HasanPix یک ساله

پارسال همین وقتها بود که با حسن سربخشیان ، دوست خوب من و عکاس برجسته خبری ، آشنا شدم. آشنایی هم از طریق نفیسه بود و دلیلش هم ساختن یه سایت برای حسن بود.
از اون روز الان حدود یک سال میگذره. دیروز بعد از هزار سال بدقولی ، چند ساعتی روی وبلاگ حسن کار کردم و سیستم مدیریتش رو مووبل تایپ کردم. امروز هم یه سری تغییرات دیگه روی سایت و وبلاگش میدیم که در یک سالگی سایتش ، یه خونه تکونی حسابی هم برای hasanpix کرده باشیم.
البته این اعتراف هم بکنم که اگه پی گیری های خود حسن نبود عمرا من با این گرفتاریهای خودم نمیتونستم حتی به سایتش دست بزنم. خلاصه این گرفتاریها و بد قولیهای من دیگه آبرو برام نذاشته! راستی چهارشنبه ، سالگرد تاسیس کافه عکس بود و به دعوت علیرضا ، من و محمدرضا و امیر غروب کارها رو تعطیل کردیم و رفتیم یه سر اسکان. از قضا حسن و دوستانش (که همه فکر کنم عکاس بودند) طبقه بالای کافه عکس ، به مناسب تولد یکیشون دور هم جمع شده بودند و اینجا بود که من گیر افتادم!! :)
حسن سربخشیان رو از دوستان خوب خودم میدونم و براش آرزوی موفقیت میکنم. عکسهای خوبش رو هر گوشه سایتها و روزنامه های سراسر دنیا میتونید ببینید. حسن ، کاپوچینو رو دوست داره و ما رو از عکسهای خوبش در این هفته نامه الکترونیکی بی نصیب نذاشته و هدیه این هفته حسن ، عکسهای خوب کنسرت موسیقی شجریان بود.
این مطلبیه که پارسال در مورد سایت حسن توی وبلاگم نوشتم. این عکس هم مال همون روزهاست. دقیق تاریخش یادم نیست ولی 8-9 ماه پیشه فکر کنم. اینم اضافه کنم که الان 45 دقیقه طول کشید تا این عکس رو از توی یه هارد 80 گیگابایتی شلوغ پلوغ پیداش کنم!
راستی این عکاسها موجودات خطرناکی هستن! همیشه دوربین همراهشونه و تا میای به خودت بجنبی عکست رو میگیرن.

شرح: حسن پیراهن آبی نپوشیده است!

January 23, 2004 | 48 Comments

بازى روپولى

" بچه که بودم گاهی ميشد 3 يا 4 روز با دوستم ميشستيم "ايروپولی" بازی ميکرديم. روزهای اول بد نبود. هنوز خيابونی بود که توش هتل و خونه نساخته باشيم. بعدش اما کل قضيه خيلی بيخود ميشد. کار من ميشد پول گرفتن از اون که ميومد تو هتل ها و خونه های من و کار اون ميشد گرفتن پول از من بابت بيمه و خرج هتل. شايد بازی و شانسمون مثل هم بود برای همين بازی مون هم برنده نداشت. انقدر بازی ميکرديم تا خسته بشيم نه برنده.... "
ابنو خشايار افکار خصوصي نوشته. اين تيکه که نقل کردم رو خيلي حال کردم. عين واقعيت بود. البته با ديدي که نسبت به زندگي داره (در ادامه مطلب که نقل نکردم) زياد موافق نيستم. البته شايد هنوز سنم اونقدر زياد نشده که اونجوري نتيجه گيري کنم!
راستي ما به اين بازي روپولي ميگفتيم. البته تاحالا هزار تا اسم براش شنيدم. يکي از بهترين بازيهاي عمرم بود!

January 14, 2004 | 45 Comments

و باز هم امتحان...

شب امتحانه و وبلاگ نويسي ميطلبه بد مدل! تقصير من نيست والا! قانونش اينه!
يکي از بزرگترين آرزوهاي من اينه که ديگه درس نخونم! خسته شدم از هرچي امتحان و آزمون و کوفت و زهرماره!
فردا صبح امتحان پايان ترم (ترم اول) فوق رو دارم. حدود 2 ساعت بيشتر براش نخوندم. عصر هم امتحان تک درس هموني که 4 بار انداخته بود (و يکبار ديگه هم انداخت!) بذار اينقدر بندازه تا جونش در بياد! اينم هنوز نخوندم و ميخوام فردا ظهر بخونم.
براي عصر هم بايد پروژه متره رو که رد شده بود تکميل کنم و تحويل بدم. تمام وقت اين 2-3 روز به کار کردن روي اين پروژه گذشت و 90 درصد کارش تمومه و بقيه اش هم بعد از امتحان فردا صبح.
اينا رو مينويسم که اگه يه وقت چند سال ديگه خوندم ببينم چه زجري کشيدم بالاي اين درس! تا 28 دي امتحان داريم. البته دروغ چرا ، اينقدر ديگه امتحان دادم پوست کلفت شدم و به قول معروف اون هراس و اضطراب امتحان از بين رفته! که خب اين خيلي بده چون آدم درس نميخونه!

کلاسهاي فوق اصلا حال نميده. دختر هم که سر کلاسهاش نداره و همه سيبيل. البته رشته ما اينجوري. لابد تو بقيه رشته ها نرم تنان به حد وفور پيدا ميشن که طرف ما خشکسالي شده. بد نبود به قول امير ما که ليسانس رو از دست داديم حداقل فوق ليسانس ميزديم گليم بافي سوره ، هم راحت و بي دردسر قبول ميشديم و هم دانشگاه رو جاي خوبي ميدونستيم!

January 06, 2004 | 51 Comments