Recently in Daily Life Category

لباس خدمت

| 11 Comments

دوران خدمتم در سازمان آتش نشانی به عنوان امریه دار مشغول بودم. البته در معاونت فنی و عمرانی. ولی خب به رسم آن سازمان سهمیه لباس و کلاه و ... داشتیم. به بهانه گرفتن لباس و اندازه کردن آن، چه روزهایی که غیبت نکردیم. شلوار، پیراهن و کفشش را دوران خدمت می پوشیدم. یک کاپشن ضخیم و زمستانی داشت با خطهای رنگی روی بازو. هیچ موقع نپوشیدمش. امروز بخشیدیمش به کارگر ساختمان. ظاهرا خیلی خوشحال شده. خوبه باز خیرش به یکی رسید. خاطرات زیادی از آن لباسها و روزها دارم که هنوز بعد از این چند سال فراموششون نکردم و به وضوح جلوی چشمم رد می شه البته هیچ موقع در موردش اینجا چیزی ننوشتم.
قدیم که خیلی به طرح زوج و فرد و ترافیک گیر نمیدادند، لباسش مصرف خوبی داشت. کلاه سورمه ایش هنوز تو صندوق عقب ماشینه.

Benjamin_Button به عنوان یک بیننده فیلم آماتور، عموما از فیلمهای غیر هیجانی (مخصوصا طولانی) خوشم نمیاد. اما باید اعتراف کنم که فیلم بنجامین باتن حدود سه ساعت ما رو جلوی تلویزیون نشانده بود. موضوع جذاب و جدید فیلم، بازی خوب آقای پیت و خانم بلانشت و هنرنمایی چهره پردازها و ... همگی دست به دست هم داده بود که یک فیلم زیبا تماشا کنیم.

فیلمهای قبلی فینچر مثل Fight Club یا Se7en را نیز خیلی دوست داشتم و بارها دیده بودم ولی فیلم دیگری با چنین نقشی از براد پیت یادم نمیومد و شاید دلیل تاثیر متفاوت این فیلم همین بوده.

علاوه بر کل داستان، قسمتی از فیلم که ماجرای تصادف دیزی را روایت می کند و تاثیر زمانی تک تک اتفاقات را بررسی می کند و همچنین ماجرهای برخورد صاعقه با پیرمرد را خیلی دوست داشتم!

توی imdb نوشته بود که این فیلم را قرار بوده تام کروز بازی کنه به کارگردانی اسپیلبرگ. ولی فکر کنم هنر پیشه و کارگردان فعلی بهتر هستند. تاز نقش دیزی هم میخواستن بدن به ریچل ویز که بهتر ندادن. ضمنا سالها بوده که روی این فیلم کار میشده. طفلی براد پیت روزی 5 ساعت برای گریم نقشش وقت میذاشته.

این لپ تاپ عزیز

| 6 Comments

sony-s270p چند وقتیه طفلک لپ تاپم صدای مرگ میده. گفتم اینجا بنویسم که تا هنوز زنده است و نفس میکشه بدونه که قدرشو میدونم! چندین ساله که تقریبا همیشه روشنه. حتی شبها! (داره یه چیزی داونلود یا تبدیل میکنه) یکی دو بار هم به اصطلاح این تعمیرکارها توش باد گرفتم و خلاصه سرویسش کردم. روزی که خریدمش تقریبا جزو بهترینها بود و انصافا توی این چندساله (فکر کنم 5 سال میشه. خیلی یادم نمیاد) آخ نگفته. این اواخر دیگه تاب و تحمل نرم افزارهای جدید را نداره و کم میاره. دوست دارم یه دونه جدید بگیرم ولی هنوز بین مدلهای روز نتونستم تصمیم بگیرم.

از طرفی کرم خریدن مک، ‌انتخاب را سخت تر کرده. از سری Z سونی که جدیدا اومده به بازار خوشم اومده و اگر دوباره ویندوز را انتخاب کنم حتما سراغ این مدل میرم.

یک ویژگی که این سایتهای فروش لپ تاپ خارجی دارن امکان customize‌ کردنه که متاسفانه ما فقط با این امکانش میتونیم تو سایتش بازی کنیم.

با توجه به شرایط فعلی کار و زندگیم، لپ تاپ مثل یک عضو جدایی ناپذیر شده و فکر کنم هیچ موقع دیگه نتونم به دسکتاپ برگردم.

در تعریف از این ترمینال جدید که مخصوص پروازهای امارات هست همین بس که ما توش از بس گیج زدیم که گم شدیم! مثل بز راه افتادیم دنبال مردم و سر از پروازهای transfer در آوردیم. جالب این بود که بیشتر از تعداد تابلوهای راهنما، یک سری آدم واستاده بودن برای راهنمایی. حدودا هر پنج دقیقه یک پرواز می نشست و ملت از طریق چند تا آسانسور بزرگ ١۲۰ نفری به سالن تحویل بار هدایت می شدند. تا جایی هم که میشد زیورآلات و اینجور چیزا از در و دیوار آویزون بود.
البته از معایب ترمینال بزرگ اینکه وسایلت ممکنه گم بشن و مجحبور باشی دو بار تا فرودگاه امام بری. بدتر از اون اینکه مثلا شرکت امارات پرداخت هزینه رفت و آمد را تقبل کرده ولی موقعی که پول بخوای باید فیش برگشت با تاکسی را هم داشته باشی. آدم انتظار خیلی بیشتری از این غول هواپیمایی داره.

تعویض آب ماهی

| 4 Comments
خانومای خانه دار به این نکته توجه داشته باشن که برای تعویض آب ماهی های قرمز کوچولوی عید، لازمه که بذارید آب مدت ۲۴ ساعت توی یک ظرف بمونه، بعدش آب ماهی را عوض کنید. ضمنا از خورده نون های صبحانه هم میتونین بهشون غذا بدین.
اینجوری میشه که ماهیهاتون تا مهر همون سال همچنان سالم و سرحال زنده میمونن.

پ. ن. :‌ من الان اسفند هم دود کردم که ماهیهامون چشم نخورن.

تولدم مبارک

| 3 Comments
با چند روز تاخیر و به رسم یادبود وبلاگ تولدم مبارک!‌
احساس خوبی داشتم امسال! هیچ مراسم و جشن خاصی هم در کار نبود. نمیدونم چرا ولی خب از اینکه تولدم بود خوشحال بودم. البته خب گلناز هم کلی تحویل گرفته بود. ضمنا یک گوشی Nokia E71 بهم کادو داد و خلاصه کلی با کلاس شدم. من تاحالا سونی اریکسون داشتم و این اولین تجربه نوکیای منه و تا الان راضی هستم. از طرفی کلی برام جالبه.
تازه امسال به خودم هم کادو دادم! یک مانیتور بزرگ برای خودم خریدم و کلی کار با کامپیوتر لذت بخش شده. قبلا که این مانیتور را نداشتم و مستقیم توی لپ تاپ کار می کردم، چون صفحه لپ تاپ کوچیک بود خیلی نمیتونستم برنامه و اینجور چیزا باز کنم و یه مقدار شلوغ میشد، ولی از وقتی که این مانیتور را گرفتم کلی فضای اضافه دارم و متاسفانه الان لپ تاپ نمیکشه و کم میاره.

تصویرسازی

| 3 Comments
گلناز جدیدا تصویر سازی کار میکنه. نمیدونم چون سایز کارهاش کوچیکتر شده رنگها جلوه بهتری پیدا کرده یا اینکه چون جنس رنگهاش عوض شده. در هر صورت من احساس می کنم کارهای تصویرسازیش چشمگیرتر از کارهای قبلیش به نظر میرسه. البته بعضی از تابلوهاش هم که تو خونه زدیم چون از فاصله دیده میشه خیلی خوبه. من کارهاشو خیلی دوست دارم.
به هر حال دو دسته از کارهای تصویر سازیش را به گالری سایتش اضافه کرده. آلبوم اول بیشتر کارهای تمرینیشه و آلبوم دوم یک داستان است که زیر هر فریم ماجرای داستان را نوشته.

      

آدرس

| 2 Comments
addresses.jpgاین عکس را یکی از دوستان در خیابان بهار گرفته. یه جورایی اوج عصبانیت و خستگی صاحب مغازه را نشون میده. طفلی چقدر هم دقیق متر کرده.

کنسرت گروه شمس

| 2 Comments
shams_86.jpgخیلی اهل کنسرت و تئاتر نیستم ولی خب پیش میاد گاهی. پارسال به لطف یکی از آشنایان رفتیم کنسرت گروه شمس. خیلی جذاب و جالب بود برام. مخصوصا برنامه رقص سماع گران قونیه. امسال هم با همون اشتیاق پارسال رفتیم ولی مثل اینکه دو ساعت قبل از شروع برنامه مجوز رقصشون لغو شده بود. برنامه امسالشون هم در سعدآباد و در همان جای قبلی بود ولی دکور پارسال زیباتر بود.
در حین برنامه آرش را دیدم که مشغول گرفتن عکس بود و قرار شد یک عکس اختصاصی برای ما (من و گلناز)‌ بفرسته. که البته هنوز چیزی به دستم نرسیده. خلاصه این عکس مربوط به شهریور پارساله.
از تمام موارد و ظرایف هنری برنامه بگذریم، یک سری مسایل حاشیه ای این کنسرت نظر من را به خودش جلب کرد.
دو تا از این نمایشگرهای بزرگ توی محوطه بود که اون بنده خداهایی که ردیفهای عقب هستن بتونن نتایج فیلم برداری ۶ دوربینه این مراسم را ببینند. ولی جالب اینکه همون اول برنامه روی یکی از این نمایشگرها پیغام Add new hardware معروف ویندوز اومد و خلاصه انگار کارت مربوطه را سیستم نشناخته. اون یکی هم حدود ١۰ دقیقه از برنامه نگذشته بود که گیر کرد و تصویر به اصطلاح فریز شد. حالا اون وسط مسوول مربوطه مجبور بود لابد سیستم را restart کند و خلاصه در کمال خونسری بدون اینکه کابل تصویر را بکشه،‌ روی صفحه به اون بزرگی نمایی از shutdown شدن ویندوز قابل تشخیص بود. تا اینکه ویندوز دوباره اومد بالا و خلاصه به هر ترتیبی بود تصویر رسید. در طول برنامه هم مرتبا بخشی از تصویر سیاه میشد و ناهماهنگیهای نرم افزاری و سخت افزاری کاملا مشخص بود. ناگفته نماند که مانیتور سمت چپی تا پایان مراسم خاموش بود. جالب اینکه فاصله این مانیتور سمت راست با ردیف اول صندلی ها حدودا ۲ متر بود و خلاصه ببینید اون ردیفهای اول (از جمله ما) در طول برنامه چه نوری تو چشماشون بود! قیمت بلیط برنامه هم از ١۰ تا ۵۰ هزار تومان با توجه به محل صندلی متغیر بود. (البته منظور از صندلی،‌ همینهاییست که در چلوکبابیهای بین راه میبینید!)
بروشور برنامه گروه هم ظاهرا آخر برنامه آماده شده بود و موقع خروج دادن که تو راه برگشت سرگرم باشیم.
مدیریت و کنترل چنین برنامه هایی واقعا کار سختی است و در این شکی نیست. ولی خب می شد خیلی بهتر اجرا کرد.

بازی

| 1 Comment
از موقعی که کامپیوتر را شناختم،‌ باهاش بازی هم می کردم. البته قبل از کامپیوتر یادمه TVGame بود. با اون بازیهای مسخره اش! یه دونه از اونا داشتم و کلی اون موقع باهاش حال می کردم. یک کم که گذشت commodore 64 خریدم. البته اون موقع بابام برام می خرید! خودم که پول نداشتم. بازیهاش روی نوار کاست بود و عین دیوونه ها مینشستم پاش تا بازی لود بشه!
هیچ موقع آتاری یا سگا نداشتم و همیشه خونه دوستان و آشنایان بازی می کردم. یه دوره ای هم که برای بعضی از بازیهای سگا که خیلی دوستشون داشتم میرفتم یه کلوپ بازی نزدیک خونمون و پول خرج می کردم.
بعد از اینا هم کم کم کنسولهای بازی پیشرفته تری اومد. من اون موقع ها کامپیوتر داشتم و با بازیهای اون حال می کردم. سالهای آخر دبیرستان و اوایل دوران دانشگاه اوج دوران بازیهای کامپیوتری من بود. هیچ موقع درس مانع بازی کردن من نبود. انواع اقسام بازیهای فکری و استراتژی و RPG را مشغول می شدم. معمولا هم یک دور بازی را با بدبختی تموم می کردم و بعدش رمز های مخفی اون بازی را پیدا می کردم و دو باره از اول ولی با قدرت بیشتری مشغول می شدم.
تا اینکه رفتم سر کار! دیگه یادم نمیاد تونسته باشم درست و حسابی بازی کرده باشم. بعضی وقتها به این قضیه افسوس می خورم. البته خب خرید لپ تاپ هم از عوامل موثر در کمتر بازی کردن بود. چند هفته پیش به سرم زد که یکی از این کنسولهای پیشرفته امروزی (یک xbox 360 )را بخرم و با تلویزیون LCD HD حال کنم‌(!) ولی خب اولش به شدت از بالا مخالفت شد. از طرفی حدس هم می زدم که فرصت بازی نداشته باشم. با خودم قرار گذاشتم که مدت زمانهایی که میتونم بازی کنم را یادداشت کنم. تقریبا یک ماه از اون موقع گذشته و حدودا ۲ ساعت زمان یادداشت کردم که فرصت بازی بوده. مثل اینکه بازی کردن هم سن و دوره ای داره.

لینکدونی

وبلاگهای دوستان

Software tracking
Powered by Movable Type 4.3-en