يعني ديگه کسي نمياد

يعني ديگه کسي نمياد بگه آهاي ملت
صبح که تو وبلاگ سينا خوندم چيز زيادي دستگيرم نشد. فقط اميدوار بودم واسه کسي اتفاقي نيوفتاده باشه. رفتم يکي دو ساعت درس خوندم. برگشتم يه سري به حسين زدم و ديدم اي بابا مثل اينکه خبريه. بعدش با خودند آهو و قاصدک ديگه همه چي رو تقريبا فهميدم. خيلي حالم گرفته شد. اين يکي رو من دوست داشتم و ميخوندم. اصلا با سبک نوشتنش هم حال ميکردم. چه دنياي عجيبيه اين اينترنت. طرف رو اصلا نديدي و نميدوني کي هست ولي بدون اينکه خودت بدوني چنان ارتباط احساسي باهاش داري که از خبر رفتنش اين همه ناراحت بشي. راستي کسي عکسي ازش داره!؟
مطلب حسين نوش آذر رو که خوندم ناراحتيم بيشتر شد. کسري موحد ، صاحب کلاغ سياه رو نميشناختم. اما چون هر روز ميخوندمش ، دوست خودم ميدونستمش. ميدونستم خارج زندگي ميکنه. ولي وقتي فهميدم که از مجروحان شيميايي جنگ بوده. يه جورايي دلم بيشتر گرفت. تازه تو ديار غربت هم باشي. تازه با اراده خودت. نميدونم چرا! خيلي دوست داشتم دليل اين کارش رو بدونم...
روحش شاد.

کاش اين Blogger خراب شده موقع فرستادن خبرهاي بد خراب ميشد. ممکنه تاحالا خيلي ها خبر رفتن کلاغ سياه رو شنيده باشين ولي خب ممکنه چند نفري بعد از خوندن اينجا بفهمن. از دادن خبر بد متنفرم!
يه چيز ديگه. الان يه سري که خيلي احساس روشنفکري هم ميکنن ، شروع ميکنن به قلم فرسايي که شما مرده پرست هستين و از اين جور چيزا! من کاري به اين چيزا ندارم. يه دوست از بين ما رفته. هر کي هم در موردش نوشته از روي ناراحتي و احساس علاقه اي که به اون داشته ، نوشته. حالا اسم اين عمل رو هر چي ميخواين بذارين.

راستي ديروز و امروز اينهمه از Blogger بد گفتيم. يه کم هم از خوبيهاش بگيم. يه مصاحبه کوتاه ولي جالب با مسوولان Pyra Lab توي مجله Fortune پيدا کردم. که از طرف اين مجله به عنوان Coolest Media Company در سال 2002 بر گزيده شده. خيلي جالبه حتما بخونيد. البته مال دو سه ماه قبله ولي من تازه پيداش کردم. Evan Williams که به عنوان صاحب اصلي بلاگر است داستان فراز و نشيبهاي بلاگر رو ميگه و اينکه يه جا که ديگه پولشون تموم شده بود با کمکهاي مردمي تونست سايت رو نگه داره.
يه Search توي سايت Fortune زدم. يه مطلب جالب ديگه با عنوان Freebies Aren't Forever در مورد همين Blogger و Pyra پيدا کردم. اون قديمي تره ولي بازم جالب و آمار و ارقام دقيقي از وضعيت مالي اونا ميده. اميدوارم پرشين بلاگ هم يه روز مثل اينا بشه!!!

پرشين بلاگ هم که هنوز درست نشده. اينا نميدونم واسه چي يه نظر خواهي گذاشتن تو يه صفحه تو سايت عموحميد؟  يه سري توضيحات نوشتن که خب حالا اونا يه چيزي. ولي اين نظرخواهي کار جالبي نيست. اميدوارم زودتر همه چي برگرده به حالت اول. الان هرکي ميخواد به وبلاگ کلاغ سياه سر بزنه با اون توضيحات مسخره روبرو ميشه. راستي ديروز يکي از پرشين بلاگي ها (يک پنجره) به من ايميل زده بود و تشکر کرده بود که باهاشون همدردي کردم!! بابا من غير از همدردي ، دوست داشتم يه جورايي هم به اين موضوع اعتراض کنم. البته ميدونم هيچ فايده اي نداره ها. بابا يه کاري بکنيد ديگه. ملت مردن از بي وبلاگي!! البته اين عمل واسه ترک وبلاگ نويسي خيلي خوبه ها!

فردا با بر و بچ (به قول يکي برو بکس! اگه بدونين چقدر احساس باحالي ميکنه وقتي اين کلمه رو ميگه!)  ميريم شمال و تا آخر هفته اينجا رو همينجوري تحمل کنيد و دست به چيزي نزنيد که خراب ميشه. از الان هم بگم اين شمال هيچ ربطي به وبلاگ و وبلاگي نداره. بعدا نگيد چرا ما رو خبر نکردي. در ضمن اين مدت خواهش ميکنم عکس و اي ميل Forward نکنيد که به اين شَپَلَق سپردم که همه شو پاک کنه ها.

October 29, 2002 | 44 Comments

سرور پرشين بلاگ هم

سرور پرشين بلاگ هم رفت قاطي باقاليها. دلم به حال اونايي که اونجا وبلاگ دارن ميسوزه. زندگي بدون وبلاگ واسه معتادهايي مثل ما سخته. متاسفانه کاري هم از دست کسي بر نمياد. حالا اين وسط نميدونم کي مقصره. اون شرکت چيني که پولدار شده ، اون شرکت آمريکايي که زورش زياده ، مديرهاي پرشين بلاگ که سرورهاي بهتر و معتبرتر انتخاب نکردن ، توطئه استکبار که ميخواد براي ايران مشکل درست کنه يا هرچي ديگه ولي هرچي هست فعلا دودش رفته تو چشم اين وبلاگدارهاي بيچاره پرشين بلاگي. اميدوارم هرچي زودتر حال سرورهاشون خوب بشه و همه چي برگرده سر جاش.
البته دو تا چاره داره. يکي اينکه يه مقدار استعداد به خرج بدين و بياين سراغ Blogger و بلاگ اسپات. هرچي باشه اينا خود خارج هستن و ديگه با خارجيها مشکلي ندارن. البته بلاگر هم بعضي وقتها حرص آدم رو در مياره و مشکلات زياد داره. همين ديشب من هر چي زور زدم که Post کنم ايراد ميگرفت و پيغام [BigBody] ميداد!! راستي کسي تاحالا از اين پيغامها داشته!؟ يه چيز بد ديگه هم اينکه بلاگر قسمت Discuss رو از تو سايتش برداشته. يه جايي شبيه Forum بود که ملت تبادل نظر ميکردن و من هم معمولا جواب مشکلهام رو از اونجا پيدا ميکردم
البته يه چيزي هم از من نشنيده بگيرين. چون جزو اسرارشونه ولي دارن يه تغيير سيستم ميدن و به زودي ورژن چديد بلاگر در مياد که کلي قابليت و ويژگي جديد خواهد داشت. از جمله امکانات فارسي.
راه دوم هم که من يکي دو هفته ديگه ميرم سراغش ، استفاده از Content Management هاي مستقل و رايگان هست که بايد روي سرور خودتون نصب کنيد. تعداد و تنوعشون خيلي زياده. فدرتشون هم صد برابر بيشتره. ديگه منت هيچ کس هم بالاسرتون نخواهد بود. فقط ميمونه هزينه يه Host و يه Domain که ديگه به جيبتون بر ميگرده. من بعد از اينکه دات کام شدم در مورد همشون توضيح ميدم تا جايي که بتونم کمک ميکنم که اونايي که ميخوان هزينه کنن ، نتيجه بهتري بگيرن. (ممکنه بگين Blogger Pro و از اين جور کلکها ، ولي خيلي بهتر از سرويسهاي Pro و از اين چيزا است. اول و آخرش درسته که پول ميدي ولي به هر حال وابسته هستي و تابع قوانين و مشکلات اونا)
اين عکس امروز بدجوري دهن منو آب انداخت. حيفم اومد شما نبينيدش! و دهنتون آب نيوفته.

اين هم از لوگوي مسابقه. من ثابت Save کردم. چون اصلا معني و مفهوم اون انيميشن رو نفهميدم! اين همه هزينه کردين واسه جايزه ها (ماکسيما و مزدا و پژو و ...) خب يه کم هم واسه لوگوش هزينه ميکردين. راستي از ما نشنيده بگيرين ولي يکي قول يه جايزه بهتري هم به برنده ها داده. اونم يه Host و Domain رايگان. فکر کنم از اون ماشينها بيشتر بيرزه!
امروز سايت مسابقه رو ميخوندم نوشته بود واسه خودتون بدون شکسته نفسي و ترس تبليغ کنيد و به بقيه خط بدين... خب آقا اينم خط. ___________ خوبه؟ همه به من راي بدين. تو هر 11 دسته هم اسم منو بنويسين. من خيلي واسه برنده شدن تلاش و هزينه کردم. چه شبها که نخوابيدم که شايد يه روز اسم جزو ليست برندگان در بياد و بتونم سري تو سرها در بيارم (نشون بدم؟ تکون بدم؟ بلند کنم؟ داشته باشم؟ هرچي فکر کردم اصطلاحش يادم نيومد) و بتونم تشکيل خانواده بدم. در ضمن از همينجا اگه برنده شدم جايزه خودم رو به کودکان بي سرپرست شيرخوارگاه آمنه تقديم ميکنم.

يادش به خير. چند سال اينجا در مورد دندون درد خودم نوشتم. چشمتون روز بد نبينه ولي تازه امروز رفتم دکتر. دکتره هم از اون فسيلها بود که داشت ميمرد. يکي دو سال از خدا کوچيکتر بود فکر کنم. همچين دهنم رو باز نکرده بودم گفت ميخواي بکشي يا نه!؟ منم آب دهنم رو غورت دادم خيلي خونسرد گفتم: " يا نه! " گفتش پس بايد عصب کشي بشه! منم که آخرين باري که رفتم دندون پزشکي ، يه دونه از دندونهاي شيري رو که لق شده بود کشيده بودم و از اين اصطلاحات خبري نداشتم گفتم: " يعني چي دکترجان؟ " گفت يعني اينکه بايد شرمنده عمّه جانت بشي!! (البته اينو تو دلش گفت ها!) بعدش که منم تو دلم بهش چپ چپ نگاه کردم خودشو جمع و جور کرد و گفت: " دو سه جلسه بايد بياي و بري و هزينه اش هم زياد ميشه! " خيلي از دندون پزشکي خوشم مياد ، دو سه جلسه هم بيام و برم ، تازه من اگه پول داشتم پول اين موبايلم رو که اين ماه 56K شده ميدادم! (نه بابا اين اصطلاح کامپيوتري نيست. منظور پنجاه و شش هزار تومان وجه رايج مملکت است!) خلاصه اينکه منم گفتم آقاي دکتر زياد درد نميکنه ها ، فقط توش ريخته و خالي شده! اونم تا اينو شنيد يه دريل برداشت. از اينا که باهاش آسفالت ميکنن ، پوتين هاشو پوشيد و رفت روي فک من واستاد. حالا مگه ول ميکرد! اين گوشت تن ما هم هي آب ميشد! يه چيزي هم گذاشته بود تو دهنم که خودش آب دهنم رو خالي ميکرد. از اين مدلها که ميگن " کاليبر بالا (منظور $@%%^ !$^$!@ است) و آب هندوانه! " بعدش هم يه چيز سفيدي کرد تو دندون ما و گفت فعلا تا جلسه بعد پانسمانش ميکنم تا ببينيم چي ميشه! حالا نميدونم قراره چي ميشه. اين چيز سفيده هم همچين مزه عجيبي ميده. خلاصه ماجرايي داشتيم امروز. حالا اگه عمري باقي بود و باز هم خدمت ايشون رفتيم ، باقي قضايا رو خواهم نوشت! خدا اين دندون پزشکي رو نصيب گرگ بيابون نکنه!

تصميم گرفتم شديدا يه برنامه شنا به زندگيم اضافه کنم. مثل قديمها (پارسال و قبل از اعتياد به وبلاگ). يادش به خير. هفته اي سه روز شنا نميرفتم احساس کمبود روحي رواني ميکردم! حالا چه برسه به فيزيکي! الان سه هفته يه بار هم نميرم! آخه اين چه وضعشه! اينجا کسي اهل شنا هست. تا اونجا که يادمه ميدونم علي پيروز پاي ثابت استخر بود. بيخود نيست که بهش ميگن علي آرنولد اينا.

October 28, 2002 | 34 Comments

از عکس امروز خيلي

از عکس امروز خيلي خوشم مياد. هم تريپ لاو داره هم تريپ غم. تازه يه حس نوستالژي خيلي خسته هم توي عکس هست که فقط امير  شايد کامل بفهمه! اگه شما هم چيزي فهميدين در موردش بنويسيد. راستي بعدا بايد از امير بخوام در مورد اين سبک عکس گرفتن (قطار متحرک و عشق) يه توضيحاتي بده تا بفهميم منظور عکاس چي بوده!

يه عکسي هم امروز ديدم که کله ام سوت کشيد! تازه کلي هم ناراحت شدم که چرا من اونجا نبودم. حالا قراره پرستو بذاره تو وبلاگش. من فقط در همين حد ميدونم که يه بازارچه خيريه توي سفارت ايتاليا بوده! به حق چيزهاي نديده و نشنيده!! آخه سفارت ايتاليا رو چه به اين کارها! همونجور که ميدونين هم سفارت يه کشور جزو خاک اون کشور حساب ميشه و خلاصه نميشه توش دخالت کرد. من شنيدم حتي ماشينهاي سفارت هم همين وضعيت رو دارن. حالا بگذريم. اول برين عکسي که تو وبلاگ پرستو هست رو ببينيد. اولين فکري که به ذهن آدم ميرسه اينه که اينجا يه پارکيه خارج از ايران که يه عده باحجاب دور هم جمع شدن و واسه يه لحظه روسريهاشون رو در آوردن که کله هاشون آفتاب ببينه! ولي وقتي توضيحات پرستو رو بشنوي ، چشمهات چهارتا شاخ در مياره!! اين عکس همون بازارچه خيريه توي اون سفارت بود و جالب اينکه فکر مي کنم يه جورايي سالن مد هم بوده!!! مخصوصا که از حجاب هم خبري نبوده و از گير نيرو انتظامي هم خبري نبوده! يه چيزي تو مايه هاي غير ممکن در ايران! ولي خب عکس گوياي همه چي هست! چند تا ديگه عکس هست اگه اسکن شد يه جا ميذارم ببينيد! تازه اين مراسم هردفعه توي يه سفارت خونه برگذار ميشه! (خدا زيادشون کنه!) اين يکي که واقعا حيف شد که نرفتيم ولي بعدي رو حتما با کله ميرم بلکه چشم و گوشمون باز بشه.
راستي کسي تاحالا همچين مراسمي رفته؟! بيشتر به يه مهموني بزرگ يا پارتي در محيط سرباز شبيهه! اگه کسي رفته بنويسه.

توي کاپوچينوي اين هفته ، مصاحبه با شادي صدر ، مدير سايت زنان ايران انجام شده. فکر ميکنم اولين مصاحبه اي بود که من به طور جدي شرکت کردم و چهارتا سوال پرسيدم. به قول بچه ها همه سوالهاي من تهاجمي است و انگار خواستم شادي صدر رو بکوبم. خب يه جورايي اخلاقم اينجوريه و معمولا سوال يا حرفم رو به سفت ترين وجه ممکن ميزنم که همچين بر دل طرف بشينه! البته اصلا قصد بي احترامي ندارم و در جملات و بيانم سعي ميکنم نهايت ادب رو رعايت کنم.
و اما فمينيست! قبلا هم گفتم من با افکار فمينيستي موافقم ولي با خود فمينيست مخالف!! يعني اينکه اعتقاداتشون رو قبول دارم ولي با اين جبهه گيريها و ديد به شدت منفي که نسبت يه همه چيز دارن مخالفم. (من شادي صدر و چند نفر ديگه رو اينجوري ديدم) به نظر من اينا زيادي قضيه رو بزرگ ميکنن و شايد اگه اينقدر موضوع بزرگ و حساس نشه ، مشکلاتشون زودتر حل ميشه. البته خودشون روش اسم مشکل رو ميذارن. ميگن ما ميخواهيم حقوق از دست رفته و پايمال شده زنان رو بدست بياريم و مثل مردها باشيم ولي از اون ور ميگن زن و مرد با هم برابر نيستن. من همه اينا رو که ميگم از صحبتهاي شادي صدر دريافت کردم و شايد همشون اينجوري نباشن. هرچي اينجا توضيح بدم فايده نداره. اگه دوست دارين بيشتر بدونين مصاحبه رو بخونيد. به قول يکي ما اينيم ديگه!

مي بينم که اعلام جوايز ديروز من خيلي ها رو به خودشون آورده و شديدا رفتن تو فکر! بابا زياد سخت نگيرين ، 4 تا ماشين که اين حرفها رو نداره! چک بکشم؟!؟

راستي ميدونستين فحش خواهر مادر به زبون Blogger چي ميشه!؟ ميشه اين!
خب از اونجاييکه من دستم فعلا (تا موقعي که دات کام بشم) از همه جا کوتاهه فقط ميتونم بهش بگم: هرچي ميگي خودتي!

October 25, 2002 | 52 Comments

چند تا ايده خوب

چند تا ايده خوب افتاده تو ذهنم که تا وقتي که دات کام نشم اصلا حس اجرا کردنش نيست. ولي اگه همه گير بشه ، کلي خوب ميشه. فعلا دارم دنبال Host خوب با بهترين و بيشترين امکانات ولي ارزان ترين قيمت مي گردم. چيزهاي جالبي پيدا کردم و حتما بعد از اينکه خودم يکي رو انتخاب کردم ، همشون رو معرفي ميکنم که اونايي که دنبال Host ميگردن ، اينا رو هم مد نظر داشته باشن.
جعبه تمايلاتم هم به شدت پر شده و ديگه جا نداره و همش نامه هاي خونده شده ولي جواب داده نشده است. توي اين دات کام بايد يه فکري هم به حال اون بکنم. راستي اگه نفهميدين منظور از جعبه تمايلات چيه ، فرهنگ واژه هاي اينترنتي سيد ابراهيم نبوي رو که فردا تو کاپوچينو ميره رو آنتن بخونيد. به شدت جالبه!
عکس امروز هم از سايت Photo.net است. جزو عکسهاي هفته اش بوده. من که ازش خوشم اومد. اگه چيزي در موردش به ذهنتون رسيد حتما بنويسيد.

نگفتم اين بيماري ياس وبلاگي همه گيره ولي زود خوب ميشه! اينم از امير که برگشت. طفلي خودش هم اقرار کرده که عرضه رفتن براي هميشه رو نداشت و زود برگشت. حالا خدا ميدونه پشت پرده چه خبره و چه کسي چشم و ابرو اومده تا و امير دلش رفته و دوباره برگشته. خدايا تمام مريضهاي بيماري ياس وبلاگي رو شفا بده.

"... تنها تعجبم از اين است که يک کودک هم در بين اينان نيست تا لخت بودن پادشاه را فرياد زند؟ ... "
اون نمايشگاه خوبه که اين همه از آب و حواش تعريف کردم يادتونه!؟ علي عسگري يه نقد خيلي توپ (و خيلي کوتاه ) در موردش نوشته که حرف نداره! خواستم اينجا نقل کنم ولي ديدم ديگه اينجوري کسي نميره وبلاگش. پس يه سر به وبلاگش بزنيد و مطلب  20 اکتبر رو بخونيد.

مسابقه انتخاب بهترين وبلاگهاي فارسي
همونطور که چند وقت پيش هم در موردش نوشتم ، اين مسابقه از طرف ماهنامه کامپيوتر و ارتباطات برگزار ميشه و هدف ، انتخاب بهترين وبلاگهاي فارسي است. حالا نميدونم به نظر شماها نفس عمل (برگزاري مسابقه) درسته يا نه ولي من که با برگزاري مسابقه کاملا موافقم. نحوه مسابقه و توضيحاتش به طور کامل در سايتي که به همين منظور درست شده ، نوشته شده. فقط براي شرکت در مسابقه بايد ثبت نام کنيد که چند ثانيه بيشتر طول نخواهد کشيد. جوايز مسابقه هم نفرات اول ، هر کدوم يک دستگاه نيسان ماکسيما ، نفرات دوم ، يه دستگاه مزدا 323 اتاق جديد ، نفرات سوم هم هر کدوم دو عدد پرايد و يک پژو 206 . فقط اميدوارم آخر مسابقه نزنن زيرش و جوايز رو به برندگان اهدا کنن!
البته به نظر من يکي دو تا از دسته بندي هاي مسابقه زياد خوب نيست. چون تعداد وبلاگها در بعضي دسته ها اصلا متناسب نيست. مثلا مگه ما چند تا وبلاگ گروهي يا مذهبي داريم؟ در ضمن ميشد چند تا دسته بندي موضوعي هم اضافه کرد. (روي يک موضوع خاص که ممکنه تو هر وبلاگي پيدا بشه) اگه به دسته بندي هاي مسابقه بين المللي وبلاگها که هر سال برگزار ميشه بکنيد منظورم رو ميفهمين. بعضي از دسته ها خيلي جالب هستن و از اين قبيل دسته بندي ها ميشه واسه وبلاگهاي فارسي انجام داد.  يکي دو تا از دسته هاش هم که خيلي باحال هستن ، مثل  best-kept-secret weblog يا مثل most humorous weblog يا best weblog about weblogs و best non-weblog content of a weblog site و ... (حتما به اين سايت و برندگان سال 2002 سر بزنيد که وبلاگهاي خيلي خوبي توشون پيدا ميشه)
خلاصه اينکه تو اين مسابقه شرکت کنيد و به وبلاگهاي منتخبتون راي بدين. چون هر چي تعداد آرا و شرکت کنندگان بيشتر باشه  ، مسابقه معتبرتره. البته کاش يه لوگوي کوچيک و خوشگل واسه اين مسابقه درست کنن که ملت چند روزي بذارن تو وبلاگهاشون تا همه بفهمن و شرکت کنن.
کاش يه جايزه هم ميذاشتن واسه مثلا بانوترين وبلاگ ، يا مسابقه بهترين Template که احسان واسه يه بانو ساخته ، اعم از اميربانو ، نازبانو ، پينکفلويدبانو و ...

October 23, 2002 | 56 Comments

عکس امروز رو معلم

عکس امروز رو معلم املاي عزيز فرستاد. اين پسر انصافا واسه وبلاگش وقت ميذاره و جزو سبکهاي منحصر به فرد وبلاگ نويسي است! اگه دقت کنيد اين عکس مال همون ماجراي اعدام کرکسهاي سياه (رنگشون رو دقيقا يادم نيست!!!) بود. به نظر من که عکس خيلي جالبيه. راستي فردا (سه شنبه) نيمه شعبان است و من اين روز مبارک رو به همه تبريک ميگم.
امشب خيابونها ماشين بالا مياوردن!! خيلي شلوغ بود! تا حدود 10-11 همين وضعيت بود. اين تهران خيلي بي جنبه است. تا يه روز تعطيلي ميبينه زودي خوشي ميزنه زير دلش و هرچي ماشين داره ميريزه تو خيابونها! راستي به تعداد موهاي سرم ماشين عروس ديدم!! تقريبا 5 سالي ميشه که عروسي نرفتم. آخرين عروسي هم که رفتيم ، عروسي يکي از همکلاسيهاي دبيرستان بود. يادش به خير...

شوشو يهو ميزنه به سرش و تصميم ميگيره يه قرار وبلاگي راه بندازه و بعد از يکي دو تا تلفن ، 6 نفر آدم واسه اين قرار جور ميشن و منم دم ظهر با خبر ميشم. 7 نفر هم من خبر کردم. از الان فحش ندين ، اين قرار رو شوشو گذاشت و منم دعوت شده بودم و تازه دير خبر دار شدم و به هرکي دم دست بود خبر دادم. اين سومين قراريه که شوشو ميذاره. يه کم از اين دختر ياد بگيرين!  فکر کنم تک تک اين افراد شرح ماوقع رو از ديد و قول خودشون مينويسن. پس من فقط به حاشيه مي پردازم بقيه رو خودتون اگه دوست داشتين توي وبلاگهاشون دنبال کنيد. نتيجه يه قرار وبلاگي شد با شرکت اين موجودات:
خرمگس ، دخترک سنگي ، ويشکا ، آرش نصفه نيمه ، عمو گارفيلد ، محمدرضا ، کوروش ، نازنين ، حامد (دوست نازنين) ، پرستو ، شوشو ، سياوش روزهاي نوجواني ، احسان کيانفر ، ايمان (دوست احسان از وبلاگ معما) ، ندا از بالاي ديوار و خودم!
در حاشيه:
به محض اينکه رسيديم ، امير رفت دستشويي و وقتي برگشت به اين نتيجه رسيد که زندگي زيباست. آخه طفلي همه چي رو زرد ميديد!
نازنين از سيبري اومده بود. يکي دو تا پليور و ژاکت روي هم پوشيده بود.
متاسفانه بعد از خوندن وبلاگ دخترک سنگي تازه فهميدم که خيلي دلش ميخواسته همه رو ببوسه! کاش اينو موقع قرار ميفهميدم! تازه قرار بود اگه جا کم اومد بره بغل يکي بشينه ولي افسوس که يه نفر ديگه (حتي يه نفر) اضافه نشد!
از اونجاييکه محل قرار سر کوچه سياوش ايناست. اين بشر که کاليبري بسيار بالا داره ، 10 دقيقه قبل هم بفهمه راحت خودش رو ميرسونه. اين بار ميخوايم ميدون راه آهن قرار بذاريم!
من تاحالا فکر ميکردم اين ندا از بالاي ديوار خارج از ايران زندگي ميکنه! ولي وقتي از در اومد تو و معرفي شد کف کردم!
حاضرم شرط ببندم " احسان " پر تعداد ترين اسم در بين وبلاگهاست! از بس که اسم باکلاسيه و از اونجاييکه به قول امير آدمهايي که وبلاگ مينويسن با کلاس هستن ، رو همين حساب بيشتر وبلاگيها اسمشون احسان است. مخلص همه احسان ها هستيم! از نوع کيانفر و پريم و عموگارفيلد و آقا احسان و ....
احسان کيانفر طبق آمار رسمي و معتبر روزي 80 تا وبلاگ ميخونه (رکورد داره به خدا) و طبق آمار غير رسمي و شايد معتبر ، روزي 435 تا Comment (نظر) مينويسه!
ويشکا علاوه بر اينکه وبلاگها رو ميخونه ، يه دور هم به عنوان مشق شب از روي همشون مينويسه. تازه بعضي وقتها دو دور از روشون مينويسه! اين جمع 15 نفري دفترش رو ديديم و شاهديم!
جاي خيليها خالي بود. ميترسم الان اسم ببرم دعوا بشه!

بابا اين وبلاگ چه چيز خوبيه ها! ميگن واسه درد مفاصل هم خوبه. بايد بجوشوني بريزي تو چايي و قبل از هر وعده غذا يه استکان بخوري! من باز هم يکي از دوستاي خيلي قديمي رو توي وبلاگها پيدا کردم. همين عمو گارفيلد رو ميگم. خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم و چند وقتي بود ديدم يه عمويي داره وبلاگ مينويسه ، فهميدم اي بابا اين همون احسان خودمونه که! يه نکته جالب هم اينکه اين وبلاگ رو آرش نصفه نيمه طراحي کرده و به نظر من يکي از دلبازترين وبلاگهاي دنياست. آدم وقتي ميره توش به خاطر رنگ بندي وبلاگ احساس طراوت و شادابي ميکنه! يه سري به عمو بزنيد... تازه عمو يه ماشين خارجي هم داره که با باک خالي هم راه ميره.
نميدونم چرا اين چند روز سوار ماشين هر يک از اين دوستان مايه دار ميشم ، باک بنزينشون خاليه!!

October 21, 2002 | 43 Comments

خيلي مسخره است ولي

خيلي مسخره است ولي من دلم واسه وبلاگم تنگ ميشه!! اين دو روز هم که نتونستم بنويسم به خاطر درس نبود. چون غير از امروز ، در دو روز گذشته زياد نخوندم و اين ور اون ور گرفتار بودم.
سردبير: عمه ام! را بخونيد! مهدي و رجب و عمه خانم و ... افتادن به جون اينترنت و حسين درخشان و نيما افشار نادري و ... در ضمن در مورد اينکه چه کسي اين وبلاگ رو مينويسه من هيچ نظري ندارم و لطفا نامه نفرستين که اين وبلاگ رو کي مينويسه... فقط به ما خبر رسيده که قرار چند بخش ديگه بهش اضافه بشه...

" - تو وقتی می خواهی حرف بزنی،به فارسی فکر ميکنی يا به انگليسی يا فرانسه..؟؟
  - هيچکدوم. من به يونيکد فکر ميکنم !!  "
اين از وبلاگ نيلگون بود. جديدا کشفش کردم! فکر کنم حسين هم از اين جمله خيلي خوشش بياد. (اين تيکه به سبک عمه بود!)
يه عادت بدي پيدا کردم و اونم اينکه از وبلاگهايي که خوشم مياد با نرم افزار WebZip به طور کامل يه کپي ميگيرم و ميشينم ميخونمشون! واسه اين ميگم عادت بد چون تا اينکه به خودت مياي ميبيني 4 ساعته که به مانيتور خيره شدي!! نکنيد از اين کارها!!

امروز آرش نصفه نيمه آدرس يه فايل Flash رو داد که يه داستان خيلي کوچيکه. ولي به شدت با معني!! من که خيلي حال کردم. حتما ببينيدش. اگر هم حال داشتين نظر يا برداشتتون رو در موردش بنويسيد. ممنون.

" ايميل تو را ديدم و ميلم به تو افتاد "
کاپوچينوي بعدي رو از دست ندين که بيرون اومدن سيد ابراهيم نبوي از روزنامه و آزاد شدن وقتش همچين بد هم نيست!

بابام امروز از من پرسيد دانشگاه نرفتي؟ منم گفتم نه! گفت مگه کلاس نداري؟ منم جواب دادم نه ندارم. گفت مگه اونجا هتله؟ منم از دهنم در رفت که اين ترم رو مرخصي گرفتم! از دهن در رفتن همون و يه دعواي حسابي همون! تا اينو شنيد يهو قاطي کرد و گفت بدبخت از دانشگاه انداخنت بيرون ديگه چرا بهونه مياري و داري دروغ ميگي و اصلا مرخصي نداريم و از اين حرفها! آخه طفلي فکر ميکنه که بايد تا اسفند که امتحان فوق هستش منم درسم تموم بشه و نميدونه که بايد تا شهريور سال ديگه تموم بشه. خلاصه اينکه گير داده بود که تو خالي ميبندي و ميخواي از زير فوق ليسانس در بري و از اين حرفها! آخرش هم باورش نشد و گير داده بود من ميرم دانشگاهتون و از رييس دانشگاه ميپرسم و بايد فاتحه اين دانشگاهي که تو ميري رو خوند و از اين چيزا!!! متاسفانه ميدونم که ميره! ولي خب آدم 9 واحد داشته باشه و دو ترم وقت ، اگه يه ترم رو مرخصي بگيره چي ميشه!؟ من موندم با اين بابام چيکار کنم!
حالا همه اينا به کنار. دلم نميخواست اينا رو اينجا بنويسم. ولي يه کم فکر کردم ديدم دليلي واسه پنهان کردنش هم نيست. من قبول دارم فوق ليسانس چيز خوبيه و تو مملکتي که ديگه با ديپلم هيچ جا نميتوني بري و ليسانسش هم ارزش نداره و هر چي مدرکت بالاتر باشه بهتره و از اين حرفها. اما متاسفانه يکي از مهمترين دلايلي که من دارم واسه فوق درس ميخونم ، فشاريه که از طرف خانواده وارد ميشه. حالا نميدونم با فوق ليسانس رفتن و نرفتن من چه چيزي عايد اينا ميشه!؟ شايد ميخوان تو فک و فاميل پز بدن که آره احسان ما فوق ليسانس داره! اگه واسه پز دادنه که فعلا به اندازه کافي ميتونن با رتبه و دانشگاه برادرم پز بدن ولي آخه اهل پز و افه اومدن هم نيستن. بابا جون ديگه من بايد خودم اينقدر عقلم کار بکنه که تشخيص بدم فوق ليسانس خوندن برام خوبه يا نه! تازه يه باباي گير هم مثل من داشته باشي و فقط قبولي فوق ليسانس رو ببينه! بعدش از اون ور به من ميگه بايد بري روزي 3 شيفت کار کني و خاک بخوري و از صاحب کارها فحش بشنوي و درست هم بخوني! نميدونم اينا همه با هم ميشه؟ اصلا اين وسط مشکل چيه!؟ چرا ما حرف همديگه رو نميفهميم و هميشه سر موضوعات تکراري دعوا داريم!؟

011101110111001001 1010010111010001 100101001000000 11101010111001000 100000011100 1101100101011000110111 001001100101011 1010000100000011 01101011001010111 001101110011011000 0101100111011 001010111001100 1000000110100 101101110001 00000011000100 110100101101 11001100001 0111001001 111001001011 10001000000 101001101 101111001000 0001100110 0111010101 10111001101 11001111001 00100001000 011010000101 0000011010 0001010010 00101011 0100001110 01101100 0010110111 00000 0000

October 20, 2002 | 54 Comments

کاپوچينوي اين هفته رو

کاپوچينوي اين هفته رو از دست ندين که تو اين شماره يه عکاس مطرح و بين المللي که سالهاست با AP و AFP و ... داره همکاري ميکنه و عکسهاش توي National Geographic خيلي طرفدار داره ، با قسمت گزارش همکاري کرده و يه گزارش مصور به عنوان مطلب اصلي اين مشاره ، از همون نمايشگاهه که خيلي خوب بود ، تهيه کردن. خلاصه کل کاپوچينو يه طرف و کارهاي اين عکاس خبره يه طرف ديگه! حالا من ميخوام به بچه ها پيشنهاد بدم که باهاش يه مصاحبه انجام بدن. (بسه ديگه بابا! پوز هندونه فروشي ميدان ميوه و تره بار رو هم زدم!)
عکس امروز هم خيلي تريپ لاو ميزنه! ولي خب در موردش چند کلمه بنويسين. به خدا عکسش طبيعيه ها.

نمايشگاه نقاشي
مهرداد رادمهر ، نقاش خوب ايراني که خارج از ايران زندگي ميکنه ، اومده ايران و يه نمايشگاه از کارهاش به مدت  چند روز (از 26 مهر تا 3 آبان) توي کاخ نياوران ، برگزار ميکنه. آثار اين نقاش ايراني توي وب سايت شخصيش هم هست. اگه دقت کرده باشين تبليغش رو بالا کاپوچينو هم گذاشتن. بعضي از کارهاش (توي سايتش ديدم) خيلي به عکس شبيهه و طبيعي به نظر ميرسه. والا من از سبکهاي نقاشي چيزي بلد نيستم و عين بي سوادها فقط ميتونم بگم که نقاشي هاش توپه!!
يه نگاهي هم به فهرست نمايشگاههاش بندازين. اين اولين نمايشگاهش توي ايرانه و قبلا تعداد زيادي نمايشگاه توي خارجه داشته.

من تصميم گرفتم دوربين ديجيتال بخرم! (البته ناگفته نماند که ديجيتالم کجا بود!!) بين خودمون باشه فعلا پولش رو ندارم ولي خب گفتم تصميمش رو گرفته باشم ، بلکه يه قدم جلوتر باشم! خدا خودش روزي رسونه...
(انصافا اگه آدم بتونه با اين منطق زندگي کنه خيلي بهش خوش ميگذره ها!)

نميدونم وبلاگ کاپيتون هادوک و هيچي رو ميشناسين يا نه. من اصلا صاحبش رو نميشناسم ، فکر نميکنم اون هم منو بشناسه. ولي من به شدت از اين وبلاگ خوشم مياد و تقريبا يکي از معدود وبلاگهاييه که من هر بار Online ميشم چک ميکنم. چون از سبک منحصر به فرد نوشته هاش خيلي خوشم مياد. هر دفعه يک يا دو جمله خيلي کوتاه ولي خيلي باحال. من که باهش خيلي حال ميکنم. اهل نامه زدن نيستم واسه همين ، همنيجا از نويسنده اين وبلاگ خيلي خيلي ممنونم. راستي اينم بدونين که از اون وبلاگهاي قديميه ها. خدا اين وبلاگ و صاحبش رو حفظ کنه. بعضي جمله هاش هميشه تو ذهنمه:
"  من مست و تو ديوانه. گمونم بهتره يه تاکسی بگيريم. "
" يکی بگه همين دکمه scroll lock رو واسه چی گذاشتن اينجا. نه آخه واسه چی ؟ "
" - صدای تلق تلق ناخنای بلند روی کيبورد رو دوست دارم.
- آه. پدر من در می آد تا چار تا کلمه تايپ کنم، اين می گه خوشم می‌ آد. "

سيستم نظرخواهي
شايد خيلي هاتون بدونيد ولي يه سيستم نظرخواهي جديد اومده به اسم HaloScan که هنوز ثبت نام داره و سرعت و سرويسش نسبتا خوبه. واسه اونا که دنبال نظرخواهي ميگردن ، اينم امتحان کنن. متاسفانه شايد وقت نکنم ولي خيلي دوست دارم ببينم ميشه اينم فارسي/انگليسي کرد يا نه. آخه شنيدم (خودم هنوز باهاش ور نرفتم) که اين سيستم نظرخواهي با CSS کار ميکنه و نميشه مستقيم واسش Template درست کرد. يه کم باهاش ور ميرم اگه کاري از دستم بر ميومد همينجا مينويسم در موردش. اگه کسي هم از اين سيستم استفاده ميکنه و براش Template درست کرده تو نظرخواهي يه کم توضيح بده. (اين سايت رو يه نفر از طريق نامه به من معرفي کرد که متاسفانه اسم و آدرس وبلاگش رو نتونستم تو نامه ها پيدا کنم. با تشکر و عذرخواهي از اين دوست خوب)

October 17, 2002 | 38 Comments

من يادم نمياد که

من يادم نمياد که گفته باشم يه روز در ميون ميخوام بنويسم. هر موقع وقت کنم ، در حد يه عکس و چهار خط نوشته ، کوتاهي نخواهم کرد! بيخيال اين حرفها! فعلا عکس امروز رو بچسبين که بقيه اينا همش حرفه! عکسي که ميبينيد يکي از مجموعه عکسهاي نمايشگاه عکسي با عنوان جوانان تهراني ، که کارهاي عکاس جواني با نام عليرضا نيک نژاد توي اون به نمايش گذاشته ميشه. زمان نمايشگاه هم پنجشنبه ، 25 مهر 1381 هستش. از ساعت 6 تا 8 و نيم شب توي شهر کتاب برج آرين تو خيابون ميرداماد. من خودم شايد رفتم. البته اگه وقت کنم. مجموعه اي از اين عکسها رو ميتونين تو گالري نفيسه تو قسمت نمايشگاه هاي عکس ، ببينيد. خوبي سايت نفيسه اينه که هر از چند گاهي نمايشگاه هاي عکسي که در سطح شهر برگذار ميشه رو به همراه تعدادي از عکسهاي شرکت کننده معرفي ميکنه. واسه نحوه اطلاع از Update شدن سايتش هم اگه دقت کنيد ، صفحه اول آخرين عکس هر بخش به نمايش گذاشته شده که با عوض شدن اون عکسها ميشه فهميد که به هر بخش ، عکسهاي جديدي اضافه شده. مجموعه جوانان تهراني رو از دست ندين که يه گوشه اي از آب و حواي مناطق مايه دار نشين شهر رو نشون ميده!!
خودمونيم ولي با اين عکسها هر کي ندونه الان فکر ميکنه تمام جوانان تهراني اين ريختي هستن!! نميدونم چرا اين عکاس اصرار داشته جوانان رو با اين تيپ و قيافه نشون بده!لامصب تهران اينقدر بزرگه که از يه طرف به يه طرف ميري همه چي 180 درجه فرق ميکنه. کافي بود يه مقدار با دوربينش به سمت پايين شهر بياد و سري هم به هم محليهاي ما بزنه....
نفيسه يه گالري عکس سيستان و يه تعدادي هم عکس به بخش زنان ايران اضافه کرده. بعضيهاش واقعا جالبه و شايد بعدا تو وبلاگم استفاده کردم.
راستي به نظر شما اون دختر سمت راستي چه جور آدميه؟ مهربون ، موذي ، پدرسوخته ، ساده ، ابله ، تيز ، ؟ و آيا خوشگله؟
اينو پرسيدم که ببينم احيانا چقدر اختلاف سليقه وجود داره و شماها از روي قيافه يه نفر چه نتيجه گيريهايي ميکنيد. البته همين الان بگم که صاحب عکس رو نميشناسم و نميدونم جواب درست سوال چيه!

يکي چند روز پيش يه حرفي رو از يه نفر ديگه نقل ميکرد که فلاني گفته:
" من نميدونم اين وبلاگ احسان چي داره روزي اين همه آدم ميان سر ميزنن و با اينکه همش چرت و پرت مينوسه ولي من روزي دو ساعت وقت ميذارم و مطالب ادبي و با ارزش مينويسم ، ولي همش 60-70 تا بيننده داره! "
ميدونم که اين حرف دل خيلي هاست اما بايد بگم خودم هم دليل اين رو نميدونم. من هرچي دلم بخواد مينويسم. اين سوال رو بايد از خواننده ها که هر روز کليک ميکنن پرسيد. سينا هميشه ميگه: " وبلاگت يه جور پاتوق آخر شب ماهاست! البته الان يه چند وقتيه پاتوق بي نظم شده! "

اون روزي که خدا داشت آدم خلق ميکرد ، همش دنبال يه چيزي ميگشت که اي آدم رو يه مقدار هم اذيت کنه و عذاب کنه. هرچيزي که درست کرد ، ديد بابا اين آدمه هوشش زياده و يه کلک واسش پيدا ميکنه ، واسه همين درس رو آفريد!!
ولي با اين تفاسيرنميدونم چرا اين چند روزه که درس ميخونم يه حس خوبي دارم. احساس ميکنم وقتم مفيد ميگذره. به خدا من آدم درس خوني نيستم. ديگه 3 ترم مشروطي گواه همينه. هيچوقت هم شبهاي امتحان همچين حسي رو نداشتم و هميشه از درس متنفر بودم. ولي نميدونم چرا با علاقه درس ميخونم. درسته که خيلي سخت ميگذره و هر از چند گاهي اينترنت خونم مياد پايين و ميام ميشينم پاي کامپيوتر تا جون بگيرم ولي خلاصه خيلي جالبه!
البته امروز که يه نيمچه Chat با امير کردم (همون امير که در دوران ياس وبلاگي و چس کلاس پس از اون به سر ميبره) برام خيلي جالب بود چون اونم يه همچين حسي داشت. خدا همه مريضها رو شفا بده!

راستي قبل از اينکه کسي تيکه بندازه و نتيجه گيري هاي منطقي بکنه (البته کم و بيش داره بوي اين حرفها هم مياد) ولي من همين الان به قول معروف آب پاکي رو بريزم رو دست همتون و بگم که اين دختر ايراني (Persian Girl) که روزي 7-8 تا واسه من نظر مينويسه ، دختر عموي منه که چندين سال پيش رفتن خارجه. ولي تاحالا نخواسته بود اسمش فاش بشه و نسبت ما دو نفر رو کسي بفهمه که من قبل از اينکه کسي تيکه بندازه خودم لو دادم!! در ضمن خودش خواسته که بهش لينک ندم. ياد بگيرين! روزي n تا نامه مياد که وبلاگ ما رو معرفي کن ، از اون ور اين فاميل عزيز ما ميگه به من لينک نده! واسه همينه که اينقدر دوستش دارم!!
راستي دلم براي بابام ميسوزه! آخه هيچوقت نعمت برادر داشتن رو تجربه نکرد!

کاپوچينو هم قراره فردا صبح بره رو آنتن و از اونجايي که من ديگه تو خط نيستم و خبر از مطالبش ندارم ، نميتونم فعلا در موردش بنويسم. تا اينکه خودم برم بخونم. تا اونجا که يواشکي شنيدم قرار مطلب اصليشون در مورد همون نمايشگاه خوبه باشه!

October 16, 2002 | 41 Comments

امروز از صبح ساعت

امروز از صبح ساعت 8 تا  عصر 3 درس خوندم! خودم هم باورم نميشه! مثل اينکه هنوز ميشه درس خوند! 5 سال درس نخونده باشي و نهايت به يه شب امتحان خلاصه شده باشه ، حالا ميخواي 4 ماه يه ضرب روزي 6-7 ساعت درس بخوني. تازه روزي 5 ساعت هم کار بکني! خيلي سخته به خدا! اميدوارم نتيجه بده. متاسفانه با اين وضعيت ممکنه من ديگه مرتب ننويسم و هر چند روز يه بار که وقت بود و مطلب قابل عرضي به ذهنم اومد بنويسم. البته زده بود به سرم که کلا کرکره رو بکشم پايين تا اسفند ماه. ولي به اين نتيجه رسيدم که روزي نيم ساعت وبلاگ نوشتن آدم رو از زندگي نميندازه. (باور کنيد من روزي نيم ساعت بيشتر وقت صرف اينجا نميکنم) در ضمن اگه احيانا نامه ميفرستين درسته قبلا با تاخير جواب ميدادم ولي الان ديگه به هيچ وجه قول نميدم که جواب بدم ، مگر نامه هاي ضروري. چون حساب کردم جواب دادن به نامه ها ، روزي 4-5 ساعت وقت منو ميگيره. به خدا راست ميگم. خلاصه تا 15 اسفند تحمل بفرماييد. دات کام و اين حرفها هم شايد بره واسه همون موقع شايد هم اين مدت يه مقدار کارها سبکتر بود و وقت کردم يه کاري بکنم. دارم روي پيشنهادهاي پيام فکر ميکنم. خيلي رديف بودن. از بقيه هم به شدت(!) ممنونم. البته يادم رفت بگم که نميخوام Domain بگيرم که وبلاگ رو بندازم روش. ميخوام وبلاگ يه بخشيش باشه و کلي امکانات بذارم که اگه کسي گذرش افتاد ، بتونه استفاده کنه. از قبيل خونه خالي ، ماشين و ...

چه حالي داد روي اين چشم بادومي هاي کره و ژاپن کم شد و ايران قهرمان فوتبال بازيهاي آسيايي شد. بازي رو توي آمفي تئاتر دانشگاه و در يک جمع تقريبا 1000 نفري ديديم و کلي ديوونه بازي کرديم و خنديديم! چين هم با 308 مدال ، مثل تمامي دوره هاي قبل باز هم قهرمان شد!! خودمونيم ولي اصلا کاروان ايران 300 نفر بود!؟ البته ميگن فوتبال فقط مهمه!! نميدونم اگه قهرمان نميشديم چي ميخواستيم بگيم!؟

بيماري ياس وبلاگي!
امير دچار ياس وبلاگي شد و خداحافظي کرد. البته فعلا. متاسفانه ياس وبلاگي جزو بيماريهاي شايع در اين وبلاگستان است که هرکي حداقل يه بار بهش مبتلا ميشه. آخرش هم دو حالته: يا بعدش خوب ميشن و برميگردن سر وبلاگشون يا اينکه از پا در ميان و ميميرن و ديگه هرگز برنميگردن. همونطور که وبلاگ نويسي هيچ دليل منطق قابل اثباتي نداره ، اين بيماري هم هيچ دليل مشخص و راه درماني نداره. ولي به هيچ وجه وبلاگ رو جدي نگيريد. اينجا همه چيز مجازيه و هرچي که بيرونه واقعيه...

اگه بدونيد چه حالي ميکنم وقتي مطالب يه عده رو ميخونم که سعي کردن خودشون رو توي نظرخواهي يا وبلاگهاي ديگه بر عليه من خالي کنن!! اصلا کاري به درستي يا نادرستي حرفها و نسبتهاشون ندارم. ممکنه بگين من بيمار هستم ولي به خدا من از خوندن اين نظرات و مطالب رکيکِ محبت آميز (!) حال ميکنم و ميخندم! خيلي ها از اينکه توي نظرخواهيشون بهشون فحش داده بشه يا يه وبلاگي در موردشون بد و بيراه بنويسه ، ناراحت ميشن و کلي شاکي. ولي من فقط ميخندم! به خودم ، به اون مطالب و به نويسنده هاشون. استدلالم هم اينه:
چيزي که زياده آدم ناراحت! حالا چه چيزي بهتر از اينکه يه عده از اين ناراحتها ، کلي وقت و انرژيشون رو صرف خندوندن تو بکنن! شايد از نظر خودشون دارن منو خراب ميکنن ولي من فقط ميخندم! کاري که هميشه ميکنم! به اميد افزايش روز افزون اين وبلاگها و مطالب و افراد!
خوش باشيد...

October 14, 2002 | 37 Comments

نميدونم وبلاگ نفيسه رو

نميدونم وبلاگ نفيسه رو ميخونيد يا نه ولي اطلاعات خوب و جالبي در مورد عکس و عکاسي ميده! بابا نا سلامتي اينکاره است!
عکس امروز هم داغ داغه! من و امير امروز واسه يه کاري رفته بوديم کوچه پس کوچه هاي خيابون سعدي. و اين عکس رو امير گرفت. طفلي پيرمرده همينجور خيره به دوربين ممونده بود. خيلي دوست داشتم بدونم الان تو چه فکريه! متاسفانه دوربين زياد خوب نبود و يه کم کيفيت عکس پايينه. بابا اين امير يه جورايي استعداد عکاسي داره به خدا. توي عکسهاش يه نوستالژي خسته اي نهفته است!!! (دارم کم کم ياد ميگيرم مثل بعضيها حرفهاي قلمبه سلمبه بزنم! بلکه به اين بهونه وبلاگ من هم جزو وبلاگهاي ادبي توي روزنامه همشهري معرفي کنن!!)
خيلي دوست دارم يه دوربين ديجيتال بخرم و بعضي وقتها عکسهايي از تهران و چيزايي که به نظرم جالب بوده بذارم اينجا! ولي يه مثل قديمي هست که ميگه: " ديـــجـــيــتالم کجا بود!!! "

تاحالا چند نفر سوار يه دوو ماتيز شدين!؟ اونم ماتيز يه فمينيست!؟ تازه يه فمينيست ديگه هم تو ماشين باشه!! ما که 8 نفر سوار شديم! که 5 نفر تقريبا هم هيکل من هستن و بقيه هم يه کم بيشتر ورزش کنن مثل من هيکل مند ميشن! بدجوري دلم به حال ماشين ميسوخت! (همه اينا رو گفتم که بگم من هيکل مند هستم!)

يه سوال!
چند وقتيه شديدن زده به سرم که برم درس بخونم و دات کام بشم! ولي تنها مشکل موجود بر سر انتخاب اسمه! من خودم به شخصه از ehsan.com خوشم ميومد که گرفتنش! (چه خوش چُس!) حالا ميخوام از شما کمک بگيرم. يه اسم رديف و کوچيک و باکلاس و همچين خارجکي! نوشابه هم مشکي ميخورم. انصافا نفري يه اسم پيشنهاد بدين من حداقل 500 تا حق انتخاب دارم!! پس لطفا!
به بهترين پيشنهاد ، جوايز نفيس نقدي و جنسي (!) اعطا ميگردد.
روابط عمومي احسان!!!

October 12, 2002 | 62 Comments

نظرات ديروزتون رو در

نظرات ديروزتون رو در مورد روزنامه و مطبوعات خوندم و ممنون. ولي من دلم ميخواست در مورد اون مقاله بنويسيد ، اما اکثرا در مورد خود روزنامه نوشته بودن. در ضمن در موفقيت و خوب بودن همشهري شکي نيست. همه اينها هم به خاطر کرباسچي عزيز بود. بعد از کرباسچي اين روزنامه به نظرم يه کم از کيفيت افتاد. يه دليلي هم که من از همشهري انتقاد کردم حجم زياد آگهي در صفحات اصلي روزنامه است. تقريبا نصف تمام صفحات به اضافه يکي دو تا آگهي تمام صفحه از آگهي مزايده املاک و از اين چيزا... بگذريم!

کاپوچينو!!!
طبق تصميمات آخرين جلسه هيات تحريريه هفته نامه وزين کاپوچينو(!) ، هر کي ندونه ميگه الان از يه هفته نامه بين المللي که ماهي چند ميليون تيراژ داره صحبت ميکنيم!! يه سري تغييرات در اين هفته نامه داده خواهد شد.
مهمترينش اينکه از اين به بعد روزهاي پنجشنبه صبح (حدود 11 صبح) منتشر خواهد شد. اين کار دو تا دليل داشت. دليل اصلي رقابت با Time و NewsWeek بود و دليل ديگه هم اينکه معمولا بچه ها روز سه شنبه سر کار و کلاس خواب بودن و چرت ميزدن! البته من يه پيشنهاد ديگه داشتم (تغيير هفته نامه به سايت و Update شدن روزانه ، روزي يک مطلب) ولي متاسفانه هيچکس باهاش موافقت نکرد!! با اين تفاسير اين سه شنبه منتظر نباشيد. پنجشنبه ميره رو آنتن!
تصميم ديگه هم يه کم شخصي تره و در مورد خودم. متاسفانه Update کردن کاپوچينو به خاطر يه سري بي نظمي ها که شايد هيچکس هم در اونها مقصر نبود و همه چي دست به دست هم ميداد و مشکل ايجاد ميکرد ، فشار زيادي به من وارد ميکرد. در مدت اين 18 شماره خيلي تلاش کردم که يه مقدار همه رو موظف به وقت شناسي و احساس مسووليت کنم ولي نتونستم کاري کنم و نتيجه اي نگرفتم. شايد من اصلا توانايي يه همچين کاري نداشتم و زور اضافه ميزدم. خلاصه اينکه مسووليت من در کاپوچينو به عنوان وب مستر تموم شد و از اين به بعد محمدرضا همه کارها رو انجام خواهد داد. (دلم براش خيلي ميسوزه!!)
روز اولي که من و خسرو و بابک دور هم جمع شديم و طرح کاپوچينو رو ريختيم هيچوقت فکر نميکردم به اينجا برسيم! حداقل ما سه نفر که خير سرمون موسس بوديم! بابک که رفت. خسرو هم همينطور. منم خسته شدم. کارهاي جمعي که منفعت مالي و شخصي نداره ، به مقدار خيلي زيادي همکاري همگاني ميخواد. و اگه يه نفر يه ذره کم کاري کنه ، با اينکه در نتيجه مشخص نخواهد شد ولي فشار ايجاد شده به يکي ديگه منتقل خواهد شد. چون مزه اين فشارهاي داخلي رو به شدت چشيده بودم ، هيچوقت دلم نميخواست من هم جزو اون افرادي باشم که کم کاري ميکنه. واسه همين احساس کردم ديگه با اين خستگي نميتونم به خوبي ادامه بدم. به قول ندا ، شايد وقتي ديگر...

راستي يه تولد ديگه. اين بار آرش ، نويسنده وبلاگ مونس. به قول خودش فردا روز ميلادشه!! من هم صميمانه بهش تبريک ميگم و براش آرزوي موفقيت دارم.

يه نکته وبلاگي:
اگه احيانا بعد از زدن دکمه Publish معمولا يه Error ميگيرين. (منظورم از معمولا اينه که مثلا چندوقتيه يه همچين مشکلي دارين ، مثل Error 503 , 104 ) واسه رهايي از اين وضعيت و بازگشت به حالت عادي به قسمت Template برويد و اوني رو که الان استفاده ميکنيد رو يه جور Save کنيد (مثلا توي به فايل Text) بعدش بريد يکي از Template هاي خود Blogger رو انتخاب کرده ، سپس Save و Publish کنيد. ديگه Error نخواهيد ديد. بعدش دوباره به قسمت Template رفته و همون Template قبليتون رو که Save کرده بودين ، استفاده کنيد.
در اين مورد من خيلي نامه گرفته بودم. بعضي ها رو جواب دادم و خيلي ها رو نه. يهو اينجا نوشتم تا خودمو راحت کرده باشم. در ضمن اين Error 104 ، هزار تا دليل ديگه داره که تو قسمت help سايت Blogger هم دليل  مشخصي واسه اونا ننوشته. پس لطفا نامه نفرستيد که فرصت جواب دادن ندارم.

حتما يه سري به وبلاگ پينکفلويديش بزنيد و يه کم نظرات کارشناسي بدين. ممنون!

October 11, 2002 | 29 Comments

به خدا نامرديه! اين

به خدا نامرديه! اين چه وضعشه همه چيزهاي خوب مال هنرمندان است! امروز عصري خانه هنرمندان بوديم. حالا از باکلاسي و اين چيزا اونجا بگذريم. آب و حوا هم که مسلما خوب! ولي يه نکته خيلي جالب داشت. به گفته يکي از مسوولان حاضر در محل ، توالتهاي اين مجموعه ، به فاصله هر نيم ساعت ، حدود 10 دقيقه نظافت ميشد!!! امير بانو و ويشکا هم با ما بودن. البته جفتشون زود رفتن.
اينم يه عکس خوش منظره ، که يه زمينه خيلي منحرف کننده داره و آدم رو از منظور اصلي دور ميکنه! آخه يکي نيست بگه اونجا جاي موتورسواريه!؟

وبلاگ سردبير: عمه خيلي فعال شده و جدا جالب مينويسه! امروز که من نيم ساعتي داشتم پشت کامپيوتر بلند بلند مي خنديدم. اين تيکه رو داشته باشيد:
" ... مي‏گفت كه مي‏خواد با بيل گيتس يا حسين درخشان ملاقات كنه. گفتم اين ايروني‏ها وقتي ميان كانادا چرا اينجوري‏ان؟ حالا بيل گيتس رو مي‏شه تو آمريكا پيدا كرد، ولي حسين درخشان هزار تا كار داره. ... "

وبلاگ و مطبوعات!!!
روزنامه جام جم به نظر من بهترين روزنامه ايران است. البته قبلا همشهري بهترين بود ولي ديگه از رونق افتاد. اونجور که من شنيدم اين جام جم از لحاظ مالي هم خيلي موفق بوده. روز هم حداقل يک دونه ضميمه 16 صفحه اي و خواندني داره.
امروز ، مقاله اي در مورد وبلاگ نويسي داشت. با اين عنوان : وبلاگ نويسي از نوع دخترونه
اگه وقت داريد اين مقاله رو که در فرمت pdf است بخونيد. متاسفانه اسمي از نويسنده برده نشده و حتي به نظر من خيلي بد نوشته شده. يه مشت نقل قول از وبلاگهاي خورشيد خانوم ، زن نوشت ، نازبانو ، آيدا و ... که کلي هم اشتباه داره. به نظر من که نويسنده سعي در سطحي جلوه دادن وبلاگها و بي محتوا بودن اونها داره که خيلي ناعادلانه است!
حالا صحبت من يه چيز ديگست. تا ديروز ، از کلمه وبلاگ براي هر متن بي ارزش و شخصي استفاده ميشد و مثلا ميگفتن بابا خيلي وبلاگي نوشتي. يعني با وجود اينکه همه ميدونستن مقوله وبلاگ خيلي موثر تر از اين حرفهاست ولي هيچ علاقه اي به تاييد اون نداشتن. من احساس ميکنم خيلي از روزنامه نگارها هم (غير از سينا) اصلا وبلاگ رو قبول نداشتن. ميگفتن هرکي از مامانش قهر ميکنه ميره يه اکانت اينترنت ميخره و يه وبلاگ باز ميکنه و ميشينه توش زار ميزنه! يه کم که گذشت ، اين جماعت کم کم فهميدن که نه بابا! اين وبلاگها خيلي مهمتر از اين حرفها هستن و ميتونن کلي جريان ساز باشن. هر کدومشون حرفي واسه گفتن دارن. فهميدن ميتونن خيلي از اون حرفهايي که جراتش رو ندارن تو روزنامه بنويسن بياد تو وبلاگها بنويسن. تازه بعضيهاشون هم به اين نتيجه رسيدن چه چيزي بهتر از پر کردن يک صفحه روزنامه و مجله با يک مقاله نادرست از وبلاگ! خلاصه روزنامه ها يکي بعد از ديگري به معرفي وبلاگ و ستايش اون پرداختن. حالا که اين ستايشها تموم شده خب مسلما نوبت نقد وبلاگ رسيده! خيلي از اين نويسندگان روزنامه اومدن و وبلاگ زدن و يه جورايي وارد اين مسير شدن. ولي يه چيزي واسه من جالبه و اونم اينکه هيچ کدوم از اين وبلاگها از 100-200 نفر بيشتر خواننده نداشتن. شايد زبون وبلاگ با زبون روزنامه زمين تا آسمون فرق داره! شايد ملت ميان تو وبلاگها و اينترنت ميچرخن و مطالب رو ميخونن ، چون از اين مطالب کليشه اي روزنامه ها خسته شدن!
حالا من هم ميخوام از کلمه وبلاگ استفاده کنم! يه نگاهي به ضميمه هاي جام جم ، هفته نامه هايي مثل چلچراغ و ... بندازين ، به نظر شما وبلاگي نمينوسن؟ و به نظر شما اين دليل موفقيتشون نيست!؟
اول از همه يه ديد منفي ، بعدش که ميان جلو ميبينن نه بابا همچين بد هم نيست ها! يه خواهش هم دارم. بابا جون اگه ميخواين از وبلاگها و در مورد اونها بنويسين و به نقد و قلم فرسايي در مورد وبلاگ بپردازيد ، خودتون دو روز وارد جريان وبلاگ بشين و تجربه کنيد و واقعا بفهميد وبلاگ چيه ، بعدش افاضات بفرماييد!
متاسفانه يا خوشبختانه صنعت وبلاگ نويسي در کشور (!) پيشرفت خيلي صعودي و سريعي داره و جالب اينه که خيلي ها که جزو وبلاگداران هم نيستن از اين جريان دارن سودهاي مالي و غيرمالي ميبرن. تازه خودشون رو صاحب نظر هم ميدونن! متاسفانه تيراژ روزنامه ها صدها هزار است و يه وبلاگ نهايت چند هزار خواننده داره. کاش وبلاگيها يه کم هم ميتونستن از خودشون دفاع کنن!
لطفا نظراتتون رو در مورد حرفهاي من بنويسيد. شايد من اشتباه ميکنم.

October 10, 2002 | 45 Comments

امروز دکتر نرفتم. خب

امروز دکتر نرفتم. خب والا از يه طرف خوشحالم. من آدم جون عزيزي نيستم و در موارد مشابه که ممکنه درد زيادي هم داشته باشه ، خيلي بي عقل تر عمل ميکنم. ولي نميدونم چرا به دندون و دندون پزشکي و محيطش اينقدر حساس هستم!
راستي يه کم هم از کاپوچينو بگم که تو اين شماره ، يار سفر کرده(!) ، خسرو نقيبي ، مطلبي در مورد وضعيت سينماي کودک نوشته. جالبه تو وبلاگش نوشته: " خودم هم نميدونم چرا اين يادداشت رو براي کاپوچينو نوشتم! " دروغ چرا ولي منم نميدونم! اما اميدوارم باز هم از اين ندانم کاريها انجام بده!

چند وفتي بود که يه نفر هي به من نامه ميفرستاد که تو را به خدا يه Template واسه من درست کن! پايين نامه هاش هم به اسم دختر امضا ميکرد. حالا بماند که چه حرفهاي عاشقانه و پيشنهادهاي بي ناموسي به من ميداد!! بعد از اينکه چند تا نامه رد و بدل شد و از نزديک ديدمش ، دودستي زدم تو سر خودم که چرا زودتر اين کار رو براي اين دختر خوشگل انجام نداده بودم! خلاصه امروز يکي دو ساعت نشستم و يه چيزي در آوردم همچين نوستالژيک! (باور کنيد من هنوز معني دقيق نوستالژي رو نميدونم! ولي احساس ميکنم هر چيزي که من نفهمم چيه حتما يه نوستالژي داره!) از نظر خودم مثل خود دختره خوشگل شده. خدايا بر تعداد اين دختران خوشگل بيفزاي! راستي اينم وبلاگ اين بانوي خوشگل و ماماني!

نشريه اينترنتي پرسه
يه تعداد دانشجو که دوست دوران دبيرستان هم بودن و خوشبختانه (واقعا خوشبختانه) همشون پسر هستن ، دور هم جمع شدن يه نشريه خوب اينترنتي زدن. من در مورد محتوا و مطالب نظري نميتونم بدم. ولي از لحاظ طراحي حرف نداره و خيلي عالي کار شده. من از کارهاي مشکي و سنگين خيلي خوشم مياد. هر دو هفته مطالبشون عوض ميشه و فعلا با يک پيش شماره شروع کردن. ايشالا شماره هزارم!

عمه مي تازد!!
چند روزيه که وبلاگ سردبير:عمه مرتب داره مطلب مينويسه و بعد از يه گير کوچيک به نداي منسجم (که فعلا رفته تا وقتي ديگر(!) برگرده)  شخصيت جديدي به اسم رجب وارد وبلاگ شده. که به شدت جالب و آشنا مينويسه. به کاپوچينو هم تيکه ميندازه!  حتما مطالب رجب (پسر دايي اصغر آقا که از تبريز رفته تورنتو) رو بخونيد.

شاهين يه مطلب خوب در باب وبلاگ خودش نوشته. من خيلي با اين مطلبش حال کردم. مخصوصا با اين پاراگرافش:
" وبلاگم گرسنه است. مدتي پيش مرا خورد و من در دلش غرق شدم. آنقدر تنگ بود که تمام استخوانهايم درد گرفت. چون خيلي تلخ بودم، مرا بالا آورد. از آن روز به بعد زياد به وبلاگم نمي چسبم. از قديم گفته اند :‌دوري و دوستي. "

و خداوند درس را آفريد!
تاحالا همه کار توي دانشگاه کرده بودم و همه جور بلا سرم اومده بود. اين يکي هم ميخوام انجام بدم تا با ديگه تجربه کامل داشته باشم. اونم حذف ترم! احساس ميکنم با وضعيت موجود و کلاسهاي دانشگاه و حجم سنگين کار ، اصلا  فرصتي ندارم براي درس خوندن براي فوق ليسانس. کلا 11 واحد ديگه بايد پاس بشه و ترجيح ميدم اين واحدها رو ترم ديگه سر فرصت پاس کنم و اين ترم رو حذف کنم تا يه کم وقتم آزاد بشه و اگه خدا بخواد درس بخونم! امروز هم 10 هزار تومان کتاب تست خريدم! اسم تست مياد تنم مور مور ميشه و ياد کنکور ميوفتم! چه دوراني بود! ولي مثل اينکه تاريخ داره تکرار ميشه! در مورد حذف ترم هر نظر يا پيشنهادي اگه داريد بنويسيد. (مخصوصا احسان کيانفر که خيلي گروه خونش به من ميخوره و تازه رتبه 3 فوق هم بوده!)

October 09, 2002 | 19 Comments

دندونم به شدت درد

دندونم به شدت درد ميکنه! به نظرم بدترين درد دنيا همين دندون درده! از درد تنهايي هم بدتره به خدا! تاحالا يکي دو بار بيشتر دندونم درد نگرفته و تاحالا فقط يه بار رفتم دندون پزشکي و اونم زماني که خوندن و نوشتن بلد نبودم. ( يا خرداد 42 بود يا شهريور 20 ، دقيق يادم نيست!) خلاصه اينکه الان نميدونم اصلا بايد برم دندون پزشکي چي بگم؟ مسخره است نه!؟
ديگه حال و حوصله ندارم در مورد فمينيست نظرات شخصي خودم رو بنويسم و شما در موردش بحث کنيد. چون يه جورايي بعضي از فمينيستها خيلي آتيشي هستن و ممکنه ما رو هم بسوزونن! ( اينا رو الکي گفتم. هرکي به خودش بگيره خيلي خره!) تازه ميخواستم امروز يه مطلب در دفاع و تعريف از فمينيستها بنويسم ولي اين دندون درد حوصله و امان من رو بريده!
نميدونم عکس واضح ديده ميشه يا نه. ولي موضوع عکس سلماني (آرايشگاه) است!!

تولد!
ديروز تولد بود. تولد يه پسر پيچ و مهره اي! يه پسر خوشتيپ و خوش برخورد و خوش اخلاق و يه چند تا خوش ديگه! خلاصه يه پسر باحال. يکي که خودش رو مهره نميدونه و از طرفداران پيچ است. از نوع رزوه تو آهن که ديگه مهره هم نميخواد. من فکر ميکنم اين پسر مدت زيادي توي يه مکانيکي کار ميکرده و خلاصه از مردان نيک چال بوده. (توضيح اينکه چال همون گودالي است که ماشين ميره روش تا روغن عوض کنن و از اين کارها و اوستا و شاگرد معمولا با هم ميرن اونجا و کسي هم اونا رو نميبينه ديگه! ديگه همه فهميدين کي رو ميگم! نويد. از مردان نيک روزگار! نويد جان تولدت مبارک و ايشالا عروسي بچه هات! حيف شد ديشب کلي ذوق و شوق داشتم ميخواستم کلي ازش ماجرا تعريف کنم ولي وقت نشد بنويسم. الان هم که دندون درد!!! الان هم دو سه روزه که چند نفر تو وبلاگش دارن به شدت قر کمر ميدن و هنوز خسته نشدن!
نويد راستشو بگو تاحالا چند بار رفتي تو چال!؟
راستي بعدا حتما مفصل خواهم نوشت ولي من حدود 4 ماه توي يه مکانيکي تو محله نظام آباد ، به طور جدي کار ميکردم. سال 77 بود. يادش به خير!

کاپوچينو ، ويژه نامه قزوين!
اين شماره کاپوچينو خوب چيزي شده است ببم جان!! تازه مصور هم شده! به اين ترتيب که نويسنده هر ستون عکس دوران بچگي خودش رو گذاشته توي ستونش. بهترين عکس هم از نظر من عکس علي عسگري است. چهره اي معصوم و در عين حال سفيد مفيد! همچين ماه! تازه يه لباس سکسي هم پوشيده و کلي تن و بدنش رو انداخته بيرون. چند روز پيش ها بهم گفت که اون روزا که اين عکس رو ميگرفته ،  همزمان چهارتا دوست پسر فابريک داشته. از اين تريپ لاوها!! ولي الان بايد ببينيد! اصلا حال آدم بهم ميخوره. حيف که بچه بوديم نفهم بوديم و قدر ندونستيم! عکسهاي بقيه هم خيلي باحالا! واسه هر کدوم ميشه نيم ساعت تفسير نوشت. خلاصه اين شماره کاپوچينو يه جورايي بعله!! پر از عکسهاي لخت و نيمه لخت از دختران و پسران ايراني!!! در ضمن مطلب سامان (در ستون طنز) رو از دست نديد. ميدونستيد روز جهاني کودک ، قزوين تعطيلي عمومي است و مردم به شکرگزاري مشغولند و براي خودشون سالي سرشار از کودک آرزو ميکنن!؟؟ (با استناد از کتاب اعياد ملل)

بالاخره يه بررسي خيلي دقيق بين سرور هايي که از محصولات Microsoft استفاده ميکنن و سرورهاي که Linux Based هستن انجام شده! البته به نظر من کاملا مغرضانه انجام شده! چون من از طرفداران Linux هستم. اما به هر حال اينم يه جور شکسته ديگه! بايد قبول کرد. حتما خلاصه اين بررسي ها رو ببينيد. راستي به نکته ديگه هم اينکه بايد افتخار کنيم که حامد دات نت به اونوان نماينده رسمي مايکروسافت تو اين آزمايشات شرکت کرده! استفاده کنيد!

قابل توجه علاقه مندان و داوطلبان شرکت در کنکور سراسري ، محمدرضا ، توضيح خيلي مختصر و جامعي رو در مورد پشت سايت گالري نفيسه داده. منظورم قسمت Admin و ويژگيهاي اون. اگه در اين مورد به من نامه فرستادين ، بريد اونجا رو بخونيد و منتظر جواب نباشيد.

مثل اينکه فردا بايد برم دکتر! من از دندون پزشکي ميترسم!

October 08, 2002 | 19 Comments

اين بحث فمينيستي مثل

اين بحث فمينيستي مثل اينکه خيلي داغ شده. من دلم ميخواد ادامه بدم ولي از مقامات بالا به من اطلاع دادن که بيش از 50 درصد از مردمي که به شغل شريف وبلاگنويسي يا وبلاگخوني ، مشغول هستند ، فمينيست هستند و با اين بحث فقط براي خودت دشمن درست ميکني!! (البته من فکر نميکنم اينجوري باشه!) در ضمن من به قول خودتون يک آنتي فمينيست نيستم. ولي معتقد هستم که فمينيستها دارن توي ايران وقت و انرژي خودشون رو هدر ميدن. چون نتيجه اي نداره! ديروز هم گفتم توي مملکتي که حقوق مردهاش هم احقاق نشه ، ديگه زنها بايد خودشون بکشن کنار! اون داستان پروين خانوم که تو نظرخواهي ديروز نوشت خيلي باحال بود! (البته تو بعضي از جاهاي ايران همين فرهنگ حاکمه!) از بقيه هم ممنونم!
يه روز حتما در اين مورد بحث خواهم کرد!

Body Painting :
فکر کنم همه شما بدونيد که منظور از اين تيتر چي بود و حتما تاحالا n تا عکس در اين زمينه ديديد. ولي قشنگترين BodyPainting هايي که تاحالا ديده بود رو گذاشتم توي اين صفحه. حتما ببينيد که خالي از لطف نيست و به نظر من انصافا براي تهيه يه همچين آثاري زحمت زيادي کشيده شده! اينجاست که آدم بعضي وقتها دعا ميکنه اي کاش من يک برس نقاشي در دست يک BodyPainter بودم! (ميگن آرزو بر جوانان عيب نيست). زير اون چند تا اثر هنري ، يه نقشه جهان هم گذاشتم. با اينکه هيچ ربطي به BodyPainting نداره ولي در عين حال همچين بي ربط هم نيست! (با تشکر از ميدونم که اونجايي و دختر ايراني)
با يکي از بچه هاي هنر صحبت ميکردم. ميگفت که دانشجويان هنر ايراني ، از اين کارها روي بدن زياد ميکنند! بابا آدم تو زندگي بعضي وقتها انتخابهاي اشتباه ميکنه ، مثلا انتخاب رشته! ديگه اينقدر سرکوفت نزنيد ترا به خدا! همين دوست ميگفت " زيادي ديگه داغش کردي. همچين خبري نيست. " من هم با يه جمله جوابشو دادم و ديگه هيچي نگفت! گفتم: " اگه دقيقا به شعاع حدود 500 متر دانشگاهي که 4 سال تمام رفتي و اومدي ، سه تا دانشگاه مطرح و خوش آب و حوا که تقريبا نصف بيشتر آب و حواي مطبوع تهران از اين منابع تامين ميشه ، يعني دانشگاه هنر ، دانشکده هنر و معماري دانشگاه آزاد ، دانشگاه سوره ، باشه باز هم ميشه الکي حرف زد!؟ "

نميدونم اين گزارش کاپوچينو در مورد دانشگاه کرج واحد آزاد رو خوندين يا نه؟ زير همون مطلب خانومي به اسم ليلا يه نظر جالب نوشته که من قسمتهاييش رو دقيقا نقل ميکنم:
" اصولا دانشگاه آزاد اسلامي 3 تا دروغ بزرگ است:
1-
دانشگاه : چون هيچ چيزش شبيه دانشگاه نيست ساختمانهايش يا اجاره ايست يا وقفي يا پروژه دانشجويان فني مهندسي ‚ استادانش به ندرت چندتايشان دكترند كه البته هيچ كس نميداند و همه براي حفظ آبرو هم را دكتر صدا ميزنند دانشجو هم كه اوقات فراغتش را توي دانشگاه خوب ميگذراند و پول بابا را خوب خرج ميكند ( البته هميشه در همه مورد استثنا هم هست )
2- آزاد : كجايش آزاد است؟ اگر بخواهي واردش شوي پول خونت را ميگيرند ميكنند تو شيشه آخر هم يه مشت مدرك به ات ميدهند كه هيچ جا استخدامت نميكنند.
3-
اسلامي : اين يكي را واقعا بايد آمد و ديد. برويد يه سري حتما به بوفه ها بزنيد خصوصا بوفه دانشكده علوم. خانمهاي زبان هم كه هميشه توالتها را در تسخير خود دارند اين اواخر برو بچه هاي الهيات هم ديدنيند. حالا بگذريم از مو بلند ها و ابرو برداشته هاي فني. "
نظر خودتون رو بنويسيد!

يک نکته جالب:
 اين نکته رو من همين امروز ياد گرفتم. دليلش هم اين بود که واسه گالري نفيسه لازم بود اسم عکاسها در قسمت Exhibition بعد از ديده شدن هر عکس ، نمايش داده بشه و توي اون صفحه PopUp هيچ جايي واسه اين کار نبود. به اين نتيجه رسيدم که اگه نوشته به صورت عمودي کنار عکس بياد خيلي جالب ميشه. واسه همين افتادم به جون اين Google بيچاره و بالاخره به نتيجه رسيدم. در مورد روش کار چيزي نميگم و توضيح خوب و کامل رو به همراه يک مثال ميتونيد در سايت MicroSoft بخونيد. به نظر من اين ويژگي بعضي وقتها خيلي به درد ميخوره. مخصوصا اگه در ترکيب با يک عکس بياد. اين ويژگي رو ميشه در خيلي از تگها استفاده کرد. البته يه نقطه ضعف هم داره و اونم اينکه فقط توي Internet Explorer ديده ميشه.

يک متن عمودي! راستي عمودي نوشتن هم جالبه ها! الان يکي ميره يه وبلاگ عمودي ميزنه!! يه قول امير يه حس نوستالژيک به آدم دست ميده!! اونم از نوع نوستالژيهاي نداشته!!

October 06, 2002 | 28 Comments

اين دو سه روزه

اين دو سه روزه خيلي دوست داشتم مطلب بنويسم ولي اصلا وقت نميشد. امشب هم هرچي خواستم يه عکس بذارم ديدم بهترين کار اينه که يه عکس از NafiseGallery.com بذارم. اين چند روز من و محمدرضا درگير اين سايت بوديم. هميشه فکر ميکنم که واسه يه سايت تقريبا کامل بيشتر از دو هفته وقت ميخواد ولي براي بار چندم بهم ثابت شد که من و محمدرضا معمولا تو 4-5 روز کار سايت رو تموم ميکنيم. البته اگه خود صاحب سايت بدقولي نکنه و دير عکسهاش رو نرسونه!
اول يه کم از محمدرضا تعريف کنم. همونجور که خودش تو وبلاگش نوشته ، ظاهر کار چيزي نشون نميده ولي اين سايت به همراه Admin کامل پشتش يه جورايي يه Photo Content Management کامله که بوسيله Panel هاي که درست کرده ، يه نفر که با علمي در حد يک Email زدن ، ميتونه کل سايت رو بگردونه. اولين تجربه Text Content Management هم همين کاپوچينو بود. من تاحالا با هيچ کدنويس ديگه اي کار نکردم ولي نميدونم چرا احساس ميکنم با هيچ کس ديگه غير از محمدرضا نميتونم کار کنم. به قول خودش اينا همش از صدقه سر حاجي بود! (ما همکلاسي دبيرستان بوديم) اين از محمدرضا! دستش درد نکنه.
در مورد خودم هم والا همش رو ميبينيد ديگه. فقط بگم که من واسه اين سايت 5 تا طرح زدم ، که اين يکي مقبول نظر نفيسه افتاد. ترکيب رنگ خاکستري پيشنهاد خودش بود. البته خاکستري معمولا براي سايتهايي که عکس زياد داره ، مناسب تره. نحوه نمايش عکسها ، دسته بندي هاي سايت و گالري ها همه به درخواست خودش بوده. منم سعي کردم طرح خوب و ترجيحا تازه اي در بيارم. خودم راضي هستم و اين واسم از همه چي مهمتره. شما هم ببينيد و هر نکته اي به ذهنتون رسيد بنويسيد. از تعريف و تمجيد گرفته تا هرگونه فحش و بد و بيراه...

امروز با حامد دات نت که صحبت ميکردم ميگفت ديگه از کار ساختمون در اومدي و زدي تو کار کامپيوتر!؟ اين سوال رو خيلي ها از من مي پرسن. ولي فکر کنم تاحالا اينجا زياد نوشتم که من بدجوري عشق ساختمون و عمران و خاک بازي و اين حرفها دارم و آرزوي هميشگي من اين بوده و هست که يه بساز بفروش بشم. (همون بساز بنداز) ولي خب مهمترين نکته ، مشکلات مالي که هنوز اجازه نداده تو اين رشته فعاليت مستقل کنم. تمام اين کارهاي کامپيوتري و جانبي هم که انجام ميدم اول از روي علاقه ، (چون اگه علاقه نداشتم ميرفتم سراغ يه کار ديگه) و بعدش هم به خاطر پولشه (به عنوان يک کمک هزينه). هيچوقت هم اين فکر تو ذهنم نبوده که به صورت حرفه اي اين کار رو انجام بدم. (حالا دو سه هفته ديگه که چند تا سايت ديگه بره بالا ملت ميگن برو عمو خودتو رنگ کن! تا خرخره رفتي تو کار وب!) ولي قبول داشته باشين که وقتي آدم صد در صد به يه چيزي علاقه داشته باشه (عمران و ساختمون) ، نميتونه کنارش بذاره. تا خدا چي بخواد...

امير و يکي از دوستان خوبش ، که هنوز مزه نهاري که واسه ماشينش به ما داد زير زبونم مونده ، (مزه 206 ميداد!) دارن يه گزارش از اون نمايشگاه ، که خيلي خوبه ، مينويسن! اگه اطلاعات بيشتري ميخواين ، مثلا در مورد خود نمايشگاه يا در مورد کارهايي که تو نمايشگاه شرکت کرده بود ، يه سري به سايت موزه هنرهاي معاصر ، و اون قسمتي که ويژه همين نمايشگاه است بزنيد. با تشکر از هومن صفر و يکي!

راستي يه سوال بي ربط ، با نوشتن آمار من و برادرم و خونه و اين چيزا توي نظرخواهي چقدر ذوق کردين؟ نميدونم چي بگم والا! خدايا تمام مريضهاي اسلام رو شفاي عاجل عنايت کن!

اي مردان و اي مردسالاران عزيز!
از من به شما نصيحت ، تحت هيچ شرايطي و در مورد هيچ موضوعي با فمينيست ها از نوع بزرگ و کوچک ، بحث نکنيد که اولا کاملا له ميشين و بعدش هم هيچ نتيجه اي از بحث نخواهيد گرفت. ممکنه کلي هم سوء تفاهم پيش بياد اين وسط! من يه سوالي هميشه تو ذهنم بوده ، يه بار از يکيشون پرسيدم ، مجبور شدم تا صبح ، Online ، روي يه پا به همراه يه سطل آب روي سرم بمونم و به حرفهاش گوش کنم و همه رو هم تاييد کنم! (اين جمله آخر شوخي بود ولي خواستم بنويسم!) اون سوال هم اينه که:
" حالا اين همه دم از فمينيست زدين و در و ديوار در موردش نوشتين و گفتين ، تو يه کشوري مثل ايران و با وضعيت موجود که مردهاش هم ول معطل هستن ، آخرش قراره چي بشه!؟ "
اگه شما هم دوست داشتين يه نظري بنويسيد. البته قبلش ميدونم که مبارزه و اين حرفها همه لازمه و اون شعر معروف تو اگر بنشيني و اين حرفها ، ولي بازم دلم ميخواد بدونم نتيجه اين تلاشها قراره چي بشه!؟
(جواب: به توچه! تو کار زنها دخالت نکن!)

راستي شماره آينده کاپوچينو رو از دست نديد که خوب چيزي خواهد شد ببم جان! (قابل توجه هم وطنان عزيز ساکن خطه هاي سرسبز قزوين و شهرضا!) يکي نيست بگه آخه ببم جان کاپويچينو اين چند وقته کجا بود!؟

October 05, 2002 | 45 Comments

شب ساعت 2 و

شب ساعت 2 و نيم خوابيده باشي ، صبح ساعت 6 صبح بيدار شي! با هزار بدبختي و ترافيک بکوبي بري دانشگاه ، که به فلان کلاس ساعت 8 برسي. بعد از اين همه تکاپو به علت عدم تشريف فرمايي استاد محترم ، دچار سوزش شديد در چندين ناحيه حساس و غير حساس بدن بشي! در اين وضعيت پسنديده آنست که بعد از چندبدن نفس عميق ، چند فحش آبدار به هفت جد و آباد استاد بدي! (توضيح اينکه اين نهايت کاري است که در اين حالت از آدم برمياد!)
همونجور که گفتم امروز دوباره رفتيم اون نمايشگاه خوبه. به پاي ديروز نميرسيد ولي باز هم حرفهايي واسه گفتن داشت. ما که استفاده برديم. من و خودم و احسان و امير و دوربين ديجيتالش و کيف مهندسيش و دوست خيلي خوبش و ماشين جديدش و  و نويد و عينک خارجيش. يه قرار کامل ، خيلي زياد بوديم و تقريبا تابلو! جاي همه خالي. به ما کخ خوش گذشت...
انصافا دوست هم دوستاي امير ، خوب و باحال و بامرام ، تازه به ما نهار هم داد. کلي هم ما رو با ماشينش رسوند اينور اونور. تازه قرار گذاشته هفته اي يه بار به ما نهار يا شام بده!  خدا حفظش کنه!

پندار جديد!
فکر کنم ديگه همتون سايت پندار رو ميشناسيد. چند روزه ميخواستم در مورد سايت جديدشون بنويسم. ولي فراموش ميشد. نيما و امين و بقيه دست اندرکاران يه دست حسابي به سر روي سايت کشيدن و هم از نظر ظاهر و هم از نظر فني کلي روي سايت تغييرات خوب انجام دادن و نسبت به حالت قبل خيلي بهتر شده.
پندار ، سايت فرهنگي - هنري - ادبي است که بدست نيما و دوستان  اداره ميشه و داراي بخشهاي مختلفي از جمله قسمتهاي ادبي ، موسيقي ، سينما وتئاتر و نگارخانه و ... است. همچنين دارا انجمنهاي خيلي فعالي است. اگه تاحالا اين سايت را نديديد يه سري بزنيد شايد خوشتون اومد.

Domain فارسي!!
نميدونم از اين ماجراي Domain هاي فارسي (اصولا چند زبانه) تاحالا چيزي شنيديد يا نه! يکي از شرکتهاي بزرگ ثبت Domain يه همچين چيزي رو مد کرده که مثلا  com.احسان.www نميدونم همچين چيزي اصلا جا ميوفته يا نه!؟ اگه کسي در اين مورد اطلاعاتي داره لطفا توي نظر خواهي بنويسه تا بقيه هم استفاده کنن.

اين تقريبا قشنگترين کاريکاتوريه که در مورد دانشگاه ديدم! اين صفحه آخر مجله چلچراغ است و آرش نصفه نيمه براي من فرستاد. حتما ببينيد و نکات مهم خانمهاي هنري هم ببينيد!

October 02, 2002 | 41 Comments

من پشيمونم آقا پشيمون!!!

من پشيمونم آقا پشيمون!!! دل خودم و بابام خوشه که مهندس ميشم! آخه مگه مهندسي واسه آدم زندگي ميشه! البته تا قبل از امروز نظري غير از اين داشتم ها! اگه احيانا امروز ، در فاصله زماني ساعت 5 تا 8 شب هيچ دختر خوشگلي در سطح شهر تهران نديديد بدونين که همشون اومده بودن موزه هنرهاي معاصر (خيابون کارگر ، کنار پارک لاله) حالا دليل همه اين حرفهاي بي ربط رو ميارم! فقط بگم که الان از شدت درد چشم نميتونم مانيتور رو خوب ببينم!
ساعت 4 بود که با امير داشتيم از دانشگاه ميومديم بيرون ، رسيديم ميدون وليعصر. امير ميرفت خونه و من ساعت 5 ، جلوي موزه هنرهاي معاصر من و محمدرضا با دو نفر قرار داشتم. ديدم که خيلي وقت مونده و منم کاري ندارم ، مجبور شدم يه بستني براي امير بخرم تا با من بياد. رسيديم دم در موزه ، ديديم يکي با لباسهاي عجيب غريب يه تنه درخت و يه عالمه پسته ، ريخته روي يه گاري و روي گاري نوشته: "اين طرح برگشت خورد!" هر چي به در موزه نزديک تر ميشديم آب و حوا بهتر و بهتر ميشد. ساعت يک ربع به پنج بود و ما هنوز وقت داشتيم ، گفتيم بريم يه چرخي بزنيم توي نمايشگاه. وارد نمايشگاه که شديم يهو جا خورديم. آخه يه سري آدم عجيب غريب با لباسهاي عجيب تر... بگذريم. خلاصه کنم. نمايشگاه هنر جديد يا به قول خارجيها New Art يا به قول خودشون Conceptual . اول يه چرخي زديم. يه سري آثار خيلي خيلي سخت! اينقدر سخت و فلسفي که من و امير و محمدرضا غير از خنده يواشکي و تعجب ، کار ديگه اي نميتونستيم بکنيم. ولي بقيه ملت نگاههاي عميق ميکردن و کلي با هم در مورد آثار بحث ميکردن! مثلا يه بنده خدايي خودش به عنوان اثر خودش بود و يه جا ثابت و بي حرکت واستاده بود. اسم اثر هم سکوت فعال بود!! يکي از نگهبانها ميگفت اين يارو پارسال هم همين کار رو کرده بود با اين تفاوت که هر چند دقيقه فرياد ميکشيد. اسم اثرش هم فرياد بود! مثلا يه جا يه دونه تلويزيون رو انداخته بودن توي آشغالها ولي روشن بود! اسمش هم بود بازيافت! اصلا از تريپهاي آخر سخت و خفن که ما هيچي نميفهميديم. اين از نمايشگاه. و اما حاشيه نمايشگاه!
يه چيزي رو بايد اعتراف کنم که تاحالا اين همه دختر خيلي خوشگل يه جا نديده بودم!! اينو جدي ميگم. يه جورايي چگالي خوشگلي دخترا در اون منطقه خيلي زياد شده بود و تقريبا زمين فرو رفته شده بود. انگار تمام دخترهاي خوشگل تهران رو جمع کرده باشي يه جا! همشون هم يا هنرمند يا هنر دوست! آخ که چقدر من عاشق هنر هستم! اصلا وضعيتي بود! دست سالن مد پاريس رو از پشت بسته بود! ما مونده بوديم که به اين پديده هاي الهي نگاه کنيم يا به آثار نمايشگاه! اصلا کاش اين چشم ما کور ميشد و اين همه خوشگل يه جا نميديد و الان دچار افسردگي نميشد! 12 سال زور بزن ، درس بخون ، برو دانشگاه! دلت خوشه دانشگاه ميري! لامصب نميدونم اين رشته هاي هنر چه حکمتي داره که دختر زشت نداره!! امير ميگفت : " کاش روز انتخاب رشته دستم ميشکست و يه رشته هنري مثلا گليم بافي سوره ميزدم! " بهش گفتم: " ديوونه ما