تولدم مبارک

چندین سال پیش در چنین روزی به دنیا اومدم. خلاصه تولدم مبارک

امسال از گلناز یه جعبه ابزار هدیه گرفتم. کلی آچار و پیچگوشتی های مختلف توشه و کلی هیجان انگیزه. شروع خوبیه که برم تو کار تعمیر وسایل منزل و یک مغازه کوچیک 6 متری راه بندازم که سرگرم بشم.

توی سایتها و فرومهای زیادی عضوم و روز تولد که میشه یه عالمه ایمیل اتوماتیک میاد که فلانی تولدت مبارک و خلاصه باحاله.

September 14, 2007 | 0 Comments

تست می شود برای امکانات جدید

168321589_9df415de99_bمن این مطلب را دارم با Windows Live Writer می نویسم. عجب سیستم جالبیه. تو خود محیط وبلاگ مطلب را می نویسید و آرایش میدین. فقط کافیه url وبلاگ را بهش بدین و بقیه کارها را خودش انجام می دهد. البته نمی دونم با سیستم های وبلاگ فارسی کار میکنه یا نه ولی خب خودش فهمید وبلاگ من مووبل تایپه. ابزار کاملی برا درج عکس و مابقی چیزها داره. افرادی که آشنایی کافی با html ندارن خیلی راحت میتونن مطلب را بنویسن و مرتب کنن. حداقل اینکه از این ادیتورهای wysiwyg هم بهتره. از همه مهمتر یک نرم افزار free از Microsoft است. به هر حال بهونه ای بود برای وبلاگ نویسی.

September 13, 2007 | 0 Comments

سال نو مبارک

عید همتون مبارک باشه و امیدوارم که سال خوب و پرباری داشته باشید. دوستانی که همه مدله تبریک گفتن این پاسخ بنده را پذیرا باشید. امیدوارم امسال بهتر از سالهای گذشته باشه. هم برای خودم، هم برای خانواده، هم برای شما و هم برای ایران.

March 21, 2007 | 0 Comments

300

روز جمعه موفق به دیدن فیلم شدم. کیفیتش خوب بود. ولی این از اون فیلمهاست که دیدنش در فرمت dvd و با تجهیزات صوتی و تصویری خوب کلی کیف خواهد داد. یه چیزی تو مایه های SinCity و خلاصه جلوه های ویژه.
موسیقی فیلم هم خیلی خوب بود و خلاصه آدم دوست داره بعد از اینکه یه بار فیلم را دید مجدد آهنگهاشو گوش کنه.
از روند داستان فیلم و خلاصه اتفاقات اون کاملا معلومه که داستان فیلم خیلی هم نقل واقعیات نیست. به نظر من اینقدرها هم داد و بیداد نمی خواست ولی در حد یک بمب لازم داشت. تمام فیلم به عظمت و جلال ایران و به قول فیلم Persia اشاره میکنه و این کاملا مشخصه. از طرفی به نظر من شخصیت خشایار هم کلی بزرگ و با ابهت نشون داده شده. کمااینکه وقتی کنار سردار اسپارت وای میسته قد و هیکلش خیلی بزرگتر از اونه. امکانات و ابزار و ادواتی که سپاه ایران داره خیلی گسترده و پر و پیمونه. انواع سلاح ها و موجودات مختلف که برای نبرد استفاده کردن، استفاده از آتش و چیزهایی شبیه نارنجک و ...


300_photo.jpg


300_photo.jpg

تنها نکته ای که تو فیلم آدم رو اذیت میکنه وضعیت چهره ایرانیان و خود خشایارشاه است. یا مثلا فرستاده ایران تو اول فیلم سیاه پوسته! من از لحاظ تاریخی در این زمینه مطالعه ندارم که اون دوران وضع سر و قیافه ایرانیها چجوری بوده. اما خب اینکه یه سپاه غول داره یا اینکه جنگنده های اون نقاب های سیاه دارن اونم توی یک فیلم نسبتا تخیلی خیلی دور از انتظار و نا متناسب نیست.
در مجموع من از دیدن فیلم لذت بردم و یه جورایی آخر فیلم از عظمت ایران در اون دوران کیف کردم. دیدن فیلم را به همه توصیه میکنم (جدا از داستان ایران و تحریفهایی که میگن شده). من خیلی کلی نوشتم ولی معتقدم میشه راجع به تک تک دقایق فیلم نوشت و تاریخی صحبت کردم. جدیدا علاقمند به خواندن متنهای تاریخی ایران شدم. اگه کسی منبعی رو اینترنت میشناسه معرفی کنه لطفا.
راستی در عین حال باز هم توی بمب گذاریهای مشابه شرکت می کنم!

March 19, 2007 | 3 Comments

شکوفه نمکی

دیروز روی یک کاغذی که مثلا راهنمای استفاده از یک ظرف درست کردن غذا بود عبارت popcorn یا همون چس فیل خودمون رو به واژه غریب و نامانوی شکوفه نمکی ترجمه کرده بود.


راستی همین الان از طریق دوستان و آشنایان به وسیله یک پیام کوتاه خبر رسید که در کشورهای عربی و حاشیه خلیج فارس ماه رویت شده و امروز (شنبه) را 22 بهمن اعلام کردن. ضمن عرض تبریک به مردم این ممالک امیدواریم تعطیلات خوبی داشته باشن.

February 10, 2007 | 10 Comments

قیف

این ماشین بیچاره را از بس که تحویل نگرفتم از حرکت افتاد. دنده هاش دیگه جا نمی رفت. این مدت میدونستم حالش بده ولی خب فرصت نبود یه دستی بهش بکشم. از اینور اونور آمار گرفتم واسه تعمیرکار که آخرش یه حمید آقا معرفی کردن. رفتم پیشش. یه لحظه نشست پشت ماشین و یه استارت و چند تا گاز همراه با ترمز دستی داد و همچین که قمبل ماشین بالا پایین شد، خاموشش کرد و اومد بیرون گفت بابا این اصلا دیکس و صفحه نداره. چیکار کردی با این ماشین!؟ خلاصه که ماشین شب موند پیش حمید آقا تا صبح اول وقت برسه به دردش.
حالا اینا رو نوشتم که بگم من میخواستم برنامه ورزشی بذارم ولی خب فعلا قیف نیست!

February 06, 2007 | 5 Comments

ورزش

قسم به این وبلاگ که خیلی عزیزه، باید ورزش کنم! با خودم قرار گذاشتم که برم استخر. حالا از کی خدا میدونه ولی دیگه کار به جایی رسید که پای وبلاگ رو بکشم وسط.

راستی اینجا خوب خلوت شده، قدیما کمتر از نیم ساعت زمان لازم بود که کامنتها دو رقمی بشن. هرچی هست الان کرم نوشتن برگشته. چند نفری خواننده ثابت اینجا داشته باشه کافیه. آدم لذت می بره. تجربه زندگی جدید جالبه. سال 84 و 85 ، مخصوصا 85 خیلی سخت بود اما پایان خیلی خوبی داره. کلی عوض شدم مثل همه چیزهای دیگه.

یه مقدار تغییر دکور لازمه. جدیدا با این title نوشته ها هم مشکل پیدا کردم. درضمن شیر موز میهن از همه شیرموزهای موجود در بازار خوشمزه تره ولی اگه پیشنهاد بهتری دارید بنویسید.

February 03, 2007 | 10 Comments

تفت مغز تخمه

ما که هرچی تو اینترنت گشتیم نحوه تفت دادن تخمه را پیدا نکردیم. البته حدودی خودم بلدم چیکار می شه کرد اما خب گفتم شاید رو وب بشه یه دستور همچین درست حسابی پیدا کرد!
خلاصه اینکه یه مقداری مغز تخمه داریم که میخوایم تفت بدیم. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!


تکمیل: خانم بنده هنرمند هستن و خلاصه قبل از اینکه دوستان نظرات رو بنویسن خودش درست کرد. حالا از اونجایی که توی اینترنت همچین راهنمایی برای تفت خود تخمه یا مغزش پیدا نکردم، پس لطفا بنویسید بلکه اینجا بشه راهنمای یه بنده خدای دیگه.

February 02, 2007 | 7 Comments

تولد

راستی تولدم مبارک!
هر سال بهتر از پارسال! :)

September 14, 2006 | 32 Comments

D:

انگلیسی نوشتم که یه کم نو آوری باشه!

May 17, 2006 | 30 Comments

سال نو مبارک

از روز اول عید می خواستم تبریک بگم، دیدم حیفه اگه سر موقع تبریک بگم و خلاصه بهتره با تاخیر باشه! اینم یه مدلشه دیگه! متفاوته.
امیدوارم که امسال برای همه بهتر از سالهای گذشته باشه. برای خودم هم همینطور. این یکی دو سال گذشته و احتمالا یکی دو سال آینده سخت میگذره و پر از هیجان!
از اونجایی که دیدم ساختن وبلاگ انگلیسی مد شده و خلاصه هرکی که وبلاگ انگلیسی نداشته باشه خیلی بی کلاسه یه دونه راه انداختم و امروز که اولین مطلب رو توش نوشتم یهو احساس کردم که خیلی از این حرکت خوشم اومده. خلاصه بلکه از انگیزه اون وبلاگ به این وبلاگ هم برسه و اینجا هم به روز بشه خدای نکرده!
وبلاگ انگلیسی من
محض رضای خدا و گوگل به وبلاگ انگلیسی من لینک بدین!ایشالا خدا بهتون لینک بده!

April 03, 2006 | 12 Comments

Syriana

شدیدا توصیه میکنم اگه به فیلم و سینما علاقه دارید Syriana را از دست ندین. من خیلی اینکاره نیستم و آماتور فیلم میبینم و فیلم Syriana را هم به خاطر Goerge Clooney خواستم ببینم که با صحنه شروع فیلم که یک مهمونی تو تهران بود نشستم پاش. البته تصویری که از ایران نشون میداد خیلی مسخره بود و حداقل میتونست قبلش یه کم در مورد پلاک ماشین ها تحقیق کنه. ولی موضوع فیلم و فعالیتهای پشت پرده آمریکا و بررسی و نقشه های اونا در مورد ایران و کشورهای منطقه خیلی جالب بود. از George Clooney و Matt Damon هم خیلی خوشم میاد. تو کل فیلم هم هر دفعه Persian Gulf میگفت و خلاصه آدم حال می کرد.
موضوع و محور داستان فیلم هم صنعت نفت بود و نشون میداد که چجوری تو دست یه عده جابجا میشه. جالب اینجا بود که ماشینهایی که توی ایران نشون میداد اکثرا پژو بودن! چند دقیقه اول فیلم خیلی جالب بود!

February 10, 2006 | 14 Comments

نوشابه

روز چهارشنبه سر نهار فقط دوغ میفروختن و ماست و دلستر. روزای قبل همیشه نوشابه هم داشت. فکر کردم لابد خب نوشابه تموم کرده و از این حرفها. تا اینکه الان این خبر را توی بی بی سی خوندم. خیلی جالب بود! البته توی خبر حرفی از دلستر زده نشده بود. البته میگن نوشابه و زیاد خوردنش اصلا خوب نیست و تازه چاق هم میکنه! بعضی حرکتهای این دولت جدید رو تو جوامع متمدن اروپایی و آمریکایی هم نمیشه پیدا کرد! لذت بردیم.

January 05, 2006 | 15 Comments

نودل

پاستا، یا ماکارونی یا اسپاگتی زمانی وارد زندگی ایتالیایی ها شد که یکی از ملوانان مارکوپولو در سال 1279 میلادی وقتی داشتن از آسیای شرقی می گشتن، نودل رو با خودش از چین به همراه آورد.
به نقل از سمر امیدی از همشهری

اینجاست که به نقش مارکوپولو در تاریخ پی می بریم. من فکر نمیکردم ماجر اینقدر قدیمی باشه.
چه حسن تصادفی! اصلا فکر نمیکردم این مطلب رو خانم امیدی نوشته باشه!
روزنامه همشهری که این همه پول داره چرا اینقدر سایتش در پیته!؟

November 07, 2005 | 21 Comments

برنامه گذاشتیم که بریم سواحل کارائیب! اینجا مینویسم که فردا کسی نزنه زیرش! ولی چه حالی میده، تازه هوا هم گرمه اونجا.
در ضمن قراره Johnny Depp و Keira Knightley رو هم اونجا ببینیم. چه شود!

November 05, 2005 | 6 Comments

میل فرود

یه سازه ای توی ساختمانهای آتش نشانی هست به اسم میل فرود. یه میله به قطر حدود 15 سانتیمتر که از بالاترین سقف ساختمان تا کف آشیانه امتداد داره. شاید توی فیلمها نمونه هاشو دیده باشید. به محض اینکه آژیر خطر به صدا در میاد از میله سر میخورند میرن به سمت آشیانه و ماشینها. تو یکی از ایستگاهها از رییس ایستگاه در مورد وضعیت استفاده از این میل فرود پرسیدم، می گفت غیر قابل استفاده است. پرسیدم چرا؟ میگفت که چون این میله را رنگ کرده اند و پرسنل اگه بخوان ازش استفاده کنن تمام لباسشون رنگی میشه. میگفت این میله باید سطحش سیقلی باشه که لباس روش راحت سر بخوره و رنگ روی اون کنده نشه یا به لباس نچسبه.

October 10, 2005 | 10 Comments

روز آتش نشان مبارک!

جا داره که روز آتش نشان رو به همه آتش نشانهاي عزيز تبريک بگم. مطمئنا اگه اين افراد نبودن تاحالا خيلي از ماها سوخته بوديم. کاش به نحو شايسته از تک تکشون تقدير و تشکر مي شد.

September 29, 2005 | 13 Comments

به رسم یادبود تولدم مبارک!

باشد که با افزایش سن، عقل هم کامل تر بشه. خوشبختانه همه چی خوبه. امیدوارم همتون همیشه شاد و خوشحال باشید.

September 14, 2005 | 28 Comments

خاله جان بنده طی یک تماس تلفنی روز زن و مادر رو به اینجانب تبریک گفتن! منم جا داره از همینجا این مناسبت نیکو رو به همه لطائف و ظرایفی که ممکنه هنوز زن یا مادر هم نشده باشن تبریک بگم!

راستی دارم الان فیلم Wedding Crashers رو میبینم... تقریبا نیم ساعت از فیلم گذشته و دو نفر نقش اصلی فیلم (Owen Wilson و Vince Vaughn ) مخ 100 تا دختر رو تا الان زدن و به نتیجه هم رسوندن!!! فیلم جالبی به نظر میرسه. کلی هم دختر خوشگل داره! حالا صرف نظر از فرهنگ آمریکایی و این جور مسایل، اینم یه مدل زندگی کردنه ولی به قول معروف آیا چرا!؟

July 29, 2005 | 26 Comments

راستی! دوربینی ابتیاع کرده ایم شیکان و رفته روی قیمتمان فراوان! خریداران محترم در جریان باشند...!

July 26, 2005 | 9 Comments

خب قلیان هم آزاد شد. دیگه چی میخواین؟ مشکلی داشتین ایمیل بزنید حل می کنند. توی اصل خبر نوشته که "عرضه سیگار و سایر مواد دخانی" حالا منظور از سایر مواد دخانی چی میتونه باشه.

تمپلیت جدید وبلاگ پرستو رو ببینید. ضمن تشکر از خانواده رجبی و شیخ اجل حافظ که ما را در این مهم یاری کردند، امیدواریم این تمپلیت زیبا روزهای خوب اون وبلاگ رو بیشتر کنه! (چی گفتم!) آخه ما واسه یکی کامنتهاشو درست کردیم ولی به جایی حساب نکردند و خلاصه چون کاربری این اصلاحات پایین بود میخوایم برش گردونیم حالت اول! (اخطار)

July 25, 2005 | 3 Comments

تو خواب هم شانس نیاوردم. ملت خواب سکسی و ماه پری و پول و پله و حال و حول میبینن و کلی لذت میبرن. اونوقت من بعد از عمری...

خواب دیدم که فرمانده جدید نیروی انتظامی، تمام بنزهای پلیس رو جمع کرده و یه مدل بنز خوف جاشون گذاشته و جالب این بود که توی خواب از دیدن این ماشینهای جدید کلی هیجان زده شده بودم.
حالا اینکه من اصلا چه ربطی به این قضیه دارم و این خواب چی بود خدا میدونه. فقط امیدوارم تعبیرش به خیر باشه!

معمولا اینقدر دیر و خسته می خوابم که تا صبح یه کله میرم و چیزی یادم نمیمونه. احتمالا این خواب به سفارش روابط عمومی ناجا تهیه شده بوده!

July 19, 2005 | 16 Comments

من الان فهمیدم که اگه مثلا یه فیلمی یا تئاتری یه کم ضایع بود اصلا نباید در موردش نوشت. چون اون شب تئاتر 7-8 نفر بودیم و تقریبا همشون وبلاگی بودن و هیچی ننوشتن. پس معلوم میشه چقدر من تازه کارم! این دنیای هنر عجب پیچیده است آقا!

تکمیل:
مثل اینکه هنوز جای امیدواری هست. + نتیجه میگیریم هنرمندها از هنر پیچیده ترن!

July 16, 2005 | 5 Comments

دیروز رفتیم تئاتر! اسمش به اختصار میشه استاد ماکان، سه مرد پالتوپوش و منشی دکتر!. من تا به حال تئاتر نرفته بودم و این بار اولم بود و کلی حال کردم. محیط باحال و آدمهای باحالتری داره! خلاصه به دست اندرکاران شورای برنامه ریزی فعالیتهای فرهنگی گفتم که اسم من رو به عنوان پای ثابت برنامه های بعدی اضافه کنن. خلاصه اگه فردای روزگار ریش گذاشتم و مو بلند کردم دلیلش اینه.
راستی منشی دکتر خیلی شبیه یکی از دوستان بود. هم صداش و هم ادا و اصولش! البته از اون فاصله که ما نشسته بودیم. چون بعدش که عکسش رو از نزدیک دیدم نظرم عوض شد.
خوب شد دوربین نداشتم مگرنه دم در میگرفتن ازم!

July 15, 2005 | 1 Comments

در همین لحظه البته ما رو که کشتن...! از راه دور! این مدلی نمرده بودم تاحالا و تجربه جالبی بود. بعضی وقتها خیلی از خودم حرصم میگیره. الان فکر کنم یکی از اون بعضی وقتهای درست حسابی بود!
اینقدر دوست داشتم الان توی سواحل نیلگون ایتالیا قایق سواری می کردم و از دور به مردم نگاه می کردم... حس خوبی داره وقتی از اون بعضی وقتهای درست حسابی باشه. چقدر آدمها ممکنه عوض بشن، لابد من آدم نیستم دیگه!

July 12, 2005

اخیرا تعدادی دوست آتش نشان پیدا کردم! البته خودم هم یکیشون. ما قبلا آتش نشان نبودیم، بعدا هم نخواهیم بود ولی امان از روزگار. بعضی وقتها میایم روی چمن و جدولهای محوطه میشینیم و دری وری میگیم و وقت میگذرونیم و بعضی از دوستان اقدام به مبادرت میکنند! سخت ترین کارمون وقت گذروندنه! چون بقیه مسولیتها اونقدرا سخت نیست.
یه روز صحبت از عشق و دل شد. یکی برگشت گفت که اصلا عشق یعنی اینکه آدم بهش نرسه. اگه برسه که دیگه فایده نداره.
جالب میگفت! ولی خب اگه آدم میدونه که نمیرسه پس چرا اصلا بره دنبالش؟

- مبادرت کردن در اصطلاح یه جور سیگار کشیدنه که با هیجان همراهه!
- پریروز درخواست نوشتم بهم یه دونه خودکار بیک آبی دادن! حس بسیار جالبی بود...

July 10, 2005 | 15 Comments

!!!

بالاخره یه چیزایی داره یادم میاد!

July 10, 2005 | 3 Comments

نماز جمعه


من واقعا لذت میبرم وقتی همچین حضوری رو در فریضه عبادی سیاسی نماز جمعه میبینم. بیشتر از اون افسوس می خورم که چرا این جمعه به بهانه های دنیوی سعادت شرکت در صفوف به هم پیوسته نماز رو نداشتم. انصافا کف کردم! اینم بقیه عکسهاش

June 10, 2005 | 20 Comments

...

شاعر میگه:
میگن جوینده یابندست
ولي پاهای من خسته ست
منم تا با همین پاها
میرم تا حدی كه جا هست ...


شاعر خیلی چیزای دیگه هم میگه ولی خب اینجا دفتر شعر نیست. از دو تا کلمه بدم میاد، یکی نتونستن و اون یکی نخواستن. درد اینه که نخواستن خیلی بدتر از نتونستنه! اینو نوشتم که مکتوب بمونه، شاید بعدا به درد خورد!

May 19, 2005

تغییر علایق

آدم بعضی وقتها تو یه شرایطی قرار میگیره که از یه سری چیزا که تاحالا بدش میومده کلی خوشش میاد براش لذت بخش میشه. از جمله:

1. جلسات سخنرانی طولانی که توی مسجدی یا جایی که میشه راحت نشست برگزار میشه.
2. کلاس های درس طولانی و متعدد.
3. شبها زود خوابیدن.
4. اتلاف وقت.

به قول بچه ها گفتنی چون می گذرد غمی نیست!

May 05, 2005 | 13 Comments

Sin City

Sin City
با فیلم Sin City بسیار حال کردم. البته اینجا اضافه میکنم که نه استعداد سینمایی نویسی دارم و نه از این جور حرفها...!
مدل فیلمبرداری فیلم هم خیلی جالبه و یه جورایی فکر کنم اولین فیلم در نوع خودش باشه که تمام فیلم سیاه و سفید است و فقط بعضی چیزا رنگ داره. تو بعضی صحنه ها رنگ خون معلومه و غیر از اون رنگ چشمای آبی یکی از دخترا و رنگ یه بابایی که زرده! البته در بیشتر صحنه ها رنگ خون سفید است.

فیلم یه جورایی به شدت خشن و همچینی سکسی است! اگر علاقه دارید ببینید و لذت ببرید!
راستی من مرده این طرز نوشتنم در مورد فیلم هستم!

April 09, 2005 | 33 Comments

یک حس تازه و لطیف

عجب احساس خوبیه که در انتهای تعطیلات نگران درس و مدرسه نباشی. تعطیلات امسال بهترین بود! روز آخر تعطیلات که معمولا بیشتر از بقیه روزها اذیت میکنه، امسال لذت بخش ترینش بود. چون تمام روز این حس لطیف یادم میومد!
البته خب معمولا بچه درس خون ها این حس های مسخره ای که من میگم رو تجربه نمیکنن، هر چقدر هم که درس و مدرسه و این چیزها برات مهم نباشه ولی بازم حتی یه ذره روز آخر تعطیلات اضطراب داری... ولی آی لذتی داشت غروب و پایان امروز!
اولش فکر می کردم خل شدم ولی بعد که با یه بنده خدا دیگه در میون گذاشتم دیدم اونم دقیقا همین حس رو داره! نه مشق و پروژه و گزارش باید تحویل بدی (کپ بزنی) و نه پیک شادی پر کنی! خلاصه خوشحال از نداشتن احساس های تخمی!

April 02, 2005 | 19 Comments

سال نو مبارک

خب اینم از سال 83، به هر جون کندنی بود تموم شد. سالی شلوغ و پر از بالا و پایین از همه نظر! خیلی چیزا رو از دست دادم و به دست آوردم.
تو این یه سال روابط و آدمهای دور و برم خیلی عوض شدن و مسلما اول از همه خودم!
یه روزی اگر حق انتخاب دادن این سال رو از زندگیم حذف خواهم کرد!
از الان می دونم سال 84 هم به این آسونی ها تمام نخواهد شد و کلی اتفاقات خواسته و ناخواسته تو راهه که البته اگه هیجان نداشت اصلا از زندگی لذت نمیبردم! زندگی یکنواخت آزار میده آدم رو!
والا مثل بقیه بلد نیستم نوشته های قشنگ و سنگین، همراه با موسیقی و پی نوشت و عکس و این شیکان بازی ها بنویسم و به همین دری وری ها بسنده می کنم!
از همه دوستانی که کارت و پیام فرستادند و خواهند فرستاد تشکر می کنم و ضمن اشاره به مشکلات تحتانی و سو استفاده از وبلاگ، از همینجا عید رو به همه تبریک میگم و سالی پر از هیجان برای همه آرزو می کنم!

March 20, 2005 | 18 Comments

کف پا

اگه کف پای آدم موقع رانندگی در بزرگراه و با سرعت بالا به شدت خارش بگیره تکلیف چیه؟
لابد الان میگین باید بزنی کنار بزرگراه، کفشتو در بیاره و کف پات رو بخارونی و بعدش به مسیر ادامه بدی! اگه یه بار دچار بشید اون وقت دلیل این سوال مهم رو می فهمید. پس حالا لطفا فسفر بسوزونید!

تکمیل: به علت پاره ای مشکلات تحتانی، تصور نکنید ساعت 6 صبح دربند باشم!

March 11, 2005 | 16 Comments

مثل همیشه آبیته!

Esteghlalچند دقیقه ای بیشتر نیست که بازی تموم شده و با اینکه گل دومتون هم آفساید بود، اما به هر حال باختید!
من به همه دوستان استقلالی تبریک میگم!

تکمیل: الان یه sms از طرف هیات محبان استقلال اومد بدین شرح:
ضایعه شکست پرسپولیس را به همه گمراهان تسلیت عرض نموده، برای استقلالیها سروری همیشگی آرزومندیم.

February 25, 2005 | 24 Comments

تیکه تیکه کردی دل منو...!

arash من با این آرش خیلی حال میکنم. البته همونجور که خودش گفته متن آهنگ هاش خیلی ساده است و تلاشش انتخاب یه سری کلمات بوده که توسط سوئدی ها راحت تلفظ بشه. ولی به هر حال همین چند تا دونه آهنگی هم که داری در عین سادگی جالبه.
شو های باحالی داره و زیبارویانی که باهاش می رقصن جای تحسین دارند! توی مملکت خارجی آهنگ فارسی خوندن خیلی روحیه میخواد، تازه آهنگی که موفق و محبوب هم بشه.

February 22, 2005 | 12 Comments

کره جنوبی!

یه سفر زیارتی واسه کره جنوبی (سئول) چند روز آینده در پیش است، کسی از خوانندگان وبلاگم اونجا زندگی می کنه؟!
اگه آره یه ایمیل بزنه به ehsanix ات gmail یا اینکه یه کامنت بذاره. ممنون و تشکرات ویژه.
باشد که دست همه برسه به زری!

تکمیل: والا منو که کره راه نمیدن... امیر داره میره ما گفتیم براش آستین بالا بزنیم.

February 18, 2005 | 17 Comments

...

آقامون داریوش عجب جالب گفته این ترانه رو:

کـجــای ایـن جــنـگـل شــب
پنهون می شی خورشیدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـی کــشــی چــکـاوکم


چرا بـه من شک می کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو


دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو


گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن


سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو
اينجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه


نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم


گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن


اینجا می تونید آهنگ رو گوش کنید.

February 15, 2005

مشاغل فوری

امروز بنا به دلایلی کله سحر گذرمون به میدان عشرت آباد (سپاه) و معاونت نظام وظیفه عمومی افتاده بود و خلاصه صحنه های جالبی بود. چند دقیقه ای بیشتر اونجا نبودم. همونجایی که ملت رو آش خور می کنن!
دم درب ورود (ضلع جنوب غربی مجموعه) موبایلهای دوربین دار رو میگرفتن. بعدش درب خروج یه طرف دیگه بود. (تقریبا شمال شرق مجموعه) و برای پس گرفتن موبایلت باید از بیرون مجموعه و خیابان سرباز (فکر کنم) دور میزدی تا دوباره به درب ورود برسی و موبایلت رو پس بگیری!
دم درب خروجی یه سری موتور سوار واستاده بودن داد میزدن عکس فوری! بعد از تحقیق کاشف به عمل اومد که آقایون در کمتر از 15 دقیقه شما رو صاحب تعدادی عکس 3×2 و 4×3 می کنن! انصافا ایده یه همچین کاری اونم دم در اون مجموعه واسه افرادی که مثلا پرونده ناقص دارن و کارشون لنگه خیلی عالیه! احتمالا هم این موتوری ها با یه عکاسی قرارداد دارن و ...

January 17, 2005 | 13 Comments

امید

امروز داشتیم با امیر مسیری رو در هوای سرد ولی آفتابی قدم می زدیم که تو راه یه ماتیز (البته مشکی نبود و سبز بود) دیدیم که پشتش نوشته بود:
When I grow up,
I would like...
to be a Porsche

آدم وقتی همچین صحنه هایی رو می بینه بیشتر به زندگی و آینده امیدوار میشه!!!

December 28, 2004 | 46 Comments

پری

تاحالا این همه دری وری نوشتیم یه کم لطافت لازمه! از این مطلب خیلی خوشم اومد!


یکی بود، یکی نبود
توی دریا، بر آبادی نور
پشت کوه های بلند، یه جای دور
یه پری آتیشپاره، قد نخود
دس به کمر، سرتق و قد
یه خوشگلک، گوله نمک
همش پی دوز و کلک
تپل مپل، نون بربری
دستاش کثیف و جوهری
دمش هوا، سرش فکل
یه دختر حسابی خل
ته تغاری، بچه ننه
انگار طلبکار از همه
قهر و حسود،
کنج خونه اش نشسته بود...


این اصلشه، بقیه اش رو ندارم، ولی همین یه تیکه هم منظور خودش رو میرسونه!!!

December 20, 2004 | 89 Comments

تغییر رشته - فوری

تصمیم گرفتم برم درس دکتری بخونم... میخوام جراح مغز بشم.
جایی هست که آدم فوری یاد بگیره؟ لازم دارم. باید یه تیکه از مخ یه نفر رو در بیارم بیرون. خلاصه کمک کنید. ثواب داره!
البته از درس خوندن متنفر شدم... کسی قرصش یا آمپولش رو سراغ داره؟ سوالات کنکورش هم با پاسخنامه خریداریم.

December 17, 2004 | 33 Comments

Shrek 2

کارتون شرک 2 رو دیشب دیدم. خیلی حال کردم. تو این کارتونها با بعضی شخصیتهای حاشیه ای خیلی حال میکنم. مثلا تو همین شرک 2 با اون موشهای کوچیکی که کور بودن و عصا داشتن خیلی حال میکردم. حرکاتشون عالی بود. یا اون صحنه که نشسته بودن و تلویزیون نگاه میکردن و وسطش تبلیغ نشون میداد. یا نحوه وایستادن گربه جلوی سربازا که خودشو لوس میکرد...
اگر این کارتون رو هنوز ندیدید، بشتابید.

December 17, 2004 | 54 Comments

تا بحال اینقدر در مورد یک تصمیم گه گیجه نگرفته بودم... یه دنیا حرف گفته و نگفته هست که باور کردنشون هم مشکل شده. یه گوش شنوا هم بود که داره میره. شاید باید زمان بگذره ولی اگه اشتباه کرده باشم چی؟ چجوری تاوانش رو پس بدم نمیدونم...
نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم. ولی یه خوبی داره، فردا سند میشه که افسوس بخورم یا نه! این همه آدم هم شاهد!

November 24, 2004

دوئل

دیشب با دوستان رفتیم فیلم دوئل. البته از بس خیابونا شلوغ بود یه ربعی دیر رسیدیم. یه نکته ای توی این فیلم جالب بود اینکه توی پوستر ها و عکسهای فیلم و همچنین تبلیغ تلویزیونی اون بیشتر از همه پرویز پرستویی و هدیه تهرانی رو نشون میداد. در صورتی که توی کل فیلم 15 دقیقه پرستویی داشت و حدود 1 دقیقه هدیه تهرانی!
ما از اول فیلم به این امید بودیم که هدیه تهرانی توی اون گاو صندوق کذایی باشه که آخرش هم ضایع شدیم!

November 18, 2004 | 28 Comments

ماه

خیلی جالبه که افغانستان امروز عید بوده. عربستان هم امروز عید بوده. یه سری کشور دیگه هم دو طرف ایران رادیو گفت... ولی ایران عید اعلام نشده. نجوم حالیم نیست ولی یه کم مسخره نیست؟

November 13, 2004 | 11 Comments

مشکلات

بدترین نوع مشکلات اوناییه که آدم هیچ نقشی توش نداره. یعنی نه خودش به وجود آورده و نه میتونه حلش کنه. حالا تقصیر زمونه است یا زمونه بی وفا شده و از این حرفها نمیدونم. تکلیف آدم در مقابل این مشکلات چیه آخه!؟

November 11, 2004 | 78 Comments

شاعر میگه:
موی سفیدو توی آینه دیدم، زود دویدم یه رنگ مو خریدم

حالا تکلیف ما که از رنگ مو خوشمون نمیاد چیه؟ دروغ چرا کم کم توی آینه موی سیاه دیدن تعجب داره. خب چیکار میشه کرد مشکلات زندگی زیاده!؟

November 03, 2004 | 21 Comments

تولد

به مناسبت تولد این حقیر، مراسم جشن و پایکوبی در کامنت این مطلب به صرف شام و شیرینی برگزار می شود!
ایشالا تولد بچه هاتون!

تکمیل: اون موقع که من متولد شدم 14 سپتامبر بود ولی مثل اینکه تقویم شمسی داره کم میاره و خلاصه 23 شهریور الان افتاده 13 سپتامبر

September 13, 2004 | 152 Comments

کتاب اول

تو هر خونه ای معمولا کتاب و کتابخونه ای وجود داره و یه سری کتاب تو قفسه ها نشسته. نیم متر آبی، 20 سانت قرمز و 30 سانت دایره المعارف و چند سانت دیکشنری و کتابهای جور وا جور...
ما هم یه مقدار از اینا داریم. ولی امروز که یه بررسی سیستماتیک کردم به این نتیجه رسیدم پر مصرف ترین کتاب خونه ما کتاب اوله!
معمولا از توی نقشه تهرانش کوچه یا خیابون خاصی رو پیدا میکنیم. بقیه کتابهای نقش همون دکور رو بازی می کنن. خیلی فرهنگی هستیم نه؟

June 19, 2004 | 110 Comments

اسباب کشی

این جور که بوش میاد یه اسباب کشی در پیشه! بلکه خونه جدید زبون ما دوباره به وبلاگ نویسی باز شه! البته این دو خط هم که مینویسم به خاطر امتحانه! می طلبه...

June 18, 2004 | 310 Comments

رکورد سرعت

این مطلب رو توی سایت لینکدونی دیدم. کلی حال کردم!
" ركورد سرعت سواری درتهران شکست! بالاترين سرعت جنون آميزى كه تاكنون توسط دوربين هاى سرعت سنج ـ غير محسوس ـ راهنمايى و رانندگى به ثبت رسيده است مربوط به يك خودرو زانتيا است. راننده اين خودرو با سرعت غيرمجاز ۱۹۹ كيلومتر در ساعت در زمان ۱۲ و ۳۴ دقيقه در محور يادگار امام در حال حركت است در حالى كه تابلو حداكثر سرعت مجاز ۸۰ كيلومتر در برابر ديدگان راننده قرار دارد! "
اصل خبر هم اینجاست.

دمش گرم! با آرش داشتیم گپ میزدیم... اینجور که معلومه جفتی هر بار میریم دانشگاه یه 50 تومنی پیاده ایم!

June 02, 2004 | 230 Comments

زلزله

مگه اینکه زلزله بیاد من یه چیزی اینجا بنویسم!!!

راستی این عکس از فتوبلاگ حسین رو ببینید. یه تور یک روزه به شمال بود که خیلی خوش گذشت.

تکمبل:
موقع زلزله سعادت آباد بودیم. ملت همه لخت و پتی ریخته بودن تو خیابون و خلاصه صحنه تماشایی بود!
کلی هم رفته بودن پارک و دشت و صحرا که سالم بمونن مثلا! خلاصه خیلی ها امشب فکر کنم خوابشون نبره!

این عکس هم از آرش داشته باشین که گویای همه چیز است!

May 28, 2004 | 290 Comments

یک احسان ، هر چقدر

یک احسان ، هر چقدر هم وبلاگ نویس خوشبختی باشه، در عین حال یه عالمه بدبختی داره که نمیدونه باهاشون چیکار کنه!

May 03, 2004

چهار تا وبلاگ نویس خوشبخت

ما امشب چهار تا وبلاگ نویس خوشبخت بودیم
ما چهار تا وبلاگ نویس خوشبخت امشب رفتیم بیگ بوی پیتزا گرفتیم
ما چهار تا وبلاگ نویس خوشبخت چهار زانو نشستیم تو چمنهای جلوی وزارت علوم و پیتزاها رو خوردیم
ما حالا چهار تا وبلاگ نویس خوشبخت سیر هستیم :)

من یک کم خوشبخت تر هستم. دوستم امروز از مسافرت برمیگرده!

May 01, 2004 | 278 Comments

امتحان می پیچد!

همین الان از دفتر مدرسه به من اطلاع دادن که امتحان روز یکشنبه پیچیده! عجب لذتی داره بعضی از خبرها! آخه هنوز جزوه درس رو هم پیدا نکرده بودم چه برسه به خوندنش. پیچ یکی از مفیدترین اختراعات تاریخ بشری بوده و هست.

April 30, 2004 | 400 Comments

سمینار

امروز سمینار داشتیم و نوبت من بود که صحبت کنم. از صبح نشسته بودم خونه و داشتم با PowerPoint تکنولوژی میریختم بیرون. انصافا این نسخه 2003 خیلی هوشمنده و کلی کار آدم رو راه میندازه. کلی هنر و ابتکار و نظم و ترتیب ریختم بیرون و خلاصه 3-4 ساعتی روش وقت گذاشتم. ساعت حدود 2 بعدازظهر شد و باید می رفتم دانشگاه. چون ساعت 3 کلاس داشتم. بعدش یهو یادم افتاد خب این فایل رو چجوری ببرم حالا. حجمش کم بود. حدود 600 کیلوبایت. هرچی اینور اونور گشتم دیسکت پیدا نکردم.افتادم به جون کمد و 3 تا دیسکت از توش پیدا کردم. 2 تاش BadSector داشت و به امید خدا فرمتشون کردم و روی هر کدوم دو بار فایل رو کپی کردم. همه مدل صدا از فلاپی در اومد! دیگه داشت دیرم میشد و روی دیسکت سوم هم همینجوری یه نسخه کپی کردم و رفتم. هوا همچین آفتابی بود که آدم لذت میبرد! منم دیگه باحال بازی یه پیرهن آستین کوتاه پوشیدم و راه افتادم سمت دانشگاه. راس ساعت 3 رسیدم به اتاق سمینار و بچه ها بودن. امروز 3 نفر قرار بود سمینار بدن و یکیش من. رفتم پشت کامپیوتر و دیسکت اول رو کردم تو (تو درایو) و چراغ چند ثانیه روشن بود و بعد پیغام داد این فلاپی فرمت نشده! من که نگران شده بودم دیسکت دوم رو گذاشتم تو و این بار گفت این اصلا فلاپی نیست! دیگه صدای استاده داشت در میومد که بیخیال شدم و اومدم کنار تا یکی دیگه بره بالا صحبت کنه. 20 دقیقه گذشت و اون بابا کارش تموم شد و منم نا امید رفتم که دیسکت سوم رو امتحان کنم که خوشبختانه جواب داد. فوری کپی کردم زدم که راه بیوفته ولی تازه اول بدبختی بود. ویندوزی که روی کامپیوتر اتاق سمینار بود 98 بود و خلاصه تمام ی ها جدا شده بود! از این بهتر نمیشد! حیف این همه وقت. کاریش نمیشد کرد. اصلا هم فرصت این نبود که بشینم ی ها رو درست کنم. شروع کردم به صحبت ولی انگار لامصب بار اولی بود که اصلا اون صفحات PowerPoint رو میدیدم. همه چی رو قاطی کرده بودم و فرت و فرت سوتی میدادم. یکی دو ثانیه مکث کردم. عین این فیلمها صحنه آهسته شده بود! یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم. وضع بهتر شده بود.با هر جون کندنی بود تمومش کردم. نوبت نفر بعدی شد و من نشستم. همون موقع آسمون داشت میترکید و عین چی ازش بارون میومد! کلاس تموم شد و آمار امتحان فردا رو گرفتم (ساعت 4 و نیم عصر) و جزوه رو زدیم زیر بقل و با هادی رفتیم به سمت خونه. این آسمون هم انگار یه جاییش جر خورده بود و هی می بارید! انگار از لج من بود که چیزی نپوشیده بودم. ساعت حدود پنج بود که رسیدم خونه. دم در که رسیدم دیدم ای دل غافل! کلید توی جیب کاپشن بود و کسی خونه نبود و ...! جاتون خالی نباشده تا ساعت 6 پشت در تشریف داشتم. البته این مدت تلفن صحبت میکردم و برای خودش لذتی بود! تا اینکه داداشم اومد رفتم تو. ظاهرا امروز قرار نبوده همه چی مرتب باشه!
میگن فردا امتحان دارم! دوستمون غزالی حق داشت میگفت این پسره امتحان داره. یه درست زاقارت!(اینجوری مینویسن؟) حساب کن کلاسش صبح ها ساعت 7ونیم تا 9 بوده! واسه آدمها ماتحت فراخ یه چیزی تو مایه های فحش فانوسه! به هر حال ما بریم این آش کشک خاله جان رو بخوریم!
اگه یهو دیدین فردا 3 بار دیگه وبلاگ نوشتم تعجب نکنید، خب امتحان دارم دیگه!

April 25, 2004 | 25 Comments

نامه

بحث کوچه و بچه شد و منم یاد بچگی ها افتادم. اون زمان بابام منو زور میکرد که به فک و فامیل نامه بنویس و کارت تبریک بفرست و از این جور چیزا. منم فکر کنم اون موقعها خیلی خر بودم و خلاصه مینشستم و نامه مینوشتم. ایام عید که خاله جان ما اومده بود منزل ما ، یه سری از اون نامه های قدیم منو که هنوز نگه داشته بود برام آورد. متنش رو که میخوندم کلی حال کردم. چه چیزایی که اون دوران تو ذهن ما نبوده. نامه ها مال سال 65 و 66 بودن. خاله جان محبت کردن و نامه ها رو برام فکس کردن. سعی میکنم بذارمشون اینجا.
اون موقع ها کوچه نبود ولی یادش به خیر!

April 20, 2004 | 63 Comments

خاطرات خوب و بد

همین الان یکی از دوستان یکی از این SMS های فورواردی برای من فرستاد. حیفم اومد اینجا ننوسم.
به قزوینیه میگن از خاطرات خوبت بگو؟ میگه "یه کوچه بود ، یه بچه!" بعدش بهش میگن خب از خاطرات بد هم بگو؟ میگه "یه کوچه بود، من بچه!"

من هر چی فکر کردم یادم نیومد زمان ما کوچه زیاد بوده یا بچه!

April 19, 2004 | 154 Comments

اصل حمار

یکی از باحالترین قوانین طبیعت اصل حمار است. طبق اون ، کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه خط راستیه که اون دو نقطه رو به هم وصل میکنه. حالا چرا بهش میگن اصل حمار خب چون حمار (خر) دقیقا این اصل رو الگوی حرکت خودش قرار میده. از معدود فضاهای سبزی که من دیدم این اصل در اون رعایت شده ، فضای سبز موجود در دانشگاه شریف است که تمام نقاط ورودی و خروجی با یه خط راست به هم وصل شده و برای رسیدن از یه نقطه به نقطه دیگه لازم نیست دور محوطه چمن کاری شده رو بچرخی ، تازه از اون ور هم مجبور نیستی از وسط چمن ها رد بشی.
اگه توی نقاط دیگه دقت کرده باشید ، همیشه یه مسیر مستقیمی وسط اون محوطه خالی از چمن یا سبزه است. این از صدقه سر همین اصل حمار است.

تکمیل: من فکر میکردم خیلی تابلو نوشتم. ولی انگار نه! هدف من اشاره به اصل حمار و مطرح کردن اون نبود! بیشتر میخواستم پز چمنهای دانشگاه شریف رو بدم بابا! این همه مردم با دانشگاههاشون پز میدن ترسیدم عقده ای بشم!

April 18, 2004 | 29 Comments

خیابان فروشی

نمیدونم تاحالا از این آدمها که خیابون میفروشن دیدین یا نه؟ از اینا که یه جای شلوغ و پر رفت آمد گیر میارن و پارکینگهای کنار خیابون رو صاحب میشن و به ملت جای پارک میدن و بهشون فرمون میدن که جلو عقب کنن و از این چیزا.
یه بار با یکیشون جلوی مرکز خرید میلاد نور صحبت میکردیم ، میگفت روزی 20-30 تومان در آمد دارن. به نظر من که خالی می بست و بیشتر از اینا در میاره. انصافا چه شغلهایی که وجود نداره! ماهی 500-600 تومان درآمد. بدون نیاز به سرمایه و دانش فنی.

April 17, 2004 | 221 Comments

تریپ

شلوار پارچه ای مردونه راسته با یه پیراهن شیک که 2-3 تا از دکمه های بالاش باز باشه. دکمه های سر آستین هم باز و یه کفش مردونه شیک که وقتی راه میری صدای تق تق بده روی سنگ کف و همچین یه نمه آداب و اصول خاص موقع راه رفتن و حرف زدن.
آقامون امیر میگه این تریپ آدمهای اینکاره است. بیراه نمیگه! من که لذت بردم.
تازه میگه هر روز هفت صبح بریم انقلاب و با مدیران ارشد مملکت ورزش کنیم! بعد هم بشینیم توی بوفه اش و یه چیزی بخوریم و قراردادهای خفن تجاری ببندیم.
ایرادی داره؟

April 16, 2004 | 26 Comments

شنا

جای دوستان لطیف و ظریف خالی... بعد از هزار سال به نیت ورزش رفتم استخر! آی لذت بخش بود! گوش شیطون کر میخوام هفته ای 2-3 روز برم! زدم تو کار بدن!
راستی این مجموعه انقلاب یه جاده تندرستی داره ، به قول یکی از دوستان آدم همه مدله تندرست میشه! حتی چشمها هم ورزش میکنن!

April 09, 2004 | 28 Comments

روزنامه

توی عید چندروزی فرصت پیش اومد و در خدمت مادربزرگ و دایی گرامی بودیم. واسه استراحت خوب بود.توی زیرزمین خونه مادربزرگ یه سری روزنامه و مجله سال 1352 پیدا کردم! یه نکته جالب این بود که لابلای صفحات روزنامه تبریک و تسلیتهای مختلفی به مناسبت ایام مذهبی مختلف دیده میشد! من همیشه فکر میکردم زورنامه های اون دوره اصلا این قبیل نوشته ها رو چاپ نمیکردن!

April 05, 2004 | 116 Comments

سیزده به در

من تا همین الان تهران نبودم و اصلا نشده وبلاگ بنویسم. تمام مدت این 13 روز هر دفعه خواستم بنویسم به کامپیوتر دسترسی نبود. خلاصه از این بابت خیلی ناراحتم!

جای دوستان خالی با امیرعظمتی صحبت می کردیم گفت دروغ سیزده نمینویسی؟ گفتم نه! خب بعد یهو گفتم آره!

مطلب یه نمه یخ بود. کامنت رو بستم کم فحش بخورم! :)

April 02, 2004

نوروز 83

از اونجایی که سال به سال مشکلات تحتانی بیشتر میشه و درمان اونا سخت تر ، از همین وبلاگ به عنوان تبریک سال نو استفاده میکنم. برای همه دوستان و آشنایان و خوانندگان عزیز اینجا آرزوی سالی خوب و پربار ، همراه با موفقیت دارم.
داشتم وبلاگ حسن رو میخوندم و این مطلبش رو در مورد تبریک سال نو دیدم و نقل قول مطالب قدیم من. همچین حس نوستالژیکی داد به آدم! (خودم رو خفه کردم با این واژه نوستالژی!)
به هر حال امیدوارم تعطیلات نوروز به همه خوش بگذره. یکی میگفت زیاد جو گیر نشید ، عید هم یه جور تعطیلیه ، فقط مدتش طولانی تره!
یکی دیگه هم میگفت تو کل سال 15 روز تهران قابل زندگی و تحمله ، اونم همین 15 روز عیده!
عجب بارونی میاد شب عیدی!

March 20, 2004 | 33 Comments

یه نکته غیر علمی

جای دوستان خالی ما امروز داشتیم کارهامون رو میکردیم که یهو محمدرضا پرسید چجوری میشه whois برای domain های ir گرفت و خلاصه با کمی این ور اونور روفتن به این سایت که ظاهرا ایرانی هم هست رسیدیم. خب یه دامین که منظورمون بود رو تست کردیم و دیدیم جواب داد چنین دامینی رجیستر نشده! از اونجایی که سایت ایرانی بود به صحت کار دیتابیس شک کردیم با سایت www.tci.ir یه تست زدیم که مطمئن بشیم. خوشبختانه سیستم درست کار کرد و توی نتیجه ای که داد نکته جالبی بود:
Domain Name Server: ns.usa-noujan.com
رفتیم سراغ اون DNS و IP های اونو خلاصه از این جینگولک بازیها و نتیجه اینکه سایت شرکت مخابرات جمهوری اسلامی ایران ، روی یک Shared Server آمریکایی Host شده! خیلی جالبه اینا میخوان در آینده Data Center هم راه بندازن! بابا بیخیال!
راستی یه سایت جالبی روی همین سرور پیدا کردم. جالب توجه خانمهای چشم انتظار. یه چیزی تو مایه های نه ماه انتظار

March 18, 2004 | 15 Comments

فرودگاه

امشب دیر برمیگشتم خونه و مادرم قرار بود بیاد و ساعت حدود 12 شب می رسید تهران. بابام هم از خدا خواسته گفت تو که دیر میری خونه برو دنبال مادرت. خلاصه منم رفتم فرودگاه. تاحالا این ساعت روز فرودگاه نرفته بودم. تاحالا کلا یه بار دیگه رفته بودم ترمینال 1 و 2 فرودگاه (پروازهای خارجی) و خلاصه این اولین بار بود که دو تا پرواز ، یکی از فرانکفورت و یکی از آمستردام داشت میومد. یکی هم داشت میرفت فرانکفورت دوباره. صحنه خیلی جالبی بود توی سالن. یه عده با گل اومده بودن به استقبال! یه عده هم امده بودن بدرقه!
بعضی از این مسافرهای پرواز فرانکفورت که انگار خیلی وقت بود دور از ایران بودن ، یه ایل به استقبالشون اومده بود و وقتی می رسیدن همه همدیگر رو بغل میکردن و ماچ و بوسه و خنده و گریه و یکی هم فرت و فرت فیلم میگرفت و عکس می گرفت و ... یه کار باحالی هم که کردن اینکه با یه سری تلویزیون بزرگ ، سالن تحویل بار و گمرک ورودی به تهران رو نشون می دادن و خلاصه میتونستی مسافرت رو پیدا کنی.
همچین حس نوستالژیک خسته ای تو فضا موج میزد! عجیب دلم میخواد که یه سفر طولانی باشم و بعدش برگردم تهران ببینم چه جوریاست! ما که سفر کرده نیستیم و جایی نداریم بریم ، اونا که اونور آب هستن و مدتهاست از ایران دور هستن ، یه سفر بیان تهران برامون تعریف کنن چجوریاست!
جاتون خالی این پرواز مادرم تاخیر داشت و یه دو ساعتی توی فرودگاه چرت میزدم! خیلی خسته بودم.

March 18, 2004 | 9 Comments

در تکمیل مطلب قبلی (روز زن)

کل مطلب قبل من 21 خط بود که فقط 3 خطش در مورد زن و زنان و فمینیست و اینجور چیزا بود. یعنی یک هفتم. ولی خب هفت برابر قبل ملت شاکی شده بودن! چند نکته:
- من مطلب قبلی رو فقط به حالت گزارش نوشتم و خدا خودش شاهده که همش عین واقعیت بود. در راستای دفاع از زنان ، بد نیست که مجلسی که به همین مناسبت و توسط همین عده برگزار میشه همچی یه نمه آبرومند باشه! اقلا ما مردها خجالت نکشیم!
- نسبت به کلمه آب و حوا جنبه داشته باشین. اگه بدونم اینقدر ملت منفی برداشت میکنن خب نمینویسم. دوستم میگه الان همه خوانندگان وبلاگت فکر میکنن تو چه آدم دخترباز و عیاشی هستی!
- همین دوست مورد قبل میگفت با این مطلبی که نوشتی الان همه فکر میکنن تو چه موجود ضد زن و زن ستیزی هستی و خلاصه از این حرفها! ولی این جورها هم نیست به خدا. البته این دلیل نمیشه حرفهای مطلب قبلی رو پس بگیرم!

در راستای تکمیل مطلب قبل مصاحبه ای با تنی چند از بزرگان و اهل قلم به شیوه آنلاین ترتیب دادیم!

من: سلام. ببخشید نظرتون در مورد فمینیست چیه؟
امیر: نصف شب ...خل شدی ها!
من: :O

------

من: سلام. ببخشید نظرتون در مورد فمینیست چیه؟
نصفه نیمه: من فمینیست نیستم ولی جنسیت فمینیستها را دوست دارم. ~p=
من: (آه چه لطیف) ممنون.
نصفه نیمه: آقا کی پخش میشه؟
من: تا چند دقیقه دیگه میره رو آنتن!

------

عمرا جفتشون باور نمیکردن اینجا بنویسم! حالا بد و بیراه رو تقسیم بر سه کنید!

March 10, 2004 | 33 Comments

روز جهانی زن!

امروز بر حسب اتفاق رفته بودیم مراسمی به مناسبت روز جهانی زن توی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. خیلی دانشکده باحالی بود. هم بزرگ و دلباز. هم خوش آب و حوا! اصلا باد آدم رو میبرد! (الان یکی یه چیزی میگه که من بسوزم ولی خب میدونه من چی جوابشون میدم! بورچه!) نکته خیلی خوبش این بود که میشد ماشین ببری تو دانشگاه.
ما که رسیدیم (من و امیر) یه خانمی داشت از گذشته ایران و ساسانیان میگفت و ... یه روسری یا شال انداخته بود رو سرش که بزرگ نوشته بود Christian ! منم همش فکر میکردم طفلی مسیحیه. آخرش که بلند شد بره پایین تازه کلمه Dior رو که زیر تای روسری بود دیدم!
منتظر سخنرانی پرستود بودیم که مجری برنامه گفت که عکسهای از آقای حسن سربخشیان در مورد زنان نمایش خواهیم داد. یه سیستم پروجکشن هم داشتن و عکسها بزرگ روی صفحه پخش میشد. نمیدونم اونی که پشت کامپیوتر بود چند کلاس سواد داشت چون عکسها رو با اینترنت اکسپلورر باز میکرد. هر بار هم که میخواست عکس بعدی رو باز کنه مجبور بود بره توی لیست عکسها و رایت کلیک و... خلاصه وسطش دیده بود یه نمه حرکتش ضایع است واسه همین بین هر عکس کابل پروجکشن رو می کشید! وضع فجیعی بود. تموم که شد مجری رفت بالا و گفت ببخشید کامپیوتر ما ACDSee نداشت! باز دمش گرم از حسن سربخشیان هم عذرخواهی کرد.
یه مجلس ساده رو نتوستن این زنان محترم بگردونن. خدا به خیر کنه چجوری میخوان مملکت رو بگردونن. پرستو میگفت که ما مخالف سهمیه بندی جنسی برای کنکور پزشکی بودیم. آخه یکی نیست بگه کدومیکی از این اجناس لطیف ورودی 82 دانشکده پزشکی پا میشه بره مثلا عسلویه یا بندر جاسک خدمت کنه؟!
الان فمینیستها کامنت وبلاگم رو میبندن به توپ!

March 07, 2004 | 41 Comments

غذای حلال

ظهر روز عاشورا که طبق یک سنت دیرین رفته بودیم دنبال غذای نظری بالاخره یه خونه توی یه کوچه پیدا کردم که هنوز ناهار میداد. منم توی اون محل غریبه بودم گفتم واستم بگیرم یا نه!؟ خلاصه یه شش و بش کردم و واستادم پررو توی صف! 5 دقیقه نگذشت که ته صف رو دیگه نمیدیدم. قیمه بود غذا. (خب همیشه همینه!) 2 نفر مونده به نوبت من خورش تموم شد. خلاصه برنج خالی موند. 2 تا ظرف گرفتم و رفتم. توی همون صف که بودیم یکی میگفت خدا رو شکر یه روز هست که توش مطمئنیم داریم غذای حلال میخوریم! دیدم بیراه نمیگه!

March 06, 2004

زندگی کامپیوتری

هر بار کامپیوترم قاط میزنه و مجبور میشم Restart کنمش یاد این جک (البته اگه بهش بشه گفت جک!) میوفتم:
(ممکنه روایتهای مختلفی داشته باشه ولی خب من اینو بلدم!)
یه روز سه تا مهندس (عمران - مکانیک - کامپیوتر) توی یه ماشین بودن بودن و داشتن میرفتن جایی. یهو ماشین وسط راه خاموش میشه. خلاصه هر کی افاضاتی میکنه... مهندس عمرانه می گه که احتمالا شیب و روسازی جاده خوب نبوده و باعث خرابی ماشین شده ، مهندس مکانیکه میگه احتمالا نیروی محرکه موتور فلان ایراد رو داره و خلاصه یه ایراد مکانیکی میگیره! مهندس کامپیوتره در کمال خونسردی میگه بیاین یه دور پیاده بشیم و دوباره سوار شیم شاید روشن شد!

دو مورد از کامپیوتر اگه تو دنیای واقعی بود دیگه غمی نبود! یکی Restart یکی هم Ctrl+Z یا همون Undo

اراجیف بسه! من برم بخوابم که ساعت هفت و نیم صبح کلاس دارم!

February 28, 2004 | 26 Comments

کنکور فوق

پارسال این وقتها کنکور فوق داشتیم! چه زود گذشت! ولی خدا رو شکر که امسال نداریم... کی میشه این درس تموم شه و شب که میخوای بخوابی بدونی دیگه تا آخر عمرت امتحانی نداری که بدی. راستی چند روز پیش (حدودا 10 روز پیش) من بالاخره موفق با تسویه حساب و خلاصه فارغ التحصیلی از اون پلی تکنیک خراب شده شدم! خدا نصیب نکنه که این فراغت از تحصیل یه چیزی تو مایه های درد زایمانه! بیخود نیست میگن طرف فارغ شد! بعدا بیشتر در موردش مینویسم.

February 27, 2004 | 17 Comments

و دوباره می نویسیم!

وبلاگ نوشته میشه که خونده بشه! اگه کسی واسه دل خودش داره مینویسه یه جاییش خله! شکر خدا نه اهل کتاب خوندن هستم و نه نوشتن... دفترچه خاطرات و این چیزا هم تو عمرم نداشتم. نه که نوشتن خاطرات رو نفی کنم. نه والا! دلیلش بر میگرده به مشکلات تحتانی و کالیبر بالا... بگذریم. از همه دوستانی که با کامنتهاشون حال دادن ممنونم. باشد که لذتشو ببرن!
فکر کنم یه مدت یاس وبلاگی بوده. یادش به خیر یه دورانی این اصطلاح خیلی باب بود.

چند روز پیشها با امیر به دلایل نا مفهومی رفته بودیم خانه هنرمندان... حدود 7 غروب بود. داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم جلوی درب ورودی (کنار حوض آب) یه عروس و داماد دارن کنار هم راه میرن و یکی ازشون فیلم میگیره. جالب بود برامون. البته عروس خانم حجاب نداشتن. یه کم که دور حوض چرخیدن ، توی اون سرما که من به شخصه سگ لرز می زدم ، عروس یه تیکه از لباسش رو در آورد و همچین هیکل سکسی رو انداخت بیرون که ما کم مونده بود از پله ها بیوفتیم! از این لباسها که یه طرفش بند داره و اون طرف دیگه اش نداره پوشیده بود. (شرمنده من تخصص ندارم اسم این لباسها چیه!)
منظره جالبی بود!

February 19, 2004 | 56 Comments

وبلاگی که به درد نمیخوره!

آخه این چه وضعشه! وبلاگی که چیزایی که میخوای رو نتونی توش بنویسی به چه درد میخوره!؟ یه موقعی با این وبلاگه خیلی حال میکردم ولی الان نه!
قدیما گفتم که وبلاگ مینویسم که چیزای مهم رو نوشته باشم. بلکه چند سال دیگه بخونمش و لذتشو ببرم! نمایشگاه دوستم بود و من ننوشتم! بهونه همیشگی اینکه وقت نکردم! (مورد قبول نیست!) ولی مشکل جای دیگه است. چیزایی که میخوای رو نمیشه دیگه اینجا بنویسی... چون خیلی ها که میشناسنت میخونن و تو از این بابت راحت نیستی!! به نظر شما من چیکار کنم!؟ فقط جون جدتون نامربوط ننویسین!

February 11, 2004 | 56 Comments

پینکفلویدیش دات کام و تولد

شیده خانم تولدتون مبارک! راستی پینکفلویدیش دات کام شدنتون هم مبارک! تقارن این دو مناسبت رو که به سبب پیگیری و حمایتهای بی دریغ پیام عزیز بوده ، به فال نیک میگیریم و برای تمامی دوستان آرزوی طول عمر با برکت میکنیم! زن و شوهر هردو دات کام! چه شود!!

February 02, 2004 | 39 Comments

لنگی شانس آوردی!

اول از همه بگم که شانس آوردین که خاطره بازی قبل تکرار نشد! این هم فراموش نشه که همچنان لنگ در اذهان ملت همیشه در صحنه ، سوراخی بیش نیست و خلاصه اس اس سرور است!

با اینکه امروز تعطیل بود ولی کلی کار عفب افتاده داشتم. کامپیوتر خونه هم قاطی کرده و معلوم نیست چه مرگشه و منم دیدم اگه بخوام به درد کامپیوتر برسم و دوباره ویندوز بریزم و از این جور چیزا کلی طول میکشه. رفتم از صبح دفتر که اونجا خیر سرم کارها رو انجام بدم و برگردم خونه و بازی رو ببینم. اما کلید دست امیر بود و مرتیکه در خواب ناز تشریف داشتند و موبایلش خاموش. خلاصه ساعت حدود 11 صبح بود که افتخار دادند و بیدار شدند و منم کلید رو ازش گرفتم. این کارها هم که تمومی نداشتن و خلاصه به بازی نرسیدم و بازی رو در کنار دوستان ، از طریق سایت بسیار خوب IranSports پی گیری می کردیم. راستی نمیدونم از مسوولین این سایت کسی اینجا رو میخونه یا نه ولی بابا یه دستی به آب و رنگ سایت بکشید. سایت به این خوبی و با این سرعت به روز رسانی ، حیفه اینقدر ظاهر بهم ریخته ای داشته باشه.

February 02, 2004 | 11 Comments

HasanPix یک ساله

پارسال همین وقتها بود که با حسن سربخشیان ، دوست خوب من و عکاس برجسته خبری ، آشنا شدم. آشنایی هم از طریق نفیسه بود و دلیلش هم ساختن یه سایت برای حسن بود.
از اون روز الان حدود یک سال میگذره. دیروز بعد از هزار سال بدقولی ، چند ساعتی روی وبلاگ حسن کار کردم و سیستم مدیریتش رو مووبل تایپ کردم. امروز هم یه سری تغییرات دیگه روی سایت و وبلاگش میدیم که در یک سالگی سایتش ، یه خونه تکونی حسابی هم برای hasanpix کرده باشیم.
البته این اعتراف هم بکنم که اگه پی گیری های خود حسن نبود عمرا من با این گرفتاریهای خودم نمیتونستم حتی به سایتش دست بزنم. خلاصه این گرفتاریها و بد قولیهای من دیگه آبرو برام نذاشته! راستی چهارشنبه ، سالگرد تاسیس کافه عکس بود و به دعوت علیرضا ، من و محمدرضا و امیر غروب کارها رو تعطیل کردیم و رفتیم یه سر اسکان. از قضا حسن و دوستانش (که همه فکر کنم عکاس بودند) طبقه بالای کافه عکس ، به مناسب تولد یکیشون دور هم جمع شده بودند و اینجا بود که من گیر افتادم!! :)
حسن سربخشیان رو از دوستان خوب خودم میدونم و براش آرزوی موفقیت میکنم. عکسهای خوبش رو هر گوشه سایتها و روزنامه های سراسر دنیا میتونید ببینید. حسن ، کاپوچینو رو دوست داره و ما رو از عکسهای خوبش در این هفته نامه الکترونیکی بی نصیب نذاشته و هدیه این هفته حسن ، عکسهای خوب کنسرت موسیقی شجریان بود.
این مطلبیه که پارسال در مورد سایت حسن توی وبلاگم نوشتم. این عکس هم مال همون روزهاست. دقیق تاریخش یادم نیست ولی 8-9 ماه پیشه فکر کنم. اینم اضافه کنم که الان 45 دقیقه طول کشید تا این عکس رو از توی یه هارد 80 گیگابایتی شلوغ پلوغ پیداش کنم!
راستی این عکاسها موجودات خطرناکی هستن! همیشه دوربین همراهشونه و تا میای به خودت بجنبی عکست رو میگیرن.

شرح: حسن پیراهن آبی نپوشیده است!

January 23, 2004 | 48 Comments

بازى روپولى

" بچه که بودم گاهی ميشد 3 يا 4 روز با دوستم ميشستيم "ايروپولی" بازی ميکرديم. روزهای اول بد نبود. هنوز خيابونی بود که توش هتل و خونه نساخته باشيم. بعدش اما کل قضيه خيلی بيخود ميشد. کار من ميشد پول گرفتن از اون که ميومد تو هتل ها و خونه های من و کار اون ميشد گرفتن پول از من بابت بيمه و خرج هتل. شايد بازی و شانسمون مثل هم بود برای همين بازی مون هم برنده نداشت. انقدر بازی ميکرديم تا خسته بشيم نه برنده.... "
ابنو خشايار افکار خصوصي نوشته. اين تيکه که نقل کردم رو خيلي حال کردم. عين واقعيت بود. البته با ديدي که نسبت به زندگي داره (در ادامه مطلب که نقل نکردم) زياد موافق نيستم. البته شايد هنوز سنم اونقدر زياد نشده که اونجوري نتيجه گيري کنم!
راستي ما به اين بازي روپولي ميگفتيم. البته تاحالا هزار تا اسم براش شنيدم. يکي از بهترين بازيهاي عمرم بود!

January 14, 2004 | 45 Comments

و باز هم امتحان...

شب امتحانه و وبلاگ نويسي ميطلبه بد مدل! تقصير من نيست والا! قانونش اينه!
يکي از بزرگترين آرزوهاي من اينه که ديگه درس نخونم! خسته شدم از هرچي امتحان و آزمون و کوفت و زهرماره!
فردا صبح امتحان پايان ترم (ترم اول) فوق رو دارم. حدود 2 ساعت بيشتر براش نخوندم. عصر هم امتحان تک درس هموني که 4 بار انداخته بود (و يکبار ديگه هم انداخت!) بذار اينقدر بندازه تا جونش در بياد! اينم هنوز نخوندم و ميخوام فردا ظهر بخونم.
براي عصر هم بايد پروژه متره رو که رد شده بود تکميل کنم و تحويل بدم. تمام وقت اين 2-3 روز به کار کردن روي اين پروژه گذشت و 90 درصد کارش تمومه و بقيه اش هم بعد از امتحان فردا صبح.
اينا رو مينويسم که اگه يه وقت چند سال ديگه خوندم ببينم چه زجري کشيدم بالاي اين درس! تا 28 دي امتحان داريم. البته دروغ چرا ، اينقدر ديگه امتحان دادم پوست کلفت شدم و به قول معروف اون هراس و اضطراب امتحان از بين رفته! که خب اين خيلي بده چون آدم درس نميخونه!

کلاسهاي فوق اصلا حال نميده. دختر هم که سر کلاسهاش نداره و همه سيبيل. البته رشته ما اينجوري. لابد تو بقيه رشته ها نرم تنان به حد وفور پيدا ميشن که طرف ما خشکسالي شده. بد نبود به قول امير ما که ليسانس رو از دست داديم حداقل فوق ليسانس ميزديم گليم بافي سوره ، هم راحت و بي دردسر قبول ميشديم و هم دانشگاه رو جاي خوبي ميدونستيم!

January 06, 2004 | 51 Comments

زلزله بم

عکسهاي حسن سربخشيان از زلزله بم رو ببينيد. خدا به بازماندگانشون صبر بده.

December 27, 2003 | 33 Comments

افتمان

فعلا مثل اینکه دور دور افتمانه! بر وزن گفتمان!
این استاد محترم که دو تا از تکدرسهای من به خاطر وجود گل ایشونه ، سه شنبه گذشته از ما امتحان تکدرس گرفت. دیروز نمره اعلام کرد. امروز خبر به ما رسید. برای بار چهارم لطف کردن و ما رو انداختن! من دیگه خسته شدم به خدا! این اتاق من هم از بس سرده که پاهام یخ زده! اعصاب هم ندارم. گشنه ام هم شده ساعت 2 نصف شبی!
نمیدونم چه حکمتیه از موقعیه که یادمه اتاق ما (من و داداشم) بخاری نداشته! واسه همین فقط من میفهمم اون صدام بدبخت توی اون غار چی میکشیده! لابد اون هم مثل ما برای بار چهارم یه تکدرس رو میوفته و میره تو غار!
این استاده بعید میدونم تصمیم به پاس کردن ما داشته باشه! یه جورایی مثل اینکه لج افتاده. هادی یه بار باهاش کل انداخت. چرا این استادها که اینهمه نفرین بچه ها پشت سرشونه نمیوفتن بمیرن؟

راستی اراجیف نوشتن هم چه حالی میده ها! من خیلی خسته هستم!

December 15, 2003 | 20 Comments

تولد خرمگس

تولد دوستمون امیر خان خرمگس است! مبارک بادش! حافظا!

December 12, 2003 | 12 Comments

يه بابايي (شايد هم ماماني!)

يه بابايي (شايد هم ماماني!) امروز صبح password يکي از مديران فروم پرشين تولز (و فکر ميکنم user خود من) رو پيدا کرده و بعدش برداشته تمام فرومها رو پاک کرده. بدش هم يه Mass Email واسه همه فرستاده که من اين فروم رو هک کردم و ...
از اونجايي که خيلي از اعضاي فروم شايد اينجا رو بخونن خواستم توضيح بدم که تا نسخه Backup ديتابيس رو برگردونم يه کم زمان مي بره ولي خيلي زود همه چي برميگرده سر جاش.
اين توضيح هم اضافه بدم که اين مشکل فقط در قسمت Forum سايت وجود داره (phpBB Forum) و هيچ ربطي به سرويسهاي Hosintg و بقيه قضايا نداره و همه چي سر جاشه.

راستي امتحان امروز هم يه نيمچه تقلبي با هادي کرديم ولي فايده نداشت ، چون جفتمون چيز زيادي بلد نبوديم. وضعيت جالبي بود ، من ماشين حسابم رو فراموش کردم ببرم و يکي دو تا ماتريس خفن رو بايد معکوس ميکردي و ضرب مي کردي و از اين جينگولک بازيها. خلاصه کار به جايي رسيد هادي ماتريس ميداد ، من معکوس ميکردم و برميگردوندم بهش!
تقلب تو شريف يه حس ديگه اي داره! وصف ناشدني!

November 29, 2003 | 39 Comments

فردا یه امتحان میان ترم

فردا یه امتحان میان ترم سخت دارم. خوندم ولی هیچی حالیم نمیشه! درسش خیلی سخته. تحقیق در عملیات! یه چیزی تو مایه های مهندسی سیستمهای دوره لیسانس. سر کلاسش زیاد نرفتم و شاید دلیلش این باشه. هر هفته حدود 2 ساعت طول میکشید که تمرینهاش رو کپ بزنیم! گرایش ما 14 نفره که 8 تاشون شریفی هستن. یعنی دوران لیسانس هم شریف بودن. این بچه های شریف دونه دونه تمرینها رو توی خونه حل میکنن! به خدا اون همه تمرین بیشتر از 10 ساعت باید طول بکشه! واقعا دمشون گرم. ولی یه چیزی برام سواله!؟ یعنی اینا زندگی نمیکنن؟!

راستی امروز توی تاکسی بودم رادیو میگفت که طبق فلان آمار ، اینترنت ایران ، در بین 180 کشور جهان رتبه 89 داره (فکر کنم همین عدد بود! حالا با 10 تا بالا پایین هم توفیری نداره!) میگفت از لحاظ آمار ، وضعیت اینترنت ایران از چهار رتبه عالی ، خوب ، متوسط و ضعیف ، به همراه کشورهای فیجی و غنا وضعیت متوسط رو داره! من نمیدونم توی فیجی و غنا آسمون چه رنگیه ولی انصافا از اینکه در زمینه اینترنت هم رده اونا هستیم تنم مور مور میشه!

November 29, 2003 | 20 Comments