کاپوچينو و چند تا کار ديگه من رو اين چند روزه گرفتار کرد و خلاصه نذاشت به وبلاگ برسم. راستي يادم رفت اينم در مورد کاپوچينو اضافه کنم که اگه در مورد ظاهر و باطنش نظر يا نکته اي دارين براي من بنويسيد. همچنين در مورد نحوه ساخت و آپديت شدن کاپوچينو در اين قسمت بحث شده. تمام صفحات و گوشه و کنار کاپوچينو به صورت اتوماتيک ساخته ميشه و هيچ صفحه اي به صورت دستي ساخته نميشه. سيستم آرشيو بندي هم به دو صورت شماره اي و موضوعيه. (بقيه اش رو همونجا بخونيد) اگه نظر يا سوالي دارين توي اون قسمت بنويسيد.
يه قسمت بازيهاي کامپيوتري هم توي سايت ابزارهاي فارسي راه انداختم با اين عنوان:
بازيهاي کامپيوتري
محلي براي بحث و تبادل نظر پيرامون بازيهاي کامپيوتري... معرفي بازيهاي جديد ، بحث در مورد بازيهاي قديمي ، تکنيکها و تاکتيکهاي ويژه بازيها و ... خوره هاي بازي بريزن تو!
قسمت فروم سايت ابزارهاي فارسي اين روزها خيلي فعال شده و آدم رو مجبور ميکنه که وقت بيشتري براي اين سايت بذاره. سعي ميکنم آخرين مطالب نوشته شده توي اونجا رو به صورت اتوماتيک کنار وبلاگم ليست کنم.
July 28, 2003 | 25 Comments
من اين وبلاگ رو همين ديروز پيدا کردم و خيلي برام عجيبه که تاحالا اينو نديده بودم. با اينکه حدود 6 ماه از ساختش ميگذره ولي متوجه وجودش نشدم. يه نفر با يه زبون خيلي قشنگ و جالب به نقد و تحليل من و مطالب من پرداخته. دروغ چرا بدجوري از کارش خوشم اومد. نه به خاطر اينکه تعريف و يا تمجيدي کرده ، به خاطر اينکه حرفها و نتيجه گيريهاش خيلي جالبه. از اينکه اينقدر روي نوشته ها و افکار يه نفر ميشه تجزيه تحليل کرد خيلي حال کردم! بدم نمياد بدونم نويسنده اش کيه ولي بشتر دلم ميخواد که به نوشتنش ادامه بده. البته شايد اون وبلاگ فقط براي من جذاب باشه. چيکار ميشه کرد! اينم يه جور خودخواهيه ديگه!
دليل و علتش هم براي کارش جالبه:
" هميشه برام جالب بوده بدونم يه نفر چه جوري اينقدر معروف ميشه
به خورشيد و بقيه دختر ها کار ندارم چون بالاخره دخترند و پتانسيل معروفيت رو دارن!
مهم اينه که احسان پسري که که خيلي باهاش حس همذات پنداري ميکنم اينقدر معروف ميشه!
يادمه يه سريالي بود (يعني يکي از ورسيون هاي جزيره اسرار آميز) که کاپيتان نمو توش همه چيزو راجع به انسان هاي توي جزيره مينوشت تا بعد نتيجه گيري کنه! منم با همين متود شروع ميکنم به تحليل پست هاي احسان از همون روز اول تا الان بعد يه نتيجه گيري ميکنم ببينم چي ميشه! "
راستي... نوشته هاي قديم خودم رو که خوندم خيلي دلم براي خودم تنگ شد!
July 22, 2003 | 41 Comments
بالاخره بعد از يه هفته سر و کله زدن با مووبل تايپ ، به نتيجه رسيدم و حاصلش رو ميتونين در سايت کاپوچينو ببينيد. اول از همه اعتراف کنم که مووبل تايپ قويترين و کامل ترين سيستم مديريت محتوايي براي وب است. با اينکه Customize کردن اون يه کم مهارت ميخواد ولي بعد از اينکه به تگهاش وارد بشي ميتوني هرکاري که بخواي بکني. قابل توجه اينکه الان تمام سيستم کاپوچينو به صورت اتوماتيک انجام ميشه و هيچکدوم از صفحه ها و منو ها دستي تهيه نشده.
الان يه جور احساس مهارت و اشراف بر مووبل تايپ رو ميکنم (!) و خيلي دلم ميخواست چيزايي رو که ميدونم يه جا مينوشتم که بقيه هم استفاده کنن ولي مشکل کمبود وقته! کمبود وقتي که شايد هيچوقت جبران نشه. به هر حال سعي کنيد توي سايت ابزارهاي فارسي در اين مورد بنويسيد. چون من براي اونجا وقت ميذارم و جواب ميدم.
July 21, 2003 | 6 Comments
شرکت معظم ندا (!) يه سوتي خيلي جالب داده که حيفم اومد اينجا ننويسم. کافيه روي عکس کليک کنيد که نکته رو بگيرين. اگه کسي ندا داره يه تستي بکنه! خيلي جالبه به خدا!
(اگه کسي حال کليک کردن روي عکس نداره بگم که اونا برداشتن www.hoder.com/i رو فيلتر کردن ولي i.hoder.com به راحتي ديده ميشه!)
اينم يه نمونه ديگه از اينترنت ايراني!
تکميل:
من فکر نميکردم از اين مطلب اينجوري برداشت بشه! فقط به نظرم جالب بود. خواستم الان مطلبش رو حذف کنم ولي ديگه گذشته. متاسفانه وبلاگ من رو خيلي ها که نبايد بخونن ، ميخونن!
انصافا جامعه اينترنتي ايران ، چه توزيع کننده (ISP) چه توليد کننده محتوا و چه مصرف کننده (User) اين انرژي ، توان و هزينه اي رو که به ترتيب براي ايجاد فيلتر ، آموزش راههاي عبور از فيلتر و در نهايت عبور از فيلتر صرف ميکنه ، در تقويت بستر اينرتنتي ايران خرج ميکرد الان يه جورايي اينترنت تو دست ايرانيها بود! بد ميگم آقا!؟
July 20, 2003 | 21 Comments
دزنگار: "گروه پرشين بلاگ به علت سياستها و عملکرد مغرورانه شرکت پارس آنلاين، تصميم به مسدود نمودن دسترسي اين ISP به وبلاگهاي پرشين بلاگ گرفت و تمامی IPهای اين سرويس دهنده را مسدود نمود. لذا کاربراني که از اين ISP استفاده مي کنند قادر به ديدن وبلاگهاي پرشين بلاگ نمي باشند."
- اين ديگه آخرشه!! خب لابد نوبتيه ديگه! الان نوبت پارس آنلاينه که جواب بده! به نظر شما اقدام بعدي پارس آنلاين چه خواهد بود!؟
به اين ميگن اينترنت ايراني!
July 19, 2003 | 9 Comments
از نوشتن توي روزنامه اصلا خوشم نمياد! نميدونم چرا ولي احساس بدي نسبت به نوشتن روي کاغذ دارم. شايد ترس از اينه که توانايي جمله بنديهاي مناسب روزنامه رو ندارم. بعضي وقتها روزنامه رو در حد مطالعه تيترهاش ميخونم. معمولا جام جم و روزنامه آسيا. البته آسيا رو که بستن. قديما همشهري هم يه نگاهي ميکردم. البته اينا رو چون بابام مياورد خونه مگرنه تو عمرم تاحالا روزنامه نخريدم! موقع اعلام نتايج کنکور سراسري هم چند روز قبلش کد رشته رو در آورده بودن و فقط با روزنامه اي که يکي از دوستام خريده بود کنترل کردم. لابد روزنامه خوندن سواد و استعداد خاصي ميخواد که من ندارم ديگه. يا شايدم چيزايي رو که دوست دارم توي روزنامه ها پيدا نميکنم. دروغ چرا همه چيزايي که توي روزنامه ميبينم چند روز قبلش توي اينترنت ديدم. البته اخبار تکنولوژي و اين چيزا رو.
اينا رو واسه چي گفتم!؟ واسه اينکه اگه احيانا يه مطلبي توي روزنامه همشهري در مورد ebay و اين چيزا به اسم من ديدين منم خودم تازه امروز فهميدم که اون مطلب رو از وبلاگم نقل کرده اند. خلاصه روحم هم خبر نداشته و هيچکاره بيدم!
July 19, 2003 | 19 Comments
اين تهران معلوم نيست چش شده اينقدر گرم شده. خر تو اين هوا تب ميکنه! (اصلا همچين اصطلاحي داريم!؟) يادم نمياد هيچ سالي اينقدر هوا گرم شده باشه. اصلا بيرون که ميري باد داغ ميخوره تو صورت آدم! ما هم که بي بضاعت و ماشين و کولر و اين چيزا نداريم بايد تو تاکسي اينور اونور کنيم. خلاصه روزي چند بار خيس آب ميشم!
آدم ياد اهواز و انديمشک ميوفته. دو سال پيش تابستان (از اواسط تير تا اواسط شهريور) توفيق اجباري(!) پيش اومده بود و در محل پروژه سد کرخه در نزديکي انديمشک و دزفول ، مدت دو ماهي مشغول بودم. براي اولين بار بود که هواي داغ واقعي رو تجربه ميکردم. نميدونم کسي که ساکن اونورا باشه اينجا رو ميخونه يا نه ولي يادمه اون موقعها توي ماشين بدون کولر بهتر بود شيشه ماشين رو بدي بالا که از شدت داغي بادي که ميومد اذيت نشي! شکر خدا يه پاترول کولر دار ما رو اينور اونور ميکرد. ولي روزهايي که ميرفتيم تو شهر دزفول يا انديمشک و با تاکسي اينور اونور ميرفتيم واسه ما بچه سوسولها خيلي سخت بود!
الان هم وضعيت تهران يه چيزي تو اين مايه ها شده. تازه مرداد هنوز نيومده. خدا به خير کنه!
July 17, 2003 | 18 Comments
امروز داداشم ميگفت که چون المپياد کامپيوترامسال توي کشور آمريکا برگزار ميشه ، به همين دليل ايرانيها رو نذاشتن برن. اولش من فکر کردم که خب لابد باز آمريکا گنده لات بازي در آورده و گفته راهشون نميدم ، ولي بعدا فهميدم که خود ايران نذاشته اينا برن! خب اين يکي از بهترين راهها براي جلوگيري از فرار مغزهاست ديگه! تنها دليلي هم که من توي دوران دانش آموزي نرفتم سراغ المپياد اين بود که ميترسيدم مسابقات توي آمريکا برگزار بشه و بعدش يه وقت مغز من بخواد فرار کنه! به اين ميگن خود بسيار تحويل گيري مفرط!
تصحيح: از اونجايي که من خنگ تشريف دارم اشتباه نقل قول کردم. اول اينکه المپياد کامپيوتر بوده و نه رياضي! ديگه اينکه همون آمريکا لات بازي در آورده و نه ايران. يعني مثل اينکه گذاشته تو کاسه ايرانيها که اين دوره شرمنده! نميتونين شرکت کنين! به خاطر همون قضيه انگشت نگاري و اين چيزا بوده که ايرانيها درخواست کردن انجام نشه ولي آمريکا رضايت نداده!
July 16, 2003 | 32 Comments
اينجور که ميگن ISP هايي که از طريق خطهاي مخابرات وصل هستن ، کليه دامين هاي blogspot.com و persianblog.com رو فيلتر کردن. من خودم با دو تاشون تست کردم و فيلتر شده بودن. فکر کنم باز دوباره اون داستانهاي قديمي تکرار خواهد شد.
فقط اميدوارم همه اينها به مناسبت 18 تير باشه و از فردا دوباره همه چي به حالت اولش برگرده. کسي اگه در مورد ISP هاي ديگه اطلاعاتي داره بنويسه.
July 10, 2003 | 82 Comments
يکي از اساتيد گرامي دانشگاه سه شنبه ها عصر ميان دانشگاه و به ما افتخار و سعادت شرفيابي رو ميدن. امروز هم سه شنبه بود! ما هم کلي از ايشون التماس دعا داشتيم!! حالا از شانس ما به مناسبت 18 تير(!) از ظهر به بعد کسي رو دانشگاه راه نميدادن. تازه فردا (چهارشنبه) هم دانشگاه رو به کل تعطيل کردن. البته انگار فردا همه جا تعطيله!
بيچاره لاله و لادن هم شانس نياوردن و نتونستن جدا از هم زنده بمونن.
تکميل: راستي وبلاگم خيلي مزخرف شده! خودم که اصلا خوشم نمياد! مثل اينکه روحيات خودم توش تاثير گذاشته! نظر شما چيه؟
July 08, 2003 | 27 Comments
اينو تو يه ايميل براي من فرستادن و حرفي از نويسنده و منبعش نزده بودن. ولي جالب نوشته. اگه مثل من حال و حوصله درست و حسابي ندارين بخونين بلکه يه کم جون بگيرين.
زن زندگی شما کدوم ايناست؟
زن مدل هارد ديسک: همه چی يادش میمونه، تا ابد.
زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه میدونن که هيچ کاری رو درست انجام نمیده، ولی کسی نمیتونه بدون اون سر کنه
زن مدل اکسل: میگن خيلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نياز اصلیتون ازش استفاده میکنين
زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردی نمیخوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمیره
زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتیمديا: کاری میکنه که چيزهای وحشتناک هم خوشگل بشن
زن مدل سیدی درايو: هی تندتر و تندتر میشه
زن مدل ئیميل: از هر دهتا چيزی که میگه، هشتتاش بیخوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارين، از راه میرسه، خودش رو نصب میکنه و از همه منابعتون استفاده میکنه. اگر سعی کنين پاکش کنين، يک چيزی رو از دست میدين، اگه هم سعی نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست میدين!
يه جک بي مزه هم خودم بهش اضافه ميکنم: به يارو ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه اي بابا! کي زنش رو ميده به ما!؟
July 06, 2003 | 37 Comments
به نظر من حذف پزشکي طلايي ترين قانون دانشگاه به حساب مياد. ولي وقتي پذيرفته نشه به هيچ دردي نميخوره! با کوله باري از تجربه در مشروطي و افتادن و راههاي نمره گرفتن و قانونهاي عجيب و غريب و تبصره هاي مخفي و ... تاحالا اينقدر دچار فلاکت نشده بودم!
چون وبلاگ موش داره و موش هم گوش داره نميخوام توضيح بدم. ولي ديگه از دانشگاه خسته شدم!
July 06, 2003 | 8 Comments
به سبک آرش نصفه نيمه و از اونجايي که توي خريد و فروش وبلاگي موفق بوده...
يک قلاده RAM مدل KingStone به ظرفيت 512MB DDR مشاع... با امکانات رفاهي 333Mhz بسيار نو... حتي زير پاي خانوم دکتر و حتي توي کامپيوتر خانوم دکتر هم نبوده. به قيمت روز 55 هزار تومان. (زير قيمت بازار رضا)
دوستاني که امکان دسترسي به اونها باشه در اولويت قرار دارند! بدو که آتيش زدن به مالم!
اين حراجي مدت مشخصي نداره!
وجدان: اين RAM رو امروز براي يه بابايي خريدم. ولي بعد که بردم براش ببندم فهميدم که اصلا به MotherBoard اين بابا نميخوره. اينه که گذاشتمش براي فروش!!!
July 02, 2003 | 38 Comments
امتحانات کذايي تموم شد. البته يه دونه ديگه شنبه دارم که مال آزمايشگاه است. اما بايد ترجمه هم تحويل بدم. از بس هم که سر کلاسش نرفتيم تاحالا استادش خواسته يه ده باري من و هادي رو بندازه! حالا ديگه ترجمه رو هم تحويل نديم تکميل ميشه!
درسته که امتحانها تموم شده. ولي الان دوره اي کوتاه شروع شده که از خود امتحانات هم مهمتره. اونم ايام بعد از امتحانات. فرصت کوتاهي که تا قبل از رد شدن نمرات هست و بايد حسابي قدر اونو دونست. امثال من که به لطف و مرحمت اساتيد محترم اعتقاد خاصي دارن بايد از اين دوران نهايت استفاده رو ببرن. اين چند روزه هم که کمتر مينويسم به دليل همين گرفتاريه. توي ترم درس نميخوني. شب امتحان کم درس ميخوني. ولي بعد از امتحان به اندازه جفتشون پدرت در مياد از بس که پشت در اتاق اساتيد ميخوابي و ترجمه و مقاله و تمرين مينويسي. از اون ور هم کلي کار جورواجور ريخته رو سرم و خيلي گرفتار شدم. اميد است که از اين ايام سربلند خارج شويم!
July 02, 2003 | 12 Comments