرسته.

راستي در مورد Content Management به زبون خيلي ساده بگم که تقريبا يه چيزي مثل Blogger يا MovableType يا UserLand است که بايد روي سرور نصب بشه و ميتوني واسه صفحات سايت Template در نظر بگيري و بعدش هم با توجه به قوانين مخصوصش برنامه نويسي کني و از امکانات زيادي که داره استفاده کني. يه مجموعه نيازهايي که يه سايت Dynamic لازم داره. مثل سيستم هاي ثبت نام و نظرخواهي ، آرشيو بندي ، تهيه محيط Admin و ساختن Forum و اين چيزا. ولي متاسفانه هزينه اين نرم افزارها زياده (حدود 500 دلار به بالا) و همچنين آشنايي به زبان برنامه نويسي اون نرم افزار يه کم زبان ميبره. براي مثال هم بگم که سايت فيلم و سينما با استفاده از يه همچين نرم افزاري ساخته شده.

يک مژده!
CyrusTheGreat ، نويسنده وبلاگ خيلي خيلي خوب افکار و يادداشتهاي يک هکر ، که متاسفانه به يه سري دلايل اين وبلاگ ديگه وجود نداره ، يه کار خيلي خوب و انسان دوستانه کرده. اگه دقت کنيد اين سيستم هاي نظرخواهي دوزبانه (فارسي/انگليسي) از يه فايل جاوا براي نوشتن فارسي بدون نياز به فارسي ساز استفاده ميکنه. اين فايل قبلا يه مشکلي داشت و اونم اينکه زير حرف ي دو تا نقطه ميذاشت. که اين دوست خوب اين مشکل رو حل کرده. ميتونين فايل رو مستقيما از اينجا بگيرين. (farsi.js)
حالا ، اونايي که تو سيستم نظرخواهي از فايلي که روي کاپوچينو هست استفاده ميکنن ، هيچ کاري لازم نيست بکنين. من خودم اين فايل رو عوض کردم. اونايي هم که از جاهاي ديگه استفاده ميکنن سعي کنن فايل رو عوض کنن يا اينکه آدرس فايل روي کاپوچينو (آدرس) رو بدن. با تشکر از اين دوست خوب. ايشالا دستش برسه به زري.
کاش اين گروه فارسي وب از اين کارها هم ميکردن و يه کم تلاش ميکردن که MicroSoft يه اصلاحاتي روي کاراکترهاي يونيکد بدن و يه سري مشکلات بزرگ زبان فارسي ( وضعيت حروف پ ژگ چ در هنگام جستجو و همين حرف ي و ...) رو حل کنن.

آدم وقتي ميخواد کارهاي کوچيک و عادي انجام بده بدون اينکه مشکلي پيش بياد کارش رو انجام ميده و خيلي بهتر از اوني که فکر ميکرد نتيجه ميگيره ولي آدم وقتي ميخواد کارهاي مهم بکنه اينقدر ميخواد حواسش رو جمع کنه که خوب بشه ، ولي آخرش گند ميزنه! فکر کنم منم به همچين وضعيتي دچار بشم!

September 18, 2002 | 36 Comments

الان دو روزه که

الان دو روزه که خونه نشستم و پاي اين لعنتي. دو تا کار همزمان بايد انجام بدم که جفتش مهمه و خودم هم دوستشون دارم. جفتشو داريم با کمک محمدرضا با هم انجام ميديم. اميدوارم نتيجه خوب از آب در بياد.
وبلاگ سردبير: عمه ام داره مينويسه و چقدر هم جالب. مخصوصا اون تيکه که به يونيکد نوشته نشده!
عکس امروز رو هم دوست خوبم از وبلاگ Zhivar فرستاده... البته من فرق اين Zhivar و اين Zhiivar  رو نفهميدم! ولي خودمونيم ها خيلي عکس با معنييه! شنيدين ميگن فلاني لنگاش هوا شد ( يا لنگهاشو هوا کردن!)

چندمين نمايشگاه بين المللي الکترونيک و رايانه (ترو خدا فقط اسمش رو حال کنيد!) از امروز تو نمايشگاه بين المللي باز شد و علاقه مندان علم رايانه (!) هم ميتونن استفاده کنن. من و چند تا از دوستام سعي ميکنيم فردا(چهار شنبه) يه سري بزنيم بلکه شايد به علم رايانه علاقه مند شديم! خدا کنه! البته دلم ميخواد بدونم از پارسال تا حالا چند تا شرکت توليد نرم افزارهاي قرآني اضافه شده!!؟ بابا درسته که آموزش و يادگيري قرآن از طريق کامپيوتر خيلي خوبه ولي اگه يک دهم اين شرکتها در کار توليد نرم افزارهاي کاربردي فعاليت داشتن ، الان مايکروسافت 10 تا شعبه زده بود اينجا! آدم اين نمايشگاه GITEX که تو دوبي برگزار ميشه رو وقتي با ايران مقايسه ميکنه دچار ياس فلسفي و از خود بيگانگي فرهنگي ميشه! (نميدونم چه ربطي داشت! ولي يهو اومد تو دهنم!) اين عربهاي سوسمار خور حدود 30-40 سالي از ما جلوترن!
 نميدونم اينا که معادل فارسي واسه کلمات پيدا ميکنن نگران فک و فاميل و خوانواده نزديکشون نيستن که؟ فکر نميکنن که چقدر مردم فحششون ميدن و مورد نفرين قرار ميدن!؟ رايانه!!  بابا بيخيال!!

امير دو روزه که وقت گرانبهاي خودش رو صرف نوشتن دو تا راهنماي جامع و مفيد کيرده ! به اين دوست خوب خسته نباشيد ميگم و از اينکه اينقدر به فکر ملت وبلاگستان هست ممنونم!!
1. چگونه با کلاس شويم (ويژه آقايون)
2. چگونه وبلاگ نوبس با کلاسي شويم!؟؟
جفتشون رو بخونين و استفاده ببرين.  خدا اين امير رو از ما نگيره! البته بماند که کلي هم تيکه به من انداخته!

الان چند روزه که فيلم Signs و چند تا فيلم قشنگ ديگه دستمه و هنوز فرصت نکردم نگاهشون کنم. بعدش شما هي تيکه بندازين که نامه جواب نميدي و از اين حرفا... اين دو سه شبه يا دير مينويسم يا اينکه کلي خواب آلود ميشه. واسه همين چيز خوبي به ذهنم نميرسه. ولي مطلب کوتاه نوشتن هم يه لطف ديگه اي داره! راستي جديدا از ID خودم هم براي خودم هم ويروس ميفرستن! خلاصه اينکه حواستون باشه که مشکل دار نشين.

September 17, 2002 | 23 Comments

اول از همه يه

اول از همه يه عذر خواهي به سياوش روزهاي نوجوان. قيافه وبلاگش رو يه کم عوض کرده و خيلي بهتر شده. فقط من که ديروز نوشتم يادم رفت لينکش رو فعال کنم. اين پسر با اين سنش اينقدر استعداد داره ، بزرگ بشه چي ميشه؟! (بابا تحويل!)
عکس امروز به نظر خودم خيلي خوشگل اومد. نميدونم اين دختري که توي عکسه الان چند سالشه ولي با هر سن و سالي من شديدا ميخوام باهاش دوست بشم. پس لطفا صاحب اين عکس خودش رو معرفي کنه! رو بدون اجازه از توي وبلاگ دادداشت برداشتم. وبلاگ تازه تاسيسي که يکي از دوستاي علي عسگري مينويسه. درضمن اين علي آقاي ما سرش خورد به سنگ و دوباره مشغول نوشتن شده. به اين علي ميگن رفيق بد. بلاگر هم ميشه ذغال خوب. اين دو عنصر دست به دست هم ميدن و جووناي مردم رو بدبخت و معتاد ميکنن. بازم به قول شاهين ، يک روز زندگي کردن از هفتاد سال وبلاگ نوشتن بهتر است!
سينا مطلبي عزيز چند روزيه که پدر شده. من هم به نوبه خودم ورود ماني رو به جمع مطلبي ها تبريک ميگم و براي خودش و همسرشون و ماني ، آرزوي سلامتي دارم. 20-30 سال ديگه ، از الان مطمئنم که ماني مطلبي ، جزو شخصيتهاي مطرح کشور ميشه و خلاصه پا جاي پدر خواهد گذاشت.  يه کار جالبي که سينا و همسرش کردن ، اونم اينکه يه وبلاگ به اسم من و ماني درست کردن و روز به روز در مورد فرزندشون مينويسن. کاري که اگه ادامه دار باشه ، مطمئنا يه خاطره شيرين و جالب براي خودشون و همچنين واسه ماني خواهد شد.

اون زمان که من به دنيا اومدم هنوز حسين درخشان پدر نشده بود و بالتبع وبلاگ اختراع نشده بود. تا اينکه يه روز خدا ديد بابا اين ملت الکي دارن تو اينترنت ول ميچرخن و عمرشون رو حروم ميکنن. واسه همين به حسين ، علم وبلاگي عطا کرد و  اونم رساله اي در باب فوايد وبلاگ تصنيف کرد و جووناي معصوم رو با خودش به قعر اين گرداب فرو برد. من فکر ميکنم حسين از عوامل استکبار باشه که از آمريکا پول گرفته و بيماري وبلاگ رو بين مردم شيوع داد!
آمار و ارقام رسمي جايي وجود نداره ولي ميگن که حدود 1 ونيم ميليون نفر در ايران از اينترنت استفاده ميکنن. از نظر من از اين تعداد 1 ميليون و 400 هزار نفر به شغل شريف Chat مشغول هستن و از اينترنت فقط کلماتي مثل Messenger و ChatRoom رو بلدن. نصف اين تعداد حتي بلد نيستن که براي خودشون Email درست کنن! از صد هزارتاي بقيه ،  نصفشون تو کار Email هستن. حالا به دلايل شخصي يا تجاري. نصف باقيمونده که حدود 50 هزار نفر هستن ، استفاده کننده هاي واقعي اينترنت هستند. حالا يه سري تو کار وبگردي هستن ، يه سري از اين راه نون در ميارن و يه عده هم (فکر کنم نهايت 10 هزار نفر) تو کار وبلاگ (خوندن يا نوشتن) هستند. تعداد خيلي زيادي هم از اين بين پول در ميارن ، مثل ISP ها و ...
همونجور که ميدونين ، دانشگاهها تنها منابع رايگان اينترنت براي جوانان است. با سرعت نسبتا خوب. ولي يه چيزي بين خودمون باشه ، طبق يه تحقيق خيلي کوچيک ولي واقعي ، به بررسي روي Cache کامپيوترهاي يه جايي انجام دادن و به اين نتيجه رسيدن که حدود نصف بيشتر دانشجويان ، مدت زماني که در مشغول استفاده از اين خدمات هستند ، به گشت و گذار در سايتهاي پورنو مشغول هستند! و به همين تعداد هم مشغول Chat در سايتهاي مختلف هستند.  و درصد خيلي کمي ، از اينترنت استفاده علمي تحقيقي ميکنن! اينا که گفتم واقعيت داره ها!

کاپوچينوي پانزدهم هم منتشر شد. در مورد ستونهاي بالايي چيزي نميگم!  همش آه و ناله داره! ولي داستان علي عسگري رو از دست ندين. گزارش و طنز اين هفته هر دو در مورد يه موضوعه ، آرايشگاههاي زنانه! گزارش قبلي که در مورد بيليارد بود ، کلي بازتاب داشت ، اين يکي رو نميدونم.
مصاحبه اصلي اين شماره هم قسمت دوم گفتگو با نيک آهنگ کوثر است که حرفهاي جالبي زده. در مورد وبلاگ هم چيزاي خوبي گفته. اگه وقت دارين بخونين. (آخه يه کم طولانيه)
پانوراماي اين هفته هم در مورد اصفهان است و از عکسهاي قشنگي استفاده شده.  ستون اينترنت هم يه مطلبي در مورد خطوط E1 و ادعاي دروغ بعضي از شرکتهاي ارايه خدمات اينترنت نوشته که خيلي جالبه... حتما بخونين.
راستي يه سوالي؟ وقتي ميرين تو سايت کاپوچينو ، جايي بالاي درش ، يا داخل صفحه هاش اسم منو نوشته؟ يا نکنه سندش قباله ازدواجمه؟؟ آخه بعضيها ميگن اين کاپوچينو همش مال احسان شده و هر چي زحمت بقيه ميکشن الکيه!! آدم اينجور موقعها چي بايد بگه؟ خدا رو شکر که هنوز از پول خبري نيست.

September 16, 2002 | 17 Comments

من ديشب اينترنت نداشتم

من ديشب اينترنت نداشتم واسه همين اين مطلب رو صبح نوشتم.
امروز يه کم رفته بودم تو نخ تيپ دخترا. يه کم دقت کردم ديدم يه مدل مانتو بدون دکمه مد شده که از يه بند براي بستن جلو مانتو استفاده ميشه. انصافا خدا پدر مادر اين طراحهاي مانتو و لباس ايراني رو بيامرزه. خوب ميدونن چجوري در دوختن يه مانتو صرفه جويي کنند. حالا اين صرفه جويي قبلا در مورد پارچه بود که جديدا در مورد دکمه هم شده!!
راستي اين کيک ديروزي مثل اينکه خيلي طرفدار داشت. هر لحظه منتظرم از اين BlogSpot گير بدن که بابا ترافيکت زياده و از اين حرفها و بخوان پول بگيرن و تراکم بفروشن. البته از اونجايي که من ايراني هستم ، يه سکه بهار آزادي ميذارم تو يه پاکت کوچيک ، ميذارم لاي يه سررسيد و ميفرستم براي مسوول اون بخش... اونوقت تمام مشکلات حل ميشه... چه مملکت خوبي داريم!!
عکس امروز هم به نظر خودم خيلي جالبه. چند کلمه در موردش بنويسين. کاملا هم طبيعيه! ممنون.

جمعه اي که گذشت ، زهير معصوميان عزيز رو از نزديک ديدم. پسر خيلي باحاليه. بين خودمون باشه ولي کلي هم خوش تيپه و خلاصه يه جورايي آره ديگه! ميگن تفاهم مهمه! بقيه چيزا زود حل ميشه. البته من فعلا تو نخ اين پژمانِ موقشنگ هستم و دارم سعي ميکنم مخش رو بزنم!!
راستي قيافه جديد وبلاگ روزهاي نوجواني رو ببينين که خيلي خوب شده. دستش درد نکنه.

آگهي استخدام!!!
چند روز پيشها يه آگهي در مورد دعوت به همکاري پاره وقت نوشته بودم. (طراح HTML و FLASH و افراد وارد و مسلط به PHP و .... ) ظاهرا اون سروري که فرم ثبت نام روش بوده مشکل داشته و نتونسته درخواستها رو با نامه بفرسته... ولي الان اصلاح شده و واسه همين اونايي که علاقه داشتن ، يه زحمت بکشن و اطلاعات خودشون رو مجددا توي همون فرم وارد کنند يا اصلا براي اطمينان بيشتر به اين آدرس employment@parsys-itg.com بفرستن. ممنون. اطلاعات بيشتر رو تو وبلاگ عليداد ميتونين بخونين.

اين چندروزه اکثر کارهام تو وسط شهره و تقريبا واسه اينکه بتوني در روز به بيشتر از يه کار برسي ، بايد بتوني سرعتت رو زياد کني. يکي از راههاي افزايش سرعت ، استفاده از موتورسيکلت هاي مسافرکش است... قبلا در موردشون به طور مفصل نوشته بودم. امروز يکيشون داد ميزد : " بدو بيا ، موتور با امکانات رفاهي و ويژه ! موتور! " حالا اين امکانات ويژه چي باشه خدا ميدونه! جديدا هم اين موتورهاي به يه سيستم بوق مخصوص ترمز شدن. يعني اينکه به محض اينکه ترمز ميکنه ، يه آهنگ باحال پخش ميشه! با صداي استريو! اينم حتما گوشه اي از امکانات رفاهي!

چند هفته پيش ، يه جلسه جشن فارغ التحصيلي (البته از دبيرستان) برادرم بود. تا اينجا نکته خاصي نداشت. ولي جالب اينجا بود که نامه مربوط به اين دعوتنامه ، تازه ديروز رسيد!!!! يعني با حدود 20 روز تاخير! خداوکيلي اين سيستم  پستي ايران شاهکاره! خدا نکنه که يه وقت مساله مرگ و زندگي در بين باشه که ديگه هيچ اميدي در کار نخواهد بود!

September 15, 2002 | 25 Comments

من يه مقدار مشکلات

من يه مقدار مشکلات داخلي پيدا کرده بودم که شکر خدا يه جورايي باهاشون کنار اومدم. باور کنيد دچار هيچ گونه از احساسهاي : خود چس کم بيني ، خود ناز کني ، ناز وبلاگي ، عشوه شتري و ... نشده بودم. فقط احتياج داشتم يه مقدار صبر کنم که آروم بشم و يه وقت نتيجه گيريهاي بد نکنم! البته يه سري تهديد و ترعيب و ايجاد وحشت از طرف دوستان ، کلي منو در تصميم گيري هام جلو انداخت. کار به جايي کشيده بود که واسه خشتک من هم نقشه کشيده بودن! من تک تک نظرات شما دوستان خوب (مخالف و موافق) رو خوندم و از همه ممنونم. به نظر من ، يکي از مشکلات وبلاگهاي پرخواننده اينه که به تعداد خواننده ها در مورد مطالب فکر ميشه و نتيجه گيريهايي ميکنن که براي آدم خيلي جالبه. به هر حال ممنون از همه و شرمنده اونايي که اين دو روز حرفهاي خوبي اينجا نديدن.

امروز تولد من بود. 23 سال پيش ، يه همچين روزايي ، خدا همينجور مشغول خلق آدمها بود که يهو حواسش پرت شد و يه تيکه گل از دستش افتاد و شد احسان. اون روزي که به دنيا اومدم ، توي بيمارستان برو بيايي بود. اون روزهاي اول هم من لخت بودم و اين پرستارها هي با من ور ميرفتن و من يه جورايي ميشدم! خلاصه از همون روز اول زندگي ، با جنس لطيف برخورد نزديک از نوع سوم داشتم و همون لحظه به يکي از پرستارها شماره دادم و اونم يه لبخندي زد و گفت حتما تماس ميگيرم. بعدش من رو گذاشت توي تخت کوچيکي که بخوابم ، منم خودم رو زدم به خواب تا ببينم چيکار ميکنه ، اونم کار خاصي نکرد ولي موقع که داشت از در ميرفت بيرون ، شماره اي رو که روي کاغذ نوشته بودم انداخت توي سطل آشغال و زير لب زمزمه کرد: "هنوز نافش رو نبريدن به من شماره ميده!!" همين شد که من به يکي از اخلاقهاي بارز اين اجناس لطيف پي بردم!

اين عکس امروز رو به مناسبت خاطره روز اول زندگيم گذاشتم اينجا. شرمنده يه کم بي حجابه! شما با عينک هاي ويژه ببينين. البته يه مدل کيک ديگه هم بود که من جرات نکردم ديگه اونو بذارم ولي اگه روش کليک کنيد ، هردوشون رو بزرگتر و با کيفيت بهتر ميبينين!

امسال تولدم با سالهاي قبل خيلي فرق داشت. اصولا خيلي وقته (حدود 10 سال) که تولد من تبديل به يه تاريخ توي تقويم شده و ديگه از مهموني و بزن برقص و شادي و کادو و ... اين حرفها خبري نيست. اما خوشبختانه اتفاق بدي هم توش نميوفته. ولي امسال برعکس شد. هم يه مهموني بود (البته روحم هم خبر نداشت و يه دفعه شد! ولي از باعث و باني مهموني و همه اونايي که همکاري کردن خيلي خيلي ممنونم.) هم اينکه چند تا اتفاق بد هم افتاد و مصادف بود با پايان تلاشهاي من و هادي در مورد نمره اون پروژه لعنتي (نتيجه اينکه تمام درخواستهاي ما به در بسته خورد و استاد محترم صفر محبت کردند و براي بار چهارم ، با معدل 11.98 مشروط خواهم شد!) همچنين يه سري مشکلات که به وبلاگ هم سرايت کرده بود. بگذريم که ميگن دنيا محل گذر است...

چند تا از دوستاي خوب من (امير و محمدرضا و پژمان) به ايده توپ به کار برده بودن و وبلاگ من رو هک کرده بودن و يه مطلب جالب به مناسبت تولد من گذاشته بودن. ولي چون من از عکسش خوشم نيومد و يه سري مسايل جانبي ، بي جنبگي کردم و ترجيح دادم اون مطلب برداشته بشه. از اين دوستاي خوب ، به خاطر اينکه به فکر من بودن ، ممنونم.
يکي هم اينقدر که من عشق ماشين دارم و در آرزوي خريدش بال بال ميزنم ، يه دونه پورشه سياه رنگ هديه داد. اگه دوربين گيرم بياد حتما عکسش رو ميذارم اينجا!
تا اين لحظه هم حدود 50 تا نظر (مربوط به مطلب قبل) + 35 تا ecard و 18 عدد نامه + 11 تا پيغام روي موبايل + حدود 20 تا تماس تلفني واسه تبريک فرستادن. که من اگه بخوام از تک تکشون نام ببرم ، به اندازه آرشيو يه ماه اينجا بايد مطالب آبي رنگ (به خاطر رنگ لينک ها) بخونين!! از همه ممنونم. سعي ميکنم يه پيغام تشکر واسه هر کدوم از اونا بفرستم.

امروز من و چند تا ديگه از افتخارات دانشگاه (!!) ، که تعداد مشروطيها و درسهاي افتاده ما 4 نفر به اندازه نصف يه دانشگاه ميشه ، نشسته بوديم و با هم صحبت ميکرديم. صحبت از تعداد واحدهاي افتاده شد ، من پرسيدم:
"بهزاد تا حالا چند واحد افتادي؟" اون جواب داد: "34 واحد که فقط 15 واحدش معادلات ديفرانسيل بوده!!! "
طفلي معادلات رو پنج بار افتاد و ديگه آخرين بار که گرفت ، استاد درس قبل از شروع کلاس از بهزاد اجازه ميگرفت!!! خوشبختانه از اين رفيقهاي ناياب زياد دارم.
بعد از اينکه کلي بهش تيکه انداختيم ، بهزاد از من پرسيد: "خودت چي؟" گفتم:
" والا 15 واحد که 8 تاش عمومي بوده! دو بار اخلاق ، يه بار معارف و يه بار تاريخ اسلام! "
(به من ميگن بچه مسلمون واقعي ، چون دانش اسلامي خودش رو سر کلاس به رخ بقيه نميکشه و با تواضع و فروتني ، امتحانها رو خراب ميکنه تا يه وقت ريا نشه!!) ديگه نميگم چه تيکه هايي به من انداختن!

امشب همش شد تولد! از فردا طبق روال عادي برنامه پيش ميريم!

September 14, 2002 | 57 Comments

يادمه غير از روزهاي

يادمه غير از روزهاي اول اين وبلاگ ، از اون به بعد هر روز يه عکس گذاشتم اينجا. ولي امروز از عکس خبري نيست. پس اگه کسي به خاطر عکس اومده خيلي راحت اينجا رو ببنده و بره پي کارش.

امروز ميخوام حرفهايي رو بزنم که بدجوري تو گلوم گير کرده. دروغ چرا ولي از وبلاگهايي که آه و ناله ميکنن زياد خوشم نمياد. ولي غير از اينجا ، جايي و کسي واسه اين حرفها ندارم...
ديروز سرحال نبودم و حرفهام کج و کوله بود. اما امشب در کمال صحت و سلامت مينويسم.
من شاکي هستم. از وضعيت موجود شاکي هستم. از اين دوستيهاي مسخره شاکي هستم. بوي گند سوسک و جوراب و هرچي ديگه که بهش ميگين از اين دوستيها بلند ميشه. مهمترين عاملي که يه دوستي رو ارزشمند ميکنه ، اعتماد و اطمينانيه که بين آدمها وجود داره و همين براشون آرامش مياره. دوستيهايي که پر از حسادت ، پر از کينه و غرض باشه به درد لاي جرز ميخوره. دوستي که جلوي روت يه چيز بگه پشتت يه چيز ديگه به درد عمه اش ميخوره. من ميدونم تعداد مخالفانم از تعداد طرفدارانم کمتر نيست. ولي ترجيح ميدم به خاطر همين طرفدارها و آدمهاي خوب ، مخالفها رو تحمل کنم. پس هرچي دلتون ميخواد در مورد من و پشت من بزنين. بهم بر نميخوره.
يکي از اون سر دنيا ، از اون غربتي که همه ازش مينالن ، به عشق همين دوستها و دوستيها پا ميشه مياد. ولي وقتي برخوردها رو ببينه ، حرفهاي مسخره رو ببينه ، خاله زنک بازيها رو ببينه ، يک رنگي و يک دلي نبينه ، وقتي ببينه اينجا غريب تره ، معلومه که دلش ميشکنه ، معلومه که ناراحت ميشه. من امشب خيلي دلم پره! خيلي...!!
هميشه پدر و مادر و دوستاي خوبم بهم گفتن که تو رفيق باز هستي و خيلي از خودت و مرام مايه ميذاري و اين حرفها!  به توچه فلاني مشکل داره ، به تو چه فلاني تنهاست ، به توچه فلاني کسي رو نداره... اما اين چيزا واسه من مهم نيست. ارزش يه دوست واسه من خيلي مهمتر از اين حرفهاست.
من تا يکي رو از نزديک نبينم و با تمام معيارهاي خودم سبک سنگينش نکنم ، در موردش هيچ حرف و نظري نميزنم. ولي واي به حال روزي که يکي به دلم بشينه و با معيارهاي مسخره من بخوره! از همه چي خودم براش مايه ميزارم. اينو ميشه از دوستاي نزديکم پرسيد.
دلم بدجوري پره چون دل دوست خوبم رو شکستن. کسي که خيلي از حرفها و حديثها رو به خاطر من قبول کرد و همچنين من کلي تيکه به خاطر اون از مردم شنيدم.
دوستم مال اين شهر نبود ، واسه همين با تمام آدمهاي اين شهر کثيف فرق داشت. آدمهايي که تو آلودگي اين شهر نقش دارن!
نميدونم ارزش يه آدم واسه شما در چه حده ولي واسه من اخلاق و مرام و معرفت يه نفر از پول و مقام و اين چيزاش مهمتره.
آخ کاش يکي ميفهميد من چي ميگم! ولي فکر کنم همتون بدونين قضيه چيه. اتفاقي که نبايد ميفتاد ، افتاد. دلم از اين ميسوزه که کاري از دست من بر نمياد و يکي ديگه بايد چوب حسادت و بدبختي و نيش حرفهاي بقيه رو بخوره. به خدا اين شرطش نيست. اين نامرديه. اين نامروتيه. چقدر حيف شد. چقدر بد شد...
نميدونم چرا وقتي يکي واسم از ته دل گريه ميکنه اينقدر ديوونه ميشم!! حالم بدجوري گرفته! انگار که دل من هم شکستن! اولش باورم نميشد ولي وقتي صداش شکست اينگار داشتن سينه من هم فشار ميدادن. ميگفت احسان يعني اينا فکر ميکنن من کيم؟ اينا چرا ...
چقدر بده که يه نفر بين دوستاش احساس تنهايي کنه! محمدرضا خوب گفته... اوني که هميشه راحت بود ، الان خيلي ناراحته!

تا وقتي حالم سر جاش نياد ، نخواهم نوشت.
عزت زياد!

September 12, 2002 | 130 Comments

زياد سرحال نيستم که

زياد سرحال نيستم که خوب بنويسم. ولي دلم ميخواد بنويسم. واسه اينکه حرفهايي دارم که نميشه زد. (اگه نميشه زد پس چي ميخواي بنويسي؟!) حرفهايي که فقط مال خودم نيست... متاسفانه دکمه هاي کيبورد رو خوب تشخيص نميدم و ممکنه زياد غلط غلوط بنويسم. تازه ممکنه حرفهاي بي ربط هم بزنم. به نظر من حسادت يکي از بدترين خصلتهاي آدمه! خصلتي که آدم رو در نظر بقيه دوستاش بد ميکنه و مياره پايين! از آدمهاي دو رو بدم مياد و متنفرم! چون خودم رو آدم رک و روراستي ميدونم. بي شيله پيله! بگذريم... حرف واسه گفتن زياده ولي نه حسش هست و نه شنونده اي... خدايا ريشه حسادت رو تو همه آدمها خشک کن!
قبل از اينکه اينا رو بنويسم ، يه نامه از يه دوست خوب خوندم که کلي کيف کردم. با اينکه به قول خودش حرفهاي جدي نميزنه و همش چرت و پرته ولي من از چرت و پرت بيشتر از حرفهاي جدي خوشم مياد. چون چرت و پرت از حرفهاي واقعي با معني تره! (خودمونيم ها! چقدر اراجيف گفتم. بيخود نيست از قديم گقتن در حالت هوشياري کامل وبلاگ بنويسين!)

عکس امروز رو دوست خوبمون از وبلاگ گويش فرستاده. البته يه وب سايت زيبا به همين اسم داره که يکي از قسمتهاش وبلاگه. ممنون از اين دوست خوب.

امروز سالگرد 9-11 بود! درسته که اصلا به من(و ما) مربوط نيست ولي پارسال اينوقتا ما 24 ساعت پاي تلويزيون بوديم و اخبار و فيلمهاي حيرت انگيز از آمريکا رو ميديدم. به نظر من صحنه برخود هواپيماها با برجهاي دوقلو يکي از قشنگترين صحنه ها بود. امروز به همين مناسبت Yahoo صفحه اولش رو خاکستري کرده بود. CNN هم بالاي صفحه شمع روشن کرده بود و يه جورايي پارچه سياه زده بود. بقيه سايتهاي مطرح دنيا هم يه جورايي خودشون رو مطرح کرده بودن. کارهاي جالبي از آب در اومده بود.
هرچي هم منتظر بوديم يه اتفاقي امروز بيوفته ، ولي هيچي نشد! تازه ميگن امروز آمريکا تعطيل بوده و ملت نرفتن سر کار!

من قول داده بودم يه گزارش در مورد اين مسابقات رباتهاي مين ياب بنويسم ولي عکس نتونستم بگيرم و خلاصه نشد که بشه. اما يکي از دوستاي خوب شريفي همين کار رو تو روزنامه شريف کرد و خلاصه گزارش رو تو اين فايل pdf ميتونين بخونين. يه دور بخونين و بفهمين که هنوز چقدر مغز فرار نکرده داريم!!! اينا اگه امکانات داشتن چه کارها که نميکردن!

چند تا از دوستاي خوب من دور هم جمع شدن و يه سايت خوب سينمايي به اسم 30nema.com زدن. اطلاعات و عکسهاي خوبي از اخبار و رويدادهاي سينمايي دنيا داره. طراحي خوب سايت هم کار دامون (پرشيامون) است که من به همشون خسته نباشيد ميگم. يه سر به اين سايت بزنين ، چيزاي خوبي گيرتون مياد. خوشبختانه اين چند وقته ، رشد خيلي خوبي تو سايتهاي فارسي داشتيم. با اين امکانات کم و اينترنتهاي کم سرعت و در پيتي ، اينجور فعاليتها واقعا هنره! آهاي جماعت خارجي قدر بدونيد که ما امکانات اينترنتي شما رو تو خواب هم نداريم!!

حسين عزيز بالاخره اين سايت PersianWeblogs رو از طريق گروه FarsiBloging اعلام کرد. يه سايت خيلي خوب که به دسته بندي موضوعي وبلاگها ميپردازه. کاري که لازم بود انجام بشه و خوشبختانه حسين زحمتش رو کشيد. البته هنوز در مرحله Beta به سر ميبره و هنوز ممکنه اشکالاتي داشته باشه. پس لطفا نکاتي که در مورد اين سايت به نظرتون ميرسه به اطلاع حسين برسونين. در تهيه و راه اندازي اين سايت ، دوستان ديگري هم دخيل بودن که ميتونين اين اطلاعات رو در اين صفحه بخونين. با تشکر از حسين عزيز. (بابا درسته اولين نيست ولي خيلي حق به گردن وبلاگيها داره. به نظر من اولين و آخرين بودن اصلا مهم نيست. کساني که از وقت خودشون واسه راهنمايي و کمک به ديگران مايه ميزارن ، ارزش دارن.)

براي بار چندم ، به نظر من نداي عزيز ، با اينکه افکار پراکنده اي داره ولي خيلي منسجمه! خدا حفظش کنه.

من برم که ممکنه بيوفتم رو کيبورد!!

September 11, 2002 | 25 Comments

اين چند روزه يه

اين چند روزه يه کم اوضاع من ريخته به هم. از اونور هم هرچي زور ميزنم به نتيجه نميرسم. اين ترم جون عمه کوچيکه کلي زور زدم که نمره هاي خوب بگيرم. البته قولهاي يه سري دوستان هم در اين مورد کلي موثر بود!! و نمره ها هم به نسبت ترمهاي قبل بهتر شد. ولي با اين صفر ، همه بند و بساطها ريخت بهم. امروز جمع زدم و فهميدم که دقيقا 0.8 نمره (هشت دهم نمره يک واحدي) کم دارم و به خاطر همين مشروط ميشم! زور نداره؟! خلاصه زندگي بس ناجوانمردانه سخت است! حالا علتش چيه و تقصير کيه و اين چيزا بماند و اصلا حال و حوصله فکر کردن در موردش هم ندارم! من اينجور موقعها دلم نميخواد افسوس لحظه هاي از دست رفته رو بخورم! ولي نميدونم چرا واسه دفعه بعدش هم عبرت نمي گيرم! مثل هميشه بگذريم...
من يادم رفت بگم که اين عکس مطلب قبلي رو سلاله (شر و ور) فرستاده بود. عکس امروز رو هم نميدونم ميتونين واضح ببينين يا نه. اين يه نفره که داره از خيابون رد ميشه ... فکر نکنم کسي چيزي در موردش بتونه بنويسه ولي خب من از اين عکس خوشم مياد!!

کاپوچينوي 14 هم به کوري چشم شياطين و دشمنان ، رفت رو آنتن. مصاحبه اصلي اين شماره با نيک آهنگ کوثر است که در دو قسمت تنظيم شده. اين شماره مطالب خواندني جالبي داره. از جمله گزارشي در مورد کلوپهاي بيليارد تهران (من خودم هنوز نرفتم ، يعني قسمت نشده که برم ، مگرنه خودم هم در موردش مينوشتم) همچنين طنز سامان در مورد سير تکاملي اختراع وسايل نقليه يا به قول معروف همون مستقيم کدوم وره!؟ محمد رضا هم يه مطلبي در مورد سانسور اطلاعات در اينترنت نوشته که يه جورايي آدم رو ميبره تو فکر که خدا رو شکر که ايران ، چين نيست و همون ايران خودمونه!

چند روز پيشها داشتم وبلاگ نيکا رو ميخوندم ، يه جا (مطلب چند روز قبل) يه دسته بندي رو وبلاگها کرده بود و يه سري نتيجه گرفته بود:
" ... طیف اول ، گروه مطبوعاتیه که لحن وبلاگشون کاملا متفاوته و می شه گفت یه سر و گردن از بقیه بالاتر هستند.کسانی مثل هدر ، سینا ، نیما و ...
اما گروه دوم ، گروه کامپیوتر بازها هستند که به نوعی ، احسان برجسته ترین عضو این گروهه و در نقطهء مقابل هدر قرار می گیره... "
والا من نميدونم چجوري به اين نتيجه رسيده ولي خب همونجور که ميدونين حسين پدر خوانده تمام وبلاگهاي دو عالم است و نقطه مقابل پدر ، ميشه مادر! خلاصه يه جورايي از نظر ايشون من شدم مادر وبلاگهاي فارسي! همونجور هم که ميدونن مادر بودن يه سري مشکلات عديده داره. به عنوان مثال همون قضيه معروف سيگار و پدر سلامتي و ...! خلاصه اينکه به من رحم کنيد و قبل از عنوان و لقب دادن يه کم فکر کنيد!
در مورد نتيجه گيريش هم من مخالفم. بابا آخه من نوعي بايد يه جور از حضور يه وبلاگ با خبر بشم بعدش بخونمش و بهش لينک بدم يا نه!؟ حسين يه بار حرف خوبي در مورد لينک دادن زده بود. گفته بود به همديگر لينک بدهيد تا خدا به شما لينک بدهد!
در ضمن معمولا يه سري نامه مياد که وبلاگ منو بخون و در موردش نظر بده و معرفيش کن. همين الان بگم من به اين نامه ها معمولا جواب نميدم و ميرم وبلاگ طرف رو ميبينم و خوشم اومد ميخونم. و اين نظر کاملا شخصيه و منم يه آدم معمولي. و تازه مگه نظر من با بقيه چه فرقي داره!؟ در مورد لينک دادن هم يه سري وبلاگ واسه اين منظور ساخته شده. انواع عمومي و خصوصي و جارچي و سه گوش و دو گوش و ...

اين هفته اصلا از وبلاگم خوشم نمياد. چون يه روز درميون شده و مطلب خوبي هم نداره که يه بار ديگه خودم برم بخونمش. آخه بعضي از مطالبم رو خودم چند بار در روز ميخونم!! آدم خودش ، خودشو تحويل نگيره بايد بره بميره ديگه!
يکي يه نامه فرستاد و يه سايت جالب معرفي کرد که ميره تو وبلاگها Search ميکنه! کار خيلي جالبي کرده و اسم خيلي جالبي هم گذاشته: Gagoole.com من نميدونم اين سايت مال کيه و کجاست ولي جالبه!!

آگهي استخدام!!!
عليداد يکي از پيشکسوتهاي علم وبلاگ ، تو وبلاگش يه آگهي مبني بر استخدام پاره وقت تعدادي PHP کار و جاوا کار و طراح HTML و طراح Flash و ... کرده. توضيح کامل رو تو وبلاگ عليداد بخونيد و فرم استخدام رو هم ميتونيد پر کنيد. فقط هرچه زودتر اقدام کنيد که غفلت موجب پشيمانيست!